۱۶ مطلب با موضوع «دیدار وبلاگی» ثبت شده است

دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند، زاویه‌ی دوم: او یک تک‌نام تکین تعین نایافته است!

بله بچه‌های گلم این هولدن قصه‌ی ما که به گفته‌ی خودش و دیگر رسانه‌ها، شهیرترین بلاگر عصر حاضر، تک، بی‌بدیل، خوش‌تیپ، خفن، هدست‌شناس، هدست‌باز، هدست‌دوست، باکمالات، جنتلمن، خوش‌سخن، مجرد و تاکید می‌کنم مجرد...مُج...جَر...جَر... عه! چی شد؟ آقا صدا می‌رسه؟ (و دو ضربه به میکروفون می‌زند) اهم اهم...داشتم می‌گفتم، مجرده و اصلا بیان به دو بخش هولدن و حومه تقسیم میشه رو اگر ببینین می‌فهمین که فرق زیادی با هولدن وبلاگیش نداره و تازه یه ده بیست درصد بیشتر خندون و صمیمی و خاطره‌تعریف‌کن و کارشناس و تک‌نام تکین تعین نایافته است و دلیلش هم اینه که هیچ گونه ژست و ادای "من خدام خفنم شاخم خاصم" نداره! (کافیه هولدن؟ حق مطلب همه‌چی تموم بودن شما ادا شد؟ :دی)
در همون دقایق اولیه، بعد از سلام علیک و اینا وقتی فندکش رو نشونم داد گفتم: "تو یه پست وبلاگتون نوشته ‌شده‌بود این سیمورگلس چشم شماست." یادش نبود. و یهو به طرز شگفت‌آوری غرق در موبایلش شد و من داشتم با خودم می‌گفتم ببین دنیای مجازی با جوانان ما چه کرده. که همون لحظه فهمیدم رفته اون پست رو پیدا کنه! در همین حد پیگیر! یعنی هنوز به این ایمان نیاورده که من چقدر با دقت پست‌هاش رو می‌خونم و لاریب فی آنچه که من می‌گویم؟ :| :دی
  • موافق ۱۸ | مخالف ۷
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶

    دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند...

    "زندگی واقعا پیچیده‌است." 

    تا حالا چندبار به این جمله‌ی کلیشه‌ای فکر کردین؟ تا حالا چندبار لقب کلیشه رو از روش برداشتین و توش غرق شدین؟ من امروز غرق شدم! برای چندصدمین‌بار برچسب کلیشه‌ای بودن رو از روش کندم و به فکر فرو رفتم. آره! زندگی اینقدری پیچیده‌است که می‌ذاره چیزهایی رو تجربه ‌کنی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی از صد کیلومتریش رد شی! 

    روز اولی که وارد وبلاگ یه نفر می‌شی چه تصوری ازش داری؟ اصلا فکرش رو می‌کنی که یه روز بشینه جلوت و باهات حرف بزنه و بخنده؟ منم فکرش رو نمی‌کردم. واقعیتش اون اوایل اصلا اصلا فکرش رو نمی‌کردم که منِ کوچولو رو "دوست وبلاگی" خطاب کنه چه برسه به دیدار وبلاگی! حالا نه برای اسم و رسمش تو بیان، نه برای غش و ضعف دیگران! صرفا چون تو نگاه من خیلی چیزها می‌دونست و بزرگتر بود. وقتی از یه دوست وبلاگی ده سال کوچیکتر باشی می‌فهمی چی می‌گم. البته یادمون نره زندگی می‌ذاره چیزهای غیرقابل تصور رو هم تجربه کنی! اینو وقتی رسیدم جلو تئاترشهر به خودم گفتم. قرار بود من زودتر برسم ولی به‌خاطر تاخیر مترو، اون زودتر رسید. وقتی از دور دیدمش گفتم خب بذار بپرم جلو بگم سلاااااام! ولی خب زشت می‌شد :دی پس خیلی خانوم‌وار جلو رفتم و سلام و علیک کردیم و این صحبت‌ها! 

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱۲
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

    دورهمی وبلاگی دخترانه به وقت روزهای پایانی بهمن‌ماه

    《دورهمی از خودتان بروز بدهید که در این کار بسی رستگاریست.》
    (حریر ره)

    بله! ما چندبلاگر دوست‌داشتنی بودیم که روز پنج‌شنبه ۲۶ بهمن ۹۶ بعد از مورد رضایت واقع نشدنِ منوی لمیز به کافه گرامافون کوچ کردیم و از خودمان دورهمی‌ای بروز دادیم که تا عمر دارم از یادم نمی‌رود که نمی‌رود که نمی‌رود. خوب بود‌؛ خیلی خوب. از دیدن بلاگرها و دوستان عزیزم شدیدا خوشحال بودم. مگر می‌شود خنده‌های پریسا و جولیک و خورشید و فاطمه و سرک و پرستو را ببینی و ذوق نکنی؟ فضا بسیار صمیمی بود و همه‌اش به حرف زدن و شوخی و خندیدن گذشت. حالا می‌توانم سرم را راحت روی زمین بگذارم و بمیرم چون مجموعه‌ای از دوست‌داشتنی‌های روزگار را از نزدیک دیدم و همه‌ی "ای کاش‌هایی" که سر دورهمی هولدن در دلم بود به خاطره‌ای زیبا و دلنشین تبدیل شد. ^__^

    پریسابانو: خانم، مهربان، مامان لیلی، کسی که می‌شود کنارش احساس امنیت کرد، محکم بغل‌شونده هنگام خداحافظی. او می‌تواند به عنوان یکی از معانی عشق در لغت‌نامه‌ی دهخدا آورده شود. 

    جولیک: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی ‌بود، خیلی دوست‌داشتنی بود؛ خیلی دوست‌داشتنی بود، بی‌شیله‌پیله، کسی که از خوردن کوکتل و کیک شکلاتی نمی‌میرد، مهربون، قشنگ، هدیه‌دهنده، چشم‌های معصوم، رساننده‌ی حریر به مترو و همراهی‌اش تا چند ایستگاه. و تکرار می‌کنم: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست داشتنی بود.

    خورشید: آرام، خیلی آرام، دوست، هدیه‌دهنده به لیلی، دلنشین، دارای خنده‌هایی که جزو زیباترین اتفاقات جهان است، دوست‌دار چای دارچین، همدردی کننده با حریر هنگام سربه‌سر گذاشتن‌های پریسا برای کم‌ سن و سال بودنش، مهربان.

    سرک: قدبلند، زیبا، بامحبت، دارای کودک درون بستنی‌دوست، آشنا به قوانین و احکام، دوست‌دار چال گونه، رفیق چندساله‌ی حریر...رفیق چندساله‌ی حریر...

    فاطمه: بسیار خانم، بوعلی زمانه، حامی مورد مزاحمت واقع شدگان، دوست، لبخندونه، کسی که نمی‌داند حریر وقت خداحافظی دست نمی‌دهد؛ بغل می‌کند، مهربان، و باز هم حامی مورد مزاحمت واقع شدگان.

    پرستو: خانم و خوش‌چهره، دوست‌داشتنی، دارای خنده‌های زیبا، سوتی ندهنده(:دی)، دارنده‌ی چال‌ گونه، مهربان، عینکی، کسی که باید بغلش کرد محکم محکم!

    شیرینی این دیدار فراموش‌شدنی نیست. ممنون از همه بابت رقم زدن این اتفاق قشنگ. ممنون از فاطمه و معرفتش در برابر آن اتفاق دوست‌نداشتنی. ممنون از جولیک عزیز بابت هدیه‌ و همراهی‌اش در مترو. تا لحظه‌ای که از دید خارج شود رفتنش را نگاه کردم؛ لبخند به لب و با چشمانی که یحتمل نی‌نی‌اش به‌ جای دایره، قلب بود...

    و جای همه‌ی دوستانی که نبودند خالی...♡
  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دیدار وبلاگی

    رو به روی انتشارات سوره‌ی مهر محل قرارمون بود. از ایستگاه مترو که خارج شدم چشمی چرخوندم و لبخند زدم. دوباره انقلاب، دوباره تهران، دوباره دیدن رفقای وبلاگی. قدم برداشتم و به این فکر می‌کردم که یعنی امروز چطور پیش میره؟ دختر چادری و ریزنقشی کنار نرده‌ها ایستاده بود. بهش می‌خورد بلاگر باشه و علاوه بر اون، نگاهش رنگ و بوی انتظار داشت. رفتم جلو. صورتش پر از لبخند شد. پرسیدم فلانی؟ عینهو بادکنک سوزن خورده وا رفت و گفت: نه! جفتمون تو اشتباه بودیم، اما خیلی بهش می‌خورد بلاگر باشه! ایستادم کنارش. با یه مکالمه‌ی کوتاه فهمیدم اونم منتظر کسیه که تا حالا ندیدتش. 
    به دوستی که قرار بود ببینم پیام دادم و همچنان منتظر ایستادم. این‌بار یه دختر نسبتا تپل با چهره‌ی مهربونی اومد و جلوی فروشگاه ایستاد. یه حسی بهم می‌گفت خودشه. ولی بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش ترجیح دادم منتظر جواب بلاگرجان به پیامم باشم. چند دقیقه‌ای گذشت و همچنان جواب نداد. اون دختر نسبتا تپل و مهربون اومد کنار نرده‌ها پیشم. دیگه گفتم یا بخت و یا اقبال. می‌پرسم شاید خودش باشه! با لبخند گفتم: فلانی؟ گفت: آره. گفتم: رستاک؟ لبخندش بیشتر شد و گفت: آره. گفتم: منم حریربانوام. خندیدیم و بعد از بغل و احوالپرسی راه افتادیم. و این شروع یه روز قشنگ بود با یه آدم قشنگ‌تر که تابحال زیاد نمی‌شناختمش و جز چند پست آخر وبلاگش چیز زیادی ازش نخونده بودم. و ما انقلاب رو قدم زدیم. صبوری کرد و باهم پی یه کتاب عربی بی‌خاصیت گشتیم. تو راه‌پله‌های یکی از پاساژها بود که پرسید اسمت چیه‌. نمی‌شناختیم هم رو ولی گرما و صمیمت بود‌. این همون اتفاق قشنگیه که تو دیدارهای وبلاگی می‌افته. 
    بعد از انقلاب با راهنمایی‌ رستاک رفتیم سراغ خیابون‌های همون حوالی‌. خودش میگه وصال بود؛ میگه هرکسی رو دوست داشته باشه می‌بره خیابون وصال چون معنای خاصی واسش داره. کارش قشنگ بود نه؟ و اینکه منو هم جزو دوست‌داشتنی‌هاش می‌دونه قشنگ‌تر. ما راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم، از هر دری می‌گفتیم، از تهران، هواش، صحنه‌های غم‌انگیزش تا وبلاگ و بلاگرهای محبوبش و... . 
    ایستگاه بعدی لمیز بود؛ یه کافه‌ی قشنگ تو ولیعصر. قرار نبود بریم اونجا. یهویی شد. بانمکِ قضیه اونجا بود که عصر هم واسه دورهمی باید می‌اومدم لمیز! رفتیم تو و تا چند دقیقه‌ی اول همش می‌گفت: کارت واقعا زشت بود. کارت واقعا زشت بود. از دستت ناراحت شدم و... . حالا انگار سرش رو بریدم! یه کافه لاته مهمونش کردم داشت منو می‌کشت :| :)) 
    خلاصه نشستیم و کلی خوش گذشت و لذت بردم از هم‌صحبتی با دختری که هم‌سن من بود و علایق مشترکمون تو اولین دیدار ما رو اینطور به هم وصل می‌کرد. از لمیز که اومدیم بیرون، بعد از جواب دادنم به پیام یکی از بچه‌ها رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون ولیعصر و ناهار خوردیم. داشتم فکر می‌کردم چه قشنگه این ولیعصر! فروشگاه‌هاش و حال و هواش دوست‌داشتنی بود. 
    بعد از ناهار راه رفته رو به سمت تئاتر شهر برگشتیم. هوا برام سنگین بود. بوی دود داشت. رستاک می‌گفت ما دیگه عادت کردیم. دانشجوجانمون عادت کرده بود به این هوا و من نه. وقتی رسیدیم به تئاترشهر دیگه باید جدا می‌شدیم. حیف بود تموم شه ولی خب... هرسلامی یه خداحافظی دنبالشه. بغلش کردم و بعد از خداحافظیمون رفت. خوشحال بودم که دیدمش. که اینقدر دوست‌داشتنی و شیرین بود. چهره‌ی مهربونش هنوز هم جلوی چشم‌هامه. ممنون از بودنش و همراهیش... رستاک قشنگ♡
  • موافق ۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی

    همینطور که تند تند قدم برمی‌داشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده ‌گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشم‌هام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هم‌اتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه.
  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    سوسک‌هایی که به خوابگاه ما آمدند!

    واقعیتش می‌خواستم بیایم از دیروز و دیدار با مسیح و ماهی کوچولوی نازنین بگویم؛ اینکه مسیح چقدر شبیه همانی‌است که توی وبلاگ است ولو مهربان‌تر و ماهی چقدر شبیه به تصوراتم بوده؛ همانقدر دوست داشتنی و شیرین و صمیمی؛ که بودن در کنارش عطر بهارنارنج می‌دهد، که گرفتن دستانش تمام سلول‌های آدم را قلبی‌قلبی می‌کند اما...

    اتفاق شگرفی افتاد. وارد آشپزخانه شدیم و با دیدن عزیز گرانقدری که مشاهده‌اش می‌کنید، کلا پست و این‌ها یادم رفت. وی که توانایی به لرزه انداختن نود درصد دخترهای توی خوابگاه را دارد، پس از نبردی هیجان انگیز به ضرب دمپایی به دیار حق شتافانده شد :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم