۷ مطلب با موضوع «لبخندونه» ثبت شده است

به یاد بلاگفا و خز و خیل بازی‌هایمان!

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

    و قسم به لحظه‌ای که تمام سلول‌های بدنم پاپیونی شد!

    من درست در همین نقطه صاحب دوستانی هستم که می‌شود برای این همه لطف و مهربانی‌شان لبخند به لب مُرد. 

    این نقاشی تصور دوست عزیزی از بندۀ سرمایی و قلم به دست می‌باشد :))

    خیلی خیلی ممنون دوست مجازی ^_^


    تصور شما از حریر چیست؟ :)) 


    [شاهکار ر. کازیموی عزیز] [شاهکار انگلیش ونِ عزیز] [شاهکار نیلی عزیز]

    [شاهکار سحرجانِ عزیز] [شاهکار گلبول عزیز] [شاهکار آقاگل عزیز]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶

    من مست می عشقم، هشیار نخواهم شد...


    مگر چند دخترک اسفندی توی این دنیا هست که دلم برای مهربانی‌اش پر بزند؟ که بخاطرش بروم ساحل و زنگ بزنم تا صدای دریا را بشنود؟ که البته نشد بشنود اما به جایش من شنیدم؛ شنیدم و دیوانه شدم، مجنون شدم، لیلا شدم، لیلا شدم. 

     

     دریا دیوانه‌ام می کند. والله که وقتی می‌بینمش یک سرباز بیچاره می‌شوم در مقابل سپاه عظیمی از عشق...

     این عکس را برای او گرفتم، برای همان دخترک اسفندی که دلم برای مهربانی‌اش پر می زند :)

     شکار لحظه‌ها از حریر! ببینید این صحنۀ عاشقانه را [کلیک] :))

  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳ خرداد ۹۶

    اهدای عضو، اهدای زندگی



    نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



    روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


     سایت اهدا

    ثبت نام و دریافت کارت

    [راهنما]


    این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    شاعر گفتنی: عیدی من یادت نره!

    مرا در این پست دختربچه‌ای 6 ساله فرض کنید؛ دختربچه‌ای 6 ساله که با لجاجت، چشم‌های قهوه‌ایش را دوخته توی چشم‌هایتان و از همه‌تان عیدی می خواهد. از همه! :|

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶

    آهسته قدم بردارید. این پست عشق باران است...

    خب من هیچوقت برای هیچکس آبجی بزرگه نبودم، برای همان نمیدانم حس آبجی های بزرگ چگونه است نسبت به خواهران و برادرانشان‌ اما خب حسم بهم میگوید که آبجی بزرگ ها بزرگی میکنند، دلسوزی میکنند، مهربانی میکنند با مقدار اندکی بیشتر، نه نه اصلا با مقدار بسیاری!... خب من هیچوقت آبجی کوچکی نداشته ام که مثلا بیاید بگوید آجی این مسئله را نمیفهمم، این کاردستی را بلد نیستم درست کنم، اگر نمازم را یادم برود قل هو الله بخوانم غلط است؟ ...هیچوقت داداش کوچکی هم نداشته ام که برای سرتقی هایش دعوایش کنم، برایش مامان بازی دربیاورم، روزهایی که مامان نیستو او هم صدایی دو رگه پیدا کرده استو برای خودش دارد پشت سیبیلی سبز میکندو پشت بازویی پروار، دستور بهش بدهم که لیوانت را بردار از روی زمینو او هم قلدری کندو دعوایمان بشود...حتی از سر فرو رفتن هایش در گوشی بفهمم خبرایی هست، بنشینم نصیحت اش‌کنم که ببین امید، آره دیگر دوست داشتم اسم اش امید بود...برایش میگفتم ببین امید این دختر مدرسه ای هست، وابسته اش کنی بعدش رهایش یک روزی هم میرسد خدا رهایت میکندها...او هم بنشیند از این بگوید که آجی دختره خودش ول نمیکنه بابا به خدا من کاری ندارم به دخترا هی گریه میکنه!... میبینید؟ متاسفانه آنقدر آبجی بزرگ نبوده ام که حتی نمیتوانم نقش آبجی بزرگ ها را هم بازی کنم ...یعنی راستش بلد نیستم آبجی بزرگ بودن چه شکلی است، چه مزه ای است...من در تصوراتم هم همیشه کوچک بوده ام، مثلا همیشه آبجی کوچیکه برای داداشی بزرگتر، خواهری بزرگتر...شاید چون آبجی کوچیکه بودن شیرین تر است، دوست داشتنی تر است...مثل حریر که حالا  آبجی کوچیکه هست ، که دوست داشتنی تر است، شیرین تر است و امروز برای من کامنت گذاشته بود:


    «ما منتظرت هستیم...منتظر دوباره نوشتنت بیست و دوی مهربونم...


    من نا حالا این اعترافو اینجا نکردم اما میخوام بگم تو و وبت یه رنگ و بوی دیگه ای برام دارین...هر وقت میام ابنحا حس می کنم اومدم خونه آبجی بزرگه م...من آبجی بزرگ ندارم ولی تو به من یه همچین حسی میدی...تو این مدت لابه لای همه شلوغیا هر وقت دست به دعا بردم فراموشت نکردم...منتی هم نیست...وقتی آدم کار دلی میکنه خودش بیشتر حس خوب می گیره...فقط اینکه همیشه به یادتم رفیق...به یادتم آبجی بزرگه...الهی که همیشه تنت سالم و دلت شاد باشه و دوباره بنویسی...»

    من که بلد نیستم آبجی بزرگه باشم اما خب به جای تمام بلد نبودن های من یک دخت آبانی در این دنیا هست که بلد است مهربان باشد، بلد است دوست داشتنی باشد...حالا من میتوانم چشمانم را ببندم و تصور کنم یک آبجی کوچک دارم در این دنیا که از هزاران هزاران فاصله و دوری اما مرا آبجی خودش میداند، خب خوشبختی یعنی همین دیگر، یعنی همین که دخترکی از جنس حریر تو را دوست داشته باشد...

    امضا: ۲۲ فوریه

    ❖ پست میهمان از دوست داشتنی ترین بیست و دوی دنیا ^_^
    ❖ آهای روزگار؟ می شود بغض کنم و چشمانم از مهربانی اش ستاره باران بشود؟ 
    می شود الان پز بدهم که من آبجی بزرگه دارم تو نداری؟
    ❖ دنیای مجازی را عاشقم...که همیشه مرا از شادی و مهربانی عزیزانم اشک آلود کرد...
    اشکی آلوده به شادی و محبت...خدا برایم نگهتان دارد :)
  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

    لبخند زدم(اضافه شد)

     لبخند زدم وقتی این پیام خصوصی برام اومد:«سلام...مطلبتون در سایت جیم بازنشر شد :) » [اینجا]

    ❖ و تشکر فراوون از هولدن عزیز بابت اینکه پست من رو تو وبشون منتشر کردن :)) اون شعر نصفه و نیمه رو هم طبق قولی که دادم تو همون پست کامل کردم :) [اینجا]

  • موافق ۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم