دلم هیئت رفتن می‌خواهد و چای روضۀ ارباب،

دلم های‌های گریه می‌خواهد،

نوشتن می‌خواهد،

از آن نوشتن‌هایی که اشک از همه‌جاش می‌چکد،

از آن نوشتن‌هایی که آرامم می‌کند.

چه شده است مرا؟

راستی ارباب،

صدای قدمت آمده

و من هنوز نتوانستم بنویسم

هنوز نتوانستم بنویسم...


❖کلاس‌ها از دوشنبه شروع می‌شود. یا باید عاشورای شهرم را بگذارم و با یک چمدان بغض بروم کرج، یا باید بمانم و در اولین کلاس‌های دانشگاهی‌ام نباشم...