گفت: «بخر دیگه» و سرش رو گذاشت رو کیفم. می‌شنیدم که یه دختری از اون سمت به دوستش گفت: «من جای این دختره بودم مینداختمش اون ور. به بچه نباید رو داد.» داشت چرند می‌گفت. دستم رو گذاشتم رو کلاه دخترکوچولویی که پیشم بود و گفتم: «خب عزیزدلم پول نقد همراهم نیست. فقط دو تومن دارم. اگه یکیش رو میدی می‌خرم. وگرنه نمی‌تونم.» سرش رو از رو کیفم برداشت و گفت: «نه دیگه سه تا پنج تومنه. ببین اگه بخوای سه تا بخری میشه شیش‌ تومن ولی من دارم می‌دم پنج تومن. ببین چه ارزون می‌شه. بخر دیگه خب؟ باشه؟» داشت با ناز و ادای دخترونه حرف می‌زد. دل من هم داشت برای این دلیل و منطق آوردنش غنچ می‌رفت. گفتم: «سه تا زیاده. منم فقط کارت همراهمه. تو هم که کارتخوان نداری کوچولو. همون یه دونه رو بدی می‌خرم.» لجباز بود. گفت: «نه همون سه تا.» به توافق نرسیدیم. داشت می‌رفت. گفتم: «باهم عکس بگیریم؟» گفت: «نه باید اینا رو بفروشم. بعدا ازم سه تا بخر خب؟» با خنده گفتم: «باشه.» رفت. ولی چند دقیقهٔ بعد اومد پیشم و با لب‌های خندون گفت: «ببین این خانومه(یکی دیگه از دستفروش‌ها) کارتخون داره.» با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: «باشه! اگه ازت چسب‌زخم بخرم باهام عکس می‌گیری؟» می‌خواستم یادگاری ازش داشته باشم‌. همین! با ذوق سرش رو بالا و پایین کرد و گفت: «آره آره.» ذوق کردنش رو دوست داشتم...

بهش می‌خورد ۵ ساله باشه. کارت رو کشیدم و سه تا چسب زخم ازش خریدم. سه تا پنج تومن! نگاهش کردم و با ذوق گفتم: «حالا باهم عکس بگیریم دوست کوچولو؟» تو چشم‌هاش ستاره روشن شده بود. با ذوق اومد کنارم ایستاد. من نشسته بودم و حالا تقریباً هم قد شده‌بودیم. سرشو تکیه داد به سرم. دلم غنچ رفت واسه این حرکتش. یه لبخند قشنگ زد. منم لبخند زدم؛ یه لبخند واقعی. نه از این الکی‌ها! و عکس گرفتم؛ سلفی با یه دوست کوچولو. گوشی رو آوردم پایین و با دستم صورتشو ناز کردم و گفتم: «مرسیییی عزیزم.»

یه ایستگاه مونده بود تا برسیم. نرفت و کنارم ایستاد. از آبرنگ‌هاش برام گفت که خراب شده و از دفتر نقاشی‌اش که به قول خودش همه‌جاش نقاشی‌ای شده و دیگه به‌درد نمی‌خوره. دست چپم دور کمرش بود. گفتم: «راستی اسم من حریره اسم تو چیه؟» گفت: «صفا!» گفتم: «به به! به به! چه اسم خوشگلی. مثل خودت خوشگله.» لبخند زد. سرش رو فرو کرد تو یقه‌اش. خجالت؟ ای جان دلم... 

وقتی نزدیک ایستگاه مورد نظر شدیم صفا گفت: «باید پیاده شیااا» مثل خودش با یه لحن جینگول گفتم: «می‌دونماااا» من و دوستم بلند شدیم. نشست جای من. از تو نایلون‌اش یه خروس درآورد. از همین‌ها که الان مد شده، زرده و وقتی فشارش می‌دی جیغ می‌کشه و دهن‌اش هم بازه. صفا با ذوق و چشم‌های ریزشده گفت: «می‌خوام پول‌هام رو بذارم توش و جمع کنم.» داشت اون پنج تومنیه رو فرو می‌کرد تو دهن خروسه که زود گفتم: «وایسا وایسا! بذار تو قلک. چون وقتی بخوای پول‌ها رو از شیکم خروسه در بیاری باید پاره‌اش کنی!» دست نگه‌داشت. دماغش رو خاروند و گفت: «راست میگی‌ها! باشه پس توش آب می‌ریزم. می‌برمش تو حموم.» تاییدش کردم گفتم: «آرررره. بعد کلی می‌تونی باهاش آب بازی کنی.» با ذوق سرش رو تکون داد. ذوق کردن‌اش رو دوست داشتم...

میون حرف‌های قبلیش بهم گفته‌بود می‌خواد پیاده شه واسه همین تا در مترو باز شد با دوستم زدیم بیرون. دور و برم رو نگاه کردم دیدم نیست. چرخیدم. از دور دیدم نشسته سرجاش و پاهاش رو تاب میده. به دوستم گفتم: «یه لحظه صبر کن الان میام.» دوییدم سمت مترو. دلم نیومد ازش خداحافظی نکنم. اون شاید نمی‌فهمید‌. ولی من که می‌فهمیدم. نزدیک در مترو ایستادم و صداش زدم. نگاهم کرد. با لبخند سرمو کج کردم، دست تکون دادم و تند گفتم: «بای بای دوست کوچولو.» در داشت بسته می‌شد. چرخید سمت من و با یه لبخند دندونی، دستش رو محکم به نشونه‌ی بای بای تکون داد. مترو حرکت کرد. با محبت رفتنش رو نگاه کردم. اون لایق بهترین‌هایی هست که ازشون جا مونده...

پی‌نوشت: مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

عکس‌نوشت: من و دوست کوچولو و قلب‌ها و ماه و ستاره :دی