۱۴ مطلب با موضوع «پرسه در اوراق» ثبت شده است

باب برزویهٔ طبیب

پوشیده نماند که علم طبّ نزدیک همهٔ خردمندان و در تمامی دین‌ها ستوده‌است. و در کُتُب طبّ آورده‌اند که فاضل‌تر اَطِبّا آن است که بر معالجت۱ از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمتِ۲ این سیرتْ۳ نصیبِ۴ دنیا هر چه کامل‌تر بیابد و رستگاری عُقبی مدَّخر۵ گردد؛ چنانکه غرض کشاورز در پراگندنِ تخم، دانه باشد که قوت۶ اوست، اما کاه که علفِ سُتوران۷ است به تَبَع۸ آن هم حاصل آید. 


کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی طهرانی


۱. درمان و شفابخشیدن | ۲. همراهی و پیوستن | ۳. روش و طریق | ۴. بهره | ۵. ذخیره شده، پس‌انداز شده، اندوخته شده | ۶. قوت(qut) = خوراک و توشه | ۷. چهارپایان | ۸. پیروی، از پی فراشدن، به دنبال چیزی و کسی رفتن.

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

    عشق!

    اوایل کوچک بود؛ یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردنشان- بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت‌ دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند، فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند، اما نماند. به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت؛ آنقدر که من مقهور آن شدم، آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد، آنقدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند.

    حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه، مصطفی مستور


    پی‌نوشت اول: این همون کتاب مستوره که هی شروع می‌کردم به خوندن و هی نمی‌تونستم ادامه بدم. بالاخره خوندمش. به نظرم همین یه تیکه‌اش قشنگ بود. :) دیگه چیزی ازش نمی‌خونم! :|

    پی‌نوشت دوم: برم؟ نرم؟ آدرس و عنوان و قالب عوض کنم؟ نکنم؟ اصلا نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷

    وقتی دلبر می‌خنده!

    خندهٔ گرمی کرد و این خندهٔ او می‌توانست تمام دنیا را گرم کند و اگر تمام مردم دنیا می‌توانستند او را ببینند، در یک آن، همهٔ جنگ‌ها، خصومت‌ها و دشمنی‌های روی کرهٔ زمین از بین می‌رفت یا دست‌کم یک آتش‌بس بسیار طولانی اعلام می‌شد.


    دختر پرتقالی، یوستاین گاردر

  • موافق ۲۵ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۹۷

    روی ماه خداوند را ببوس

    چه با شتاب آمدی! گفتم برو! اما نرفتی و باز هم کوبهٔ در را کوبیدی. گفتم: بس است، برو! گفتم: اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست. اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم: نگاه کن چه قدر شلوغ است! و تو خوب دیدی که آنجا چه‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و یأس و زخم و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیجِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: اینجا رازی نیست! گفتم :راز؟ گفتی: من رازم. و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. بعد چشم‌هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب در گرفت‌. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کَنده شود و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط‌کش‌ها و کاغذها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی و غربت و اندوه، مثل ذرات شنِ در شن‌زار، از سطح دل روبیده می‌شدند و چون کاغذپاره‌هایی در آغوش طوفان گم می‌شدند. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک! و تو در دل هبوط کردی. گفتم: چیستی؟ گفتی: راز!

    روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور
  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    آیا تو چنان که می‌نُمایی هستی؟

    سیمور گلس: می‌خواهم بهت اطمینان بدهم اگر بزرگ شدی و صادقانه از ته قلب به این نتیجه رسیدی که منش و رفتار ممتاز و خیره‌کننده‌ای که در انظار عمومی داری فقط سطح قضایاست، و اگر در اتاقی تنها بودی و کسی نگاهت نمی‌کرد مثل یک خوک کثیف رفتار می‌کردی، اصلا خوشت نخواهد آمد و این واقعیت رفته رفته تو را نابود خواهد کرد.

    شانزدهم هپ ورث، سال ۱۹۲۴، جی. دی. سلینجر

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۱ فروردين ۹۷

    هدیه‌ی جولیک‌جان. ممنون جولیک‌جان!

    وقتی به ایستگاه شرقی وارد می‌شوم، همیشه توی دلم امیدوارم کسی منتظرم باشد. این‌بار هم همین‌طور. پیش از آن‌که برای سوار شدن به مترو از پلکان برقی پایین بیایم، نگاهی به اطراف می‌اندازم؛ بلکه کسی به استقبالم آمده باشد... و هربار هم که سوار پلکان برقی می‌شوم، احساس می‌کنم ساکم سنگین‌تر از قبل شده. کاش کسی جایی منتظرم باشد... این آرزوی زیادی است؟ 

    مرخصی، کاش کسی جایی منتظرم باشد، آنا گاوالدا

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶

    بابا لنگ دراز

    بابا من سرّ خوشبختی را پیدا کرده‌ام و آن این است که برای «حال» زندگی کنم. افسوس گذشته را خوردن و به انتظار آینده به سر بردن غلط است بلکه باید از این لحظه حداکثر استفاده را کرد. بعضی‌ها زندگی نمی‌کنند، مسابقهٔ دو گذاشته‌اند. می‌خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفس‌شان به شماره افتاده می‌دوند و زیبایی‌های اطراف خود را نمی‌بینند. آن‌وقت روزی می‌رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برای‌شان بی‌تفاوت است.

    بابالنگ دراز، جین وبستر، ترجمهٔ میمنت دانا



  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    وقتی یک کامیون غم یکهویی می‌ریزد توی قلبت...

    در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد‌؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به‌توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید. (بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت)


    :: این شهر افسرده‌ام می‌کند؛ این شهر بی‌باران... 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

    پرسه در اوراق...

    بسیاری از کسان که برای نخستین‌بار دست به نگارش داستان کوتاه می‌زنند و نیز آنان که با ادبیات سروکار دارند نمی‌دانند داستان کوتاه چیست. شاید این گفته اغراق‌آمیز بنماید اما حقیقتی است و این خود بدان معنی‌ است که بسیاری از مبتدیان این فن «فرم» اثری را که می‌خواهند بیافرینند نمی‌شناسند و نتیجۀ این ناآشنایی هم البته جز ناکامیابی نیست. نویسنده‌ای که بدین‌سان با هدف خویش بیگانه است ممکن است سرانجام طرحی یا قصه‌ای یا بیوگرافی مختصری یا فانتزی ساده‌ای یا رمانچه‌ای بپردازد. داستان کوتاه قصه نیست؛ طرح نیست، رمان یا رمانچه نیست. داستان کوتاه اثری است کوتاه که در آن نویسنده به یاری یک طرح منظم شخصیتی اصلی را در یک واقعۀ اصلی نشان می‌دهد و این اثر بر روی هم تاثیر واحدی را القاء می‌کند. داستان کوتاه را می‌توان به یاری خصوصیات زیر از دیگر آثار بازشناخت: طرح منظم و مشخصی دارد. یک شخصیت اصلی دارد. این شخصیت در یک واقعۀ اصلی ارائه می‌شود. در «کلّی» که همۀ اجزاء آن باهم پیوند متقابل دارند شکل می‌بندد. تاثیر واحدی را القاء می‌کند. کوتاه است.


    هنرداستان نویسی. ابراهیم یونسی. انتشارات نگاه

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

    میک هارته اینجا بود

    ❖ بیشتر بدانید❖ 


    این کتاب دو نکتۀ مهم را به ما گوشزد می‌کند. اوّل اینکه هنگام دوچرخه‌سواری(یا موتورسواری) کلاه ایمنی فراموش نشود! دوم اینکه مرگ عزیزان گرچه دلخراش است اما زندگی ادامه دارد و باید علاوه بر عزیزِ از دست رفته به فکر زنده‌ها هم باشیم و دنیای‌مان را تعطیل نکنیم. به نظر من کتاب فوق‌العاده یا خیلی‌خوبی نیست اما خوب است و باتوجه به حجم کم‌اش(80صفحه) ارزش یک‌بار خواندن را دارد :)

    عکس: حریر

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۳ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم