[هزارچم-جاده چالوس]


نگاهم را از بابا گرفتم. شب بود و هوا تاریک. جز ظلمات و حضور تک و توک چراغ‌های بینِ راهی، چیزی به چشم نمی‌‌خورد. اتوبوس همچنان تکان‌های الکی می‌خورد و حال معدۀ مرا نَزار تر از قبل می‌کرد. انتظار داشتم اتفاق خاصی نیفتد، انتظار داشتم با دراز کشیدن روی پاهای بابا و فکر نکردن به حالِ بدم، همه‌چیز خوب شود اما زهی خیال باطل! نزدیک‌‌های کرج ناگهان از جا پریدم و شد آنچه که نباید می‌شد. تنها اتفاق مثبت میان آن لحظات نکبت این بود که بابا هنگام توقف اتوبوس جلوی یکی از رستوران‌های بین راه، یک بسته نایلون فریزر و دستمال کاغذی خریده بود. همین! باقیش همه نکبت بود و نکبت و من به شدت از دست خودم عصبانی بودم. چرا آن روز؟ چرا آن روز بخصوص باید به چنین حالی دچار می‌شدم؟ چرا وقت رفتن برای ثبت‌نام دانشگاه باید به هم می‌ریختم؟ خوشبختانه بابا همراهم بود و طوری رفتار می‌کرد که انگار اتفاقی نیفتاده و باعث می‌شد از عذاب وجدان نمیرم! حالا یکی نبود بگوید بچه‌جان، مگر بد شدن حالت تقصیر توست؟ مگر پیچ‌پیچی بودن جادۀ هِزارچَم تقصیر توست که عذاب وجدان می‌گیری؟

خلاصه تا رسیدن به ترمینال یک‌بار دیگر هم کارم به نایلون فریزر و دستمال کاغذی کشید و مردم و زنده شدم تا بالاخره اتوبوس لعنت الله علیه ایستاد و پیاده شدیم. حالا می‌توانید یک دختر هجده-نوزده سالۀ لاغرو را تصور کنید که رنگ صورتش پریده و اندک‌جانی توی تنش مانده و با شانه‌هایی افتاده، کنار بابای قدبلندش در محوطۀ ترمینال راه می‌رود و بخاطر بد شدن حالش خودش را بسته به سرزنش! در گیرودار همین خودسرزنش‌گری‌ها با بابا به سمت صندلی‌های ایستگاه رفتیم و او شمارۀ پسردایی‌اش را گرفت. نشستم و از کوله پشتی‌ام رانی هلو در آوردم و آرام آرام محتویاتش را سر کشیدم. وَ آه و فغان از آن تکه هلوی آخری که هیچ‌وقت عین بچۀ آدم سرش را نمی‌اندازد پایین و نمی‌رود توی دهان مبارک‌مان!

وقتی از نوشیدن آبمیوۀ شیرینم فارغ شدم، به اطراف نگاه کردم. اتوبوس‌ها یکی‌یکی می‌ایستادند و فوج فوج آدم از در‌شان می‌زد بیرون. خیلی‌ از این آدم‌‌ها مامان‌باباهایی بودند که دختر یا پسری جوان کنارشان قدم برمی‌داشت. حدس می‌زدم این‌ها هم مثل من برای ثبت‌نام دانشگاه آمده‌باشند. البته این فقط حدس من بود! یک‌سری باباها هم دبّه‌های بزرگ شیر و نایلون‌های پر از تخم‌مرغ و امثالهم را در دست داشتند که باز ذهن من بیکار نمی‌‌نشست و حدس می‌زد که این‌ها آمده‌اند برای ثبت‌نام و لابد قرار است بروند خانۀ فامیل‌هایشان و این وسایل را هم سوغات آورده‌اند؛ مثل ما که برای پسردایی عسل آوردیم.

