۱۱ مطلب با موضوع «دیدار وبلاگی» ثبت شده است

از جان طمع بریدن، آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی، مشکل توان بریدن



ایستگاه متروی چیتگر/ کجایی؟/دیدمت دیدمت. میام اون ور/ بغل/ چی؟ از ۹ اینجایی؟ چقدر زووود/ کشک سابیدم واسش/ خنده/ قطار/ نگاه نکن ببینیم می‌شناستمون/ مانتو لیمویی/ جیغ و بغل دوتاشون/ دختر این چقدر صمیمی و دوست‌داشتنیه/ بغل/ عکس/ اینجا سرویس نداره؟/ شال زرشکی/ داشتیم برمی‌گشتیم/ عه! سلاااام(لبخند گنده)/ چه صدای خوبی!/ من که اولین‌باره میام اینجا/ خنده/ این تاکسی‌ها رو باید سوار شین/ بابا این خیلی کوچیکه!/ خودش دیر کرده بعد طلبکار هم هست، می‌خندیم و تو دلمون می‌گیم خبر نداری!/ از دور می‌بینمش که پادشاه‌طور نشسته و به اومدنمون نگاه می‌کنه/ باورم نمی‌شه به‌خدا/ راه افتاد داره می‌ره/ خنده/ کیک/ چایی‌نبات/ کتاب!/ کادوی بسیار کادوپیچ‌شده/ فکر کنم هیچی توش نیست/ لپ تاپه/ خنده/ می‌گه بده اون چاقو رو اعصابم خورد شد/ ظریف و زیبا/ به‌خدا من ذوق کردم معلوم نیست؟/ پیاده‌روی کنار دریاچه/ آره دیگه شما از پیش دریا اومدی این‌ها به نظرت کوچیکه/ ده میلیارد!/ منچ/ این اصلا کمتر از پنج و شیش نمیاره/ فقط حریر رو بزن/ خدایا همه‌ی نماز قضاهام رو می‌خونم/ دست و جیغ و هورا، حریر قهرمان می‌شه، خدا می‌دونه که حقشه، به لطف یزدان و تاس و شیش، حریر قهرمان می‌شه، حریر قهرمان می‌شه/ قایق‌سواری؟/ سه‌تایی و دوتایی/ قایق قرمز آب نپاش/ جیغ/ خنده/ رکاب بزنین بچه‌ها رکاب بزنین انتقام بگیرم/ خنده خنده خنده/ موش آب کشیده شدگانیم/ استراتژیِ "قایق رو یه جوری فرمون بدم فقط بغل دستیم خیس شه"/ دو دقیقه اومدیم آرامش داشته‌باشیم‌ها/ و استراتژی "زیرانداز رو بکشیم رومون خیس نشیم"/ پرچم سفید و صلح و تسلیم/ از همه بیشتر خیس شد و می‌لرزید/ حالا وایسیم خشک شیم/ آفتاب رفت! نهههه/ نگاه قشنگ و مهربون/ حالا بریم ناهار/ سگ و گربه‌ها رو اون بالا چیز می‌کنن/ خنده/ من سرشون رو گرم می‌کنم تو وسایل رو بگیر/ لحظه‌ی نشستن رو صندلی‌ها و قیافه‌هامون/ می‌گفت دوست‌دارم یه چیزی بخورین که دوست‌داشته‌باشین و نگین ناهارش به درد نمی‌خورد/ رعد و برق/ بارون؟ نه! خیلی بارون/ این پاستاییه گفت جای خالی دارن/ حریر کادوت رو باز نمی‌کنی؟/ وای مرسیییی/ تاریخ، تاریخ بزن/ دوتا تاریخ زدم، یکی روزی که خریدم، یکی هم امروز، اصلنشم خیس نشدیم/ خواهرزاده‌ی من بهتر از تو مکعب می‌کشه/ خنده/ صدای بارون/ یه جمع نازنین، چندتا آدم فوق‌العاده/ می‌گم: چرا ساکتی؟ می‌گه: چی‌بگم؟/ سالاد بخور به‌خدا دهنی نیست/ حضور آروم و دوست‌داشتنی/ این چیه؟ آنتنه/ حال‌کردین چه برنامه‌ای چیدم؟ سه مدل هوا رو تجربه کردین/ بریم؟/ خداحافظ همگی/ یکم بشینیم اینجا/ ترشیده!!!/ حریر تو هم بیا عکس بگیریم/ سرم رو می‌چسبونم به سرش، دوستش دارم/ وای ماهی بزرگ‌ها رو!/ می‌گم بلاک‌چین، سوتی می‌دم، چرا به روم نیاورد؟/ چقدر عکس گرفتی خجالت کشیدم/ آخیش آفتاب/ ببین عکس‌ها خوب شده؟/ می‌گه حوصلم سر رفت. می‌گم: قدم‌زدن عالیه که/ دوباره منچ/ والا چشمم زدین!/ مجازات نفر سوم و چهارم سقوط آزاد و برجه، انتخابش هم با ما/ دم در خونش زدمش، عذاب وجدان گرفتم/ بعد از پیروزی ایستاد و دستش رو از هم باز کرد/ وای نه نه نه نه! چهارم شدم! / راه نداره نریم؟/ بیا برو/ می‌گم: اصلا من ناراحتی قلبی دارم، می‌گه: ناراحتی قلبی داری و منچ بازی می‌کنی؟/ پس حریر سرسره/ وای مادر!/ لبخند مهربون/ چرا پله‌ها تموم نمی‌شه؟/ می‌گه: آقا این سرسره‌ها ارتفاعشون چنده؟ می‌گه: ۲۰ متر، تو دلم می‌گم یا ابالفضل!!!/ پات رو گذاشتی تو کیسه؟ تا گفتم آره هولم داد/ جیییییییییییییغ/ خنده/ کریم تو مسلمون نیستی!/ سرسره‌اشون مشکل داره، ته کار می‌ایستی جلو نمی‌ری/ خوب بود؟ آره خوش گذشت/ می‌دیدمش که خندونه و داره می‌ره پیش بقیه/ از دور نگاهم کرد و به بچه‌ها گفت نه حالش خوبه/ خندیدم/ چشم‌هام به ساعته/ رنگارنگ/ چایی و کیکِ دوست‌پَز/ بریم؟/ چرا یه جور می‌ایستی انگار ماشینت اون‌طرفه؟/ می‌شینیم/ چشم‌هام به ساعته/ وای صادقیه چقدر دوره از ما/ آخ نه اشتباه رفتم/ عه چیتگر همین بغله/ خداحافظی/ کاش تموم نمی‌شد، کاش تموم نمی‌شد... .

:: همیشه خواستم مفصل و طولانی بنویسم و این‌بار نمی‌خواهم، نه! توی این یک مورد خاص می‌خواهم خودخواه باشم و تمام حس خوبی که امروز داشتم را محکم بغل کنم؛ محکم محکم، وَ نگه‌دارم برای خودم، تا مبادا ذره‌ایش از دست برود. 
دراز کشیده‌ام روی تخت، رنگارنگ را گرفته‌ام توی دستم، چشمانم بسته‌است و بالبخند امروز را مرور می‌کنم. چقدر دوست دارم این جمع همیشه برایم بماند، چقدر همه‌چیز و همه‌ی آدم‌ها قشنگ بودند، چقدر امروز زندگی کردم... .

عنوان: حافظ.
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

    دورهمی وبلاگی، قسمت دوم: دِدونک!

    اعتقادی به بیات‌شدن چیزها ندارم؛ مثلا روایت لحظات شیرین زندگی! این‌ها مگر بیات شدنی است؟ مگر می‌شود ننوشت؟ باید نوشت حتی اگر دیر شده‌باشد. باید زنده نگه داشت؛ تمام لبخند‌ها را، صداها را، نگاه‌ها را. 
  • موافق ۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۷

    دورهمی‌ وبلاگی، قسمت اول: رادیوبلاگی‌ها

    پیش‌نوشت: تصمیم گرفته‌بودم چیز زیادی از دو دورهمی‌ای که رفتم ننویسم و به چند خط اکتفا کنم اما بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم بد نیست کمی از حس و حال خوبی که داشتیم رو به شما هم برسونم. پس با لبخند می‌نویسم، با لبخند بخونین. :)
  • موافق ۱۵ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    برای تو که لبخندت عطر بهارنارنج می‌دهد...

