میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود؛ حتی اگر سال‌های سال از نداشتنش گذشته باشد. بچگی‌ها را خوب یادم هست. 7 یا 8 ساله بودم که روزی مرتضی با یک دستگاه قرمز و کرم رنگ به خانۀ ما آمد و گفت: «حریر بیا بازی کنیم.» تیله‌های قهوه‌ایِ کنجکاوم تندتند روی دستگاه و سیم‌هایش می‌چرخید. روی دوتا مستطیل کوچک و دکمه‌های سیاهش. ازش پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «آتاری.» و رفت کنار تلوزیون و سیم‌هایش را وصل کرد. برایم تازگی داشت. مرتضی بلد بود بازی کند؛ من نه! کم کم ولی یادگرفتم. هر چقدر توی تانک‌بازی‌اش مهارت داشتم در قارچ‌خور می‌لنگیدم. همه‌اش می‌افتادم توی چاله‌چوله‌هاش! ولی حتی باختن هم برایم شیرین بود. آن‌روزها هیچ‌چیز به اندازۀ میکرو دلم را به تاپ‌تاپ نمی‌انداخت. همه‌اش منتظر بودم مرتضی بیاید یا ما برویم خانه‌شان و بازی کنیم. اما کم‌کم همه‌چیز عوض‌شد. از یک‌جایی به بعد مرتضی می‌گفت: «می‌خوام تنها بازی کنم» و «تو بلد نیستی» و «اصلا این مال منه دوست‌دارم خودم بازی‌کنم» و... . من از آن بچه‌هایی نبودم که به وسایل دیگران بچسبم و بیخیال نشوم. جمله‌اش تمام‌نشده دسته را روی زمین می‌گذاشتم و می‌نشستم یک‌گوشه و به بازی کردنش نگاه می‌کردم؛ با بغض. بالاخره طاقت نیاوردم و یک‌روز به مامان گفتم: «برام میکرو می‌خرین؟» گفت: «باشه.» روزها گذشت. از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. دوباره گفت: «باشه.» دوباره روزها گذشت. دوباره از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. گفت: «پول جمع کن بخر.» ناراحت بودم. خب نمی‌شد مامان من هم مثل مامان مرتضی یک روز برود بازار و برایم میکرو بخرد؟

از آن‌روز شروع کردم به جمع‌کردن پول. روزها می‌گذشت و قلک‌ام کم‌کم پر می‌شد. هر روز پول‌هایش را می‌شمردم. نصف‌اش بیست‌وپنج‌تومنی بود؛ از همان‌هایی که وسطش نقره‌ای بود و دورش طلایی، از آن بیست‌وپنج‌تومنی گُنده‌ها! چندماه طول‌کشید تا پول میکرو را جور کنم. آن روز را یادم نمی رود؛ روزی که قلک را خالی‌کردم و دیدم پولم به قدری که باید رسیده. از ذوق و هیجان روی زمین بند نبودم. همه‌اش پیش خودم نقشه می‌کشیدم که چجور بازی کنم و قارچ‌خور را بلد بشوم. آن روز مرتضی هم بود. با تمام بدجنسی‌اش ولی مثل خودم می‌خندید و ذوق داشت. با هیجان از مامان می‌خواست که دوتایی برویم بازار و بخریم. مامان اجازه داد. رفتیم. وقتی وارد مغازه شدم با خودم گفتم دیگر یک قدم با آرزویم فاصله دارم، که دارم به دستش می‌آورم، که من هم یک میکرو برای خودم دارم؛ مثل مرتضی، مثل دایی. به این‌ها فکر می‌کردم و لبخند می‌زدم. پاهایم روی زمین بود و دلم در آسمان. مرتضی به فروشنده گفت: «عمو اومدیم میکرو بخریم.» فروشنده نگاهی به جفتمان کرد و لب باز کرد: «میکرو؟ دیگه میکرو نداریم که! قطعه‌هاش تو بازار پیدا نمیشه واسه همین نمیاریم. سِگا داریم فقط.» و من ماندم و نداشتنی که هیچ داشتنی جای‌ خالی‌اش را پر نکرد. نه دوچرخه، نه سِگا، نه تیله و نه اسباب بازی‌های رنگارنگ. در زندگی، میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود.