نشسته‌ام جلوی تئاترشهر؛ تنها و سیر نمی‌شوم از دیدنش. هوا سرد است. خورشید نرم‌نرمک پشت ساختمان‌ها غروب می‌کند. سه جوان نازنین و دوست داشتنی نشسته‌اند یک گوشه و با گیتارها و ویولون‌شان آهنگ غم‌انگیزی می‌نوازند. راستش کم کم دارد بغضم می‌گیرد...