۴۵ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

حال نوشت...

نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بی‌گاه مرا از دنیای کلمات بیرون می‌کشید. بی‌آنکه وقتش باشد و بلدش، نماز می‌خواند. نگاهم را از واژه‌ها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایا برف بباره» می‌نشست و دوباره به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایاااا خواهش می‌کنم برف بباره.» ذکرها را تغییر داده بود. لبخند نیم‌بندی زدم و دوباره حواسم را جمع کتاب توی دستم کردم:

«وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می‌شوم و دلم شروع می‌کند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا می‌شنوی؟»

وقتی به انتهای پاراگراف رسیدم فسقلو(که دیگر فسقلو نیست و بزرگ شده) پرید توی اتاق و گفت: «آجـــی برف برف برف.» دلم لرزید. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. می‌بارید. واقعا می‌بارید. و من در ذهنم تکرار می‌شد: « دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم... »

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

    نرگسِ مستِ نوازشگرِ مردم‌دار

    اگر این روز‌ها می‌خواهید مرا خوشحال کنید یک دسته‌ گل نرگس بگیرید و بیایید سراغم. بهتان قول می‌‌دهم که از ذوق چشمانم ستاره‌باران شود و نرگسی‌ها را بگیرم و عمیق نفس بکشم و با تمام وجود بگویم: «خیلی خیلی ممنون؛ ممنون بابت این هدیهٔ قشنگ.»

  • موافق ۲۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    در کوچه‌پس‌کوچه‌های جامعه...

    وقتی وارد اداره‌ی پست شدم و معاون اداره مرا از دور دید و با لبخند گفت: به‌به! ببین کی اینجاست، وقتی پرسید برای چه آمده‌ام و گفتم پیگیری تاییدیه‌ی تحصیلی‌ام، وقتی از بین آن همه جمعیت مرا برد روبه‌روی میزش و تعارف کرد که بنشینم و به همکارش سپرد تاییدیه را چک کند، وقتی بعد از چند دقیقه همکارش بدون هیچ دردسری تاییدیه را به دانشگاه ارسال کرد و با وجود اصرار من هزینه‌ی ۳۷۰۰ تومانی‌اش را نگرفت، آنجا بود که فهمیدم چرا مردم حاضر نیستند به خودشان سخت بگیرند و مستقیم می‌روند سراغ حضرت پارتی!

  • موافق ۲۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

    من فقط داشتم می‌مردم از غم و غصه؛ همین...

    به جای صبح، ظهر بلند شدن، نداشتن نان برای صبحانه، خاموش شدن پی در پی اجاق گاز حین پختن ناهار، وا رفتن کوکوسبزی، حرص خوردن و به دنبالش معده‌درد، هوای سرد و اصرار هم‌اتاقی برای رفتن به بازار و دیدن مغازه‌ها؛ همه‌ی این‌ها برای رقم خوردن یک پنج‌شنبه‌ی تباه کافی بود. 

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

    عاشقم؛ اهل همان کوچه‌ی بن بست کناری...

    باید به خانه می‌رفتم

    و یک روز تمام را گریه‌ می‌کردم

    تا خوب شوم.

    پس

    به خانه رفتم 

    و یک روز تمام را گریه کردم

    تا خوب شدم.

    :)

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    ارباب سرم برای غمت درد می‌کند...

    دلم هیئت رفتن می‌خواهد و چای روضۀ ارباب،

    دلم های‌های گریه می‌خواهد،

    نوشتن می‌خواهد،

    از آن نوشتن‌هایی که اشک از همه‌جاش می‌چکد،

    از آن نوشتن‌هایی که آرامم می‌کند.

    چه شده است مرا؟

    راستی ارباب،

    صدای قدمت آمده

    و من هنوز نتوانستم بنویسم

    هنوز نتوانستم بنویسم...

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۶ مهر ۹۶

    یک روز خوش برای میمِ شهریوری!

    وقتی آدم تصمیم می‌گیرد کار قشنگی برای دیگران بکند، قبل از اینکه قشنگی‌اش به دیگران برسد، به خودش می‌رسد. امروز وقتی دیدم میم.ر حالش خوب نیست و روز تولدش دارد زهرمار می‌گذرد، طی یک حرکتِ «یهویی» تصمیم گرفتم برایش تولد بگیرم؛ یک تولد نقلی چهارنفره. به سراغ عمه رفتم. (این عمۀ سی و هفت ساله، پایه برای انواع دیوانه‌بازی‌های من است؛ از رقص تانگو، عربی و فارسی گرفته تا درست کردن کلیپ از ساحل برای لیلا). و قرار بر این شد که میم.ر را بکشاند ساحل و من هم کیک بخرم و سوپرایزش کنیم.

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

    شدم سرگشتۀ دندانم ای دوست!

    علاوه بر انتخاب‌رشته یک‌بار دیگر دست به قلم شوید و در کتاب‌های تاریخ بنویسید او با تمام قوا تلاش کرد دندان‌هایش سالم بماند اما عاقبت شکست خورد و در سن 19 سالگی یکی از دندان‌های سمت چپیش(از آخر دومی) ذره ذره نابود شد. بنویسید او سه روز بخاطر خُرد‌ خُرد شدن نصف دندانش افسردگی گرفته‌بود. بنویسید او تا می‌آمد آب سرد یا غذای داغ بخورد، دندانش درد می‌گرفت. بنویسید او خیلی غصه خورد :(
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    در کتاب‌های تاریخ بنویسید او خودش برای خودش انتخاب‌رشته کرد :دی

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم