نشسته‌ام توی اتوبوس و یاد یکی از شب‌های پاییز را به‌خیر می‌گویم. با بی‌تا در آشپزخانه‌ی درب و داغان خوابگاه مشغول شستن ظرف‌های شام بودیم و همزمان از مسائل مختلف حرف می‌زدیم. صحبت کردن با او دوست‌داشتنی بود. همانی بود که دلم می‌خواست. بیهوده نمی‌گفتیم؛ از خواهرشوهر عمه‌ و فلان فامیل که پسرش فلان کرد حرف نمی‌زدیم. حرف‌هایمان رنگ و بوی بالغ بودن داشت و همیشه به یک نتیجه‌ی خوب می‌رسید. آن شب داشتیم از عادت حرف می‌زدیم‌؛ که ابتدای حضورمان چقدر سخت بود و کم کم به شرایط خوابگاه عادت کردیم. بی‌تا یک جمله‌ی خیلی خوب هم گفت که در خاطرم مانده. همینطور که ماگ سبز رنگش را کف‌آلود می‌کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: 《نمی‌دونم چقدر حرفم درسته ولی به نظرم عادت و فراموشی دوتا نعمتن برای آدم‌ها. اگه این دوتا نباشن زندگی خیلی سخت می‌گذره.》


پی‌نوشت: به هرحال لحظه‌ی رفتن از این شهر کوچک و باران‌خورده آدم را دلتنگ می‌کند. وَ من عاشق این حس و حالم، عاشق این رنج شیرین بزرگ شدن.

سوال‌نوشت: شما الان در چه حالید و به چه فکر می‌کنید؟ :)