مشاور کیست؟ مشاور کسی است که وقتی می گویی ادبیات دوست دارم با تاسف نگاهت می کند و برایت نسخۀ دبیری و آموزش ابتدایی می پیچد و می گوید تو این سن ممکنه به ادبیات علاقه داشته باشی ولی وقتی وارد زندگی بشی می فهمی من چی میگم. برو معلم شو و بعد به هرچی که دوس داری برس. دانشگاه های دور هم نزن چون به هرحال دختری و شرایط برات فرق می کنه. الان من پسرمو تا ته ایران هم می فرستمش چون به هرحال پسره و مهم نیست. ولی واسه دخترا قضیه فرق می کنه و ظرافت هایی دارن که به هرحال باید بیشتر مراقبشون بود. درکل من برات تهران و اصفهان و گیلان و گلستان و مشهد رو میزنم تا خدا چی بخواد. و وقتی می پرسد دبیری علوم اجتماعی و زبان دوست داری و می گویم نه نگاهش دوباره همان تاسف را می گیرد و می گوید پس دوس نداری؟ باشه...


پدر کیست؟ پدر کسی است که در خانه وقتی توی جای گرم نشسته می گوید آره دخترم هرجا بخوای و هرچی دوست داشته باشی می فرستمت و وقتی جلوی مشاور می نشیند نه تنها حرف های او را تایید می کند بلکه آن وسط با لحنی دستوری می گوید من دوس دارم معلم شه و آقا دبیری و آموزش ابتدایی رو هم بزن و وقتی مشاور می گوید خب با رتبۀ تو کمی سخته تهران قبول شدن سرش را با تاسف برایت تکان می دهد و همۀ آن جمله های خودخواهانه ای که وقت دیدن نتایج گفت و "دیدی حرفای من چقدر تاثیر داشت" و "دیدی با حرفا و رفتارای خاص من بود که تو به اینجا رسیدی" و "من پول دادم تو آزمونای قلمچی رفتی که موفق شدی" و همه و همه را از یاد می برد و حالا جلوی یک مرد غریبه که اولین بار دیده ایم با تاسف برایم سر تکان می دهد!


حریر کیست؟ حریر کسی است که نشسته روی صندلی کنار مشاور و حس جوجه ای بی پناه را دارد که دارند توی حلقش دانه های بدمزه می ریزند و وقتی به خانه می آید می نشیند دو ساعت تمام گریه می کند و به این نتیجه می رسد که آدم بدبختی مثل او هیچگاه نمی تواند برود سراغ علاقه اش چون برای پدرش پول حرف اول را می زند و باید جبران پسرِ نداشتۀ پدرش را بکند و جملۀ "تو دختری و الزام درآمد داشتن نداری" به کل برای او صدق نمی کند. او کسی است که هیچوقت نتوانست آنطور که می خواهد باشد. هیچوقت نتوانست علایقش را با خیال راحت دنبال کند و همیشه آن منت مخصوص بر سرش بود که تو نتیجۀ رفتار منی و من آن دانای کل عالی و باحال و توپم که تو را اینطور بار آوردم. پس نتیجه می گیریم همانطور که تا الان مثل یک پرنده توی قفس بود از این به بعد هم همینطور خواهد بود و راه بیرون رفتن از این شرایط یا مردن است یا فرار کردن به جنگل های آمازون!


تابحال شده در تمام زندگی حس اضافی بودن بهتان دست بدهد؟

تابحال شده دلتان بخواهد سرتان را بگذارید زمین و دیگر بلند نشوید؟

تابحال شده حالتان با هیچ چیز خوب نشود و هوای شهر با تمام سبکی و پاکی اش برایتان تنگ شود؟

و امیدوارم از یک سردار شکست خورده انتظار رعایت نیم فاصله و علائم نگارشی را نداشته باشید...