گفت: «تو کجاهایی کم پیدایی؟» 

گفتم: «این گوشه‌کنارها نشستم و منتظرم بارون بیاد تا گرد و خاک‌های دلم رو بشوره و با خودش ببره.»


دیشب بود که این را گفتم. دیشب بود که گفتم دارم از دلتنگی باران و صدایش می‌میرم. دیشب بود که قلبم بی‌تابی می‌کرد. دیشب بود که شنیدن صدایش حسرت بود، لمس بودنش حسرت بود، به جان کشیدن عطرش حسرت بود. امروز اما حسرت نیست. امروز اما با صدای دلبر از خواب کوتاه بعدازظهری بیدار شدم. حالا دارد می‌بارد؛ نرم و آهسته می‌بارد. پنجره باز است و عطر تنش اتاق را پر کرده. شرشر دلنشینش در صدای شجریان و مرغ سحر پیچ می‌خورد و دلم را می‌برد. خدایا شکرت...