خسته می‌شوم گاهی؛ خسته از دوری و غربت، خسته از این همه آدم غریبه و جدید که دورم را گرفته، خسته از مواظب بودن و سبک و سنگین کردن آدم‌ها؛ که ببین فلانی دوست خوبی نیست و آن یکی ظاهرا هست، فلانی حرف دیگران را پیش تو می‌زند پس تعجبی ندارد اگر حرف‌های تو را هم به بقیه بگوید، فلانی ترنس است و آن‌یکی هم‌جنس‌باز و... . 

خسته‌ام از اینکه باید خسته و کوفته از کلاس‌ها بیایم و ناهار درست کنم یا غذایی گرم کنم و بعد از نیم ساعت نشستن دوباره بروم دانشکده تا ۵ عصر، خسته‌ام از اینکه ناهار را نخورده باید به فکر شام باشم و در آشپزخانه‌ی سرد و غم‌انگیز خوابگاه صدای جز و جز روغن مرا به یاد خانه و غذاهای مامان بیندازد. 

خسته‌ام از این خستگی؛ از ساختمان ملال‌انگیز خوابگاه و پله‌های سردش، از اینکه هربار تنم یخ می‌زند پشت این پنجره‌؛ پنجره‌ای که به روی هیچ باز می‌شود و اثری از صدای آب و پرنده‌ها و طبیعت نیست؛ که جانم را می‌گیرد این دوری...

و چقدر غم‌انگیز است دلهره‌ی گوشه‌ی دلم هنگام رفتن به خانه؛ دلهره‌ی اینکه نکند اتفاق بدی بیفتد، که شب‌ آرامش و وحشت را توامان در خود دارد، که صدای گرگ‌ها گوش‌خراش است.

خسته‌ام؛ شانه‌هایم درد می‌کند انگار...


پی‌نوشت: هیس دخترک! خوب می‌دانی که این‌ها برای بزرگ شدنت لازم است؛ که باید زندگی کردن را بلد شوی. راحتی و آرامش خانه و اتاق زیبا و غذاهای گرم و خوشمزه‌ی مامان و دریا و باران و جنگل و صدای پای آب و... کمی دور باید شد، کمی سخت باید شد، کمی محکم‌تر باید... هیس دخترک!

دل‌نوشت: دلم می‌خواهد الان کنار ساحل باشم، صدای امواج خروشان دریا بپیچد توی جانم، هرم نفس‌های آتش، پاهایم را گرم کند و من پتوپیچ شده کنار یک دوست به صدای چک چک سوختن چوب‌ها و دریا و شب گوش کنم. گیتار هم باید باشد حتما؛ صدای دوست و سکوت من هم... و در این لحظه چقدر این آرزوی محالیست :)