دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدار می نشانند روی صورتمان...از جنس آن ظهر دم کرده ی تابستانی که با یک خروار خستگی و شکمی که روی اکوی گشنگی دارد غش می کند،در خانه را باز می کنیم  و بوی قورمه سبزیِ مادر تمام جانمان را پر می کند ...از جنس آن دوستت دارم هایِ ناگهانیِ دل آب کن...می دانی رفیق...شاید بهتر است توی این روزها...روزهایی که مشکلات و دغدغه ها و گرفتاری ها دلمان را مثل یک دستمال سفره می چلانند و هیچ عین خیالشان نیست،دعا کنیم لحظه هایمان با این شادی های کوچک بیامیزد...با این یکهویی ها...مثل پیدا کردن آهنگی که دوستش داریم و اسمش را نمی دانیم،توی یک کافه ی پرت...مثل پیدا کردن چند دانه تخمه ی پوست کنده لابه لای تخمه سیاه های توی کاسه...مثل مست شدن از بوی عطری خوشبو در گذر خیابان...مثل دیدن یک دوست قدیمی پس از سال ها،توی کافه کتاب...مثل اینکه هوا سرد باشد...ها کنیم...یک دختربچه ببیندمان و بهمان بخندد...و ما از خنده اش لبخند بزنیم...راستی لبخند...همین لبخند...می دانی چقدر می ارزد؟ می دانی اگر لبخند بزنی دنیا چه حال خوشی پیدا می کند؟ مثل این است که توی اخترک شازده کوچولو یک گل بروید و بشود گل او...بشود تنها گل او...آن وقت دنیا تا زنده است می شود مسئول گلش...مسئول لبخند تو...