"زندگی واقعا پیچیده‌است." 

تا حالا چندبار به این جمله‌ی کلیشه‌ای فکر کردین؟ تا حالا چندبار لقب کلیشه رو از روش برداشتین و توش غرق شدین؟ من امروز غرق شدم! برای چندصدمین‌بار برچسب کلیشه‌ای بودن رو از روش کندم و به فکر فرو رفتم. آره! زندگی اینقدری پیچیده‌است که می‌ذاره چیزهایی رو تجربه ‌کنی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی از صد کیلومتریش رد شی! 

روز اولی که وارد وبلاگ یه نفر می‌شی چه تصوری ازش داری؟ اصلا فکرش رو می‌کنی که یه روز بشینه جلوت و باهات حرف بزنه و بخنده؟ منم فکرش رو نمی‌کردم. واقعیتش اون اوایل اصلا اصلا فکرش رو نمی‌کردم که منِ کوچولو رو "دوست وبلاگی" خطاب کنه چه برسه به دیدار وبلاگی! حالا نه برای اسم و رسمش تو بیان، نه برای غش و ضعف دیگران! صرفا چون تو نگاه من خیلی چیزها می‌دونست و بزرگتر بود. وقتی از یه دوست وبلاگی ده سال کوچیکتر باشی می‌فهمی چی می‌گم. البته یادمون نره زندگی می‌ذاره چیزهای غیرقابل تصور رو هم تجربه کنی! اینو وقتی رسیدم جلو تئاترشهر به خودم گفتم. قرار بود من زودتر برسم ولی به‌خاطر تاخیر مترو، اون زودتر رسید. وقتی از دور دیدمش گفتم خب بذار بپرم جلو بگم سلاااااام! ولی خب زشت می‌شد :دی پس خیلی خانوم‌وار جلو رفتم و سلام و علیک کردیم و این صحبت‌ها! 

هوا ابری بود. قشنگ بود. چند قدم رفتیم جلوتر و مهمان یک عدد چای شدم و تا اومدیم چاییه رو بخوریم، بارون گرفت! بوی بارون بلند شد، بوی خاک، بوی زندگی... نمی‌شد زیر بارون به اون دونه‌درشتی چایی خورد. رفتیم زیر سقف تئاترشهر و تازه باورم شد که "عه! این آقای قدبلندی که روبه‌روم ایستاده و داره از هدفون‌هاش میگه هولدنه‌ها! هولدن کالفیلد بیان!" و چی بهتر از این؟ که تو هوای بارونی و دلبر تهرون، زیر سقف تئاترشهر در کنار یه دوست خوب چای بخوری. به شدت می‌چسبه، به شدت دوست‌داشتنیه، وَ می‌تونه یکی از قشنگ‌ترین خاطرات دفتر ۹۶ بشه... 

یه اتفاق بامزه‌ی دیگه‌ی اون لحظه‌ها، دیدار با ماهمخ و اسی و سیمورگلس بود! قبلا عکس‌هاش رو دیده بودم و حالا جلوم بودن و داشتم از نزدیک می‌دیدمشون. حرف از اسم هدفون‌های آینده‌اش هم شد و جا داره همینجا بگم خلاقیت هولدن تو انتخاب اسم وسایلش واقعا تحسین برانگیزه!

خب از هدفون بگذریم. چایی رو که خوردیم هولدن گفت: "بریم لمیز". هم‌چنان بارون می‌بارید و هم‌چنان دونه‌درشت بود. هولدن سویی‌شرت بارسانشانش رو کشید روی سرش و من هم کلاه کاپشنم و حرکت کردیم. و خب ایشون خیلی جنتلمنه! چون برای ورود و خروج به جاهای مختلف می‌ایسته عقب و میگه "شما بفرمایین" و من هی خجالت می‌کشیدم که آقا بزرگتری گفتن کوچیکتری گفتن! و نمیشه هم مقاومت کنی. حتی وقتی وارد لمیز میشی و میگی توروخدا دنگی حساب کنیم میگه نه و وقتی میگی عذاب وجدان می‌گیرم میگه بگیر! :))

و بنده باز مهمون هولدن شدم به صرف لاته! نشستیم پشت یه میز و هولدن سخن آغاز کرد. حالا نه که منم ساکت ساکت بوده باشم ولی خب بیشترش هولدن حرف می‌زد و من چون موافق حرف‌هاش بودم چیزی نداشتم بگم. و چون خوب حرف می‌زنه و واسه حرف‌هاش مصداق‌های خوب می‌یاره تو خواه و ناخواه سعی می‌کنی به جای گفتن حرف‌های الکی بهش گوش کنی. سر یک‌سری مسائل هم خیلی خندیدیم؛ مسائل و اتفاقات جذاب وبلاگی... 

و اون یه میزبان خوبه! چون نمیگه "کجا بریم؟" میگه پاشو بریم فلان‌جا. وَ این برای منی که همیشه تو جواب این سوال می‌مونم عالی بود و مهم‌تر اینکه جاهای خوب رو انتخاب می‌کنه: تئاترشهر، لمیز، و در نهایت انقلاب! سه مکان دوست داشتنی و عزیزدل... و مسیر انقلاب با گفتن کلی حرف بامزه سپری شد. می‌شد فقط بخندی و بگی: از دست شما... 

بعد از مدتی پیاده‌روی وارد یه فروشگاه کتاب شدیم. کتابفروشی‌ها همیشه آروم و دل‌نشینن. اونجا هم همینطور بود. و هرچی من(به‌خاطر عهدی که با خودم بستم) کتاب نخریدم هولدن خرید. اگر روزی روزگاری دیدینش حتما کتاب‌خریدن رو باهاش تجربه کنین. چون نه تنها خسته و کلافه نمی‌شین که کلی هم خوش می‌گذره. مثلا از بین اون همه کتاب یهو شما رو می‌بره به یه زیارتگاه! بعیده؟ نه نیست. وقتی دیدینش می‌فهمین چی‌ میگم. 

من بیشتر به کتاب‌ها و اسم‌هاشون نگاه می‌کردم. اگه اون یه سلینجرخون حرفه‌ای نبود حتما یکی از کتاب‌های سلینجر رو بهش هدیه می‌دادم. ولی خب... دستم تو این مورد بسته بود و کتاب دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید بخرم؛ چون تا حالا کتابی جز چند کتاب سلینجر منو اونقدری سر وجد نیاورده که دلم بخواد هدیه‌اش بدم به دیگران. اونم نه هرکسی؛ یه دوست وبلاگی خیلی عزیز... و لب و لوچه‌ی دلم حسابی آویزون بود از این بابت. 

بعد از خرید کتاب‌ از فروشگاه خارج شدیم. مسیر رو هولدن انتخاب کرده بود. از انقلاب که خارج شدیم دیگه نمی‌دونستم کجاییم. وسطای راه بین اون همه کتاب دوتاش رو به همراه یه پاکت داد دستم و گفت همونطور که حدس زدی اینا برای توئه! و من حدس نزده‌بودم. یعنی نه که هیچی‌ها. ولی خب  فکر می‌کردم این‌ها هم مثل بقیه‌ی کتاب‌ها عیدیه ولی نه عیدی به من... اصلا اگر حدس هم بزنین وقتی یهو برگرده بگه اینا برای توئه ذوق می‌کنین!

خواستم صفحه اول کتاب رو بخونم دیدم هیچی توش نیست. حالا نگو برگه‌ها به هم چسبیده بود! یه سوتی هم اونجا دادم که فکر کنم دیگه برای هولدن عادی شده باشه این کارهای من! :دی و بعد از اینکه دوباره رفتم سراغ دو صفحه‌ی اول چشمم خورد به دستخطش و حین راه رفتن، با کمک نور بی‌جون چراغ‌های شهر خوندمش. می‌دونین؟ من وقتی خیلی خوشحالم نمی‌تونم نشونش بدم. نمی‌تونم بپرم هوا بگم: "وااایییی مرسیییی هولدن بابت این کتاب‌های دوست داشتنی! مرسیییی بابت این یادگاری‌نوشت!" همه‌ی ذوق‌هام در درونم اتفاق می‌افته. انگاری همه‌ی سلول‌های بدنم به قول نرگس پاپیونی میشه. حسی که اون لحظه داشتم هم همین بود. قشنگ‌ترین توصیفش همین بود: "تموم سلول‌های بدنم پاپیونی شده بود." خیلی خیلی خیلی ممنونم ازش.

بعد از ذوق بنده، توقف کردیم و هولدن دلستری خرید و سیگاری کشید و دوباره راه افتادیم. دیگه این دیداروبلاگی دوست‌داشتنی داشت تموم می‌شد‌. و من اصلا حواسم نبود که ته فلان خیابون فلانه و ایشون خیلی شیک می‌تونه پیاده بره نه با مترو! واسه همین وقتی وارد ایستگاه شدیم و غزل خداحافظی سروده شد، گفتم: "عههههه شما با مترو نمیاین!" یک عدد حریر رو تصور کنین که آب شد رفت تو زمین. جدا راضی به این زحمت نبودم که تا ایستگاه باهام بیاد ولی اومد و تهش با یه حرکت بامزه بنده را راهی کرد. هدیه‌هام تو بغلم بود و لبخند به لبم. 

هولدن برخلاف تصور خیلی‌ها نه عجیبه، نه ترسناک، نه اخمو، نه... اون معمولیه؛ مثل خیلی از ماها. همونقدر که من و تو سیاه و سفیدیم اونم هست. همونقدر که من و تو می‌تونیم خوب و بد باشیم اونم می‌تونه باشه. همونقدر که من و تو می‌خندیم اونم می‌خنده و شوخی می‌کنه! پس چرا تا اسمش میاد میگین اون یه آدم عصبیه؟ اون کسیه که می‌شه کنارش نشست و حرف زد و معذب نشد. می‌شه باهاش خندید. می‌شه باهاش از معمولی‌ترین و یا مهم‌ترین چیز‌ها حرف‌زد. می‌شه بهش گفت "چسب‌کتاب" و با نگاه بامزه‌ی عجیب غریبش مواجه شد و تصحیح کرد "چسب نواری". می‌شه کنارش ایستاد و اون دخترکوچولو رو که همه بهش میگن بچه‌ی کار بغل کرد و باهاش حرف زد. می‌شه خیلی چیزا.... پس تصوراتمون رو از یه آدم صفر و صدی نکنیم. واقعیتش کار درست رو اون می‌کنه! چون میگه من تصوری از بلاگرها ندارم. 

آره خلاصه... اون آقای قدبلندی که روبه‌روم ایستاده بود و داشت از هدفون‌هاش می‌گفت هولدن بود؛ هولدن کالفیلد بیان!


پی‌نوشت: این پست یک زاویه از این دیدار بود! فردا از زاویه دیگه هم بهش نگاه می‌کنیم حتما :))