۵ مطلب با موضوع «لبخندونه» ثبت شده است

من فقط می‌خواستم یکم لبخند به لبش بیاد :)

گفت: «بخر دیگه» و سرش رو گذاشت رو کیفم. می‌شنیدم که یه دختری از اون سمت به دوستش گفت: «من جای این دختره بودم مینداختمش اون ور. به بچه نباید رو داد.» داشت چرند می‌گفت. دستم رو گذاشتم رو کلاه دخترکوچولویی که پیشم بود و گفتم: «خب عزیزدلم پول نقد همراهم نیست. فقط دو تومن دارم. اگه یکیش رو میدی می‌خرم. وگرنه نمی‌تونم.» سرش رو از رو کیفم برداشت و گفت: «نه دیگه سه تا پنج تومنه. ببین اگه بخوای سه تا بخری میشه شیش‌ تومن ولی من دارم می‌دم پنج تومن. ببین چه ارزون می‌شه. بخر دیگه خب؟ باشه؟» داشت با ناز و ادای دخترونه حرف می‌زد. دل من هم داشت برای این دلیل و منطق آوردنش غنچ می‌رفت. گفتم: «سه تا زیاده. منم فقط کارت همراهمه. تو هم که کارتخوان نداری کوچولو. همون یه دونه رو بدی می‌خرم.» لجباز بود. گفت: «نه همون سه تا.» به توافق نرسیدیم. داشت می‌رفت. گفتم: «باهم عکس بگیریم؟» گفت: «نه باید اینا رو بفروشم. بعدا ازم سه تا بخر خب؟» با خنده گفتم: «باشه.» رفت. ولی چند دقیقهٔ بعد اومد پیشم و با لب‌های خندون گفت: «ببین این خانومه(یکی دیگه از دستفروش‌ها) کارتخون داره.» با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: «باشه! اگه ازت چسب‌زخم بخرم باهام عکس می‌گیری؟» می‌خواستم یادگاری ازش داشته باشم‌. همین! با ذوق سرش رو بالا و پایین کرد و گفت: «آره آره.» ذوق کردنش رو دوست داشتم...

بهش می‌خورد ۵ ساله باشه. کارت رو کشیدم و سه تا چسب زخم ازش خریدم. سه تا پنج تومن! نگاهش کردم و با ذوق گفتم: «حالا باهم عکس بگیریم دوست کوچولو؟» تو چشم‌هاش ستاره روشن شده بود. با ذوق اومد کنارم ایستاد. من نشسته بودم و حالا تقریباً هم قد شده‌بودیم. سرشو تکیه داد به سرم. دلم غنچ رفت واسه این حرکتش. یه لبخند قشنگ زد. منم لبخند زدم؛ یه لبخند واقعی. نه از این الکی‌ها! و عکس گرفتم؛ سلفی با یه دوست کوچولو. گوشی رو آوردم پایین و با دستم صورتشو ناز کردم و گفتم: «مرسیییی عزیزم.»

یه ایستگاه مونده بود تا برسیم. نرفت و کنارم ایستاد. از آبرنگ‌هاش برام گفت که خراب شده و از دفتر نقاشی‌اش که به قول خودش همه‌جاش نقاشی‌ای شده و دیگه به‌درد نمی‌خوره. دست چپم دور کمرش بود. گفتم: «راستی اسم من حریره اسم تو چیه؟» گفت: «صفا!» گفتم: «به به! به به! چه اسم خوشگلی. مثل خودت خوشگله.» لبخند زد. سرش رو فرو کرد تو یقه‌اش. خجالت؟ ای جان دلم... 

وقتی نزدیک ایستگاه مورد نظر شدیم صفا گفت: «باید پیاده شیااا» مثل خودش با یه لحن جینگول گفتم: «می‌دونماااا» من و دوستم بلند شدیم. نشست جای من. از تو نایلون‌اش یه خروس درآورد. از همین‌ها که الان مد شده، زرده و وقتی فشارش می‌دی جیغ می‌کشه و دهن‌اش هم بازه. صفا با ذوق و چشم‌های ریزشده گفت: «می‌خوام پول‌هام رو بذارم توش و جمع کنم.» داشت اون پنج تومنیه رو فرو می‌کرد تو دهن خروسه که زود گفتم: «وایسا وایسا! بذار تو قلک. چون وقتی بخوای پول‌ها رو از شیکم خروسه در بیاری باید پاره‌اش کنی!» دست نگه‌داشت. دماغش رو خاروند و گفت: «راست میگی‌ها! باشه پس توش آب می‌ریزم. می‌برمش تو حموم.» تاییدش کردم گفتم: «آرررره. بعد کلی می‌تونی باهاش آب بازی کنی.» با ذوق سرش رو تکون داد. ذوق کردن‌اش رو دوست داشتم...

میون حرف‌های قبلیش بهم گفته‌بود می‌خواد پیاده شه واسه همین تا در مترو باز شد با دوستم زدیم بیرون. دور و برم رو نگاه کردم دیدم نیست. چرخیدم. از دور دیدم نشسته سرجاش و پاهاش رو تاب میده. به دوستم گفتم: «یه لحظه صبر کن الان میام.» دوییدم سمت مترو. دلم نیومد ازش خداحافظی نکنم. اون شاید نمی‌فهمید‌. ولی من که می‌فهمیدم. نزدیک در مترو ایستادم و صداش زدم. نگاهم کرد. با لبخند سرمو کج کردم، دست تکون دادم و تند گفتم: «بای بای دوست کوچولو.» در داشت بسته می‌شد. چرخید سمت من و با یه لبخند دندونی، دستش رو محکم به نشونه‌ی بای بای تکون داد. مترو حرکت کرد. با محبت رفتنش رو نگاه کردم. اون لایق بهترین‌هایی هست که ازشون جا مونده...

پی‌نوشت: مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

عکس‌نوشت: من و دوست کوچولو و قلب‌ها و ماه و ستاره :دی

  • موافق ۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ دی ۹۶

    دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی

    همینطور که تند تند قدم برمی‌داشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده ‌گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشم‌هام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هم‌اتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه.
  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    و قسم به لحظه‌ای که تمام سلول‌های بدنم پاپیونی شد!

    من درست در همین نقطه صاحب دوستانی هستم که می‌شود برای این همه لطف و مهربانی‌شان لبخند به لب مُرد. 

    این نقاشی تصور دوست عزیزی از بندۀ سرمایی و قلم به دست می‌باشد :))

    خیلی خیلی ممنون دوست مجازی ^_^


    تصور شما از حریر چیست؟ :)) 


    [شاهکار ر. کازیموی عزیز] [شاهکار انگلیش ونِ عزیز] [شاهکار نیلی عزیز]

    [شاهکار سحرجانِ عزیز] [شاهکار گلبول عزیز] [شاهکار آقاگل عزیز]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶

    اهدای عضو، اهدای زندگی



    نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



    روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


     سایت اهدا

    ثبت نام و دریافت کارت

    [راهنما]


    این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    آهسته قدم بردارید. این پست عشق باران است...

    خب من هیچوقت برای هیچکس آبجی بزرگه نبودم، برای همان نمیدانم حس آبجی های بزرگ چگونه است نسبت به خواهران و برادرانشان‌ اما خب حسم بهم میگوید که آبجی بزرگ ها بزرگی میکنند، دلسوزی میکنند، مهربانی میکنند با مقدار اندکی بیشتر، نه نه اصلا با مقدار بسیاری!... خب من هیچوقت آبجی کوچکی نداشته ام که مثلا بیاید بگوید آجی این مسئله را نمیفهمم، این کاردستی را بلد نیستم درست کنم، اگر نمازم را یادم برود قل هو الله بخوانم غلط است؟ ...هیچوقت داداش کوچکی هم نداشته ام که برای سرتقی هایش دعوایش کنم، برایش مامان بازی دربیاورم، روزهایی که مامان نیستو او هم صدایی دو رگه پیدا کرده استو برای خودش دارد پشت سیبیلی سبز میکندو پشت بازویی پروار، دستور بهش بدهم که لیوانت را بردار از روی زمینو او هم قلدری کندو دعوایمان بشود...حتی از سر فرو رفتن هایش در گوشی بفهمم خبرایی هست، بنشینم نصیحت اش‌کنم که ببین امید، آره دیگر دوست داشتم اسم اش امید بود...برایش میگفتم ببین امید این دختر مدرسه ای هست، وابسته اش کنی بعدش رهایش یک روزی هم میرسد خدا رهایت میکندها...او هم بنشیند از این بگوید که آجی دختره خودش ول نمیکنه بابا به خدا من کاری ندارم به دخترا هی گریه میکنه!... میبینید؟ متاسفانه آنقدر آبجی بزرگ نبوده ام که حتی نمیتوانم نقش آبجی بزرگ ها را هم بازی کنم ...یعنی راستش بلد نیستم آبجی بزرگ بودن چه شکلی است، چه مزه ای است...من در تصوراتم هم همیشه کوچک بوده ام، مثلا همیشه آبجی کوچیکه برای داداشی بزرگتر، خواهری بزرگتر...شاید چون آبجی کوچیکه بودن شیرین تر است، دوست داشتنی تر است...مثل حریر که حالا  آبجی کوچیکه هست ، که دوست داشتنی تر است، شیرین تر است و امروز برای من کامنت گذاشته بود:


    «ما منتظرت هستیم...منتظر دوباره نوشتنت بیست و دوی مهربونم...


    من نا حالا این اعترافو اینجا نکردم اما میخوام بگم تو و وبت یه رنگ و بوی دیگه ای برام دارین...هر وقت میام ابنحا حس می کنم اومدم خونه آبجی بزرگه م...من آبجی بزرگ ندارم ولی تو به من یه همچین حسی میدی...تو این مدت لابه لای همه شلوغیا هر وقت دست به دعا بردم فراموشت نکردم...منتی هم نیست...وقتی آدم کار دلی میکنه خودش بیشتر حس خوب می گیره...فقط اینکه همیشه به یادتم رفیق...به یادتم آبجی بزرگه...الهی که همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه و دوباره بنویسی...»

    من که بلد نیستم آبجی بزرگه باشم اما خب به جای تمام بلد نبودن های من یک دخت آبانی در این دنیا هست که بلد است مهربان باشد، بلد است دوست داشتنی باشد...حالا من میتوانم چشمانم را ببندم و تصور کنم یک آبجی کوچک دارم در این دنیا که از هزاران هزاران فاصله و دوری اما مرا آبجی خودش میداند، خب خوشبختی یعنی همین دیگر، یعنی همین که دخترکی از جنس حریر تو را دوست داشته باشد...

    امضا: ۲۲ فوریه

    ❖ پست میهمان از دوست داشتنی ترین بیست و دوی دنیا ^_^
    ❖ آهای روزگار؟ می شود بغض کنم و چشمانم از مهربانی اش ستاره باران بشود؟ 
    می شود الان پز بدهم که من آبجی بزرگه دارم تو نداری؟
    ❖ دنیای مجازی را عاشقم...که همیشه مرا از شادی و مهربانی عزیزانم اشک آلود کرد...
    اشکی آلوده به شادی و محبت...خدا برایم نگهتان دارد :)
  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم