کاری به کار دنیا نداشتم. همه‌اش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم می‌ریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب می‌خواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم و ظهرها با شانه‌هایی خسته از سنگینی کوله‌پشتی به خانه بر‌می‌گشتم. 
زندگی‌ام در اتاق کوچکی جاری بود؛ اتاق کوچکی که دیوارهای آبی یواش داشت و نیمایوشیج و گیتار و پیانو و شهریار و باقی دوستانِ جانی از یک سویش بهم لبخند می‌زدند. اتاقم بهترین مکان برای پس زدن دلهره‌ها بود؛ دلهره‌هایی از جنس آینده، دلهره‌هایی از جنس چه کنم‌ها و چه می‌شودها. بهترین مکان برای بافتن تار آرزوها بر پود دل. تنها جایی که می‌شد بدون ترس از انگشت اشارهٔ نگاه آدم‌ها اشک ریخت و خندید و دیوانگی کرد. گویی آغوشی بود برای آرام شدن، برای زندگی کردن؛ یک بغل آبی یواش! استرس درس‌ها و آزمون‌ها و اراجیف مشاور، همه‌اش در این اتاق به به یغما می‌رفت‌. 
اغلب مشغول درس‌خواندن بودم اما همهٔ زندگی‌ام این نبود. آنجا درس می‌خواندم، شعر می‌نوشتم، زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم، گاهی خودم را در آینده یک بدبخت فلک زده‌ تصور می‌کردم، گاهی خودم را یک خانم مهربان و خوشبخت که روی طاقچه‌ی خانه‌اش شمعدانی دارد و عصرها انتظار آمدن مردش را می‌کشد تا با «سلام، خسته‌نباشی عزیزم» و بوسه و استکانی چای تازه دم، خستگی‌اش را در کند. و گاهی... گاهی نه! خیلی وقت‌ها خودم را نویسنده‌ای توانا تصور می‌کردم که دائم درحال نوشتن و خواندن است و بی هیچ بهانه‌ای به عزیزانش کتاب و یک شاخه‌ گل رز هدیه می‌دهد. شاید اگر بخواهم روز و شبم را تقسیم کنم نیمی از آن به درس خواندن می‌گذشت و نیم دیگر به فکر و خیال. اگر به من باشد قانون «هر روز دو ساعت رویابافی» را تصویب می‌کنم. اصلا آدم‌ها بدون رویاهای‌شان خیلی غم‌انگیزند! 
شب‌های سال چهارم دبیرستان هم به همین دلیل دوست‌داشتنی بود. قبل از خواب چشمانم را می‌بستم و روزهای دانشجو شدنم را در خیالم نقش می‌زدم؛ که یک دانشجوی ریزه‌میزه‌ی ادبیات می‌شوم با تیپی معمولی. مثل همیشه دفتر و دستکم را می‌گذارم توی کوله‌ام و تا وقت گیر آوردم می‌نشینم زیر درخت بید توی محوطهٔ دانشکده و چیزی می‌نویسم. راستش درخت بید یکی از جدانشدنی‌های تصورات من بود؛ دور و بر استاد پلکیدن و سوالات ریز و درشت پرسیدن هم. و البته از هرچه بگذریم سخنِ «تفریحات بعد از کنکور» خوش‌تر است! یک طومار برنامه ریخته بودم برای خودم. اولش تابستان؛ که به جبران تمام مهمانی نرفتن‌ها و بیرون نرفتن‌های سال کنکور بروم خانهٔ عمو و عمه و دایی و خاله و آقاجون و باباجون و جنگل و کوه و دریا و این‌ طرف و آن طرف. بعد که تابستان شیرینم را گذراندم و دانشجو شدم، ضمن درس خواندن هفته‌ای یک فیلم سینمایی ببینم، یک کتاب بخوانم و یک داستان کوتاه بنویسم. حتما به کلاس موسیقی و باشگاه بروم. به وبلاگم برسم و شعر بگویم و نوشتنم را تقویت کنم و... . 
شب‌ها با فکر به همین چیزها می‌خوابیدم و صبح‌ها با یادآوری‌شان، انگیزهٔ درس‌خواندنم دو چندان می‌شد. آن روزها زندگی بعد از کنکور و دانشگاه همان مدینهٔ فاضله‌ای بود که انتظارش را می‌کشیدم. البته تصوراتم خیلی پروانه‌ای و عجیب بود اما دنیایم با همین خیال‌ها رنگ می‌گرفت و من با همین افکار و تصورات کنکور دادم. و اما بعد از کنکور...

پی‌نوشت: قول داده بودم که از روزهای قبل و بعد دانشگاه بنویسم. چون طولانی می‌شد سریالی می‌نویسم که خواندنش سخت نباشد. بهتر نیست؟
عکس‌نوشت: یک صبح آفتابی قشنگ در همان اتاق آبی یواش :)