تولد بود؛ تولد دختری ریزنقش که موهای بلند خرمایی‌ داشت و پیراهن قرمزش کمی بالاتر از زانوها به پایان می‌رسید. زیبایی خیره کننده‌ای نداشت. خوب بود؛ یک خوب گندم‌گون‌. و حالا تولد ۱۹ سالگی‌اش را در جمعی دوستانه جشن می‌گرفت. بعد از بزن و بکوب‌ و شمع فوت‌کردن و کیک خوردن، نوبت به کادوها رسید‌. دوستش کنار او ایستاده بود و یکی‌یکی هدیه‌ها را نشان همه می‌داد؛ دفتر، ماگ، دستبند و... . نوبت به کادوی آخر که رسید، گفتند چشم‌هایت را ببند. صورتش را با دست‌هایش پوشاند. منتظر ماند. هیکل نیمای لاغر و قدبلندِ گیتار به دست در انتهای راهرو نمایان شد. همه هیجان‌زده بودند. دوست داشتند ببینند عکس‌العمل دخترک موخرمایی چیست؟ نیما جلو آمد. دست‌ها از جلوی چشمان معشوقش برداشته شد. دخترک... باورش نمی‌شد! مات و مبهوت به نیما نگاه می‌کرد؛ به نیما و گیتار زیبای توی دستش. عاقبت با دست و جیغ بقیه به خودش آمد. دوید جلو و نیما را در خودش غرق کرد. وَ غرق شد در آن آغوش مردانه‌ی مهربان. در آن لحظه همه لبخند بودند، ذوق بودند، مهربانی بودند. صحنه‌ی عشق زیباست. جدا که شدند نیما گیتار را گذاشت توی دستش. دخترک توان ایستادن نداشت. با چشم‌های اشک‌آلود و لبخند بر لب نشست روی زمین. می‌خندید. همه می‌خندیدند. نیما هم می‌خندید. دخترک بلند شد. چند قدم برداشت. دوباره نشست. شده از شادی زیاد توان ایستادن نداشته‌باشید؟ که از ذوق و خوشحالی بلرزید؟ که یکی را داشته‌باشید که از ذوق لرزاندنتان را بلد باشد؟ که یک نیما داشته‌باشید؟ و یا این‌ها هیچ... شده حال کسی را اینگونه خوب کنید؟ که به یک هدیه سر و جان و دلش شاد کنید؟