جور عجیبی عاشقت بودن به دلم می چسبد...جور عجیبی لب هایم هوای زمزمه دارد...زمزمه ی نامت...نام تویی که درست وقتی از همه نا امید می شوم ناگهانی دستانم را می گیری...بلندم می کنی...تو می شوی همان عموی مهربان و من دخترک کوچکی که دستانت را سفت می گیرم تا مبادا توی تاتی تاتی هایم بیفتم...من همیشه گریه می کنم...همیشه چشمانم پر از اشک می شود و با اخم و دلخوری زل می زنم به تو...تو اما همیشه با لبخند چند دانه شکلات میگذاری توی دامنم و می گویی " آشتی؟ " و مگر می شود با تو آشتی نکرد؟ اصلا مگر قهری هم بوده که بخواهد به آشتی ختم شود؟ همه ی این ها اداست...وگرنه نام تو را صدا زدن هم عالمی دارد عمو عباس...عمو عباس...عمو عباس...پیچ میخورد توی مغزم این اکو...یادت که هست؟ من از همان کودکی تو را تمام و کمال عموی خودم می دانستم...اصلا هرکی می پرسید چند عمو داری تو راهم بین عموهایم می شمردم...چه غلط باشد چه درست...پررویی باشد یا نه...گستاخی باشد یا نه...تو همان عمو عباس روزگار کودکی  های منی...من هم آن دختربچه ی نازنازی ام که شب های تاسوعا سیاه می پوشیدم و یک گوشه کز می کردم و می گفتم یزیدِ کِزافد عمومو کُچت! راستی...امشب توی دسته که بودیم یکی مدام می خواند...عمو عباس...علمت کو عموی خوبم؟ علمت کو عموی خوبم...علمت کو عمو؟ من امشب زیادی منگم...من امشب زیادی غم دارم...جواب سوال ها را گم کرده ام...چون توی هیئت مداح برای خیلی ــُـمین بار از تو گفت...از امان نامه...از غمت...از العطش گفتن های کودکان خیمه...از غیرتت...از مشک...از فرات...دست های بریده...عمود آهنین و سر نازنینت...تیر...آخ...عمو...دلم غم دارد امشب...دلم برای تو غم دارد امشب...آنقدری که واژه ها زیر این غم وا می روند و چیزی ازشان نمی ماند...راستیتش قلمم قلج شده...می شود خودت بیایی؟خودت بیایی بنشینی کنار دلم و شرح پریشانی اش را بخوانی؟...اصلا عمو...خلقی اینجا تشنه ی نگاه تواند...نمی خواهی بیایی سقا؟

[ابالفضل باوفا،علمدار لشکرم]