    قرار نبود بنویسم. یک دیدار محرمانه باید بماند توی دل آدم. اما نشد. از هر زاویه‌ای نگاهش کردم برایم ارزشمند بود، و من آدم قاب گرفتن خاطرات ارزشمند زندگی‌ام هستم؛ که آن‌ها را به دیوار کلبه‌ی مجازی‌ام بزنم و با هربار مرورش لبخند شوم، که با هر بار مرور چهره‌ی تو لبخند شوم. دیدنت ناگهانی بود. در هیچ گوشه‌ای از ذهنم احتمال دیدن دوباره‌ات پرسه نمی‌زد، اما من چندساعت از پنج‌شنبه‌ام را با تو گذراندم و آنقدر از کنارت بودن، خوب بودم که عطر ملایمش هنوز در دلم می‌پیچد. تداعی آن روز بهار را در وجودم می‌دمد رَفیق، و من همه‌اش را یادم هست؛ از لحظه‌ای که سر خوردی(خودت را سُراندی؟ :دی) و در چند سانتی‌متری‌ام ایستادی و سلام کردیم تا لحظه‌ای که از پشت شیشه‌ی مترو برایت دست خداحافظی تکان دادم. تو در تمام آن لحظات، دوست‌داشتنی بودی؛ مثل همیشه‌. و چشمانم کور شود اگر اغراق و تعارفی در این جمله کرده‌باشم. 
    تو آنقدر خوبی که من نتوانستم مقاومت کنم و این ارزشمندترین دارایی‌ام را برایت خرج نکنم. نتوانستم ننویسم. و من اکنون احساس می‌کنم برای نوشتن از تو ، کلمات نه از مغزم که از اعماق قلبم بر صفحه می‌ریزد. نمی‌خواهم فکر کنم، نمی‌خواهم قواعد نوشتن را رعایت کنم. فقط می‌خواهم از تو بنویسم؛ از تو که یقین دارم با دخترکِ ساکنِ درونِ من، قوم و خویشی. تعجب نکن رَفیق! من آنقدر تو را در خودم احساس می‌کنم که وقتی از مدل حرف زدنت برایم می‌گویی، و یا از آن خجالت کشیدن‌ها و عیسی مسیح بودن‌ها و دلهره‌هایت، خودم را در تو یا تو را در خودم می‌بینم. آنچه تصویرش بر آینه‌ی چشمانت افتاده من نیستم، یک توی دیگر است که در من نهفته. و شاید به همین دلیل است که برایم آشنایی. می‌دانم که گفتن "می‌شناسمت" ادعای مضحکیست. آنچه من از آن دم می‌زنم یک حس آشنایی دور و نزدیک است. و تمام من آرزو می‌کند این جمله‌ی بی سر و ته و ناقصم را بفهمی و بدانی از چه می‌گویم. مثل آن چندساعتی که تمام من آرزو می‌کرد بدانی چقدر لحظه‌ها با تو عالی می‌گذرد و چقدر می‌شود با تو فارغ از چهارچوب‌های مسخره‌ی دنیا خندید و کتاب‌ها را، به دنبال یافتن نشانی از عشق روی جلدشان، از قفسه‌ها بیرون کشید. 
    لحظات قشنگی بود نه؟ من ثانیه به ثانیه‌اش را دوست دارم. از قدم‌زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و عبور از خیابان بگیر تا پاساژگردی و انتخاب کفش و پیچ و تاب خوردن در کتاب‌فروشی. از حرص خوردنت سر قیمت کفش و ایستادن پشت ویترین مانتوفروشی بگیر تا رفتن به کتاب‌فروشی و نگاه کردن به اسم کتاب‌ها و خندیدن و پیدا کردن کتابی که اسمش "حریر" بود. و البته که یادم می‌ماند یک کتاب نازک دفترطور برای خودت انتخاب کردی! (هرچند دلیلت قانع‌کننده باشد ولی خب B-) ) 
    و چقدر عجیب که در آن لحظات رها بودن و فارغ بودن از دنیا را با تمام وجود حس می‌کردم. حواسم پرت لحظه‌های خودمان بود؛ که ازدحام آدم‌های توی کتابفروشی یا مترو را نه می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. این برای من که همیشه فشار اطراف، نفس کشیدنم را کند می‌کند، اتفاق قابل توجهی بود. ممنون که رها بودی و باعث شدی دقایقی از دنیا خارج باشم و در سیاره‌ی دیگری سر کنم رفیق. من قدم‌زدن و گفتن از روزهای کودکی را، نشستن روی صندلی‌های ایستگاه مترو و کیک و آبمیوه خوردن را، تلاش برای پیدا کردن متن مناسب و نوشتن آن روی کتاب را، با تو، دوست داشتم. اینکه هدیه‌ی کوچک و ناچیزی از من کنار تو باشد، به اندازه‌ی ده‌تای کودکی سرذوق می‌آورد مرا و اینکه هدیه‌های دوست‌داشتنی تو کنارم باشد بیشتر از آن حالم را خوب می‌کند. 
    خوشحالم که فرصتی دست داد تا دوباره ببینمت. تو یکی از آدم‌هایی هستی که بودنت برای دنیا لازم است. و اگر این را نمی‌دانی یا قصد انکارش را داری، بدان و قبولش کن. وجود تو و آدم‌های مثل تو زندگی را زیبا می‌کند. آنچه در چشمان و لبخند تو جاریست، بوی بهشت می‌دهد رَفیق. و من خوشحالم که تو را دیدم؛ تویی که دیدنت بهار را در وجودم می‌دمد‌.♡

    :: از دل برآمده‌ای برای جولیک عزیزم. برسد به قلب مهربانش :)
  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    دورهمی سینمارَوی بلاگرانه‌‌ی به شدت حال‌خوب‌کن!



    وقتی خورشید از اون دور دورها پیداش شد و رفتم کنارش تا بریم پیش بچه‌ها، فکرش رو نمی‌کردم همه اومده باشن. داشتیم راه می‌رفتیم که یهو گفت: 《اینا ماییم.》 سرم رو آوردم بالا و دیدم یاعلی! چقدر آدم اینجاست. و چرا من هیچ‌کدوم رو نمی‌شناسم؟ اصلا یه لحظه فشارم افتاد :)) بعد از هضم ماجرا شروع کردم به سلام علیک کردن باهاشون. تعدادی رو از قبل می‌شناختم و بقیه رو نه؛ مخصوصا آقایون رو و به همین خاطر از هولدن خواستم معرفیشون کنه. بیشتر از همه کنجکاو بودم ببینم امین زمر و گلبول سفید کدومان! :دی و با اینکه همه خودشون رو معرفی کرده بودن یا معرفی شده‌بودن باز هم اسم‌ خیلی‌ها یادم رفت :|
  • موافق ۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ فروردين ۹۷

    دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند، زاویه‌ی دوم: او یک تک‌نام تکین تعین نایافته است!

