اگر یک دختر نوزده ساله که بخاطر آزمایش، بیش از ۱۲ ساعت چیزی نخورده، در جواب سوال «باهات بیام؟» گفت :«نه عزیزم خودم می‌رم» بزنید توی سرش و باهاش بروید و تنهایش نگذارید. چون ممکن است او اولین بارش باشد که به آزمایشگاه جدید شهر می‌رود و مجبور باشد حتی سوال «پذیرش اینجاست؟» را هم بپرسد. یک دختر نوزده ساله‌ی گشنه‌ی بی‌حال را تنها نگذارید خب؟

پ‌ن۱: بهای جمله‌ی « بالاخره باید از پس خودم بر بیام» را می‌پردازم :/

پ‌ن۲: یک خانم حدودا ۵۰ ساله‌ی چادری یکهویی راهنمایم شد و دو سه جا راهنمایی‌ام کرد. مرسی خانم ۵۰ ساله‌ی چادریِ مهربان ( در دلش هی می‌گوید «دنیا هنوز خوشگلی‌هاش رو داره» و هی ذوق می‌کند)

پ‌ن۳: بالاخره یک روز طغیان می‌کنم! آن از دندانپزشک که گفتم آمده‌ام دندانم را بکشم و گفت: «مامانت می‌دونه؟ برو بگو بیاد» این از امروز و پذیرش که آقای پشت پیشخوان عینهو مربی‌های مهدکودک گفت: «دخترگلم میشه یازده و پونصد» و همه‌ی مردمی که فکر می‌کنند من یک دختربچه‌ی مدرسه‌ای هستم. چرا چرا چرا؟ :|