۴۵ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

یا رفیق من لا رفیق له...

نشسته‌ام توی اتاق. صدای مامان و آقای توی تلوزیون می‌آید که جوشن کبیر می‌خوانند. بغضی روی دلم جا خوش کرده و گلویم سنگین است. دارم فکر می‌کنم این همه سال شب‌های قدر اشک ریختیم و دعا خواندیم و توبه کردیم که چه؟ نه آدم شدیم و نه از کارهایمان دست کشیدیم. دعاها را خواندیم و استغفار‌ها را کردیم و بعد از چند روز فراموشمان شد. شدیم همان آدم سابق با همان نقاط تاریک زشت درونمان و آب از آب تکان نخورد. هزار غلط اضافه را تکرار کردیم، دروغ گفتیم، غیبت کردیم، گند زدیم و... . اگر قرار است همانی که بودیم باشیم، این گریه‌زاری‌ها و توبه‌کردن‌ها چه سودی دارد؟ چرا فقط همین چند شب یادمان می‌افتد خدا داریم؟ چرا همین چند شب که یادمان می‌افتد خدا داریم، فقط ازش چیز میز می‌خواهیم؟ هم ما را ببخشد، هم دعای فک و فامیل و دوست و آشنا را مستجاب کند، هم به مشکلات ما و مملکت و جهان رسیدگی کند و... . چرا؟ اصلا چرا این خدا از دست ما خسته نمی‌شود؟


پی‌نوشت: البته که این شب‌ها ارزشمند است. عبادت‌هایتان قبول درگاه حق. ما را هم بابت کارهای کرده و نکرده حلال کنید. التماس دعا...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷

    پرسه در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریخ...

    یک. خواب ماندیم وبه جای ساعت هفت، ساعت نُه به سمت مترو حرکت کردیم. بعدتر داشتیم می‌گفتیم خدایا شکرت که خواب ماندیم.

    دو. بلیت‌ها در دست‌هایمان بود و ذوق دیدن موزه در دل‌هایمان. ما با پنج‌ هزار تومان تعدادی از آثار موزه لوور را در موزه‌ ملی ایران دیدیم و لذت بردیم؛ شما هم بروید ببینید و لذت ببرید. 

    سه. داشتم با خودم می‌گفتم چرا در موزه‌ ایران باستان فقط سنگ و کاسه بشقاب است و چرا هیچی ندارد و... که سر چرخاندم و چشمم خورد به کلی مجسمه و زیورآلات و سر ستون. کنار پله‌های تخت جمشید ایستاده‌بودم و با خودم می‌گفتم یعنی واقعا روزی کوروش کبیر پا بر این پله‌ها گذاشته؟ پوست کف پایش سرمای سنگی پله‌ها را حس کرده؟ و گرمایی زیر پوستم می‌دوید و به قلبم سرازیر می‌شد.

    چهار. وقتی داشتیم از موزه خارج می‌شدیم برای هزارمین‌بار این بیت را با خودم زمزمه کردم: هان ای دل عبرت‌بین، از دیده نظر کن هان!/ ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان. (خاقانی)

    پنج. وارد پارک‌ شهر شدیم؛ دنبال جایی که بنشینیم و به پاهای خسته‌مان کمی استراحت بدهیم. در حال گشتن بودیم که سر چرخاندیم و از دیدن آن همه قفس‌ پرنده یکه خوردیم. راستش من نمی‌داستم در پارک‌شهر همچین بساطی برپاست. از فلامینگو و پلیکان و شترمرغ بود تا طاووس و مرغ و خروس و طوطی و فنچ! دوستشان داشتم؛ زیاد! 

    شش. رو به روی سینما بهمن ایستاده بودیم و از بین فیلم‌ها تگزاس را انتخاب کردیم. یک فیلم معمولی که دقایقی خنده بر لب‌ها و دل‌هایمان نشاند و در پایان با لبخند از سینما خارج شدیم. 

    هفت. هنوز وقت داشتیم و به پیشنهاد من دوتایی انقلاب را گشتیم؛ علاوه بر مغازه‌ها و دستفروش‌ها، کتاب‌های حراج پنج‌هزار تومانی و دوهزار تومانی را هم دیدیم. و من متعجب از اینکه بین کتاب‌های دو هزارتومنی، روی ماه خداوند را ببوس از مستور و هفته‌ای یه را  آدم رو نمی‌کشه از سلینجر بود!!! :|

    هشت. کنار تئاتر شهر، آن گوشه‌کنارها پسر جوانی خرگوش و همستر و خوکچه‌هندی می‌فروشد. من هربار می‌روم آنجا و هربار به خرگوش‌های نیم‌وجبی‌اش نگاه می‌کنم و در دلم قربان‌صدقه‌شان می‌روم. این‌بار هم دست هم‌اتاقی را گرفتم و گفتم بیا برویم معشوقه‌هایم را نشانت بدهم. وقتی خرگوش‌ها را دید خندید. با لبخندی گنده سرم را نزدیک قفس برده‌بودم و نگاهشان می‌کردم و نی‌نی چشمانم برایشان می‌لرزید. هم‌اتاقی می‌گفت آن یکی که خاکستری‌است قشنگ است و من می‌گفتم آن یکی که سفید است و دور چشم‌هایش خاکستری است، دوست دارم. آخر سر هم از فروشنده‌اش پرسیدم چنده؟ و او گفت این‌ها مینیاتوری‌اند و قد و هیکلشان بزرگ‌تر از این نمی‌شود و پنجاه‌هزار تومان است. همان حرف‌های همیشگی... با لبخند از آن فندق‌های دوست‌داشتنی دور شدیم و من داشتم به هم‌اتاقی می‌گفتم: به اینکه می‌گوید مینیاتوری شک دارم ولی عاقبت روزی احساسم بر عقل غلبه می‌کند و آن سفیدخاکستریه را می‌خرم!

    نُه. یک روز دوست‌داشتنی ساختیم و لذت بردیم، شما هم بسازید. :)


    عکس‌نوشت: لوور در تهران. مجسمه‌ی فرشته نگهبان آرامگاه قلب فرانسیس دوم و سر ایزدبانو معروف به نیوبه. 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷

    تنهایی مردت می‌کنه...

    با صدای هشدار گوشی هم‌اتاقی از خواب بیدار شدم. پلک‌هایم سنگین بود. به سختی از هم جدایشان کردم و نگاهی به ساعت انداختم. عقربه‌ها گرچه می‌دویدند اما هنوز به عدد نُه نرسیده‌بودند. آهی کشیدم و با اولین فرو بردن آب دهان، دنیا روی سرم آوار شد. گلویم به شکل عجیبی سوخت؛ تو گویی که کسی با چاقو خط‌خطی‌اش کرده‌باشد و آب‌دهان من با چاشنی نمک رویش لغزیده‌باشد؛ همینقدر درناک. در جایم تکان خوردم و سعی کردم بنشینم. سرم سنگین بود و چشمانم بی‌آنکه رخصت تر شدن بگیرند، آب‌بازی می‌کردند. این اشک‌ها از کجا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. چرا می‌آمدند؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم سرماخوردگی باعث‌می‌شود چشم آدمی‌زاد یاغی شود و بی‌اجازه پاچه‌ی مشکین مژه‌ها را خیس و غیرقابل تحمل کند. در همان‌حال نگاهی به هم‌اتاقی انداختم. هشدار گوشی‌اش را خاموش کرده‌بود و خوابیده‌بود. بلند شدم و به کوه دستمال‌کاغذی‌های توی نایلون و قرص و شربت‌های بی‌اثری که طی این دو-سه روز خوردم، نگاه کردم. هه، چه انتظار عبثی! ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها منتظر می‌مانی تا حضور بعضی چیزها جان نیمه‌جانت را دوباره طراوت ببخشد و اما بعد از گذر زمانی طولانی، ناگهان به خودت می‌آیی و می‌بینی آن نیمه‌ی جان هم دیگر در تو مرده. و تو چه داری؟ هیچ! تنها جسمی تاب خورده و لب‌هایی ترک خورده و پاهایی که توان ایستادن ندارند. و من با همین پاها خودم را به سرویس بهداشتی رساندم. در دالان‌ سرد و بی‌روح خوابگاه، قدم برمی‌داشتم و نفس‌کشیدن با دهان، هوای سرد صبح را در ریه‌هایم فرو می‌کرد و درد به جانم می‌انداخت. چه صبح پنج‌شنبه‌ی ناخوشی!

    وقتی به اتاق برگشتم، شال و کلاه کردم. دیگر توی خانه ماندن و خوردن دمنوش و قرص و دیفن هیدرامین کارساز نبود. این حال چاره‌ای دیگر می‌طلبید. هم‌اتاقی با صدای دوباره‌ی هشدار گوشی از خواب بیدار شد. نگاهی به حال و روز آشفته‌ام کرد و پرسید: 《می‌خوای جایی بری؟ کی برمی‌گردی؟》باید می‌خندیدم؟ نمی‌دانم. یاد ترم قبل و بی‌تا افتادم و شبی که برایم سوپ درست کرد و به زور مرا به درمانگاه برد تا حالم بدتر نشود. نه! انتظاری نبود. فقط پرت شدم به لحظه‌ای که پیش‌تر تجربه کرده‌بودم. در جواب‌ هم‌اتاقی با صدای خش‌داری که از ته چاه برمی‌آمد، گفتم:《دارم می‌رم درمونگاه. طول نمی‌کشه.》 ابروهایش را کمی بالا برد و گفت: 《آهان! باشه.》 و به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. دستگیره‌ی در را پایین کشیدم و با شانه‌هایی افتاده از اتاق خارج شدم.


    :: وقتی تنهایی این لحظه‌ها رو می‌گذرونم، شیرین و لذت‌بخشه برام. بهش می‌گم رنج شیرین بزرگ شدن. :)

    :: الان خوبم. معجزه‌ی آمپول! :|

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۷

    عشق من رو به عشقش هدیه داد :)

    تولد بود؛ تولد دختری ریزنقش که موهای بلند خرمایی‌ داشت و پیراهن قرمزش کمی بالاتر از زانوها به پایان می‌رسید. زیبایی خیره کننده‌ای نداشت. خوب بود؛ یک خوب گندم‌گون‌. و حالا تولد ۱۹ سالگی‌اش را در جمعی دوستانه جشن می‌گرفت. بعد از بزن و بکوب‌ و شمع فوت‌کردن و کیک خوردن، نوبت به کادوها رسید‌. دوستش کنار او ایستاده بود و یکی‌یکی هدیه‌ها را نشان همه می‌داد؛ دفتر، ماگ، دستبند و... . نوبت به کادوی آخر که رسید، گفتند چشم‌هایت را ببند. صورتش را با دست‌هایش پوشاند. منتظر ماند. هیکل نیمای لاغر و قدبلندِ گیتار به دست در انتهای راهرو نمایان شد. همه هیجان‌زده بودند. دوست داشتند ببینند عکس‌العمل دخترک موخرمایی چیست؟ نیما جلو آمد. دست‌ها از جلوی چشمان معشوقش برداشته شد. دخترک... باورش نمی‌شد! مات و مبهوت به نیما نگاه می‌کرد؛ به نیما و گیتار زیبای توی دستش. عاقبت با دست و جیغ بقیه به خودش آمد. دوید جلو و نیما را در خودش غرق کرد. وَ غرق شد در آن آغوش مردانه‌ی مهربان. در آن لحظه همه لبخند بودند، ذوق بودند، مهربانی بودند. صحنه‌ی عشق زیباست. جدا که شدند نیما گیتار را گذاشت توی دستش. دخترک توان ایستادن نداشت. با چشم‌های اشک‌آلود و لبخند بر لب نشست روی زمین. می‌خندید. همه می‌خندیدند. نیما هم می‌خندید. دخترک بلند شد. چند قدم برداشت. دوباره نشست. شده از شادی زیاد توان ایستادن نداشته‌باشید؟ که از ذوق و خوشحالی بلرزید؟ که یکی را داشته‌باشید که از ذوق لرزاندنتان را بلد باشد؟ که یک نیما داشته‌باشید؟ و یا این‌ها هیچ... شده حال کسی را اینگونه خوب کنید؟ که به یک هدیه سر و جان و دلش شاد کنید؟

  • موافق ۱۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ فروردين ۹۷

    یاد بعضی نفرات در گردش ایام

    نشسته‌ام توی اتوبوس و یاد یکی از شب‌های پاییز را به‌خیر می‌گویم. با بی‌تا در آشپزخانه‌ی درب و داغان خوابگاه مشغول شستن ظرف‌های شام بودیم و همزمان از مسائل مختلف حرف می‌زدیم. صحبت کردن با او دوست‌داشتنی بود. همانی بود که دلم می‌خواست. بیهوده نمی‌گفتیم؛ از خواهرشوهر عمه‌ و فلان فامیل که پسرش فلان کرد حرف نمی‌زدیم. حرف‌هایمان رنگ و بوی بالغ بودن داشت و همیشه به یک نتیجه‌ی خوب می‌رسید. آن شب داشتیم از عادت حرف می‌زدیم‌؛ که ابتدای حضورمان چقدر سخت بود و کم کم به شرایط خوابگاه عادت کردیم. بی‌تا یک جمله‌ی خیلی خوب هم گفت که در خاطرم مانده. همینطور که ماگ سبز رنگش را کف‌آلود می‌کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: 《نمی‌دونم چقدر حرفم درسته ولی به نظرم عادت و فراموشی دوتا نعمتن برای آدم‌ها. اگه این دوتا نباشن زندگی خیلی سخت می‌گذره.》


    پی‌نوشت: به هرحال لحظه‌ی رفتن از این شهر کوچک و باران‌خورده آدم را دلتنگ می‌کند. وَ من عاشق این حس و حالم، عاشق این رنج شیرین بزرگ شدن.

    سوال‌نوشت: شما الان در چه حالید و به چه فکر می‌کنید؟ :)

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ فروردين ۹۷

    و دیگر هیچ

    امون از آدم‌هایی که ته خنده‌هات رو نخ‌کش می‌کنن.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

    اندراحوالات بزرگ شدن

    بزرگ شدن فقط آنجایش که رفقا یکی‌یکی شوهر می‌کنند و آدم حس تنهایی‌اش می‌گیرد که: ای بابا! فلانی هم شوهر کرد رفت؟ :/

    پ‌ن: اگر امکان بازگشت به کودکی به شما داده شود حاضرید برگردید؟ چرا؟ :)

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۵ اسفند ۹۶

    از خرید امروز یه پیراهن و لگن دردش به ما رسید :|

    امروز برای اولین بار در عمرم پخش زمین شدم؛ آن هم وسط بازار! و آنقدر آرام و صحنه‌ آهسته‌طور سُر خوردم و نیمه دراز کش شدم که ملت نمی‌دانستند انگشت حیرت به دهان بگیرند یا بخندند! مطمئنم دست غیبی در کار بوده وگرنه با توجه به شیب خیابان و کفش من و سایر عوامل، باید سر می‌خوردم و گرومپی می‌افتادم روی زمین و ضربه مغزی می‌شدم! ملاحظه بفرمایید:


    ۱. وقتی یکهویی کفشم سر خورد

    ۲. لحظه‌ی حادثه 

    ۳. یک ثانیه پس از حادثه و نجات مغز توسط دستان محترم!

    و خب بعدش داشتیم با بچه‌ها می‌خندیدیم! :| :دی


    پیام اخلاقی پست: وقتی قرار است فردا ساعت ۸ بروید خرید، تا چهار و نیم صبح بیدار نمانید. اگر بیدار ماندید خرید نروید. اگر می‌خواهید بروید کفش سُرسُری نپوشید. اگر پوشیدید حواستان به راه رفتنتان باشد. اگر حواستان نبود و افتادید، نخندید از جایتان بلند شوید! :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

    یکم هم غصه بخوریم حالمون خوب شه...

    خسته می‌شوم گاهی؛ خسته از دوری و غربت، خسته از این همه آدم غریبه و جدید که دورم را گرفته، خسته از مواظب بودن و سبک و سنگین کردن آدم‌ها؛ که ببین فلانی دوست خوبی نیست و آن یکی ظاهرا هست، فلانی حرف دیگران را پیش تو می‌زند پس تعجبی ندارد اگر حرف‌های تو را هم به بقیه بگوید، فلانی ترنس است و آن‌یکی هم‌جنس‌باز و... . 

    خسته‌ام از اینکه باید خسته و کوفته از کلاس‌ها بیایم و ناهار درست کنم یا غذایی گرم کنم و بعد از نیم ساعت نشستن دوباره بروم دانشکده تا ۵ عصر، خسته‌ام از اینکه ناهار را نخورده باید به فکر شام باشم و در آشپزخانه‌ی سرد و غم‌انگیز خوابگاه صدای جز و جز روغن مرا به یاد خانه و غذاهای مامان بیندازد. 

    خسته‌ام از این خستگی؛ از ساختمان ملال‌انگیز خوابگاه و پله‌های سردش، از اینکه هربار تنم یخ می‌زند پشت این پنجره‌؛ پنجره‌ای که به روی هیچ باز می‌شود و اثری از صدای آب و پرنده‌ها و طبیعت نیست؛ که جانم را می‌گیرد این دوری...

    و چقدر غم‌انگیز است دلهره‌ی گوشه‌ی دلم هنگام رفتن به خانه؛ دلهره‌ی اینکه نکند اتفاق بدی بیفتد، که شب‌ آرامش و وحشت را توامان در خود دارد، که صدای گرگ‌ها گوش‌خراش است.

    خسته‌ام؛ شانه‌هایم درد می‌کند انگار...


    پی‌نوشت: هیس دخترک! خوب می‌دانی که این‌ها برای بزرگ شدنت لازم است؛ که باید زندگی کردن را بلد شوی. راحتی و آرامش خانه و اتاق زیبا و غذاهای گرم و خوشمزه‌ی مامان و دریا و باران و جنگل و صدای پای آب و... کمی دور باید شد، کمی سخت باید شد، کمی محکم‌تر باید... هیس دخترک!

    دل‌نوشت: دلم می‌خواهد الان کنار ساحل باشم، صدای امواج خروشان دریا بپیچد توی جانم، هرم نفس‌های آتش، پاهایم را گرم کند و من پتوپیچ شده کنار یک دوست به صدای چک چک سوختن چوب‌ها و دریا و شب گوش کنم. گیتار هم باید باشد حتما؛ صدای دوست و سکوت من هم... و در این لحظه چقدر این آرزوی محالیست :)

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

    از کوهستان...

    و من هرچه تلاش کردم نتواستم آنطور که باید از کوهستان و حال خوبش بنویسم. فقط می‌توانم خیره شوم به این عکس و به یاد هوای مه‌آلود و نازنینش نفس عمیق بکشم؛ به یاد تمام خاطرات خوبی که حالا روی صورتم یک لبخند شده...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم