قهوه رو می‌گم؛ واسه همین نخوردم تا حالا. امروز ولی دست رفیق‌جان رو گرفتم و گفتم می‌خوام اولین قهوه‌ی عمرم رو کنار تو بخورم. خندید. رفتیم نشستیم تو کافه. گفت ترک و اسپرسو زیاد تلخه. گفتم پس فرانسه می‌خوریم. سفارش دادیم. اولش خیلی زهرمار بود، خیلی زهرمار بود‌، خیلی زهرمار بود؛ بدتر از صدای چرخ‌های چمدون کسی که داره برای همیشه می‌ره. یکم شکر اضافه کردم؛ یکم شیر. دوست‌داشتنی شد؛ تلخیش دوست داشتنی شد. همینطور که داشتم می‌خوردم یادم اومد امروز خیلی کارها کردم تا حالم خوب شه و غم‌های دلم بره. آدم وقتی خیلی غمگینه این تلاش رو به خودش مدیونه... راستی! شما اولین قهوه‌ رو کنار کی خوردین؟☕