انگار برای آدم‌های امروز محبت زیاد، زیادی‌ است. یا ژست خدایی برایت می‌گیرند یا فکر می‌کنند چیزی از آن‌ها می‌خواهی و یا عاشق‌شان شده‌ای! و تو را پشیمان می‌کنند از آنچه درون توست؛ پشیمان از تمام دوست‌داشتن‌ها و نگران بودن‌ها و به یادشان بودن‌ها. اصلا همان بهتر که بگذاری در غرور بی‌خاصیت‌شان بپوسند. همان بهتر که چمدانی ببندی و همراه سهراب بروی به شهر پشت دریاها...

پی‌نوشت اول: یک‌بار که پیام ناشناس را باز کردم عزیزی گفت "همیشه مهربون بمون" و من قول دادم که بمانم. بعد از آن هر وقت خواستم بزنم زیر کاسه کوزه‌ی مهربانی‌هایم یاد حرف او افتادم. بغضم را فرو بردم و کاسه کوزه‌ها را سالم نگه داشتم. و چقدر سخت بود؛ و چقدر سخت است...
پی‌نوشت دوم: دلم برای بعضی از رفقای وبلاگی تنگ شده. برای آن‌ها که معرفت‌شان آدم را به زندگی امیدوار می‌کرد؛ مثلا اسکافیلد، الیوت، الناز و... . کجایید شماها؟