۱۴ مطلب با موضوع «دیدار وبلاگی» ثبت شده است

از دوستان جانی مشکل توان بریدن؟ بله صد در صد!

ساعت پنج و ربع/ ناله‌ام بلند شد که: «وااای جوراب‌هام هنوز خیسه»/ تندتند آماده شدیم/ یادم اومد شب قبل بهم گفت یه چیز شیرین بخور مثل مربا!/ ف جان مربا می‌دی بهم؟ آره بیا/ این روسری خوبه یا این یکی؟/ صبح خلوت/ دوتا خانم با لباس کوهنوردی چندمتر جلوتر از ما راه می‌رفتن/ دستگاه خودپرداز/ تاخیر مترو و چشم‌های منتظر ما/ با خودم می‌گم چقدر این سه‌تا بشر خوب و شیرینن/ می‌شینیم کف مترو/ همه یه نگاه «این‌ها چرا اینقدر شادن کلهٔ سحر» بهمون می‌انداختن/ میون اون همه کسلی و خواب‌آلودگی بقیه، ما چهارنفر به معنای دقیق کلمه جوونی داشتیم تو خودمون/ پس چرا نمی‌رسیم؟ دیر شد!/ از ایستگاه می‌زنیم بیرون و آنتن گوشیم برمی‌گرده/ بچه‌ها چهار تماس بی‌پاسخ! بیچاره شدیم/ مهربون؟ بله! مهربونی دیدم/ با خودم می‌گم یعنی خودشه تو ماشین؟ وقتی میاد بیرون می‌بینم آره! سوپرایز!!! بغلش می‌کنم؛ محکمِ محکم به همون اندازه که دلم واسش تنگ شده بود/ حال خوب و صبح قشنگ/ این پله‌نوردی اول کار جدا ظلمه/ عجب هوایی! نفس عمیق/ عجب طبیعتی! نگاه عمیق/ عجب رفقایی! لبخند عمیق/ ولی من یادم رفت خرما بخورم/ خرمای مغز گردویی خوشمزه/ شما اسم وبلاگتون چی بود؟ یه نیم‌خطی می‌شه گمونم/ خوبی ف؟ آره/ حالیمه که برخلاف دفعهٔ اول راحت‌تر راه می‌رم و پاهام همراه‌تر شدن/ عه! رسیدیم ایستگاه یک؟ چه زود!/ خب! من می‌خوام اونجا خسته شم/ یه قلپ آب می‌خورم و از دیدن اطرافم لذت می‌برم و دوباره حرکت/ توضیح و توجیه چی شد؟/ عه اون عکسه رو تو گوشیم ندارم متاسفانه/ حریر داری هم‌پای ما می‌شی یا خودت اینجوری میای؟ نه بابا خودم همینجوری میام/ نگران کفششم که یه وقت سر نخوره/ تعجب می‌کنم چرا جلو نیست؟ چرا وسط‌مسط‌هاست؟ بعد به این نتیجه می‌رسم که بهمون تخفیف داده و داره با جمع میاد/ سر در گوشی و نیازمند به کمپ ترک فضای مجازی :))/ آی آی دستم رو محکم نگیر دیروز سرم زدم/ آهنگ کتولی! حال و هوای شمال‌گونه/ یه ساسی مانکن بذار پس :دی/ عجب پاییزی! نگاه نارنجی‌ها رو، رو درخت‌ها، رو زمین خاکی، به زبان حال با انسان سخن می‌گه/ چندتا پیچ مونده؟/ خنده/ آب چشمه/ ایشالا آب قطع شه/ ببین!(بطری پر از آب رو نشونش می‌دم) بندهٔ برگزیده‌ام چون!/ بریم حریر؟/ آل حریر!/ خنده/ چه درخت خوشگلیه این/ هرجا که آدم بره اونجا، قطعا زباله‌دونی می‌شه/ دیگه بچه‌ها جایی می‌رن لوکیشن نمی‌زنن/ خاطرهٔ سیل شمال و گوشی‌هایی که آنتن نداشت/ رسیدیم حریر؟ یکم مونده/ وای خسته شدم/ پونهٔ کوهی/ بابا به‌خدا این دیگه علفه سبزی نیست/ خنده/ صدای آب‌باریکهٔ دوست‌داشتنیِ پای درخت‌ها/ به‌به! رسیدیم/ از اینکه این‌سری راحت‌تر از قبل گذروندم، تو ذهنم فقط یه چیزی پخش می‌شد: «ایـــــن پیروزی، خجسته‌ باد ایـــــن پیروزی!»/ حتی پله‌نوردی آخر کار هم جدا ظلمه!/ بریم این‌ور بشینیم/ باخودم می‌گم اوه! چه زیادیم‌ها!/ دعوای خانوادگی سگ‌ها/ همه سرگرمن و مشغول حرف‌زدن و خنده و... / بعضی‌ها نگاهشون چه قشنگه/ سرش تو گوشی بود و داشت منبع مقاله می‌خوند/ می‌گفت دارم یخ می‌زنم و دست‌هاش تو سویی‌شرت کناریش بود/ خنده/ دوباره داشتن موراکامی‌بازی درمی‌آوردن و گل لیلیوم(؟) و پیراهن و توپ و... / انگشت‌های یخ‌زدهٔ من و سخن دوست که «عه! ناخن‌هات صورتی شدن» و پاسخ من که: «همیشه همین رنگی‌ هستن»/ هدفون تو دستش رو می‌بینم و می‌گم یا پیغمبر!/ نیمروی سفت؛ جدا سفت، جدا جدا سفت، بسیار سفت! در حدی که زردهٔ تخم مرغ مثل آب حوض پخش شده بود تو بشقاب! :| / دوستان اگر کسی نیمرو می‌خواد این رو بگیره، دهنی نیست! :دی/ فقط اون لحظه که اشاره کرد بفرست این‌ور :))/ کاک!