۳۳ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

فسقلو و فینگیل!

وسط مرور تاریخ ادبیات بودم و چشمانم روی اسم کافکا و مسخ و محکامه‌اش می‌چرخید که دو موجود دراز و کوتاه وارد اتاق شدند. موجود دراز یک سنجاقک بزرگ توی دستش داشت. فسقلو: «نگاه کن سنجاقک رو. چقدر بزرگه! اصلا مگه سنجاقک اینقدر بزرگه؟ خیلی قشنگه نه؟ نگاه کن آجی» این‌ها را با چشمان گرد و لبخند و هیجان می‌گفت. گفتم: «آره قشنگه ولی چرا این بیچاره رو گرفتی تو دستت؟» تا فینگیل خواست چیزی بگوید فسقلو بلند گفت: « خب چی میشه مگه؟» کتاب را بستم و گفتم: « تو دوست داری یکی از پشت دستت رو بگیره و ول نکنه؟» شانه‌ای بالا انداخت. از سکوتش استفاده کردم و گفتم: «ببین این سنجاقک گناه داره. خب؟ تو نباید اذیتش کنی. هیچ حیوونی رو نباید اذیت کنی. درسته دوست داری گنجشک‌های تو حیاط و اون دو تا یاکریم و کل سنجاقک‌ها رو بگیری و باهات دوست بشن ولی این راه دوست شدن نیست. اگه اینطوری اذیتشون کنی دیگه نمیان تو حیاط. چون هیچ کسی دوست نداره دیگران اذیتش کنن. هیچ کس دوست نداره زندانیش کنن! خب؟ پس آزادش کن. اینجوری پشه‌های رو ایوون رو هم می‌خوره» تمام مدت در سکوت بهم گوش دادند. فسقلوی دراز و فینگیل کوتاه جفت هم، تمام مدت توی چشم‌هایم خیره بودند و گوش دادند. وقتی نطق بلندبالایم تمام شد همانطور که به سمت در می رفتند، فسقلو گفت: «چه ربطی داره؟» و فینگیل هم تاییدش کرد و از خانه بیرون رفتند! :|

#بچه‌های نفهم

#چقدر من بلدم این دو تا رو قانع کنم

#خواهرِ تاثیرگذار

  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶

    اندراحوالات پسا کچلیّت!

    از خستگی آزمون امروز و ارزیابی‌اش خوابم برده‌بود. با صدای ویبرۀ گوشی هشیار شدم. انگشتم را کشیدم روی صفحه‌اش و بین خواب و بیداری بودم که صدای عمو توی مغزم پخش شد: «حریر؟ سلام خوبی؟ چطوری؟» با صدای خش‌دار حاصل از خواب گفتم: «سلام عمو. مرسی خوبم تو خوبی؟» احوالپرسی را که کردیم با صدایی که رگه‌های خنده درش موج می‌زد گفت: «میگـــــــــــــم تاس کردی؟» قیافه‌ام پوکرفیس شد که او دیگر از کجا فهمید؟ :| و خب جوابش کاملا واضح بود! وقتی فسقلو از چیزی خبردار شود، عالم و آدم می‌فهمند. گفتم: «آره فسقلو بهت گفت؟» با هیجان جوابم را داد: «آره آره! پاشو بیا ببینم چه شکلی شدی!» با این قیافه :/ گفتم: «بیام منو ببینی؟ الان فکر کردی من واقعا پا میشم میام اونجا که کلۀ کچلمو نشونت بدم؟» خودش را زد به مادرمردگی که: «بیا دیگــــه! من عموت نیستم؟ گناه ندارم؟ نبینمت؟ بیا دیگه! آفرین» و خب رسما داشت عجز و ناله می‌کرد! -__- گفتم: «باشه آقا باشه! چرا گریه می‌کنی؟ الان میام» خندید و خداحافظی کردیم. 

    شالم را انداختم روی سرم و از اتاق خارج شدم. هنوز هم اثرات خواب روی صورتم لم داده بود. رفتم خانۀ آقاجون. عزیز و عمو در اتاق بودند. داخل شدم و همزمان گفتم: «هرگونه پس کله زدن به من عواقب داره! تازه سرمم درد میگیره پس از این حرکت بر حذر باش!» با لبخندی به پهنای صورت نگاهم می‌کرد. چشمانم را ریز کردم و طی یک حرکت شال را برداشتم. اول ماتشان برد. بعد عمو شروع کرد ریسه رفتن. حالا نخند کی بخند. بین خنده هایش یکهویی دستم را کشید و شوت شدم بغلش. خندیدن همانا و چالاب‌چولوپ کلۀ کچل مرا بوس‌کردن همانا! هی می‌خندید و می‌گفت: «وااای چقدر بهت میاد! عخی عخی خیلی بامزه شدی. چقدر قیافه‌ات بانمک شد. چقدر کله‌ات گرده حریر! چقدر کچلی به کله و صورتت میاد. عییی قربونت بشم. وای خدا خیلی خوشگل شدی» و امثالهم! :/ و من نمی‌دانستم بخندم یا از دستش فرار کنم!!! :))

     

    :: دوست عزیزی خیلی خلاقانه طور اعتراض خویش را مطرح نمود :)) شما هم دیدن بِنُمایید :دی (اینجا)

    :: آزمون‌های سه روز یکبارمان شروع شده و من دیگر نمی‌توانم فعال باشم. می‌نویسم اما نمی توانم بهتان سر بزنم. پوزش :)

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶

    به پایان آمد این دفتر...


    درست‌است که قبل‌تر‌ها گفته‌بودم مدرسه تمام‌شده اما امتحانات ترم را پیش رو داشتیم و همه‌ می‌دانستیم دوباره چشممان به جمال در و دیوارهای مدرسه‌مان باز خواهد شد. که دوباره قیافۀ نحس مدیر و معاون و اخم و تخم‌هایشان را خواهیم دید اما امروز با آن روز فرق دارد. امروز رسما دانش‌آموز بودنمان به پایان رسید. وَ حالا من، هم از اتمام مدرسه و خلاص شدن از شر یونیفرم‌های رنگارنگش خوشحالم و هم بابت آزمون سراسری پیشِ رو کمی دلم لرزیده.

  • موافق ۲۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد...

    شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خاله‌اش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سال‌ها از آن شب گذشته و می‌خواهد برای من یک کلاه لبه‌دار مشکی بخرد تا هر وقت دیدم‌اش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریش‌های چند ساله‌اش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمی‌داند. هه...


    عکس. امیرعلی.ق

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    از دسته صبح هایی که آدم دلش می خواهد برای زندگی بمیرد

    اول خرداد. من. پنجرۀ اتاق. صبح خنک بهاری. درخت انار. درخت انگور. بوتۀ گل سرخ. آسمان نقره‌گون. نمِ نرم و نازک باران سرصبح. هوای پاک. جیغ و جار گنجشک‌ها. صدای پای آب. نسیم. شیرعسل داغ‌داغی که با شیر گاو مادربزرگ و عسل کندوهای بابا درست شده و... زندگی، زندگی، زندگی. آن وقت شما بگویید شمالی‌ها حق ندارند شاعر شوند؟

     

    این لحظه را عاشقم؛ لحظه‌ای که شما را شریک زیباترین دقایق روزگارم می‌کنم :)

    حافظ گفتنی: کس ندیده‌است ز مشک ختن و نافۀ چین/ آنچه من هر سحر از باد صبا می‌بینم


    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    برای ایرانمون...

    امروزو دوستش دارم :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

    روزِ آخر...

    امروز را به دو بخش می‌شود تقسیم کرد:

    بخشِ‌اول، کلاس و اوضاع کسل ‌کننده‌اش و بادکنک‌های رنگی و کیک فارغ‌التحصیلی خوش‌مزه‌مان و کلی عکس یادگاری.

    بخش‌دوم، رفتن به ساحل با هانی و مبین و نیلو و حنا و فاف، هوای ابری و بوی ماسه‌های باران‌خورده را به ریه کشیدن و شنیدن نغمه‌سرایی امواج و جیغ‌جیغ مرغابیانِ عاشق، قدم زدن در امتداد ساحل و بعد از آن نشستن روی سنگ‌ها و خوردن ناهارِ دانش‌آموز‌طوریمان؛ یعنی پیتزا و نوشابه و... .

    و به همین راحتی این دفتر به پایان رسید؛ دفتر صبح‌ها 6 صبح از خواب برخاستن و با چشمانی خسته راهی مدرسه شدن. سرکلاس نشستن و زنگ‌تفریح و اجازه خواستن از دبیر و گوش‌دادن به دستورات مدیرمدرسه. انتظار برای خوردن زنگِ خروج. دروغ چرا اندکی دلم گرفته اما این دل‌گرفتگی در کنار ذوق اتمام این زالوی چندش آور هیچ به چشم نمی‌آید. من جدا خوشحالم :)

  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

    از دخترک توی اتاق به بلاگستانی‌ها

    اگر دیدید یک دختر 18 ساله‌ی لاغرو، گوشه‌ی اتاق، کنار بخاری توی خودش جمع شده، کلاهش تا پیش چشم‌هایش پایین آمده، شالگردنش سه دور، دورِ گردنش پیچیده، یک پانچ کلفت زمستانی به تن دارد و همچنان فکر می کند: «وای چقد هوا سرده!» اگر دیدید این دخترک یک نصفه نان بربری هم توی دستش هست و همینطور خالی خالی بهش گاز می‌زند و هی ریاضی(لعنت الله علیه) را می‌خواند و هی نصفش را نمی‌فهمد، شک نکنید او حریر است و شنبه امتحان ریاضی دارد!

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...

    کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...

    داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو سال، روابط بهبود یافت و حداقل دیگر کسی با کسی قهر نیست! حالا چرا تا اینجای کار از خودم چیزی نگفته ام؟ چون نمی خواهم ریا بشود. آخر من هیچوقت توی این بچه بازی هایشان شرکت نمی کنم و نقش یک استاد و مادر مهربان را دارم که همیشۀ خدا نصیحتشان می کنم عین آدم رفتار کنند و این رفتارها آخر و عاقبت ندارد و غیره و ذلک. 

    دو روز پیش که هانی طی یک حرکت خداپسندانه برایمان آش رشتۀ نذری آورد و طی یک حرکت معجزطورانه زنگ سوم، دبیر عربی هم سر کلاس نیامد، آش را زدیم بر بدن و به حیاط مدرسه رفتیم. حیاط مدرسه ی ما روح نواز ترین حیاط مدرسه ای است که تا به اینجای عمرم دیدم. حیاطی پر از درخت و چمن و نیمکت های فلزی که می شود حرکتشان داد. پس حرکتشان دادیم! بلی...سه نیمکت را زیر درخت زیتون گوشۀ حیاط، همانجایی که شمشادها لبخند زنان بهمان نگاه می کردند، گذاشتیم و هانی به اتفاق میم رفتند و از مستخدممان 14 عدد چای دبش و داغ گرفتند. قند داشتیم و نان محلی.

    می توانید تصور کنید؟ سه نیمکت فلزیِ قرمز رنگ که رویشان 14 دانش آموز با شکل و شمایل مختلف نشسته بودند. فاف کاملا لاتی شکل بارانی اش روی شانه هایش بود و بهمان قند می داد.میم بالای سرم ایستاده بود و بافت نازکش روی دوشش و از لیوان کاغذی توی دستش بخار چای بیرون می زد. هانی با خنده از چای گرفتنشان می گفت و زی زی با لودگی می گفت روی برگۀ قلم چی نشسته است و حرف های صد من یه غاز بچه های امروز که همه را به هارهار خندیدن وا داشته بود.

    من در سکوت چای می خوردم به یک یک شان نگاه می کردم. به ماه که با خنده چای می خورد و دو چال روی گونه اش دوست داشتنی ترش می کرد. به حنا که می گفت استغفرالله نخندین امروز شهادته و به مهری که با صدای بلند جواب حنا را می داد: بروبابا امروز ولادت امام موسای کاظمه! به خَدیخ که می گفت: بابا اینقدر منو نخندونین بذارین چاییمو بخورم و حتی به نیلو که هی می گفت: وای تو چاییم یه چیزی رفت ایششش نمی تونم بخورمش! و هانی ای که بهش می گفت"سوسولِ خاک برسر تو اگه سال بعد بری خوابگاه باید چیکار کنی؟" و... 

    من به همه شان نگاه می کردم. در آن فضای شاعرانه...زمین از نم بارانِ یک ساعت پیش خیس بود. هوا خنک و پاییزی. چای داغ دستمان. برگ درخت زیتون و آن چند درخت دیگر که اسمشان را نمی دانم درست بالای سرمان. یک دورهمی دوستانه. جایی که هیچکس نه به غم هایش فکر می کرد، نه به درس هایش، نه کدورت ها و نه گذشته ای که داشتند. تنها می خندیدند. من نگاه می کردم خنده هایشان را. حرف هایشان را. چرت و پرت گفتن هایشان را و چیزی در درونم می گفت: یعنی سال بعد هریک از ما کجای این جهانیم؟ همان سال بعدی که قرار است راهمان از هم جدا شود، بلوک شرقی و غربی کلاسمان به هم بخورد، اسم های یک سری ها برود روی بنر و اسم یک سری ها نه. توی آن جمع دوستانه که انتهایش به زدن و رقصیدن و خز و خیل بازی هایی ختم شد که حتی در مخیله تان نمی گنجد، یکهویی دلم به اندازۀ یک عمر برای این بچه ها تنگ شد. برای بچه هایی که شاید زیادی دو رو اند اما سه سال را با تک تکشان زندگی کردم و پای درددل هایشان نشستم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

    انشایی که نوشتم برای دیگری...

    به نام خدا

    موضوع انشا: مادر...


    نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

    به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

    پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

    آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

    چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


     نمی‌دانم اصلاََ این نوشته می‌تواند یک انشاء باشد یا خیر اما خب نیم‌ساعته نوشته‌شد با چشمانی که از زور درس خواندن باز نمی‌شد؛ آن هم ساعت 12 شب. فکر کنم تحت چنین شرایطی همچین انشایی خیلی هم لاکچری است!

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم