وسط مرور تاریخ ادبیات بودم و چشمانم روی اسم کافکا و مسخ و محکامه‌اش می‌چرخید که دو موجود دراز و کوتاه وارد اتاق شدند. موجود دراز یک سنجاقک بزرگ توی دستش داشت. فسقلو: «نگاه کن سنجاقک رو. چقدر بزرگه! اصلا مگه سنجاقک اینقدر بزرگه؟ خیلی قشنگه نه؟ نگاه کن آجی» این‌ها را با چشمان گرد و لبخند و هیجان می‌گفت. گفتم: «آره قشنگه ولی چرا این بیچاره رو گرفتی تو دستت؟» تا فینگیل خواست چیزی بگوید فسقلو بلند گفت: « خب چی میشه مگه؟» کتاب را بستم و گفتم: « تو دوست داری یکی از پشت دستت رو بگیره و ول نکنه؟» شانه‌ای بالا انداخت. از سکوتش استفاده کردم و گفتم: «ببین این سنجاقک گناه داره. خب؟ تو نباید اذیتش کنی. هیچ حیوونی رو نباید اذیت کنی. درسته دوست داری گنجشک‌های تو حیاط و اون دو تا یاکریم و کل سنجاقک‌ها رو بگیری و باهات دوست بشن ولی این راه دوست شدن نیست. اگه اینطوری اذیتشون کنی دیگه نمیان تو حیاط. چون هیچ کسی دوست نداره دیگران اذیتش کنن. هیچ کس دوست نداره زندانیش کنن! خب؟ پس آزادش کن. اینجوری پشه‌های رو ایوون رو هم می‌خوره» تمام مدت در سکوت بهم گوش دادند. فسقلوی دراز و فینگیل کوتاه جفت هم، تمام مدت توی چشم‌هایم خیره بودند و گوش دادند. وقتی نطق بلندبالایم تمام شد همانطور که به سمت در می رفتند، فسقلو گفت: «چه ربطی داره؟» و فینگیل هم تاییدش کرد و از خانه بیرون رفتند! :|

#بچه‌های نفهم

#چقدر من بلدم این دو تا رو قانع کنم

#خواهرِ تاثیرگذار