/ پانتومیم/ هی می‌گم تیم شین ولی کو گوش شنوا؟/ کدگذاری در حد تیم ملی!/ ارکیان یا هرکیان؟/ فیروزه‌ای؟ نه! آبی یواش، آبی یواش، آبی یواش/ دوست داشتنی بود/ خسته‌ها :))/ بلد که نیستم ولی خب دیگه!/ ای رجب تو چه کردی با ما/ داریم مشورت می‌کنیم کلا :)))/ مسئول خرید!/ اجرای بی‌نظیر خر رفت و الاغ برگشت/ قطب جنوب؟ پنگوئن؟/ دونفر آدم که با اشاره و نگاه هم منظور همدیگه رو می‌فهمیدن! :| / می‌ره پشت ستون قایم می‌شه و میاد بیرون. پنهان؟ مخفی؟ باغ مخفی؟ ایـــــول!/ شب یلدا!/ شاگرد اول؟ شاگرد ممتار؟ باهوش؟ زرنگ؟ تیزهوش؟ خاص؟ شاخ؟ دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه!/ گروهبان گارسیا تو چه کردی با موهای سر ما! :| / خودش نمی‌دونست اونجایی که ایستاده برگ‌های پاییزی چطور شاعرانه می‌ریزن رو زمین و عینهو فیلم‌ها شده/ بارونه؟ آره/ بوی خاک نمناک بلند شد و من کلا بازی رو فراموش کردم و محو شدم/ چقدر قشنگ بود همه‌چی.../ بریم؟ بریم./ گفتم: حواستون به هدفون و گوشی هست دیگه؟ گفت: آره خیالتون راحت./ وضوی تندتند/ صدای بارون/ یاخدا! چجوری برگردیم؟/ شاید باورتون نشه ولی در مسجد بسته‌اس!/ پناهگاهْ خیس و زمینْ خیس و زمانْ خیس و جهانْ خیس و... / یه عکس هم بگیریم حالا/ قیافه‌های خندون و لبخندونه و کمی یخ‌زده/ حرکت/ من از اون‌هام که یهو می‌رم جلو خانواده و رفقای حق آب‌و‌‌گل‌دارم می‌ایستم و از دیدن قیافهٔ متعجبشون در لحظه کیفور می‌شم، که دیوانگی هم عالمی دارد و مجنون شو ای دل عاقل چرایی و این صوبت‌ها :| :دی/ پناه بگیرین که خدا تگرگ‌هاش رو فرستاده!/ خنده/ در پایین‌دست هوا چه نکو بود و خوشا نسیم خنک کوهستانی/ می‌گه چه بارونی بود، می‌گم آسمان با همه صاف است و با ما ابر دارد.../ برمی‌گرده و از نگاهش خنده‌ام می‌گیره/ بهونهٔ شعرخوندن‌های بیشتر/ وقتی با بیت‌های نصف و نیمه و رَوانا بود هرکه دانا بود، مرزهای مشاعره رو می‌شکافیم و جلو می‌ریم/ دست بر دامن مولا زد در... :)) / بچه‌ها بچه‌ها یه چیزی با د یادم اومد، دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد، شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد/ به پشت سرم نگاه می‌کنم و می‌بینم سه‌تایی دارن میان و خسته‌ان و اما آهنگ زمزمه می‌کنن واسه خودشون/ لبخند/ سری پیش شست پاهام تو همین مسیر دادشون در اومد/ سگ فرهنگی با کیسه‌های زباله بر دوش! :| / میاد سمتم، ازش فاصله می‌گیرم نه به‌خاطر ترس، که از بوکشیدن سگ‌ها متنفرم!/ دیگه کسی نمی‌خواد عینکش رو تمیز کنه؟/ بیسکوییت خوشمزه/ معمولا شیش سال باید بخونن/ حرف‌هایی که می‌زد جالب بود برام/ دکتر شفیعی کدکنی/ باورم نمی‌شه رسیدیم ایستگاه یک!!!/ خر؟ قاطر؟/ وقتی می‌ترسه انگشتش قطع شه و به اون قاطر سفید تخمه نمی‌ده! :)) / تخمه‌ها رو می‌ریزه کف دستم و می‌دم به سفیدبرفی چهارپا تا بخوره/ آره خلاصه اسب پام رو گاز گرفت، پام قطع شد، دوباره جوونه زد و پای جدید در اومد/ خنده/ ادامه می‌دیم به راه، دور می‌شیم از هوای قشنگ و طبیعت قشنگ و.../ دلم واسه شمال تنگ شد/ دل من واسه مامانم تنگ شد/ من همیشه حواسم می‌ره پی اون‌ها که یهو ساکت می‌شن/ می‌گه مدلمه/  عکس آخر/ حالا بای بای کنیم :دی/ نزدیک می‌شیم به شهر و شلوغی و دود/ از کوچه که می‌گذریم مقایسه می‌کنم روزم رو با دفعهٔ اول، که چقدر سختم شده بود و حالا راحت راه می‌رفتم و همه‌چی خوب بود/ می‌ایستیم تو پیاده‌رو/ می‌گه حتی اگه سال‌بالایی باشی بازم جوجه‌ای/ لبخند/ چرا لحظهٔ جداشدن‌ها اینقدر غم‌انگیزه؟


‌پی‌نوشت اول: اینجوری می‌نویسم که کد بدم به خودم و لحظه‌های کوچیک روزهای قشنگم از یادم نره. :)

پی‌نوشت دوم: حقیقتش خیلی می‌چسبه ‌داشتن رفقایی که حواسشون بهت باشه. (صرفا جهت پزدادن! :)) ) یکم شاعرانه‌ترش می‌شه: حواسم هست که حواست هست یا حتی حواسم هست که حواستون هست. :دی

پی‌نوشت سوم: کم پیش میاد در جواب سوال «خوبی؟» بنویسم «خوبم و عالی» که این یعنی نهایت خوب بودنم. دیشب وقتی مامان حالم رو پرسید همین جواب رو بهش دادم. خداوکیلی داشتن رفقای خوب و دیدنشون چندسال به عمر آدم اضافه می‌کنه! :دی

پی‌نوشت چهارم: و واقعا از رو شونه‌هام شست و برد گرد و خاک روزهای گذشته رو. دیروز از اون روزهایی بود که به معنی واقعی کلمه زندگی کردم. الهی شکرت.

پی‌نوشت پنجم: من پست نوانگار رو می‌ذارم حتما. ممنون از دعوتتون رفقاجان. شرمنده یکم دیر شد. 

عکس‌نوشت: شده بالای سرت رو نگاه کنی و دلت بلرزه از قشنگیش؟ پاییز یه همچین فصل دلبریه! 

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

    وقتی پیش من نفس می‌کشین، حرف می‌زنین، می‌شینین، راه می‌رین...

    اکثر آدم‌های دور و برم مرا آدم کلی‌نگری می‌دانند که چیزهای کوچک به چشمش نمی‌آید، اما من حواسم هست. حتی بیشتر از کل یک‌ ماجرا، جزئیاتش در ذهنم جاودان می‌شود. حواسم پرت یک‌سری نگاه‌ها، نگاه‌ها، نگاه‌ها، حرف‌ها، لبخندها، چشم‌ترشدن‌ها، مهربانی‌ها و رفتارها می‌شود و برای همیشه در یادخانهٔ ذهنم باقی می‌ماند. مثل امشب، که نگاهم کرد و گفت: «جدی می‌گم. آهنگ بذار. می‌خوام بدونم حریر چی گوش می‌ده.» لبخند. مثل حالا. که از گوشهٔ تخت در تیررس نگاه من است و انگار دارد رخت پهن می‌کند و چنان مشغول است که تنها در وصفش می‌توان گفت: «شیرین‌بانو»

    پی‌نوشت اول: کودکان تنها موجودات روی زمین‌اند که می‌توانند مرا از خود بی‌خود کنند؛ طوریکه در راهروی مزخرف ارم‌سبز، دلم برای یک دخترکوچولوی موطلایی برود و برای لحظه‌ای دستم را فرو کنم میان آن تارهای درخشان و کوتاه و قربان‌صدقه‌اش بروم. کاری که هرچند قرن یک‌بار از من سر می‌زند.

    پی‌نوشت دوم: اینکه در دنیای واقعی با نام وبلاگی خطاب شوی حس عجیب و در عین حال شیرینیست. :)

    پی‌نوشت سوم: دلم برای فردا و تنها یک لحظه‌اش دل‌دل می‌کند. لحظه‌ای که فقط باید اینجا می‌نوشتم ازش. نه اینکه بگویم چه لحظه‌ایست. :)

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

    رَس. قَلب. تاک

    گفتم بیاید جلوی تئاترشهر. چرا؟ چون دوست دارم آدم‌های رنگی زندگی‌ام را جایی ببینم که برایم پر از احساسات نازنین و عمیق است. پس او را هم باید آنجا می‌دیدم. وقتی بهش رسیدم دستش را جلو آورد‌ و من همان‌طور که به طرفش می‌رفتم گفتم: «دست چیه بابا؟ بغل!» و بعد از چندماه در آغوش گرفتمش. بغل‌کردن آدم‌های رنگی زندگی خیلی جان‌چسب است؛ یک چیزی مثل خوردن طالبی‌بستنی در ظهر ‌دم‌کردهٔ تابستان. و ما دوتایی ولیعصر و انقلاب را قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ از خودمان تا فکر تعطیل‌کردن وبلاگ من و... . هوا گرم بود؛ هوای عصر تهران به شدت گرم بود و تمام جانم تمنای یک چیز خنک می‌کرد. این بود که گفتم برویم چیزی بخوریم و با راهنمایی‌ رستاک وارد بستنی‌فروشی شدیم، و او(چون بدجنس است! :دی) قضیهٔ کافه و حساب‌کردن قرار قبلی را تلافی کرد! و تمام لحظات بعدش را می‌شود در یک مصرع، خلاصه کرد: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد.
    وقتی غروب به خوابگاه برگشتم، بچه‌ها می‌گفتند: «تو چرا اینقدر خوشحالی واسه خودت؟» بله! لبخند از روی لبم نمی‌رفت که نمی‌رفت‌. ممنون بابت بودنت رفیق رنگی دوست‌داشتنی من. ♡

    پی‌نوشت: اولین سال دانشگاهی تمام شد و دیروز برگشتم خانه‌. خسته‌ام؛ زیاد. اما یک خستهٔ خوب! خانه، اتاق آبی یواش، طبیعت درست و حسابی، هوای تمیز و پوستی که لطافت مهمانش شده؛ دوباره این‌ها را دارم و انگار میان کلی بدبختی، یک خوشختی گنده بغلم کرده است. شکر.
  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷

    از جان طمع بریدن، آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی، مشکل توان بریدن



    ایستگاه متروی چیتگر/ کجایی؟/دیدمت دیدمت. میام اون ور/ بغل/ چی؟ از ۹ اینجایی؟ چقدر زووود/ کشک سابیدم واسش/ خنده/ قطار/ نگاه نکن ببینیم می‌شناستمون/ مانتو لیمویی/ جیغ و بغل دوتاشون/ دختر این چقدر صمیمی و دوست‌داشتنیه/ بغل/ عکس/ اینجا سرویس نداره؟/ شال زرشکی/ داشتیم برمی‌گشتیم/ عه! سلاااام(لبخند گنده)/ چه صدای خوبی!/ من که اولین‌باره میام اینجا/ خنده/ این تاکسی‌ها رو باید سوار شین/ بابا این خیلی کوچیکه!/ خودش دیر کرده بعد طلبکار هم هست، می‌خندیم و تو دلمون می‌گیم خبر نداری!/ از دور می‌بینمش که پادشاه‌طور نشسته و به اومدنمون نگاه می‌کنه/ باورم نمی‌شه به‌خدا/ راه افتاد داره می‌ره/ خنده/ کیک/ چایی‌نبات/ کتاب!/ کادوی بسیار کادوپیچ‌شده/ فکر کنم هیچی توش نیست/ لپ تاپه/ خنده/ می‌گه بده اون چاقو رو اعصابم خورد شد/ ظریف و زیبا/ به‌خدا من ذوق کردم معلوم نیست؟/ پیاده‌روی کنار دریاچه/ آره دیگه شما از پیش دریا اومدی این‌ها به نظرت کوچیکه/ ده میلیارد!/ منچ/ این اصلا کمتر از پنج و شیش نمیاره/ فقط حریر رو بزن/ خدایا همه‌ی نماز قضاهام رو می‌خونم/ دست و جیغ و هورا، حریر قهرمان می‌شه، خدا می‌دونه که حقشه، به لطف یزدان و تاس و شیش، حریر قهرمان می‌شه، حریر قهرمان می‌شه/ قایق‌سواری؟/ سه‌تایی و دوتایی/ قایق قرمز آب نپاش/ جیغ/ خنده/ رکاب بزنین بچه‌ها رکاب بزنین انتقام بگیرم/ خنده خنده خنده/ موش آب کشیده شدگانیم/ استراتژیِ "قایق رو یه جوری فرمون بدم فقط بغل دستیم خیس شه"/ دو دقیقه اومدیم آرامش داشته‌باشیم‌ها/ و استراتژی "زیرانداز رو بکشیم رومون خیس نشیم"/ پرچم سفید و صلح و تسلیم/ از همه بیشتر خیس شد و می‌لرزید/ حالا وایسیم خشک شیم/ آفتاب رفت! نهههه/ نگاه قشنگ و مهربون/ حالا بریم ناهار/ سگ و گربه‌ها رو اون بالا چیز می‌کنن/ خنده/ من سرشون رو گرم می‌کنم تو وسایل رو بگیر/ لحظه‌ی نشستن رو صندلی‌ها و قیافه‌هامون/ می‌گفت دوست‌دارم یه چیزی بخورین که دوست‌داشته‌باشین و نگین ناهارش به درد نمی‌خورد/ رعد و برق/ بارون؟ نه! خیلی بارون/ این پاستاییه گفت جای خالی دارن/ حریر کادوت رو باز نمی‌کنی؟/ وای مرسیییی/ تاریخ، تاریخ بزن/ دوتا تاریخ زدم، یکی روزی که خریدم، یکی هم امروز، اصلنشم خیس نشدیم/ خواهرزاده‌ی من بهتر از تو مکعب می‌کشه/ خنده/ صدای بارون/ یه جمع نازنین، چندتا آدم فوق‌العاده/ می‌گم: چرا ساکتی؟ می‌گه: چی‌بگم؟/ سالاد بخور به‌خدا دهنی نیست/ حضور آروم و دوست‌داشتنی/ این چیه؟ آنتنه/ حال‌کردین چه برنامه‌ای چیدم؟ سه مدل هوا رو تجربه کردین/ بریم؟/ خداحافظ همگی/ یکم بشینیم اینجا/ ترشیده!!!/ حریر تو هم بیا عکس بگیریم/ سرم رو می‌چسبونم به سرش، دوستش دارم/ وای ماهی بزرگ‌ها رو!/ می‌گم بلاک‌چین، سوتی می‌دم، چرا به روم نیاورد؟/ چقدر عکس گرفتی خجالت کشیدم/ آخیش آفتاب/ ببین عکس‌ها خوب شده؟/ می‌گه حوصلم سر رفت. می‌گم: قدم‌زدن عالیه که/ دوباره منچ/ والا چشمم زدین!/ مجازات نفر سوم و چهارم سقوط آزاد و برجه، انتخابش هم با ما/ دم در خونش زدمش، عذاب وجدان گرفتم/ بعد از پیروزی ایستاد و دستش رو از هم باز کرد/ وای نه نه نه نه! چهارم شدم! / راه نداره نریم؟/ بیا برو/ می‌گم: اصلا من ناراحتی قلبی دارم، می‌گه: ناراحتی قلبی داری و منچ بازی می‌کنی؟/ پس حریر سرسره/ وای مادر!/ لبخند مهربون/ چرا پله‌ها تموم نمی‌شه؟/ می‌گه: آقا این سرسره‌ها ارتفاعشون چنده؟ می‌گه: ۲۰ متر، تو دلم می‌گم یا ابالفضل!!!/ پات رو گذاشتی تو کیسه؟ تا گفتم آره هولم داد/ جیییییییییییییغ/ خنده/ کریم تو مسلمون نیستی!/ سرسره‌اشون مشکل داره، ته کار می‌ایستی جلو نمی‌ری/ خوب بود؟ آره خوش گذشت/ می‌دیدمش که خندونه و داره می‌ره پیش بقیه/ از دور نگاهم کرد و به بچه‌ها گفت نه حالش خوبه/ خندیدم/ چشم‌هام به ساعته/ رنگارنگ/ چایی و کیکِ دوست‌پَز/ بریم؟/ چرا یه جور می‌ایستی انگار ماشینت اون‌طرفه؟/ می‌شینیم/ چشم‌هام به ساعته/ وای صادقیه چقدر دوره از ما/ آخ نه اشتباه رفتم/ عه چیتگر همین بغله/ خداحافظی/ کاش تموم نمی‌شد، کاش تموم نمی‌شد... .