وقتی از ساختن سرنوشت‌های مختلف برای آدم‌هایی که می‌دیدم، خسته شدم، چشم از اطراف برداشتم و به بابا نگاه کردم. صحبتش تمام شده‌بود و داشت به سمت من می‌آمد. بلند شدم و قوطی رانی را انداختم توی سطل زباله. حالم را پرسید. گفت: «می‌خوای بریم بیمارستان؟» گفتم: «نه! خوبم.» و دوباره نشستم. کوله را روی زمین گذاشتم و پاهایم را محافظش کردم که مبادا یکهویی یکی بیاید ببرتش. آنقدر از کرج و فضایش بد گفته بودند که اعتراف می‌کنم به نصف مردمی که بی هدف در محوطۀ ترمینال پرسه می‌زدند، مشکوک بودم! حرف‌های شیخ درون هم که می‌گفت: «خجالت بکش از این همه شک و سوء ظن!» کارساز نبود. یک‌‌جوری کوله پشتی‌ام را چسبیده‌بودم که انگار الماسی چیزی توی این کوله جاسازی شده!

بعد از نیم ساعت انتظار بالاخره پسردایی آمد و باهم به سمت خانه‌شان حرکت‌کردیم. نگاهم به اطراف بود و به چراغ‌های شهر. با اینکه مغزم هنوز درگیر مشکوک‌بازی‌‌های خودش بود اما آنچه که می‌دیدم را دوست‌‌داشتم؛ خیابان و کوچه‌ها، ماه طلایی، صدای نوحه از ایستگاه‌‌های صلواتی، مردم، مغازه‌ها. همه و همه‌اش در نگاهم دوست‌داشتنی جلوه می‌کرد. انگار یکهویی در قلبم باز شد و کرج تالاپی افتاد تویش! نمی‌دانم چقدر طول کشید ولی بالاخره به خانۀ پسردایی رسیدیم. بابا بین راه یک جعبه شیرینی هم خریده‌بود و داده‌بود دست من. وارد خانه که شدیم حس آدمی را داشتم که از دهات آمده بالاشهر تهران! همه‌چیز برق می‌زد و آنقدر باکلاس بود که ترجیح می‌دادم بروم مسافرخانه‌ای هتلی جایی! والا! آدم معذب می‌شود خب! خصوصا که اولین بار بود به خانه‌شان می‌رفتم!

بعد از سلام و احوال‌پرسی و دادن جعبۀ شیرینی به خانم خانه، کوله پشتی‌ام را به یکی از اتاق‌ها بردم و برگشتم به پذیرایی. خسته و ساکت نشسته بودم گوشۀ مبل و گه‌گاهی به سوالات بقیه در مورد دانشگاه و رشته‌ام توضیح مختصری می دادم. منتظر بودم سریع شام را بخوریم و بروم بخوابم. حدوداً ساعت ده شب شام آماده شد و سفره‌ای پهن شد به چه زیبایی! این طرف سالاد بود و مرغ سوخاری و سیب‌‌زمینی، آن طرف ژله و قرمه‌‌سبزی و ماست و زیتون و نوشیدنی‌های مختلف. شرمنده شده‌‌بودیم از این همه میهمان‌‌نوازی. واقعاً زحمت کشیدند و من از ته جانم ممنون و متشکر بودم اما بخاطر حال نه چندان خوبم چیزی جز تکه مرغی و کمی برنج نخوردم.

وقتی سفره جمع شد، توی دلم خوشحال بودم که خب شام را خوردیم و حالا می‌رویم می‌خوابیم و بالاخره می‌‌توانم استراحت کنم ولی شتر در خواب بیند پنبه‌‌دانه! خواب کجا بود؟ ساعت را نگاه می‌کردم و 23 و 30 دقیقه‌اش چشمم را کور می‌کرد! خانم خانه توی آشپزخانه مشغول شستن ظرف‌ها بود، پسر خانواده سرش توی گوشی، بابا و پسردایی مشغول دیدن رازبقا بودند و من هم یک گوشه نشسته‌بودم و  داشتم در دل می‌زدم توی سر خودم که: «چطور فردا ساعت 6 صبح پاشم؟!»