۲۷ مطلب با موضوع «لابه‌لای زندگی» ثبت شده است

شدم سرگشتۀ دندانم ای دوست!

علاوه بر انتخاب‌رشته یک‌بار دیگر دست به قلم شوید و در کتاب‌های تاریخ بنویسید او با تمام قوا تلاش کرد دندان‌هایش سالم بماند اما عاقبت شکست خورد و در سن 19 سالگی یکی از دندان‌های سمت چپیش(از آخر دومی) ذره ذره نابود شد. بنویسید او سه روز بخاطر خُرد‌ خُرد شدن نصف دندانش افسردگی گرفته‌بود. بنویسید او تا می‌آمد آب سرد یا غذای داغ بخورد، دندانش درد می‌گرفت. بنویسید او خیلی غصه خورد :(
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    در کتاب‌های تاریخ بنویسید او خودش برای خودش انتخاب‌رشته کرد :دی

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶

    آنچه در همۀ عروسی‌ها بر من می‌گذرد!

    از خانم‌های جوان و غیرجوان و حتی نوجوان مجالس عروسی خواهشمندیم اگر یک نفر را دیدند که حجابش رعایت شده و آرایشی نکرده اینقدر ضایع نگاهش نکنند. این یک نفر نه متحجر است و نه عقب‌افتاده و نه بی‌سواد و نه از پشت کوه‌ آمده! این یک نفر فقط علاقه‌ای به خالی کردن یک کلیو لوازم آرایشی روی صورتش ندارد و لزومی نمی‌بیند چون مجلس زنانه است حتما شالش را بردارد. مخصوصا که شما عزیزان دل مثل خبرنگار اعزامی باشگاه خبرنگاران از ابتدا تا انتهای مجلس مشغول فیلم و عکس گرفتنید!


     یکی از مشکلات من توی عروسی‌ها شناختن دیگران است. باور کنید با این حجم از آرایش نمی‌شود شناختشان :|

     یادش بخیر یک زمانی هم عروس با بقیۀ خانم‌های توی مجلس فرق داشت :|

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ مرداد ۹۶

    یک نوشتۀ یهویی!

    عنوان: در انتخاب تجربه‌های جدید دقت بنُمایید!


    همۀ ما در زندگی حداقل یک‌بار دلمان خواسته کاری را انجام دهیم که تابحال تجربه نکرده‌ایم. این مسئله برای من و صادق هم پیش آمد. صادق به قول آبجی کوچیکه رفیق جون‌جونی من است و از عصر دایناسورها تا کنون باهمیم. در عشق و معرفت ما به همدیگر همین بس که من عاشق بوی جوراب‌های اویم که همیشه عطردل انگیز سگ‌دریایی مُرده می‌دهد و او عاشق صدای عاروق بنده! بعله! در همین حد عاشقانه و عارفانه!

    حالا برویم سراغ اصل مطلب و آن بعدازظهر ننه‌مرده‌ای که صادق دوان دوان و شیهه‌کشان آمد پیش من که: «مَمّد فلانی افتاده تو دردسر باید بریم کمک‌اش!»

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۸ مرداد ۹۶

    فسقلو و فینگیل!

    وسط مرور تاریخ ادبیات بودم و چشمانم روی اسم کافکا و مسخ و محکامه‌اش می‌چرخید که دو موجود دراز و کوتاه وارد اتاق شدند. موجود دراز یک سنجاقک بزرگ توی دستش داشت. فسقلو: «نگاه کن سنجاقک رو. چقدر بزرگه! اصلا مگه سنجاقک اینقدر بزرگه؟ خیلی قشنگه نه؟ نگاه کن آجی» این‌ها را با چشمان گرد و لبخند و هیجان می‌گفت. گفتم: «آره قشنگه ولی چرا این بیچاره رو گرفتی تو دستت؟» تا فینگیل خواست چیزی بگوید فسقلو بلند گفت: « خب چی میشه مگه؟» کتاب را بستم و گفتم: « تو دوست داری یکی از پشت دستت رو بگیره و ول نکنه؟» شانه‌ای بالا انداخت. از سکوتش استفاده کردم و گفتم: «ببین این سنجاقک گناه داره. خب؟ تو نباید اذیتش کنی. هیچ حیوونی رو نباید اذیت کنی. درسته دوست داری گنجشک‌های تو حیاط و اون دو تا یاکریم و کل سنجاقک‌ها رو بگیری و باهات دوست بشن ولی این راه دوست شدن نیست. اگه اینطوری اذیتشون کنی دیگه نمیان تو حیاط. چون هیچ کسی دوست نداره دیگران اذیتش کنن. هیچ کس دوست نداره زندانیش کنن! خب؟ پس آزادش کن. اینجوری پشه‌های رو ایوون رو هم می‌خوره» تمام مدت در سکوت بهم گوش دادند. فسقلوی دراز و فینگیل کوتاه جفت هم، تمام مدت توی چشم‌هایم خیره بودند و گوش دادند. وقتی نطق بلندبالایم تمام شد همانطور که به سمت در می رفتند، فسقلو گفت: «چه ربطی داره؟» و فینگیل هم تاییدش کرد و از خانه بیرون رفتند! :|

    #بچه‌های نفهم

    #چقدر من بلدم این دو تا رو قانع کنم

    #خواهرِ تاثیرگذار

  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۳ تیر ۹۶

    اندراحوالات پسا کچلیّت!

    از خستگی آزمون امروز و ارزیابی‌اش خوابم برده‌بود. با صدای ویبرۀ گوشی هشیار شدم. انگشتم را کشیدم روی صفحه‌اش و بین خواب و بیداری بودم که صدای عمو توی مغزم پخش شد: «حریر؟ سلام خوبی؟ چطوری؟» با صدای خش‌دار حاصل از خواب گفتم: «سلام عمو. مرسی خوبم تو خوبی؟» احوالپرسی را که کردیم با صدایی که رگه‌های خنده درش موج می‌زد گفت: «میگـــــــــــــم تاس کردی؟» قیافه‌ام پوکرفیس شد که او دیگر از کجا فهمید؟ :| و خب جوابش کاملا واضح بود! وقتی فسقلو از چیزی خبردار شود، عالم و آدم می‌فهمند. گفتم: «آره فسقلو بهت گفت؟» با هیجان جوابم را داد: «آره آره! پاشو بیا ببینم چه شکلی شدی!» با این قیافه :/ گفتم: «بیام منو ببینی؟ الان فکر کردی من واقعا پا میشم میام اونجا که کلۀ کچلمو نشونت بدم؟» خودش را زد به مادرمردگی که: «بیا دیگــــه! من عموت نیستم؟ گناه ندارم؟ نبینمت؟ بیا دیگه! آفرین» و خب رسما داشت عجز و ناله می‌کرد! -__- گفتم: «باشه آقا باشه! چرا گریه می‌کنی؟ الان میام» خندید و خداحافظی کردیم. 

    شالم را انداختم روی سرم و از اتاق خارج شدم. هنوز هم اثرات خواب روی صورتم لم داده بود. رفتم خانۀ آقاجون. عزیز و عمو در اتاق بودند. داخل شدم و همزمان گفتم: «هرگونه پس کله زدن به من عواقب داره! تازه سرمم درد میگیره پس از این حرکت بر حذر باش!» با لبخندی به پهنای صورت نگاهم می‌کرد. چشمانم را ریز کردم و طی یک حرکت شال را برداشتم. اول ماتشان برد. بعد عمو شروع کرد ریسه رفتن. حالا نخند کی بخند. بین خنده هایش یکهویی دستم را کشید و شوت شدم بغلش. خندیدن همانا و چالاب‌چولوپ کلۀ کچل مرا بوس‌کردن همانا! هی می‌خندید و می‌گفت: «وااای چقدر بهت میاد! عخی عخی خیلی بامزه شدی. چقدر قیافه‌ات بانمک شد. چقدر کله‌ات گرده حریر! چقدر کچلی به کله و صورتت میاد. عییی قربونت بشم. وای خدا خیلی خوشگل شدی» و امثالهم! :/ و من نمی‌دانستم بخندم یا از دستش فرار کنم!!! :))

     

    :: دوست عزیزی خیلی خلاقانه طور اعتراض خویش را مطرح نمود :)) شما هم دیدن بِنُمایید :دی (اینجا)

    :: آزمون‌های سه روز یکبارمان شروع شده و من دیگر نمی‌توانم فعال باشم. می‌نویسم اما نمی توانم بهتان سر بزنم. پوزش :)

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۳ خرداد ۹۶

    به پایان آمد این دفتر...


    درست‌است که قبل‌تر‌ها گفته‌بودم مدرسه تمام‌شده اما امتحانات ترم را پیش رو داشتیم و همه‌ می‌دانستیم دوباره چشممان به جمال در و دیوارهای مدرسه‌مان باز خواهد شد. که دوباره قیافۀ نحس مدیر و معاون و اخم و تخم‌هایشان را خواهیم دید اما امروز با آن روز فرق دارد. امروز رسما دانش‌آموز بودنمان به پایان رسید. وَ حالا من، هم از اتمام مدرسه و خلاص شدن از شر یونیفرم‌های رنگارنگش خوشحالم و هم بابت آزمون سراسری پیشِ رو کمی دلم لرزیده.

  • موافق ۲۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۹۶

    چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد...

    شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خاله‌اش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سال‌ها از آن شب گذشته و می‌خواهد برای من یک کلاه لبه‌دار مشکی بخرد تا هر وقت دیدم‌اش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریش‌های چند ساله‌اش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمی‌داند. هه...


    عکس. امیرعلی.ق

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    از دسته صبح هایی که آدم دلش می خواهد برای زندگی بمیرد

    اول خرداد. من. پنجرۀ اتاق. صبح خنک بهاری. درخت انار. درخت انگور. بوتۀ گل سرخ. آسمان نقره‌گون. نمِ نرم و نازک باران سرصبح. هوای پاک. جیغ و جار گنجشک‌ها. صدای پای آب. نسیم. شیرعسل داغ‌داغی که با شیر گاو مادربزرگ و عسل کندوهای بابا درست شده و... زندگی، زندگی، زندگی. آن وقت شما بگویید شمالی‌ها حق ندارند شاعر شوند؟

     

    این لحظه را عاشقم؛ لحظه‌ای که شما را شریک زیباترین دقایق روزگارم می‌کنم :)

    حافظ گفتنی: کس ندیده‌است ز مشک ختن و نافۀ چین/ آنچه من هر سحر از باد صبا می‌بینم


    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    برای ایرانمون...

    امروزو دوستش دارم :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم