یاهو


ابتدا می‌خواستم در روزهای زوج پست‌هایی با عنوان گلستان‌خوانی بگذارم تا باهم یک دور گلستان را بخوانیم. در پستی از شما نظر خواستم که آیا موافقید یا خیر؟ که با استقبال کمی مواجه شد؛ به همین دلیل از گذاشتن پست منصرف شدم و تصمیم گرفتم این صفحه را ایجاد کنم تا با موافقین این حرکت یک دور گلستان را بخوانیم؛ که سعدی جآن است و چشم خرد را سخنش توتیا. 


دیباچۀ گلستان را از (اینجا) بخوانید.

باب اول

در سیرت پادشاهان


حکایت اول:

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام‌دادن گرفت و سقط1 گفتن؛ که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.

وقت ضرورت چو نماند گریز

دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ

کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ2

ملک پرسید: «چه می‌گوید؟» یکی از وزرای نیک محضر گفت: «ای خداوند، همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ3.» ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: «ابنای4 جنس ما را نشاید در حضرت5 پادشاهان جز به راستی سخن گفتن؛ این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.» ملک را روی ازاین سخن در هم آمد و گفت: «آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی؛ که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی6 و خردمندان گفته‌اند: دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز.»

هر که شاه آن کند که او گوید

حیف7 باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:

جهان ای برادر نماند به کس

دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت

که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک

چه بر تخت مردن چه بر روی خاک


1. فحش و ناسزا | 2. هرگاه آدمی نومید شود زبانش دراز گردد، مانند گربۀ شکست خورده که به سگ حمله می‌برد. | 3. سورۀ آل عمران، آیۀ 134: «و خشم را فرو خورندو از مردم درگذرند.» | 4. پسران، فرزندان. | 5.حضور | 6. ناپاکی. | 7. افسوس و دریغ، و در عربی به معنی ستم است.


حکایت دوم:

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه1 همی‌گردید نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل2 این فروماندند مگر درویشی که به‌جای آورد و گفت: «هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.»

بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند

وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند

زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند

خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند


1. خانۀ چشم | 2. تعبیر، بیان حقیقت یک‌چیز


حکایت سوم:

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر1 و دیگر برادران بلند و خوب‌روی. باری پدر به کراهت2 و استحقار3 درو نظر می‌کرد. پسر به فراست4 استبصار5 به‌جای آورد و گفت: «ای پدر، کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر6 به قیمت بهتر. الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ7

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ

لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا8

*

آن شنیدی که لاغری دانا

گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود

همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند وبرادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد

عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه9 گمان مبر نِهالی10

باشد که پلنگ خفته باشد

شنیدم که ملک را در آن قرب11 دشمنی صعب12 روی نمود. چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود. گفت:

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من

آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری

کانکه جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند

روز میدان13 و آن که بگریزد به خون لشکری

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری14 بینداخت. چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:

ای که شخص مَنَت حقیر نمود

تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر میان به کار آید

روز میدان نه گاو پرواری

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک. جماعتی آهنگ گریز کردند. پسر نعره زد و گفت: «ای مردان، بکوشید یا جامه زنان بپوشید.» سواران را بگفتن او تهور15 زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه16 بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: «محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند.»

کس نیاید به زیر سایه بوم17

ور همای از جهان شود معدوم18

پدر را از این حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه‌ای19 معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست؛ که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.

نیم نانی گر خورد مرد خدا

بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه

همچنان در بند اقلیمی دگر


1. پست و ناچیز | 2. بی‌میلی | 3. حقیر شمردن | 4. زیرکی | 5. آگاهی و بصیرت | 6. بزرگ، در برابر کهتر | 7. گوسفند(با حجم کوچکش) پاک و نظیف است (و پس از سر بریدن قابل استفاده) و فیل (با حجم بزرگش) مردار (و غیرقابل استفاده) است. | 8. پست‌ترین کوه‌های زمین، طور(سینا) است و آن در نزد خداوند از نظر ارزش و مقام بزرگترین کوه‌هاست | 9. دو رنگ آمیخته از سیاه و سفید. در اینجا مراد پوست پلنگ است. | 10. بستر | 11. نزدیکی | 12. سرسخت | 13. در اینجا مراد جنگ است | 14. جنگی | 15. بی‌باکی | 16. بالاخانه | 17. جغد | 18. نابود، نیست | 19. قسمت، بهره


حکایت چهارم:

طایفۀ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته‌بودند و منفذ1 کاروان بسته، و رعیت2 بلدان3 از مکاید4 ایشان مرعوب5، و لشکر سلطان مغلوب. به حکم آنکه ملاذی منیع6 از قلّه کوهی گرفته‌بودند و ملجأ و مأوای7 خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت8 ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم برین نَسق9 روزگاری مداومت نمایند، مقاومت ممتنع10 گردد.

درختی که اکنون گرفتست پای

به نیروی شخصی برآید ز جای

و گر همچنان روزگاری هلی11

به گردونش از بیخ بر نگسلی

سر چشمه شاید گرفتن به بیل

چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسس12 ایشان برگماشتند و فرصت نگاه می‌داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام13 خالی مانده. تنی چند مردان واقعه‌دیدۀ14 جنگ‌آزموده را بفرستادند تا در شعب15 جبل16 پنهان شدند. شبانگاهی که دزدان باز آمدند، سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند، نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود. چندان که پاسی از شب در گذشت.

قرص خورشید در سیاهی شد

یونس17 اندر دهان ماهی شد

مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان‌یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند. همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاً در آن میان جوانی بد میوه عنفوان18 شبابش19 نودمیده و سبزه گلستان عذارش20 نو دمیده. یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت21 بر زمین نهاد و گفت: «این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از رَیَعان22 نجوانی تمتع23 نیافته توقّع24 به کرم و اخلاق خداوندیست که به بخشیدن خون او بر بنده منت نهد25.» ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت:

پر تو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست

تربیت نااهل را چون گردکان26 بر گنبدست

نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار27 ایشان بر آوردن؛ که آتش نشاندن و اخگر28 گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه‌داشتن کار خردمندان نیست.

ابر اگر آب زندگی بارد

هرگز از شاخ بید بر نخوری

با فرومایه روزگار مبر

کز نِیِ بوریا29 شکر نخوری

وزیر این سخن بشنید طوعاً30 و کرهاً31 بپسندید و بر حسن رای ملک، آفرین خواند و گفت: «آنچه خداوند -دامَ مُلکُه32- فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغی33 و عِناد34 در نهاد او متمکن35 نشده و در خبرست: کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه.36» 

با بدان یار گشت همسر لوط37

خاندان نبوّتش گم شد

سگ اصحاب کهف38 روزی چند

پی نیکان گرفت و مردم39 شد

این بگفت و طایفه ای از نُدَمای40 ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.

دانی که چه گفت زال با رستم گُرد41

دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد

دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد

چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد

فی‌الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب42 کردند تا حسن خطاب43 و ردّ جواب44 و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل45 او در حضرت ملک شمّه‌ای46 می‌گفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده ‌است و جهل قدیم از جِبِلَّت47 او به در برده. ملک را تبسم آمد و گفت:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمی بزرگ شود

سالی دو برین برآمد. طایفۀ اوباش محلّت بدو پیوستند و عقد48 موافقت بستند تا به وقت فرصت، وزیر و هر دو پسرش را بکشت، و نعمت بی‌قیاس49 برداشت و در مَغارۀ50 دزدان به جای پدر بنشست و عاصی51 شد. ملک دست تحسّر به دندان گزیدن گرفت و گفت:

شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی

ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره بوم52 خَس53

*

زمین شوره سنبل بر نیارد

درو تخم و عمل ضایع مگردان

نکویی با بدان کردن چنان است

که بد کردن به جای نیک مردان


1. محل نفوذ و ورود | 2. کسانی که تحت سرپرستی قرار می‌گیرند، مردم یک شهر یا کشور | 3. شهرها | 4. جمع مکیده: نیرنگ‌ها | 5. وحشت‌زده | 6. بلند و غیرقابل دسترس | 7. ملاذ و ملجأ و مأوا: پناهگاه | 8. زیان و ضرر | 9. ترتیب | 10. ناممکن | 11. به حال خود واگذاری | 12. جستجو | 13. جایگاه | 14. جنگ‌دیده | 15. شکاف میان دو کوه، درّه | 16. کوه | 17. یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل است، داستان چگونگی رفتن او در شکم ماهی در قرآن کریم آمده‌است | 18. آغاز | 19. شباب: جوانی | 20. گونه، رخساره | 21. میانجیگری | 22. نموّ، رشد | 23. بهره‌مندی | 24. انتظار | 25. منّت نهادن: احسان کردن | 26. گردو | 27. دودمان | 28. تکۀ زغال یا هیزم افروخته | 29. حصیر | 30. با میل | 31. بی‌میل | 32. پادشاهیش بر دوام باد | 33. ستم | 34. دشمنی | 35. جایگزین | 36. هر کودکی مطابق فطرت (غریزۀ توحید و حق‌پرستی) متولد می‌شود؛ آنگاه پدر و مادرند که او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی (آتش‌پرست) می‌کنند. | 37. نام یکی از پیامبران است | 38. یاران غار، نام آن‌ها در سورۀ 18 قرآن کریم وارد است. | 39. انسان | 40. جمع ندیم: خدمتگزار محرم، همراز | 41. پهلوان | 42. گماشتن | 43 و 44. راه بهتر گفت‌وگو کردن | 45. صفات | 46. اندکی | 47. سرشت | 48. پیمان | 49. بی‌حساب، بی‌اندازه | 50. شکاف عمیق در کوه که کمینگاه راهزنان است. | 51. سرکش | 52. زمین شیار نکرده | 53. خاشاک


حکایت پنجم:

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اُغلَمِش1 دیدم که عقل و کیاستی2 و فهم و فراستی زایدالوصف داشت، هم از عهد خُردی آثار بزرگی در ناصیۀ3 او پیدا.

بالای سرش ز هوشمندی

می‌تافت ستارۀ بلندی

فی‌الجمله مقبول4 نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند: «توانگری به هنرست نه به مال، و بزرگی به عقل نه به سال. اَبنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند.

دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست؟

ملک پرسید که: «موجب خصمی5 اینان در حق تو چیست؟» گفت: «در سایۀ دولت خداوندی -دام مُلکُه- همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من، و اقبال و دولت خداوند باد.

توانم آنکه نیازارم اندرون کسی

حسود را چه کنم کو ز خود به رنج دَرَست

بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست

که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رَست

*

شوربختان به آرزو خواهند

مقبلان6 را زوال نعمت و جاه7

گر نبیند به روز شپّره چشم

چشمۀ آفتاب را چه گناه

راست خواهی هزار چشم چنان

کور بهتر که آفتاب سیاه


1. نام یکی از حاکمان جزء است که در فاصلۀ 610 تا 617 از طرف سلطان محمد خوارزمشاه بر عراق عجم حکومت داشت. | 2. زیرکی | 3. موی جلوی پیشانی، در اینجا مراد پیشانی است. | 4. مورد قبول، پسندیده | 5. دشمنی | 6. نیکبختان | 7. آبرو


حکایت ششم:


یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول1 به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کُربت2 جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع3 ولایت4 نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.

هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود

لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

باری به مجلس او در، کتاب شاهنامه همی‌خواندند در زوال مملکت ضحّاک و عهد5 فریدون. وزیر ملِک را پرسید: «هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حَشَم6 نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟» گفت: «آن چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب7 گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت.» گفت: «ای ملک، چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی؟ مگر سر پادشاهی کردن نداری؟»

همان به که لشکر به جان پروری

که سلطان به لشکر کند سروری

ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد؛ روی از این سخن در هم کشید و به زندانش فرستاد. بسی بر نیامد که بنی عمّ8 سلطان به منازعت خاستند و ملک پدر خواستند، قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا ملک از تصرف این به در رفت و بر آنان مقرر شد.

پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست

دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست

با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

زان که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست

ملک گفت: «موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟» گفت: «پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست.»

نکند جور پیشه سلطانی

که نیاید ز گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افکند

پای دیوار ملک خویش بکند


1. درازدستی | 2. اندوه | 3. بلندی، در اینجا مراد درآمد است. | 4. کشور | 5. حکومت | 6. نوکران، خویشان | 7. تمایل به کسی از جهت پیوند قومی یا مسلکی | 8. عموزادگان