به جای صبح، ظهر بلند شدن، نداشتن نان برای صبحانه، خاموش شدن پی در پی اجاق گاز حین پختن ناهار، وا رفتن کوکوسبزی، حرص خوردن و به دنبالش معده‌درد، هوای سرد و اصرار هم‌اتاقی برای رفتن به بازار و دیدن مغازه‌ها؛ همه‌ی این‌ها برای رقم خوردن یک پنج‌شنبه‌ی تباه کافی بود. 

بله! من پنج‌شنبه‌ی خود را تا ساعت شانزده و چهل و شش دقیقه اینگونه گذراندم. بعد از خوردن ناهار، روی تخت دراز کشیدم. غم و غصه‌ی عالم ریخته بود توی وجودم. به این فکر می‌کردم که چرا باید اینجا باشم و شب یلدا را در این سوت‌وکورخانه بگذرانم؛ جایی که همه رفته‌بودند خانه‌ی خودشان یا فامیل‌هایشان، جایی که عطر غم دالان‌هایش را آکنده‌بود، جایی که در آن لحظه‌ها حتی هوایش دق‌مرگم می‌کرد. پتو را گذاشتم روی سرم و مچاله شدم توی خودم. به این فکر می‌کردم که اصلا به درک که یلداست، به جهنم که خانه نیستم، به اسفل‌السافلین که امشب همه می‌روند خانه‌ی همدیگر و من باید توی خوابگاه بمانم. اصلا امشب حتی هم‌اتاقی را تنها می‌گذارم و می‌روم سالن مطالعه، چراغ‌ها را خاموش می‌کنم و هی پیک‌پیک غم می‌نوشم و شعر می‌خوانم؛ هی در پیاله عکس رخ یار نمی‌بینم و در تنهایی دق‌مرگ می‌شوم. اصلا می‌خواهم یلدای نود و شش را غم‌انگیز و زهرمار تمام کنم، اصلا... اینقدر فکر کردم و در اندوه تنهایی‌ام غرق شدم که خوابم برد. فکر کنم چهار و نیم بود که بیدار شدم. منگ بودم. مثل همیشه تا چشم‌ باز کردم دنبال گوشی گشتم. نگاهی به صفحه‌اش انداختم. سه تماس بی‌پاسخ! اولی‌اش را دیدم: مامان. دومی‌اش را دیدم: بابا. تا اینجا همه‌چیزش قابل هضم بود. نگاهم افتاد به سومی. فکر کردم اشتباه دیده‌ام. چشمانم را محکم روی هم فشردم و باز کردم، سرم را بردم توی حلق گوشی و با دقت بیشتر به اسمش نگاه کردم. نه واقعا اشتباهی در کار نبود! درست دیدم. فقط باورم نمی‌شد که زنگ زده باشد! خواب از سرم پرید. بلند شدم و نشستم روی تخت. مامان دوباره زنگ زد. به سرم زد بروم و توی حیاط بگردم. کاپشن را پوشیدم و همانطور که به مامان از اتفاقات دیشب می‌گفتم، از اتاق و ساختمان خارج شدم. نگران بود. بابا هم صدایش از دورها به گوش می‌رسید که: "گور پدر درس و دانشگاه! شنبه بلیت بگیر بیا خانه." 

یادم می‌آید قدیم‌ترها که کوچک بودم، تا زلزله می‌آمد مرا بغل می‌کرد و می‌رفت وسط حیاط. همیشه از اینکه زلزله بلایی به سرم بیاورد می‌ترسید. مامان می‌گوید وقتی زلزله می‌آمد تنها کسی که دنبالش می‌گشت تا از خطر نجاتش بدهد تو بودی؛ انگار نه انگار ما هم آدمیم. بعد می‌خندید و می‌رفت سراغ خنده‌دارترین خاطره‌ها...

وقتی با مامان خداحافظی کردم بوی خاک نم‌دار توی وجودم پیچید. نرم نرمک می‌بارید؛ آخرین باران پاییزی. نفس عمیقی کشیدم و زیر درخت کاج نشستم. حال ناآرام و آشفته‌ام رو به آرامش بود. رفتم سراغ مخاطبین و انگشتم روی نامش متوقف شد‌. نام همان سومین تماس غیرمنتظره. بوق که خورد و صدایش که پیچید و باران که شدت گرفت، فهمیدم: شوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی. 

و شاید در تمام لحظاتی که می‌گفت "نمی‌بخشمت و اصلا نباید ببخشم" و "یه دقیقه گوش کن به من، دارم فارسی حرف می‌زنم" و "برو یه امتحان کن شاید اجازه دادن" و "امشب شب ویژه‌ایه و یلداست" و  "قراره بریم ولیعصر و گفتم تو هم بیای"، وقتی داشت این‌ها را می‌گفت نمی‌دانست که دارد آجر به آجر یک ویرانه را روی هم می‌چیند و دوباره می‌سازد‌. گرچه قوانین خوابگاه اجازه نداد که امشب را در ولیعصر و کنار یکی از بهترین رفقای وبلاگی بگذرانم اما همان تماس غیرمنتظره و گفتن همان حرف‌ها و اینکه یکی یک گوشه‌ی دنیا به این فکر کرده که افتاده‌ای کنج غربت و قلب کوچکت شاید درحال ترکیدن باشد؛ این‌ها باعث شد عطر یاسمن بپیچد توی جانم، این‌ها باعث شد تمام نقشه‌ای که برای خودم کشیده بودم فراموش کنم؛ که یلدای نود و شش را با خاک یکسان نکنم. 

وقتی به اتاق برگشتم هوا رو به تاریکی می‌رفت. هم‌اتاقی با لب و لوچه‌ی آویزان گفت: "حداقل بریم یه شیرینی بخریم دیگه!" دلم برایش سوخت. تولدش بود‌. و من داشتم با بی‌رحمی تمام تولد قشنگش را زشت می‌کردم. بدون معطلی گفتم: "باشه! ولی شیرینی نمی‌خریم؛ کیک می‌خریم." گل از گلش شکفت. 

حالم خوب بود؛ حالم خوب شده بود. برخلاف تمام روز داشتم لبخند می‌زدم. یادم آمد آخرین باری که صحبت کردن تلفنی با یک دوست حالم را خوب کرده بود برمی‌گردد به روزهای آخر تابستان و تب و تاب قبولی دانشگاه. خورشید هم شاید نمی‌دانست صحبت کردن با او در آن عصر دم کرده‌ی تابستانی چطور حالم را خوب کرد‌. و چطور بی‌تابی‌های مرا آرام کرد... می‌دانست؟

با هم‌اتاقی آماده شدیم. بعد از نیم ساعت انتظار اتوبوس دانشگاه رسید. به خودمان که آمدیم روبه‌روی کیک‌های خوشمزه‌ و رنگارنگ ایستاده بودیم و قرار بود هم‌اتاقی یکی‌شان را انتخاب کند. تصمیمش را گرفت. کیک را خریدیم و شمع ۱۹ را. و انار و تخمه و نان سنگک را. خیلی زود به خوابگاه برگشتیم. همه‌چیز یکهویی رقم خورد. شام سلف را خوردیم. لباس‌ها را پوشیدیم و دو نفر را دعوت کردیم به اتاقمان. با سبد و کارتون هدفونِ تازه‌خریده‌ام و شال قرمزم میز درست کردیم. رویش آینه و حافظ و انار گذاشتیم؛ توت‌ها و تخمه‌ها و آلوچه‌های خشک و میوه را هم. قشنگ بود. سعی می‌کردیم قشنگ باشد‌. هم‌اتاقی اسپیکر بی‌سیمش را روشن کرده بود و حمید هیراد می‌خواند و می‌خواند: "گر جان به جان من کنی/ جان و جهان من تویی". 

کم کم میهمان‌‌های مجلس کوچکمان آمدند. از چای شروع کردیم و رسیدیم به کیک و نسکافه و تولد و بازی جرئت حقیقت و قهقهه و چیپس و پفک و مسابقه‌ی آواز خواندن و توت و آلوچه و پانتومیم و "خاک تو سرت این چه طرز بازی کردنه" و قهقهه و انار و گل‌پر. و این زیبایی‌ها با تماس تصویری با خانواده و صحبت کردن با همه‌شان و دادن کادو به هم‌اتاقی دو چندان شد. کادویش را همان روز گرفتم؛ همان روزِ پست قبل. اصلی‌ترین دلیل تهران رفتن من یک جغد کوچولوی سفید و آبی‌رنگ بود. چون هم‌اتاقی یک‌بار آن را دید و خوشش آمد و نخرید و تا یک هفته حسرت می‌خورد که چرا نخرید.

کادویی که بهش دادم ترکیبی بود. چیزهای کوچولو کوچولو. برای آن دفتر چوبی، قلم، تقویم شازده کوچولو و پیکسل گل‌گلی ذوق کرد اما وقتی آخری را باز کرد چشمانش درخشید. برای یک جغد کوچولوی سفید و آبی‌رنگ چنان ذوق کرده بود که دوباره بغلم کرد و هی تشکر و تشکر. واقعیتش تشکر لازم نبود. برق چشمانش، لبخندش و لحظه‌ای که جغد دو-سه سانتی‌اش را بوسید برایم کافی بود. لبخند زدم. و به این فکر کردم که چقدر دیدن شادی آدم‌ها می‌تواند حالم را خوب کند و قلبم را آرام. 

و یلدای دور از خانواده اینچنین گذشت. و باید تشکر کنم از آن دوست، همانی که مثل همیشه سر بزنگاه می‌رسد و باعث می‌شود از جایم بلند شوم و خاک‌های روی‌ شانه‌ام را بتکانم؛ مثل همان روزی که با یک "سربلندم کن فهمیدی؟" کنکور مرا نجات داد...و هیچگونه اغراقی در این حرف نیست. ممنون ای دوستی که حریر سعادت دیدنت را نداشت :))

:: می‌بینید که یک تماس خشک و خالی و یک‌سری حرف‌های معمولی چگونه می‌تواند یک آدم را نجات دهد؟ دریغ نکنیم از همدیگر... عصر امروز درس بزرگی به من داد.

:: وقتی در (این) پست پرسیدم چه موضوعی برای نوشتن پست بعدی پیشنهاد می‌دهید، قرار شد از دانشگاه بنویسم و مسائل مربوط به آن. می‌نویسم حتما. یادم می‌ماند. 

:: یلدای‌تان مبارک رفقای جآن💙