۵ مطلب با موضوع «شاعرانه‌هایم» ثبت شده است

از گوشه و کنار دنیای مجازی!

دوست عزیزی پیام داده‌بود:

«منم نشسته به حرمان در التهاب کویر

تو  از طراوت باران بگو برام، حریر...»

قشنگه نه؟ لبخند گنده‌ای نشست رو لبم. خواستم شعری نگم؛ دیدم نمی‌شه، حیفه، گرچه می‌شه یه شعر کوششی ولی حیف بود اگر چیزی نمی‌نوشتم. با خودم گفتم برم تو وزن «مَفعولُ مَفاعیلُ مَفاعیلُ فَعولُن» و بدون بالا و پایین کردن وزن و اینکه آیا هجاها درستن یا نه فی‌البداهه براش نوشتم:

بگذار بگویم به تو از باد شمالی

از طرح لطیف گل نارنج به قالی

از نم‌نم باران و مه صبح و طراوت

از عطر سپیدار و گلِ چای و سلامت

از مستی امواج خزر بر تن ساحل

یا خود که شدم گیج از این طرح و شمایل

اینجا همه خوب‌اند و جهان باغ بهشت است

تنها غم ما شالی و هنگامه‌ی کشت است

در محفل بارانی ما جای تو خالی

تقدیم تو تصویری از این بزم شمالی...

:: می‌شه ازش یه شعر بلندتر و جون‌دارتر در آورد، نه؟ :)

  • موافق ۲۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷

    گلو پر درد و در سر شور این دیوانه‌بازی‌ها!

    درمانده و آشفته و مایوس و ملولم

    چون چلچله‌ای خیره به خاکستر یک باغ...

    حریر


    عنوان: شاعربازی‌ درآوردن‌هایم را می‌گویم.

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۷

    حضرت یار...

    ما دو دیوانه‌ی اهل قلم و سنتوریم

    عشق ما، به به! از آن شور و غزل می‌بارد

    (فی‌البداهه)


    شما هم یک شعر فی‌البداهه بگویید همین الان! خب؟ دور هم هستیم، خوش می‌گذرد :)

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۸ فروردين ۹۷

    ذهنِ بازیگوش من شیطنت می کند حتی وقتِ عربی خواندن!!!


    طرۀ آشفته به پیشانی‌ات/ هوش مرا دستِ کما داده‌است

    جمع کن این سرکش دیوانه را/ وای که دینم به فنا داده‌است


    حریر


    این فی‌البداهه‌جاتی که می‌گویم مثل ته دیگ ماکارونی به جانم می‌چسبد :))

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۵ خرداد ۹۶

    کنکور با طعم نسکافه فوری!

    آی آدم ها

    که در خانه نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در صدهزاران تست دارد می سپارد جان

    یک نفر دارد که تیک و تاک دائم می زند هردم

    در میان انبُهی از دفتر و دستک

    و اندرین دریای سرخ و سبز و رنگارنگ

    جوهر خودکار رنگینش

    می شود هی کم! :دی

    آی آدم ها

    که در تهران و علامه بساط دلگشا دارید

    در شباهنگام تنهایی

    یک نفر هم پشت کنکوری ــست

    می کند هر لحظه جان قربان

    می جَود اشعار حافظ،سعدیِ جانان

    با هزاران شبنم امید

    می نشیند تا سحر بیدار

    چشم ها بیمار

    آی آدم ها که اکنون رنگِ مهر و همدلی دارید

    یک نفر از لابه لای دفتر و جزوه

    می خواند شما را

    تست را بلعیده در گود کبودِ مغزش و  بی تابی اش افزون

    التماسا یک دعایی هم دهید بیرون :دی

    آی آدم ها

    او ز راه علم، این کهنه جهان را باز می پاید

    او که می داند

    پشت این کنکور دارد می کند بیهوده جان قربان...

    آی آدم ها...آی آدم ها...


    امضا:حریربانو


    [خبر آوردن تن نیما تو گور لرزیده :دی]

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم