۴۰ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

و دیگر هیچ

امون از آدم‌هایی که ته خنده‌هات رو نخ‌کش می‌کنن.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

    اندراحوالات بزرگ شدن

    بزرگ شدن فقط آنجایش که رفقا یکی‌یکی شوهر می‌کنند و آدم حس تنهایی‌اش می‌گیرد که: ای بابا! فلانی هم شوهر کرد رفت؟ :/

    پ‌ن: اگر امکان بازگشت به کودکی به شما داده شود حاضرید برگردید؟ چرا؟ :)

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

    از خرید امروز یه پیراهن و لگن دردش به ما رسید :|

    امروز برای اولین بار در عمرم پخش زمین شدم؛ آن هم وسط بازار! و آنقدر آرام و صحنه‌ آهسته‌طور سُر خوردم و نیمه دراز کش شدم که ملت نمی‌دانستند انگشت حیرت به دهان بگیرند یا بخندند! مطمئنم دست غیبی در کار بوده وگرنه با توجه به شیب خیابان و کفش من و سایر عوامل، باید سر می‌خوردم و گرومپی می‌افتادم روی زمین و ضربه مغزی می‌شدم! ملاحظه بفرمایید:


    ۱. وقتی یکهویی کفشم سر خورد

    ۲. لحظه‌ی حادثه 

    ۳. یک ثانیه پس از حادثه و نجات مغز توسط دستان محترم!

    و خب بعدش داشتیم با بچه‌ها می‌خندیدیم! :| :دی


    پیام اخلاقی پست: وقتی قرار است فردا ساعت ۸ بروید خرید، تا چهار و نیم صبح بیدار نمانید. اگر بیدار ماندید خرید نروید. اگر می‌خواهید بروید کفش سُرسُری نپوشید. اگر پوشیدید حواستان به راه رفتنتان باشد. اگر حواستان نبود و افتادید، نخندید از جایتان بلند شوید! :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

    یکم هم غصه بخوریم حالمون خوب شه...

    خسته می‌شوم گاهی؛ خسته از دوری و غربت، خسته از این همه آدم غریبه و جدید که دورم را گرفته، خسته از مواظب بودن و سبک و سنگین کردن آدم‌ها؛ که ببین فلانی دوست خوبی نیست و آن یکی ظاهرا هست، فلانی حرف دیگران را پیش تو می‌زند پس تعجبی ندارد اگر حرف‌های تو را هم به بقیه بگوید، فلانی ترنس است و آن‌یکی هم‌جنس‌باز و... . 

    خسته‌ام از اینکه باید خسته و کوفته از کلاس‌ها بیایم و ناهار درست کنم یا غذایی گرم کنم و بعد از نیم ساعت نشستن دوباره بروم دانشکده تا ۵ عصر، خسته‌ام از اینکه ناهار را نخورده باید به فکر شام باشم و در آشپزخانه‌ی سرد و غم‌انگیز خوابگاه صدای جز و جز روغن مرا به یاد خانه و غذاهای مامان بیندازد. 

    خسته‌ام از این خستگی؛ از ساختمان ملال‌انگیز خوابگاه و پله‌های سردش، از اینکه هربار تنم یخ می‌زند پشت این پنجره‌؛ پنجره‌ای که به روی هیچ باز می‌شود و اثری از صدای آب و پرنده‌ها و طبیعت نیست؛ که جانم را می‌گیرد این دوری...

    و چقدر غم‌انگیز است دلهره‌ی گوشه‌ی دلم هنگام رفتن به خانه؛ دلهره‌ی اینکه نکند اتفاق بدی بیفتد، که شب‌ آرامش و وحشت را توامان در خود دارد، که صدای گرگ‌ها گوش‌خراش است.

    خسته‌ام؛ شانه‌هایم درد می‌کند انگار...


    پی‌نوشت: هیس دخترک! خوب می‌دانی که این‌ها برای بزرگ شدنت لازم است؛ که باید زندگی کردن را بلد شوی. راحتی و آرامش خانه و اتاق زیبا و غذاهای گرم و خوشمزه‌ی مامان و دریا و باران و جنگل و صدای پای آب و... کمی دور باید شد، کمی سخت باید شد، کمی محکم‌تر باید... هیس دخترک!

    دل‌نوشت: دلم می‌خواهد الان کنار ساحل باشم، صدای امواج خروشان دریا بپیچد توی جانم، هرم نفس‌های آتش، پاهایم را گرم کند و من پتوپیچ شده کنار یک دوست به صدای چک چک سوختن چوب‌ها و دریا و شب گوش کنم. گیتار هم باید باشد حتما؛ صدای دوست و سکوت من هم... و در این لحظه چقدر این آرزوی محالیست :)

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

    از کوهستان...

    و من هرچه تلاش کردم نتواستم آنطور که باید از کوهستان و حال خوبش بنویسم. فقط می‌توانم خیره شوم به این عکس و به یاد هوای مه‌آلود و نازنینش نفس عمیق بکشم؛ به یاد تمام خاطرات خوبی که حالا روی صورتم یک لبخند شده...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

    حال نوشت...

    نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بی‌گاه مرا از دنیای کلمات بیرون می‌کشید. بی‌آنکه وقتش باشد و بلدش، نماز می‌خواند. نگاهم را از واژه‌ها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایا برف بباره» می‌نشست و دوباره به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایاااا خواهش می‌کنم برف بباره.» ذکرها را تغییر داده بود. لبخند نیم‌بندی زدم و دوباره حواسم را جمع کتاب توی دستم کردم:

    «وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می‌شوم و دلم شروع می‌کند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا می‌شنوی؟»

    وقتی به انتهای پاراگراف رسیدم فسقلو(که دیگر فسقلو نیست و بزرگ شده) پرید توی اتاق و گفت: «آجـــی برف برف برف.» دلم لرزید. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. می‌بارید. واقعا می‌بارید. و من در ذهنم تکرار می‌شد: « دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم... »

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

    نرگسِ مستِ نوازشگرِ مردم‌دار

    اگر این روز‌ها می‌خواهید مرا خوشحال کنید یک دسته‌ گل نرگس بگیرید و بیایید سراغم. بهتان قول می‌‌دهم که از ذوق چشمانم ستاره‌باران شود و نرگسی‌ها را بگیرم و عمیق نفس بکشم و با تمام وجود بگویم: «خیلی خیلی ممنون؛ ممنون بابت این هدیهٔ قشنگ.»

  • موافق ۲۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    در کوچه‌پس‌کوچه‌های جامعه...

    وقتی وارد اداره‌ی پست شدم و معاون اداره مرا از دور دید و با لبخند گفت: به‌به! ببین کی اینجاست، وقتی پرسید برای چه آمده‌ام و گفتم پیگیری تاییدیه‌ی تحصیلی‌ام، وقتی از بین آن همه جمعیت مرا برد روبه‌روی میزش و تعارف کرد که بنشینم و به همکارش سپرد تاییدیه را چک کند، وقتی بعد از چند دقیقه همکارش بدون هیچ دردسری تاییدیه را به دانشگاه ارسال کرد و با وجود اصرار من هزینه‌ی ۳۷۰۰ تومانی‌اش را نگرفت، آنجا بود که فهمیدم چرا مردم حاضر نیستند به خودشان سخت بگیرند و مستقیم می‌روند سراغ حضرت پارتی!

  • موافق ۲۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

    من فقط داشتم می‌مردم از غم و غصه؛ همین...

    به جای صبح، ظهر بلند شدن، نداشتن نان برای صبحانه، خاموش شدن پی در پی اجاق گاز حین پختن ناهار، وا رفتن کوکوسبزی، حرص خوردن و به دنبالش معده‌درد، هوای سرد و اصرار هم‌اتاقی برای رفتن به بازار و دیدن مغازه‌ها؛ همه‌ی این‌ها برای رقم خوردن یک پنج‌شنبه‌ی تباه کافی بود. 

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم