از خستگی آزمون امروز و ارزیابی‌اش خوابم برده‌بود. با صدای ویبرۀ گوشی هشیار شدم. انگشتم را کشیدم روی صفحه‌اش و بین خواب و بیداری بودم که صدای عمو توی مغزم پخش شد: «حریر؟ سلام خوبی؟ چطوری؟» با صدای خش‌دار حاصل از خواب گفتم: «سلام عمو. مرسی خوبم تو خوبی؟» احوالپرسی را که کردیم با صدایی که رگه‌های خنده درش موج می‌زد گفت: «میگـــــــــــــم تاس کردی؟» قیافه‌ام پوکرفیس شد که او دیگر از کجا فهمید؟ :| و خب جوابش کاملا واضح بود! وقتی فسقلو از چیزی خبردار شود، عالم و آدم می‌فهمند. گفتم: «آره فسقلو بهت گفت؟» با هیجان جوابم را داد: «آره آره! پاشو بیا ببینم چه شکلی شدی!» با این قیافه :/ گفتم: «بیام منو ببینی؟ الان فکر کردی من واقعا پا میشم میام اونجا که کلۀ کچلمو نشونت بدم؟» خودش را زد به مادرمردگی که: «بیا دیگــــه! من عموت نیستم؟ گناه ندارم؟ نبینمت؟ بیا دیگه! آفرین» و خب رسما داشت عجز و ناله می‌کرد! -__- گفتم: «باشه آقا باشه! چرا گریه می‌کنی؟ الان میام» خندید و خداحافظی کردیم. 

شالم را انداختم روی سرم و از اتاق خارج شدم. هنوز هم اثرات خواب روی صورتم لم داده بود. رفتم خانۀ آقاجون. عزیز و عمو در اتاق بودند. داخل شدم و همزمان گفتم: «هرگونه پس کله زدن به من عواقب داره! تازه سرمم درد میگیره پس از این حرکت بر حذر باش!» با لبخندی به پهنای صورت نگاهم می‌کرد. چشمانم را ریز کردم و طی یک حرکت شال را برداشتم. اول ماتشان برد. بعد عمو شروع کرد ریسه رفتن. حالا نخند کی بخند. بین خنده هایش یکهویی دستم را کشید و شوت شدم بغلش. خندیدن همانا و چالاب‌چولوپ کلۀ کچل مرا بوس‌کردن همانا! هی می‌خندید و می‌گفت: «وااای چقدر بهت میاد! عخی عخی خیلی بامزه شدی. چقدر قیافه‌ات بانمک شد. چقدر کله‌ات گرده حریر! چقدر کچلی به کله و صورتت میاد. عییی قربونت بشم. وای خدا خیلی خوشگل شدی» و امثالهم! :/ و من نمی‌دانستم بخندم یا از دستش فرار کنم!!! :))

 

:: دوست عزیزی خیلی خلاقانه طور اعتراض خویش را مطرح نمود :)) شما هم دیدن بِنُمایید :دی (اینجا)

:: آزمون‌های سه روز یکبارمان شروع شده و من دیگر نمی‌توانم فعال باشم. می‌نویسم اما نمی توانم بهتان سر بزنم. پوزش :)