۸ مطلب با موضوع «شاعرانه‌هایم» ثبت شده است

آنچه صبح پانزده مرداد بر ما می‌گذرد!

  • موافق ۹ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

    فی‌البداهه‌جاتی که بوی ادکلن مردانه می‌دهند...


    با من نگو از منطق و سقراط و افلاطون

    یک لحظه غرقم کن در استدلال آغوشت

    این فلسفه آغاز و فرجامش چه شیرین است

    آغوش تو، شیرینی لب‌های خاموشت


    [حریر]

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

    دیدم خوشتون اومد، گفتم کاملش کنم :)

    کُما


    همه در حیرتِ اعصابِ خرابم هستند

    در عجب‌ماندۀ افسانۀ خوابم هستند


    نگرانِ من و این قرص و دوایی بودن

    همه‌شب روی همین مبل، کُمایی بودن

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

    من شعر نمی گویم، این درد دلم باتوست...

    آدمی که شاعر باشد تکلیفش با خودش معلوم است. می‌نشیند و راحت شعر می‌گوید. اما آدمی مثل من که فقط بابا آب دادِ شاعری را بلد است، وقتِ شعرگفتن بیچاره می‌شود! تلی از حرف‌های نگفته می‌ماند روی دلش و نمی‌داند از فاعلاتن شروع کند یا مفاعیلن. نمی‌داند بگوید :«خواستم یک شب نشینم عشق را معنا کنم/ در میان مثنوی‌ها یک غزل پیدا کنم» یا بگوید: «دلم از درد تنهایی پریشان حال و درگیر است/ مثال بوف‌کوری پیر دلش از زندگی سیر است» و یا اصلا از در مستفعلن وارد شود و برسد به: «امشب تمام جان و تنم درد می‌کند/ این پاره‌پاره روح و دلم درد می‌کند» این است که می‌گویم آدم بیچاره می‌شود! این است که ته تهش می‌رسد به این بیتِ رضا احسان‌پور: «چه حرف ها که درونم نگفته می‌ماند/ خوشا به حال شما که شاعری بلدید» این است که من مانده‌ام و پنج غزلِ ناتمام و کنکوری که نزدیک است...

    عنوان: آریا صلاحی

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

    ذهنِ بازیگوش من شیطنت می کند حتی وقتِ عربی خواندن!!!


    طرۀ آشفته به پیشانی‌ات/ هوش مرا دستِ کما داده‌است

    جمع کن این سرکش دیوانه را/ وای که دینم به فنا داده‌است


    حریر


    این فی‌البداهه‌جاتی که می‌گویم مثل ته دیگ ماکارونی به جانم می‌چسبد :))

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۵ خرداد ۹۶

    شعر جدیدم :))

    شب شاعرانه هایم، شده از غمت فزون تر
    برو از خیالم این بار، برو از دلم برون تر

    برو تا دوباره از غم، نفسِ قلم نلرزد
    برو تا مباد امشب، بی هوا دلم بلرزد

    برو من که چِل ستونم، ز فراقِ تو گسسته 
    نه! نیا به این حوالی،قامت دلم شکسته

    گله دارم از نگاهت، گله از تو حضرت عشق
    حاصلم ز رفتن تو، غم و درد و حسرت عشق

    برو از خیال شعرم، تو مسافری غریبی
    چمدان، غروب رفتن، تو رفیق نارفیقی...

    امضا:حریر بانو
  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۸ مهر ۹۵

    هنگِ شاعری :))

    چرا من این روزا هرکاری می کنم یه شعر درست درمون بگم نمیشه :| هی چارتا بیت میگم...بهش نگاه می کنم می بینم نه آقا...خوب در نیومد! فکر کنم به خاطر چند ماه تمرین نکردنه! امروزم از لطف آمپولای دیشب خیلی بهتر شدم برا همین قلم و دفتر گرفتم...شد یه شعر نصفه نیمه! که مغزم واسه ادامه ش هنگ کرد برا همین بی خیال شدم...حالا بعدا شاید ادامه ش بدم :)


    من پیر شدم از غم هجران و تو انگار نه انگار

    اشکم شده چون سیل خروشان و تو انگار نه انگار

    حتی ز فراقت رخ این شهر کبود است عزیزم

    یک شهر شده بی تو پریشان و تو انگار نه انگار


    ❖ مثلا مصرع هایی نظیر " هر روز روم کنج همان کافه ی معروف قدیمی" و یا بیتِ " یک عمر تو بودی به کنارم که جهان خانه ی من بود/ رفتی،شده ام بی سر و سامان و تو انگار نه انگار" تو سرم هست ولی می خوام بذارم تو شعر به نظرم یه جوری میشه :/


    ❖ تازه رکن " مستفعلُ " باید وسط شعر بیاد و من اول هم آوردمش...نمی دونم درسته یا نه :/ 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۵ مهر ۹۵

    کنکور با طعم نسکافه فوری!

    آی آدم ها

    که در خانه نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در صدهزاران تست دارد می سپارد جان

    یک نفر دارد که تیک و تاک دائم می زند هردم

    در میان انبُهی از دفتر و دستک

    و اندرین دریای سرخ و سبز و رنگارنگ

    جوهر خودکار رنگینش

    می شود هی کم! :دی

    آی آدم ها

    که در تهران و علامه بساط دلگشا دارید

    در شباهنگام تنهایی

    یک نفر هم پشت کنکوری ــست

    می کند هر لحظه جان قربان

    می جَود اشعار حافظ،سعدیِ جانان

    با هزاران شبنم امید

    می نشیند تا سحر بیدار

    چشم ها بیمار

    آی آدم ها که اکنون رنگِ مهر و همدلی دارید

    یک نفر از لابه لای دفتر و جزوه

    می خواند شما را

    تست را بلعیده در گود کبودِ مغزش و  بی تابی اش افزون

    التماسا یک دعایی هم دهید بیرون :دی

    آی آدم ها

    او ز راه علم، این کهنه جهان را باز می پاید

    او که می داند

    پشت این کنکور دارد می کند بیهوده جان قربان...

    آی آدم ها...آی آدم ها...


    امضا:حریربانو


    [خبر آوردن تن نیما تو گور لرزیده :دی]

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم