۲۷ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

روزِ آخر...

امروز را به دو بخش می‌شود تقسیم کرد:

بخشِ‌اول، کلاس و اوضاع کسل ‌کننده‌اش و بادکنک‌های رنگی و کیک فارغ‌التحصیلی خوش‌مزه‌مان و کلی عکس یادگاری.

بخش‌دوم، رفتن به ساحل با هانی و مبین و نیلو و حنا و فاف، هوای ابری و بوی ماسه‌های باران‌خورده را به ریه کشیدن و شنیدن نغمه‌سرایی امواج و جیغ‌جیغ مرغابیانِ عاشق، قدم زدن در امتداد ساحل و بعد از آن نشستن روی سنگ‌ها و خوردن ناهارِ دانش‌آموز‌طوریمان؛ یعنی پیتزا و نوشابه و... .

و به همین راحتی این دفتر به پایان رسید؛ دفتر صبح‌ها 6 صبح از خواب برخاستن و با چشمانی خسته راهی مدرسه شدن. سرکلاس نشستن و زنگ‌تفریح و اجازه خواستن از دبیر و گوش‌دادن به دستورات مدیرمدرسه. انتظار برای خوردن زنگِ خروج. دروغ چرا اندکی دلم گرفته اما این دل‌گرفتگی در کنار ذوق اتمام این زالوی چندش آور هیچ به چشم نمی‌آید. من جدا خوشحالم :)

  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

    از دخترک توی اتاق به بلاگستانی‌ها

    اگر دیدید یک دختر 18 ساله‌ی لاغرو، گوشه‌ی اتاق، کنار بخاری توی خودش جمع شده، کلاهش تا پیش چشم‌هایش پایین آمده، شالگردنش سه دور، دورِ گردنش پیچیده، یک پانچ کلفت زمستانی به تن دارد و همچنان فکر می کند: «وای چقد هوا سرده!» اگر دیدید این دخترک یک نصفه نان بربری هم توی دستش هست و همینطور خالی خالی بهش گاز می‌زند و هی ریاضی(لعنت الله علیه) را می‌خواند و هی نصفش را نمی‌فهمد، شک نکنید او حریر است و شنبه امتحان ریاضی دارد!

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...

    کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...

    داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو سال، روابط بهبود یافت و حداقل دیگر کسی با کسی قهر نیست! حالا چرا تا اینجای کار از خودم چیزی نگفته ام؟ چون نمی خواهم ریا بشود. آخر من هیچوقت توی این بچه بازی هایشان شرکت نمی کنم و نقش یک استاد و مادر مهربان را دارم که همیشۀ خدا نصیحتشان می کنم عین آدم رفتار کنند و این رفتارها آخر و عاقبت ندارد و غیره و ذلک. 

    دو روز پیش که هانی طی یک حرکت خداپسندانه برایمان آش رشتۀ نذری آورد و طی یک حرکت معجزطورانه زنگ سوم، دبیر عربی هم سر کلاس نیامد، آش را زدیم بر بدن و به حیاط مدرسه رفتیم. حیاط مدرسه ی ما روح نواز ترین حیاط مدرسه ای است که تا به اینجای عمرم دیدم. حیاطی پر از درخت و چمن و نیمکت های فلزی که می شود حرکتشان داد. پس حرکتشان دادیم! بلی...سه نیمکت را زیر درخت زیتون گوشۀ حیاط، همانجایی که شمشادها لبخند زنان بهمان نگاه می کردند، گذاشتیم و هانی به اتفاق میم رفتند و از مستخدممان 14 عدد چای دبش و داغ گرفتند. قند داشتیم و نان محلی.

    می توانید تصور کنید؟ سه نیمکت فلزیِ قرمز رنگ که رویشان 14 دانش آموز با شکل و شمایل مختلف نشسته بودند. فاف کاملا لاتی شکل بارانی اش روی شانه هایش بود و بهمان قند می داد.میم بالای سرم ایستاده بود و بافت نازکش روی دوشش و از لیوان کاغذی توی دستش بخار چای بیرون می زد. هانی با خنده از چای گرفتنشان می گفت و زی زی با لودگی می گفت روی برگۀ قلم چی نشسته است و حرف های صد من یه غاز بچه های امروز که همه را به هارهار خندیدن وا داشته بود.

    من در سکوت چای می خوردم به یک یک شان نگاه می کردم. به ماه که با خنده چای می خورد و دو چال روی گونه اش دوست داشتنی ترش می کرد. به حنا که می گفت استغفرالله نخندین امروز شهادته و به مهری که با صدای بلند جواب حنا را می داد: بروبابا امروز ولادت امام موسای کاظمه! به خَدیخ که می گفت: بابا اینقدر منو نخندونین بذارین چاییمو بخورم و حتی به نیلو که هی می گفت: وای تو چاییم یه چیزی رفت ایششش نمی تونم بخورمش! و هانی ای که بهش می گفت"سوسولِ خاک برسر تو اگه سال بعد بری خوابگاه باید چیکار کنی؟" و... 

    من به همه شان نگاه می کردم. در آن فضای شاعرانه...زمین از نم بارانِ یک ساعت پیش خیس بود. هوا خنک و پاییزی. چای داغ دستمان. برگ درخت زیتون و آن چند درخت دیگر که اسمشان را نمی دانم درست بالای سرمان. یک دورهمی دوستانه. جایی که هیچکس نه به غم هایش فکر می کرد، نه به درس هایش، نه کدورت ها و نه گذشته ای که داشتند. تنها می خندیدند. من نگاه می کردم خنده هایشان را. حرف هایشان را. چرت و پرت گفتن هایشان را و چیزی در درونم می گفت: یعنی سال بعد هریک از ما کجای این جهانیم؟ همان سال بعدی که قرار است راهمان از هم جدا شود، بلوک شرقی و غربی کلاسمان به هم بخورد، اسم های یک سری ها برود روی بنر و اسم یک سری ها نه. توی آن جمع دوستانه که انتهایش به زدن و رقصیدن و خز و خیل بازی هایی ختم شد که حتی در مخیله تان نمی گنجد، یکهویی دلم به اندازۀ یک عمر برای این بچه ها تنگ شد. برای بچه هایی که شاید زیادی دو رو اند اما سه سال را با تک تکشان زندگی کردم و پای درددل هایشان نشستم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

    انشایی که نوشتم برای دیگری...

    به نام خدا

    موضوع انشا: مادر...


    نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

    به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

    پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

    آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

    چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


     نمی‌دانم اصلاََ این نوشته می‌تواند یک انشاء باشد یا خیر اما خب نیم‌ساعته نوشته‌شد با چشمانی که از زور درس خواندن باز نمی‌شد؛ آن هم ساعت 12 شب. فکر کنم تحت چنین شرایطی همچین انشایی خیلی هم لاکچری است!

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    پاییز امسال هم می گذرد...

    دو سه روزی می شود که وقت غذا خوردن چیزی آزارم می دهد. گویا میهمان ناخوانده ای توی دهانم جا خوش کرده . برای همین امروز ظهر، وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، روی صندلی نشستم. آینه را برداشتم و با دقت دندان هایم را بررسی کردم. وقتی آینه را روی میز گذاشتم، فهمیدم این روزها یک مثقال دارد به عقلم اضافه می شود. این میهمان کوچک همچون پری سپیدِ خفته در ملحفه ای صورتی رنگ از ترس آنکه مبادا چشمش بزنم تنها گوشه ی دامنش را بهم نشان داده. چه پری خسیسی! نه؟ :))


     بالاخره امروز توانستم بعد از قرنی یک فیلم سینمایی ببینم! نمی گویم فوق العاده بود اما بد هم نبود! :)

     خدایا شکرت...

     بشنویم؟


  • موافق ۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    خدایا می دانم این روزها دست لحظات زندگی ام را گرفته ای...

    خودم جان؟! خسته نباشی عزیزم. امروز برایمان یک روز خوب را رقم زدی. امروز خوب بود چون من تو، جهانم، اتاقم و شعر تازه سروده ام را بسیار دوست داشتم. امروز یک روز خوب بود چون صبح زود بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای سرد و پاییزی سرصبح سرک کشید به ایوان زندگی ام و همزمان صدای پرنده های رویِ درختِ کنارِ پنجره، تمام اتاق را پر کرده بود. من به گل کوچکم کمی آب دادم. او انگار کمی بزرگ تر از دیروز بود. با ناردونه به مدرسه رفتیم. درست است که او از "س" سلام تا "ی" خداحافظی یک ریز حرف می زند و من هر صبح مجبورم چهل دقیقه ی تمام به حرف هایش گوش بدهم اما وقتی به این فکر می کنم که شاید فردا نباشد و حسرت شنیدن صدایش باشد، پس با لبخند آغوش گوش هایم را به روی صوت صدایش باز می کنم. جدا اگر به مرگ عزیزانمان فکر کنیم قدرشان را بهتر خواهیم دانست... بگذریم! 

    داشتم می گفتم. امروز یک روز خوب بود و البته یک روز نمی تواند به خودی خود خوب باشد مگر اینکه خودمان حال آن را به احسن الحال ترین شکل ممکن مبدل کنیم. برای همین من سعی کردم  امروز با عشق نفس بکشم، با عشق نگاه کنم و با عشق قدم بردارم. من دیشب ساعت ها سرم توی کتاب بود و وقتی به خودم آمدم که نیم ساعتی از بامداد گذشته بود. اما نخوابیدم. درس های خوانده را کنار گذاشتم و تک بیتی را که پیش تر به ذهنم رسیده بود، کامل کردم. این کار بسیار طول کشید. چون وقتی برای دومین بار به ساعت نگاه کردم دویِ بامداد بود! یقینا تا این ساعت بیدار ماندن برای دانش آموزی که فردا ساعت 6 صبح باید برود مدرسه و ایضا دو امتحان بدهد، زیان بار می نماید اما من مطمئن بودم که مثل همیشه اگر دیروقت بخوابم صبح زود راحت تر میتوانم بیدار شوم.

    شب را می گفتم یا صبح را؟ صبح را می گفتم. ما به مدرسه رفتیم. دو امتحان دادیم و از آنجایی که هر تلاشی نتیجه ای در خور خودش را دارد، دو بیستِ جان چسب به لیست نمراتم اضافه شد و حتی سرودن آن شعر هم بی نتیجه نماند چون دبیر ادبیات آن را خواند و گفت حتما کتابی خوب در زمینه ی سرودن شعر برایت می آورم تا بخوانی و اطلاعاتت فراتر از کتاب درسی شود. من جدا خوشحال شدم که دیشب شعری گفتم و نتیجه اش شد چنین چیزی. یحتمل با دانسته های بیشتر سرودن آسان تر خواهد شد. اینجاست که شاعر می فرماید:«خوشا حال آنان که زحمت کشند/که زحمت کشان طعم راحت چشند» 

    از حق نگذریم امروز واقعا روز خوبی بود. گذشته از دو زنگ اول، زنگ سوم مشاوری را به کلاسمان آوردند و برنامه ریزی خوبی برای مطالعه انجام شد و من داستان آن  چهار ساعت خوابیدن را هم به سمعش رساندم که خندید و گفت:«کی همچین حرفی زده؟ شما حتما باید 6-7 ساعت خواب رو داشته باشین تا خسته نشین.» خودم جان؟ ازت راضی ام که ساعت خوابت مغایرتی با استاندارد ها ندارد! و بهترین لحظات امروز ظهری بود که از مدرسه به خانه می آمدیم...و نم نم باران نرم نرمک خستگی را از جانم می شست. وقتی از ناردونه جدا شدم من بودم و خودم و قطرات ریز روح نوازی که آرام بر صورتم بوسه می زدند. این قطرات حالا جان گرفته اند و من دوباره پنجره را باز کرده ام. مادامی که این پست نوشته می شد صدای باران تمام اتاق را عطرآگین می کرد...از...عطر خوش آرامش...

  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

    رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها...