    بله بچه‌های گلم این هولدن قصه‌ی ما که به گفته‌ی خودش و دیگر رسانه‌ها، شهیرترین بلاگر عصر حاضر، تک، بی‌بدیل، خوش‌تیپ، خفن، هدست‌شناس، هدست‌باز، هدست‌دوست، باکمالات، جنتلمن، خوش‌سخن، مجرد و تاکید می‌کنم مجرد...مُج...جَر...جَر... عه! چی شد؟ آقا صدا می‌رسه؟ (و دو ضربه به میکروفون می‌زند) اهم اهم...داشتم می‌گفتم، مجرده و اصلا بیان به دو بخش هولدن و حومه تقسیم میشه رو اگر ببینین می‌فهمین که فرق زیادی با هولدن وبلاگیش نداره و تازه یه ده بیست درصد بیشتر خندون و صمیمی و خاطره‌تعریف‌کن و کارشناس و تک‌نام تکین تعین نایافته است و دلیلش هم اینه که هیچ گونه ژست و ادای "من خدام خفنم شاخم خاصم" نداره! (کافیه هولدن؟ حق مطلب همه‌چی تموم بودن شما ادا شد؟ :دی)
    در همون دقایق اولیه، بعد از سلام علیک و اینا وقتی فندکش رو نشونم داد گفتم: "تو یه پست وبلاگتون نوشته ‌شده‌بود این سیمورگلس چشم شماست." یادش نبود. و یهو به طرز شگفت‌آوری غرق در موبایلش شد و من داشتم با خودم می‌گفتم ببین دنیای مجازی با جوانان ما چه کرده. که همون لحظه فهمیدم رفته اون پست رو پیدا کنه! در همین حد پیگیر! یعنی هنوز به این ایمان نیاورده که من چقدر با دقت پست‌هاش رو می‌خونم و لاریب فی آنچه که من می‌گویم؟ :| :دی
  • موافق ۱۷ | مخالف ۷
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶

    دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند...

    "زندگی واقعا پیچیده‌است." 

    تا حالا چندبار به این جمله‌ی کلیشه‌ای فکر کردین؟ تا حالا چندبار لقب کلیشه رو از روش برداشتین و توش غرق شدین؟ من امروز غرق شدم! برای چندصدمین‌بار برچسب کلیشه‌ای بودن رو از روش کندم و به فکر فرو رفتم. آره! زندگی اینقدری پیچیده‌است که می‌ذاره چیزهایی رو تجربه ‌کنی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی از صد کیلومتریش رد شی! 

    روز اولی که وارد وبلاگ یه نفر می‌شی چه تصوری ازش داری؟ اصلا فکرش رو می‌کنی که یه روز بشینه جلوت و باهات حرف بزنه و بخنده؟ منم فکرش رو نمی‌کردم. واقعیتش اون اوایل اصلا اصلا فکرش رو نمی‌کردم که منِ کوچولو رو "دوست وبلاگی" خطاب کنه چه برسه به دیدار وبلاگی! حالا نه برای اسم و رسمش تو بیان، نه برای غش و ضعف دیگران! صرفا چون تو نگاه من خیلی چیزها می‌دونست و بزرگتر بود. وقتی از یه دوست وبلاگی ده سال کوچیکتر باشی می‌فهمی چی می‌گم. البته یادمون نره زندگی می‌ذاره چیزهای غیرقابل تصور رو هم تجربه کنی! اینو وقتی رسیدم جلو تئاترشهر به خودم گفتم. قرار بود من زودتر برسم ولی به‌خاطر تاخیر مترو، اون زودتر رسید. وقتی از دور دیدمش گفتم خب بذار بپرم جلو بگم سلاااااام! ولی خب زشت می‌شد :دی پس خیلی خانوم‌وار جلو رفتم و سلام و علیک کردیم و این صحبت‌ها! 

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱۲
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

    دورهمی وبلاگی دخترانه به وقت روزهای پایانی بهمن‌ماه

    《دورهمی از خودتان بروز بدهید که در این کار بسی رستگاریست.》
    (حریر ره)

    بله! ما چندبلاگر دوست‌داشتنی بودیم که روز پنج‌شنبه ۲۶ بهمن ۹۶ بعد از مورد رضایت واقع نشدنِ منوی لمیز به کافه گرامافون کوچ کردیم و از خودمان دورهمی‌ای بروز دادیم که تا عمر دارم از یادم نمی‌رود که نمی‌رود که نمی‌رود. خوب بود‌؛ خیلی خوب. از دیدن بلاگرها و دوستان عزیزم شدیدا خوشحال بودم. مگر می‌شود خنده‌های پریسا و جولیک و خورشید و فاطمه و سرک و پرستو را ببینی و ذوق نکنی؟ فضا بسیار صمیمی بود و همه‌اش به حرف زدن و شوخی و خندیدن گذشت. حالا می‌توانم سرم را راحت روی زمین بگذارم و بمیرم چون مجموعه‌ای از دوست‌داشتنی‌های روزگار را از نزدیک دیدم و همه‌ی "ای کاش‌هایی" که سر دورهمی هولدن در دلم بود به خاطره‌ای زیبا و دلنشین تبدیل شد. ^__^

    پریسابانو: خانم، مهربان، مامان لیلی، کسی که می‌شود کنارش احساس امنیت کرد، محکم بغل‌شونده هنگام خداحافظی. او می‌تواند به عنوان یکی از معانی عشق در لغت‌نامه‌ی دهخدا آورده شود. 

    جولیک: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی ‌بود، خیلی دوست‌داشتنی بود؛ خیلی دوست‌داشتنی بود، بی‌شیله‌پیله، کسی که از خوردن کوکتل و کیک شکلاتی نمی‌میرد، مهربون، قشنگ، هدیه‌دهنده، چشم‌های معصوم، رساننده‌ی حریر به مترو و همراهی‌اش تا چند ایستگاه. و تکرار می‌کنم: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست داشتنی بود.

    خورشید: آرام، خیلی آرام، دوست، هدیه‌دهنده به لیلی، دلنشین، دارای خنده‌هایی که جزو زیباترین اتفاقات جهان است، دوست‌دار چای دارچین، همدردی کننده با حریر هنگام سربه‌سر گذاشتن‌های پریسا برای کم‌ سن و سال بودنش، مهربان.

    سرک: قدبلند، زیبا، بامحبت، دارای کودک درون بستنی‌دوست، آشنا به قوانین و احکام، دوست‌دار چال گونه، رفیق چندساله‌ی حریر...رفیق چندساله‌ی حریر...

    فاطمه: بسیار خانم، بوعلی زمانه، حامی مورد مزاحمت واقع شدگان، دوست، لبخندونه، کسی که نمی‌داند حریر وقت خداحافظی دست نمی‌دهد؛ بغل می‌کند، مهربان، و باز هم حامی مورد مزاحمت واقع شدگان.

    پرستو: خانم و خوش‌چهره، دوست‌داشتنی، دارای خنده‌های زیبا، سوتی ندهنده(:دی)، دارنده‌ی چال‌ گونه، مهربان، عینکی، کسی که باید بغلش کرد محکم محکم!

    شیرینی این دیدار فراموش‌شدنی نیست. ممنون از همه بابت رقم زدن این اتفاق قشنگ. ممنون از فاطمه و معرفتش در برابر آن اتفاق دوست‌نداشتنی. ممنون از جولیک عزیز بابت هدیه‌ و همراهی‌اش در مترو. تا لحظه‌ای که از دید خارج شود رفتنش را نگاه کردم؛ لبخند به لب و با چشمانی که یحتمل نی‌نی‌اش به‌ جای دایره، قلب بود...

    و جای همه‌ی دوستانی که نبودند خالی...♡
  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دیدار وبلاگی

    رو به روی انتشارات سوره‌ی مهر محل قرارمون بود. از ایستگاه مترو که خارج شدم چشمی چرخوندم و لبخند زدم. دوباره انقلاب، دوباره تهران، دوباره دیدن رفقای وبلاگی. قدم برداشتم و به این فکر می‌کردم که یعنی امروز چطور پیش میره؟ دختر چادری و ریزنقشی کنار نرده‌ها ایستاده بود. بهش می‌خورد بلاگر باشه و علاوه بر اون، نگاهش رنگ و بوی انتظار داشت. رفتم جلو. صورتش پر از لبخند شد. پرسیدم فلانی؟ عینهو بادکنک سوزن خورده وا رفت و گفت: نه! جفتمون تو اشتباه بودیم، اما خیلی بهش می‌خورد بلاگر باشه! ایستادم کنارش. با یه مکالمه‌ی کوتاه فهمیدم اونم منتظر کسیه که تا حالا ندیدتش. 
    به دوستی که قرار بود ببینم پیام دادم و همچنان منتظر ایستادم. این‌بار یه دختر نسبتا تپل با چهره‌ی مهربونی اومد و جلوی فروشگاه ایستاد. یه حسی بهم می‌گفت خودشه. ولی بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش ترجیح دادم منتظر جواب بلاگرجان به پیامم باشم. چند دقیقه‌ای گذشت و همچنان جواب نداد. اون دختر نسبتا تپل و مهربون اومد کنار نرده‌ها پیشم. دیگه گفتم یا بخت و یا اقبال. می‌پرسم شاید خودش باشه! با لبخند گفتم: فلانی؟ گفت: آره. گفتم: رستاک؟ لبخندش بیشتر شد و گفت: آره. گفتم: منم حریربانوام. خندیدیم و بعد از بغل و احوالپرسی راه افتادیم. و این شروع یه روز قشنگ بود با یه آدم قشنگ‌تر که تابحال زیاد نمی‌شناختمش و جز چند پست آخر وبلاگش چیز زیادی ازش نخونده بودم. و ما انقلاب رو قدم زدیم. صبوری کرد و باهم پی یه کتاب عربی بی‌خاصیت گشتیم. تو راه‌پله‌های یکی از پاساژها بود که پرسید اسمت چیه‌. نمی‌شناختیم هم رو ولی گرما و صمیمت بود‌. این همون اتفاق قشنگیه که تو دیدارهای وبلاگی می‌افته. 
    بعد از انقلاب با راهنمایی‌ رستاک رفتیم سراغ خیابون‌های همون حوالی‌. خودش میگه وصال بود؛ میگه هرکسی رو دوست داشته باشه می‌بره خیابون وصال چون معنای خاصی واسش داره. کارش قشنگ بود نه؟ و اینکه منو هم جزو دوست‌داشتنی‌هاش می‌دونه قشنگ‌تر. ما راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم، از هر دری می‌گفتیم، از تهران، هواش، صحنه‌های غم‌انگیزش تا وبلاگ و بلاگرهای محبوبش و... . 
    ایستگاه بعدی لمیز بود؛ یه کافه‌ی قشنگ تو ولیعصر. قرار نبود بریم اونجا. یهویی شد. بانمکِ قضیه اونجا بود که عصر هم واسه دورهمی باید می‌اومدم لمیز! رفتیم تو و تا چند دقیقه‌ی اول همش می‌گفت: کارت واقعا زشت بود. کارت واقعا زشت بود. از دستت ناراحت شدم و... . حالا انگار سرش رو بریدم! یه کافه لاته مهمونش کردم داشت منو می‌کشت :| :)) 
    خلاصه نشستیم و کلی خوش گذشت و لذت بردم از هم‌صحبتی با دختری که هم‌سن من بود و علایق مشترکمون تو اولین دیدار ما رو اینطور به هم وصل می‌کرد. از لمیز که اومدیم بیرون، بعد از جواب دادنم به پیام یکی از بچه‌ها رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون ولیعصر و ناهار خوردیم. داشتم فکر می‌کردم چه قشنگه این ولیعصر! فروشگاه‌هاش و حال و هواش دوست‌داشتنی بود. 
    بعد از ناهار راه رفته رو به سمت تئاتر شهر برگشتیم. هوا برام سنگین بود. بوی دود داشت. رستاک می‌گفت ما دیگه عادت کردیم. دانشجوجانمون عادت کرده بود به این هوا و من نه. وقتی رسیدیم به تئاترشهر دیگه باید جدا می‌شدیم. حیف بود تموم شه ولی خب... هرسلامی یه خداحافظی دنبالشه. بغلش کردم و بعد از خداحافظیمون رفت. خوشحال بودم که دیدمش. که اینقدر دوست‌داشتنی و شیرین بود. چهره‌ی مهربونش هنوز هم جلوی چشم‌هامه. ممنون از بودنش و همراهیش... رستاک قشنگ♡
  • موافق ۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی

    همینطور که تند تند قدم برمی‌داشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده ‌گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشم‌هام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هم‌اتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه.
  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم