رو به روی انتشارات سوره‌ی مهر محل قرارمون بود. از ایستگاه مترو که خارج شدم چشمی چرخوندم و لبخند زدم. دوباره انقلاب، دوباره تهران، دوباره دیدن رفقای وبلاگی. قدم برداشتم و به این فکر می‌کردم که یعنی امروز چطور پیش میره؟ دختر چادری و ریزنقشی کنار نرده‌ها ایستاده بود. بهش می‌خورد بلاگر باشه و علاوه بر اون، نگاهش رنگ و بوی انتظار داشت. رفتم جلو. صورتش پر از لبخند شد. پرسیدم فلانی؟ عینهو بادکنک سوزن خورده وا رفت و گفت: نه! جفتمون تو اشتباه بودیم، اما خیلی بهش می‌خورد بلاگر باشه! ایستادم کنارش. با یه مکالمه‌ی کوتاه فهمیدم اونم منتظر کسیه که تا حالا ندیدتش. 
به دوستی که قرار بود ببینم پیام دادم و همچنان منتظر ایستادم. این‌بار یه دختر نسبتا تپل با چهره‌ی مهربونی اومد و جلوی فروشگاه ایستاد. یه حسی بهم می‌گفت خودشه. ولی بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش ترجیح دادم منتظر جواب بلاگرجان به پیامم باشم. چند دقیقه‌ای گذشت و همچنان جواب نداد. اون دختر نسبتا تپل و مهربون اومد کنار نرده‌ها پیشم. دیگه گفتم یا بخت و یا اقبال. می‌پرسم شاید خودش باشه! با لبخند گفتم: فلانی؟ گفت: آره. گفتم: رستاک؟ لبخندش بیشتر شد و گفت: آره. گفتم: منم حریربانوام. خندیدیم و بعد از بغل و احوالپرسی راه افتادیم. و این شروع یه روز قشنگ بود با یه آدم قشنگ‌تر که تابحال زیاد نمی‌شناختمش و جز چند پست آخر وبلاگش چیز زیادی ازش نخونده بودم. و ما انقلاب رو قدم زدیم. صبوری کرد و باهم پی یه کتاب عربی بی‌خاصیت گشتیم. تو راه‌پله‌های یکی از پاساژها بود که پرسید اسمت چیه‌. نمی‌شناختیم هم رو ولی گرما و صمیمت بود‌. این همون اتفاق قشنگیه که تو دیدارهای وبلاگی می‌افته. 
بعد از انقلاب با راهنمایی‌ رستاک رفتیم سراغ خیابون‌های همون حوالی‌. خودش میگه وصال بود؛ میگه هرکسی رو دوست داشته باشه می‌بره خیابون وصال چون معنای خاصی واسش داره. کارش قشنگ بود نه؟ و اینکه منو هم جزو دوست‌داشتنی‌هاش می‌دونه قشنگ‌تر. ما راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم، از هر دری می‌گفتیم، از تهران، هواش، صحنه‌های غم‌انگیزش تا وبلاگ و بلاگرهای محبوبش و... . 
ایستگاه بعدی لمیز بود؛ یه کافه‌ی قشنگ تو ولیعصر. قرار نبود بریم اونجا. یهویی شد. بانمکِ قضیه اونجا بود که عصر هم واسه دورهمی باید می‌اومدم لمیز! رفتیم تو و تا چند دقیقه‌ی اول همش می‌گفت: کارت واقعا زشت بود. کارت واقعا زشت بود. از دستت ناراحت شدم و... . حالا انگار سرش رو بریدم! یه کافه لاته مهمونش کردم داشت منو می‌کشت :| :)) 
خلاصه نشستیم و کلی خوش گذشت و لذت بردم از هم‌صحبتی با دختری که هم‌سن من بود و علایق مشترکمون تو اولین دیدار ما رو اینطور به هم وصل می‌کرد. از لمیز که اومدیم بیرون، بعد از جواب دادنم به پیام یکی از بچه‌ها رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون ولیعصر و ناهار خوردیم. داشتم فکر می‌کردم چه قشنگه این ولیعصر! فروشگاه‌هاش و حال و هواش دوست‌داشتنی بود. 
بعد از ناهار راه رفته رو به سمت تئاتر شهر برگشتیم. هوا برام سنگین بود. بوی دود داشت. رستاک می‌گفت ما دیگه عادت کردیم. دانشجوجانمون عادت کرده بود به این هوا و من نه. وقتی رسیدیم به تئاترشهر دیگه باید جدا می‌شدیم. حیف بود تموم شه ولی خب... هرسلامی یه خداحافظی دنبالشه. بغلش کردم و بعد از خداحافظیمون رفت. خوشحال بودم که دیدمش. که اینقدر دوست‌داشتنی و شیرین بود. چهره‌ی مهربونش هنوز هم جلوی چشم‌هامه. ممنون از بودنش و همراهیش... رستاک قشنگ♡