ساعت هشت و نیم صبح بود...با صدای "تیک" مانندی چشمانم باز شد...مامان کیف پولم را گرفته بود توی دستش و داشت نگاهش می کرد! در عجب از اینکه همینطور بی اجازه راست راست رفته سراغ کیفم بودم که گفت:«ببین میخوام برم مدرسه ی بچه ها پول کتابو بدم بابا کارتا رو با خودش برده...یه کم بهم قرض بده فردا بهت میدم!» و من با همان منگی حاصل از خواب و سرماخوردگی نگاهش کردم و چیزی نگفتم...در اصل حال ناخوش یاری ام نمی کرد حرف بزنم...سی تومان برداشت و رفت...همینطور که به سمت در ورودی می رفت کمی صدایش را بالا برد و گفت: «اگه حالت خوب نیست برو دکتر...مدرسه جلسه س من شاید تا ظهر نیام.» و رفت...یک ساعت را بین خواب و بیداری و منگی بودم تا بالاخره بلند شدم...بی توجه به بساط صبحانه یک لیوان چای خوردم و توی ذهنم دو دوتا چهارتای رفتن و نرفتن می کردم که بعد از یک عطسه به این نتیجه رسیدم که من جدا حالم خوب نیست! بلند شدم...به ته کیف پولم نگاه کردم...یک ده تومانی برایم مانده بود...از جیب مانتوی مدرسه پنج تومان دیگر برداشتم و شال و کلاه کردم...وقتی کفشم را می پوشیدم به این فکر می کردم که پدر و مادر باید اول پدر و مادر باشند بعد نان آورخانه و غیره و ذلک...کفشم را که پوشیدم بابا از دروازه داخل شد...تا مرا دید گفت:«کجا بری؟»با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم:«دکتر! » خب...جدا حالم خوب نبود! زنگ زد به آژانس...مقداری هم پول بهم داد و گفت:«می خوای منم بیام؟»گفتم:« نه!» با خودم لج کرده بودم؟ یا با آن ها؟ ولی دلم می خواست تنها بروم...مثل همیشه...مثل سیزده سالگی ام که تنها می رفتم آزمایشگاه و آزمایش می دادم...مثل زمانی که تنها رفتم شناسنامه و کارت ملی گرفتم...مثل تمام زمان هایی که تنها می رفتم بازار و خرید و ... من که همیشه تنها بودم!حالا این یک بار تنها بودن یا نبودنم چه توفیری داشت؟سوار ماشین شدم و رفتم پیش پزشکمان...مرد خوبیست...شاید چهل و خوردی یا پنجاه ساله...بعد از سلام و خسته نباشید گفتم:«دکتر گلو درد و سرما وووو...»گفت:«خوبی؟ خسته نباشید!» با لبخند بیجانی گفتم:«مرسی شما خوبین؟خسته نباشید.» گفت:«تشکر،بیا بشین» نشستم و معاینه کرد...گفت:« انگور نخور...سوپ بخور...مایعات...سرگیجه داری؟»هنوز بله را کامل نگفته بودم که فشارم را گرفت...خندید و گفت:«خب خوبه...نه و نیم دهه...هنوز مردنی نشدی زنده می مونی!» باز هم یک خنده ی بیجان و بی صدا کردم...همیشه خدا همین ها را بهم می گوید...یا می گوید مردنی شدی یا داری می میری! خواست نسخه بنویسد که گفتم:« دکتر  دیفن هیدرامین و سرماخوردگی و آموکسی سیلین و سفیکسیم و کو آموکسی کلاو و اینا رو داریم نمـ...»با تعجب به میان حرفم دوید:« همه رو دارین؟» گفتم:«بله »همینطور که تند تند با آن خط اجق وجق روی نسخه چیز می نوشت خندید و گفت:«این همه دارو از کجا آوردین؟» جواب سوالش سخت نبود...گفتم:«خب هردفعه میایم شما همینا رو می نویسین اضافه هاش مونده» سری تکان داد و گفت:«حواست به تاریخاشون باشه یه وقت نگذشته باشه! برات آمپول نوشتم...استفاده کن اگه خوب نشدی دوباره بیا» و چشمی گفتم و تشکر و خداحافظی...رفتم داروخانه...غلغله ای بود...هعی داد و بیدادی توی دلم گفتم و نسخه را دادم...تا نوبتم برسد طول کشید...نشستم روی صندلی که دیدم یک وروجک سه چهار ساله آمده جلویم و هی به زور می گوید:«یه کمک کن یه کمک کن!»دختر بود...لباس هایش از هرطرف آویزان و رنگ پوستش حسابی تیره...دو سه سالی می شود او و خانواده اش توی خیابان های شهر پرسه می زنند...چیزهایی ازشان دیدم که باعث شد دیگر کمک نکنم بهشان...متاسفانه...چون من اصولا چشمم را می بندم و به اینکه شاید این ها از ماهم دارا تر باشند نگاه نمی کنم...اگر پولی همراهم باشد می دهم بهشان...مهم نیت است...نه اینکه بنشینیم حساب کنیم آن ها فقیرند یا غنی...چون می دانستم این پول ها به جیب این طفلک که از همین الان مادرش به او درس گدایی و پول زور گرفتن از مردم آموخته نمی رود،قصد داشتم ببرمش سوپر مارکت دو متر آن طرف تر و برایش خوراکی بخرم...تا نامم را صدا زدند زنی گفت:«کیمیا بیا بریم بابا...اینا پول بده نیستن...»این را با لهجه ی خاص و کاملا بیگانه با محیط ما گفت...یعنی گویش ما نبود...کیمیا رفت...و این کیمیا کیمیای وجودش را با این دست دراز کردن ها و قتل عزت درونی اش نیست کرد...با یک خروار آمپول تقویتی و پنی سیلین برگشتم خانه...مادر و پدر داشتند چای می خوردند و به مداحی توی تلوزیون گوش می دادند...نتوانستم تا اتاقم بروم...همانجا نشستم و مادر تمام آمپول ها را زیر و رو کرد و قرار شد امشب دوتایشان را نوش جان کنم...یعنی همین چند دقیقه پیش که خودش آمد توی اتاق و آمپول ها را زد و رفت...که اندکی جان گرفتم و حالا دارم این پست را می نویسم...راستش به قول دهخدا:« گرچه درد به سرتان می دهم اما چه می توان کرد...نشخوار آدمیزاد حرف است...آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد.» و اینکه خواستم بگویم...تنهایی آنقدر ها هم بد نیست...یک جاهایی آدم را بزرگ می کند...گاهی به بچه هایتان یاد بدهید روی پای خودشان بایستند تا اگر روزی قرار شد بدون شما زندگی کنند...حالا چه برای شغل و تحصیل و... بتوانند از پس خودشان و اموراتشان بر بیایند...