واقعیتش می‌خواستم بیایم از دیروز و دیدار با مسیح و ماهی کوچولوی نازنین بگویم؛ اینکه مسیح چقدر شبیه همانی‌است که توی وبلاگ است ولو مهربان‌تر و ماهی چقدر شبیه به تصوراتم بوده؛ همانقدر دوست داشتنی و شیرین و صمیمی؛ که بودن در کنارش عطر بهارنارنج می‌دهد، که گرفتن دستانش تمام سلول‌های آدم را قلبی‌قلبی می‌کند اما...

اتفاق شگرفی افتاد. وارد آشپزخانه شدیم و با دیدن عزیز گرانقدری که مشاهده‌اش می‌کنید، کلا پست و این‌ها یادم رفت. وی که توانایی به لرزه انداختن نود درصد دخترهای توی خوابگاه را دارد، پس از نبردی هیجان انگیز به ضرب دمپایی به دیار حق شتافانده شد :|