    ساعت هشت و نیم صبح بود...با صدای "تیک" مانندی چشمانم باز شد...مامان کیف پولم را گرفته بود توی دستش و داشت نگاهش می کرد! در عجب از اینکه همینطور بی اجازه راست راست رفته سراغ کیفم بودم که گفت:«ببین میخوام برم مدرسه ی بچه ها پول کتابو بدم بابا کارتا رو با خودش برده...یه کم بهم قرض بده فردا بهت میدم!» و من با همان منگی حاصل از خواب و سرماخوردگی نگاهش کردم و چیزی نگفتم...در اصل حال ناخوش یاری ام نمی کرد حرف بزنم...سی تومان برداشت و رفت...همینطور که به سمت در ورودی می رفت کمی صدایش را بالا برد و گفت: «اگه حالت خوب نیست برو دکتر...مدرسه جلسه س من شاید تا ظهر نیام.» و رفت...یک ساعت را بین خواب و بیداری و منگی بودم تا بالاخره بلند شدم...بی توجه به بساط صبحانه یک لیوان چای خوردم و توی ذهنم دو دوتا چهارتای رفتن و نرفتن می کردم که بعد از یک عطسه به این نتیجه رسیدم که من جدا حالم خوب نیست! بلند شدم...به ته کیف پولم نگاه کردم...یک ده تومانی برایم مانده بود...از جیب مانتوی مدرسه پنج تومان دیگر برداشتم و شال و کلاه کردم...وقتی کفشم را می پوشیدم به این فکر می کردم که پدر و مادر باید اول پدر و مادر باشند بعد نان آورخانه و غیره و ذلک...کفشم را که پوشیدم بابا از دروازه داخل شد...تا مرا دید گفت:«کجا بری؟»با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم:«دکتر! » خب...جدا حالم خوب نبود! زنگ زد به آژانس...مقداری هم پول بهم داد و گفت:«می خوای منم بیام؟»گفتم:« نه!» با خودم لج کرده بودم؟ یا با آن ها؟ ولی دلم می خواست تنها بروم...مثل همیشه...مثل سیزده سالگی ام که تنها می رفتم آزمایشگاه و آزمایش می دادم...مثل زمانی که تنها رفتم شناسنامه و کارت ملی گرفتم...مثل تمام زمان هایی که تنها می رفتم بازار و خرید و ... من که همیشه تنها بودم!حالا این یک بار تنها بودن یا نبودنم چه توفیری داشت؟سوار ماشین شدم و رفتم پیش پزشکمان...مرد خوبیست...شاید چهل و خوردی یا پنجاه ساله...بعد از سلام و خسته نباشید گفتم:«دکتر گلو درد و سرما وووو...»گفت:«خوبی؟ خسته نباشید!» با لبخند بیجانی گفتم:«مرسی شما خوبین؟خسته نباشید.» گفت:«تشکر،بیا بشین» نشستم و معاینه کرد...گفت:« انگور نخور...سوپ بخور...مایعات...سرگیجه داری؟»هنوز بله را کامل نگفته بودم که فشارم را گرفت...خندید و گفت:«خب خوبه...نه و نیم دهه...هنوز مردنی نشدی زنده می مونی!» باز هم یک خنده ی بیجان و بی صدا کردم...همیشه خدا همین ها را بهم می گوید...یا می گوید مردنی شدی یا داری می میری! خواست نسخه بنویسد که گفتم:« دکتر  دیفن هیدرامین و سرماخوردگی و آموکسی سیلین و سفیکسیم و کو آموکسی کلاو و اینا رو داریم نمـ...»با تعجب به میان حرفم دوید:« همه رو دارین؟» گفتم:«بله »همینطور که تند تند با آن خط اجق وجق روی نسخه چیز می نوشت خندید و گفت:«این همه دارو از کجا آوردین؟» جواب سوالش سخت نبود...گفتم:«خب هردفعه میایم شما همینا رو می نویسین اضافه هاش مونده» سری تکان داد و گفت:«حواست به تاریخاشون باشه یه وقت نگذشته باشه! برات آمپول نوشتم...استفاده کن اگه خوب نشدی دوباره بیا» و چشمی گفتم و تشکر و خداحافظی...رفتم داروخانه...غلغله ای بود...هعی داد و بیدادی توی دلم گفتم و نسخه را دادم...تا نوبتم برسد طول کشید...نشستم روی صندلی که دیدم یک وروجک سه چهار ساله آمده جلویم و هی به زور می گوید:«یه کمک کن یه کمک کن!»دختر بود...لباس هایش از هرطرف آویزان و رنگ پوستش حسابی تیره...دو سه سالی می شود او و خانواده اش توی خیابان های شهر پرسه می زنند...چیزهایی ازشان دیدم که باعث شد دیگر کمک نکنم بهشان...متاسفانه...چون من اصولا چشمم را می بندم و به اینکه شاید این ها از ماهم دارا تر باشند نگاه نمی کنم...اگر پولی همراهم باشد می دهم بهشان...مهم نیت است...نه اینکه بنشینیم حساب کنیم آن ها فقیرند یا غنی...چون می دانستم این پول ها به جیب این طفلک که از همین الان مادرش به او درس گدایی و پول زور گرفتن از مردم آموخته نمی رود،قصد داشتم ببرمش سوپر مارکت دو متر آن طرف تر و برایش خوراکی بخرم...تا نامم را صدا زدند زنی گفت:«کیمیا بیا بریم بابا...اینا پول بده نیستن...»این را با لهجه ی خاص و کاملا بیگانه با محیط ما گفت...یعنی گویش ما نبود...کیمیا رفت...و این کیمیا کیمیای وجودش را با این دست دراز کردن ها و قتل عزت درونی اش نیست کرد...با یک خروار آمپول تقویتی و پنی سیلین برگشتم خانه...مادر و پدر داشتند چای می خوردند و به مداحی توی تلوزیون گوش می دادند...نتوانستم تا اتاقم بروم...همانجا نشستم و مادر تمام آمپول ها را زیر و رو کرد و قرار شد امشب دوتایشان را نوش جان کنم...یعنی همین چند دقیقه پیش که خودش آمد توی اتاق و آمپول ها را زد و رفت...که اندکی جان گرفتم و حالا دارم این پست را می نویسم...راستش به قول دهخدا:« گرچه درد به سرتان می دهم اما چه می توان کرد...نشخوار آدمیزاد حرف است...آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد.» و اینکه خواستم بگویم...تنهایی آنقدر ها هم بد نیست...یک جاهایی آدم را بزرگ می کند...گاهی به بچه هایتان یاد بدهید روی پای خودشان بایستند تا اگر روزی قرار شد بدون شما زندگی کنند...حالا چه برای شغل و تحصیل و... بتوانند از پس خودشان و اموراتشان بر بیایند...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم