در آشپزخانه با جمالزاده، مشغول سرخ کردن پیاز برای ماکارونی بودیم. آهنگ اسپانیایی شاد از او و حرکات موزون با تابه از من. آشپزی بدون جمالزاده و آهنگ‌های شاد اصلا صفا ندارد! در همین حال و هوا بودیم که دختری وارد راهرو شد. بدون حرکت ایستادم. از پشت پنجره‌ی آشپزخانه می‌دیدم که به طرف یکی از اتاق‌ها می‌رود‌. بهش می‌خورد ۲۶ ساله باشد. یا بیشتر! نمی‌دانم. وقتی کسی آرایش زیاد داشته باشد حدس زدن سنش برایم سخت است. دست از نگاه کردن کشیدم و حواسم را به پیازهای طلایی‌شده دادم. کمی بعد که مشغول مخلوط کردن مواد بودم یکی زد روی شانه‌ام. جمالزاده را ساکت کردم و سرم را چرخاندم. همان دختر بود‌. با لبخند، سلام و شب به‌ خیر گفتیم.

دختر: من موضوع پایان‌نامه‌ام دوستی و رابطه با جنس مخالفه. خواستم بپرسم اگر تجربه‌ای تو این زمینه داشتی بهم بگی و صحبت کنیم.

لبخند روی صورتم ماسید! 

گفتم: نه والا! من کلا صفر صفرم تو این زمینه‌ها(نگاه مظلوم و مریم مقدسی)

خندید و گفت: وااا چرا این راهرو اینقدر پاک و معصومه! ترم چندین مگه؟

گفتم: دو

گفت: آهاااان پس بگو! یکم بگذره راه می‌افتین!

و خنده‌کنان ار همان راهی که آمد، رفت.

قیافه‌ی من :|

قیافه‌ی جمالزاده :/

قیافه‌ی دانشگاهی که محل کسب علم است :|