    :: همیشه خواستم مفصل و طولانی بنویسم و این‌بار نمی‌خواهم، نه! توی این یک مورد خاص می‌خواهم خودخواه باشم و تمام حس خوبی که امروز داشتم را محکم بغل کنم؛ محکم محکم، وَ نگه‌دارم برای خودم، تا مبادا ذره‌ایش از دست برود. 
    دراز کشیده‌ام روی تخت، رنگارنگ را گرفته‌ام توی دستم، چشمانم بسته‌است و بالبخند امروز را مرور می‌کنم. چقدر دوست دارم این جمع همیشه برایم بماند، چقدر همه‌چیز و همه‌ی آدم‌ها قشنگ بودند، چقدر امروز زندگی کردم... .

    عنوان: حافظ.
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷

    دورهمی وبلاگی، قسمت دوم: دِدونک!

    اعتقادی به بیات‌شدن چیزها ندارم؛ مثلا روایت لحظات شیرین زندگی! این‌ها مگر بیات شدنی است؟ مگر می‌شود ننوشت؟ باید نوشت حتی اگر دیر شده‌باشد. باید زنده نگه داشت؛ تمام لبخند‌ها را، صداها را، نگاه‌ها را. 
  • موافق ۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۷

    دورهمی‌ وبلاگی، قسمت اول: رادیوبلاگی‌ها

    پیش‌نوشت: تصمیم گرفته‌بودم چیز زیادی از دو دورهمی‌ای که رفتم ننویسم و به چند خط اکتفا کنم اما بعد پشیمون شدم و با خودم گفتم بد نیست کمی از حس و حال خوبی که داشتیم رو به شما هم برسونم. پس با لبخند می‌نویسم، با لبخند بخونین. :)
  • موافق ۱۵ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    برای تو که لبخندت عطر بهارنارنج می‌دهد...

    قرار نبود بنویسم. یک دیدار محرمانه باید بماند توی دل آدم. اما نشد. از هر زاویه‌ای نگاهش کردم برایم ارزشمند بود، و من آدم قاب گرفتن خاطرات ارزشمند زندگی‌ام هستم؛ که آن‌ها را به دیوار کلبه‌ی مجازی‌ام بزنم و با هربار مرورش لبخند شوم، که با هر بار مرور چهره‌ی تو لبخند شوم. دیدنت ناگهانی بود. در هیچ گوشه‌ای از ذهنم احتمال دیدن دوباره‌ات پرسه نمی‌زد، اما من چندساعت از پنج‌شنبه‌ام را با تو گذراندم و آنقدر از کنارت بودن، خوب بودم که عطر ملایمش هنوز در دلم می‌پیچد. تداعی آن روز بهار را در وجودم می‌دمد رَفیق، و من همه‌اش را یادم هست؛ از لحظه‌ای که سر خوردی(خودت را سُراندی؟ :دی) و در چند سانتی‌متری‌ام ایستادی و سلام کردیم تا لحظه‌ای که از پشت شیشه‌ی مترو برایت دست خداحافظی تکان دادم. تو در تمام آن لحظات، دوست‌داشتنی بودی؛ مثل همیشه‌. و چشمانم کور شود اگر اغراق و تعارفی در این جمله کرده‌باشم. 
    تو آنقدر خوبی که من نتوانستم مقاومت کنم و این ارزشمندترین دارایی‌ام را برایت خرج نکنم. نتوانستم ننویسم. و من اکنون احساس می‌کنم برای نوشتن از تو ، کلمات نه از مغزم که از اعماق قلبم بر صفحه می‌ریزد. نمی‌خواهم فکر کنم، نمی‌خواهم قواعد نوشتن را رعایت کنم. فقط می‌خواهم از تو بنویسم؛ از تو که یقین دارم با دخترکِ ساکنِ درونِ من، قوم و خویشی. تعجب نکن رَفیق! من آنقدر تو را در خودم احساس می‌کنم که وقتی از مدل حرف زدنت برایم می‌گویی، و یا از آن خجالت کشیدن‌ها و عیسی مسیح بودن‌ها و دلهره‌هایت، خودم را در تو یا تو را در خودم می‌بینم. آنچه تصویرش بر آینه‌ی چشمانت افتاده من نیستم، یک توی دیگر است که در من نهفته. و شاید به همین دلیل است که برایم آشنایی. می‌دانم که گفتن "می‌شناسمت" ادعای مضحکیست. آنچه من از آن دم می‌زنم یک حس آشنایی دور و نزدیک است. و تمام من آرزو می‌کند این جمله‌ی بی سر و ته و ناقصم را بفهمی و بدانی از چه می‌گویم. مثل آن چندساعتی که تمام من آرزو می‌کرد بدانی چقدر لحظه‌ها با تو عالی می‌گذرد و چقدر می‌شود با تو فارغ از چهارچوب‌های مسخره‌ی دنیا خندید و کتاب‌ها را، به دنبال یافتن نشانی از عشق روی جلدشان، از قفسه‌ها بیرون کشید. 
    لحظات قشنگی بود نه؟ من ثانیه به ثانیه‌اش را دوست دارم. از قدم‌زدن در کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و عبور از خیابان بگیر تا پاساژگردی و انتخاب کفش و پیچ و تاب خوردن در کتاب‌فروشی. از حرص خوردنت سر قیمت کفش و ایستادن پشت ویترین مانتوفروشی بگیر تا رفتن به کتاب‌فروشی و نگاه کردن به اسم کتاب‌ها و خندیدن و پیدا کردن کتابی که اسمش "حریر" بود. و البته که یادم می‌ماند یک کتاب نازک دفترطور برای خودت انتخاب کردی! (هرچند دلیلت قانع‌کننده باشد ولی خب B-) ) 
    و چقدر عجیب که در آن لحظات رها بودن و فارغ بودن از دنیا را با تمام وجود حس می‌کردم. حواسم پرت لحظه‌های خودمان بود؛ که ازدحام آدم‌های توی کتابفروشی یا مترو را نه می‌دیدیم و نه می‌شنیدم. این برای من که همیشه فشار اطراف، نفس کشیدنم را کند می‌کند، اتفاق قابل توجهی بود. ممنون که رها بودی و باعث شدی دقایقی از دنیا خارج باشم و در سیاره‌ی دیگری سر کنم رفیق. من قدم‌زدن و گفتن از روزهای کودکی را، نشستن روی صندلی‌های ایستگاه مترو و کیک و آبمیوه خوردن را، تلاش برای پیدا کردن متن مناسب و نوشتن آن روی کتاب را، با تو، دوست داشتم. اینکه هدیه‌ی کوچک و ناچیزی از من کنار تو باشد، به اندازه‌ی ده‌تای کودکی سرذوق می‌آورد مرا و اینکه هدیه‌های دوست‌داشتنی تو کنارم باشد بیشتر از آن حالم را خوب می‌کند. 
    خوشحالم که فرصتی دست داد تا دوباره ببینمت. تو یکی از آدم‌هایی هستی که بودنت برای دنیا لازم است. و اگر این را نمی‌دانی یا قصد انکارش را داری، بدان و قبولش کن. وجود تو و آدم‌های مثل تو زندگی را زیبا می‌کند. آنچه در چشمان و لبخند تو جاریست، بوی بهشت می‌دهد رَفیق. و من خوشحالم که تو را دیدم؛ تویی که دیدنت بهار را در وجودم می‌دمد‌.♡

    :: از دل برآمده‌ای برای جولیک عزیزم. برسد به قلب مهربانش :)
  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۵ فروردين ۹۷

    دورهمی سینمارَوی بلاگرانه‌‌ی به شدت حال‌خوب‌کن!



    وقتی خورشید از اون دور دورها پیداش شد و رفتم کنارش تا بریم پیش بچه‌ها، فکرش رو نمی‌کردم همه اومده باشن. داشتیم راه می‌رفتیم که یهو گفت: 《اینا ماییم.》 سرم رو آوردم بالا و دیدم یاعلی! چقدر آدم اینجاست. و چرا من هیچ‌کدوم رو نمی‌شناسم؟ اصلا یه لحظه فشارم افتاد :)) بعد از هضم ماجرا شروع کردم به سلام علیک کردن باهاشون. تعدادی رو از قبل می‌شناختم و بقیه رو نه؛ مخصوصا آقایون رو و به همین خاطر از هولدن خواستم معرفیشون کنه. بیشتر از همه کنجکاو بودم ببینم امین زمر و گلبول سفید کدومان! :دی و با اینکه همه خودشون رو معرفی کرده بودن یا معرفی شده‌بودن باز هم اسم‌ خیلی‌ها یادم رفت :|
  • موافق ۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ فروردين ۹۷

    دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند، زاویه‌ی دوم: او یک تک‌نام تکین تعین نایافته است!

    بله بچه‌های گلم این هولدن قصه‌ی ما که به گفته‌ی خودش و دیگر رسانه‌ها، شهیرترین بلاگر عصر حاضر، تک، بی‌بدیل، خوش‌تیپ، خفن، هدست‌شناس، هدست‌باز، هدست‌دوست، باکمالات، جنتلمن، خوش‌سخن، مجرد و تاکید می‌کنم مجرد...مُج...جَر...جَر... عه! چی شد؟ آقا صدا می‌رسه؟ (و دو ضربه به میکروفون می‌زند) اهم اهم...داشتم می‌گفتم، مجرده و اصلا بیان به دو بخش هولدن و حومه تقسیم میشه رو اگر ببینین می‌فهمین که فرق زیادی با هولدن وبلاگیش نداره و تازه یه ده بیست درصد بیشتر خندون و صمیمی و خاطره‌تعریف‌کن و کارشناس و تک‌نام تکین تعین نایافته است و دلیلش هم اینه که هیچ گونه ژست و ادای "من خدام خفنم شاخم خاصم" نداره! (کافیه هولدن؟ حق مطلب همه‌چی تموم بودن شما ادا شد؟ :دی)
    در همون دقایق اولیه، بعد از سلام علیک و اینا وقتی فندکش رو نشونم داد گفتم: "تو یه پست وبلاگتون نوشته ‌شده‌بود این سیمورگلس چشم شماست." یادش نبود. و یهو به طرز شگفت‌آوری غرق در موبایلش شد و من داشتم با خودم می‌گفتم ببین دنیای مجازی با جوانان ما چه کرده. که همون لحظه فهمیدم رفته اون پست رو پیدا کنه! در همین حد پیگیر! یعنی هنوز به این ایمان نیاورده که من چقدر با دقت پست‌هاش رو می‌خونم و لاریب فی آنچه که من می‌گویم؟ :| :دی
  • موافق ۱۷ | مخالف ۷
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶

    دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند...

    "زندگی واقعا پیچیده‌است." 

    تا حالا چندبار به این جمله‌ی کلیشه‌ای فکر کردین؟ تا حالا چندبار لقب کلیشه رو از روش برداشتین و توش غرق شدین؟ من امروز غرق شدم! برای چندصدمین‌بار برچسب کلیشه‌ای بودن رو از روش کندم و به فکر فرو رفتم. آره! زندگی اینقدری پیچیده‌است که می‌ذاره چیزهایی رو تجربه ‌کنی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی از صد کیلومتریش رد شی! 

    روز اولی که وارد وبلاگ یه نفر می‌شی چه تصوری ازش داری؟ اصلا فکرش رو می‌کنی که یه روز بشینه جلوت و باهات حرف بزنه و بخنده؟ منم فکرش رو نمی‌کردم. واقعیتش اون اوایل اصلا اصلا فکرش رو نمی‌کردم که منِ کوچولو رو "دوست وبلاگی" خطاب کنه چه برسه به دیدار وبلاگی! حالا نه برای اسم و رسمش تو بیان، نه برای غش و ضعف دیگران! صرفا چون تو نگاه من خیلی چیزها می‌دونست و بزرگتر بود. وقتی از یه دوست وبلاگی ده سال کوچیکتر باشی می‌فهمی چی می‌گم. البته یادمون نره زندگی می‌ذاره چیزهای غیرقابل تصور رو هم تجربه کنی! اینو وقتی رسیدم جلو تئاترشهر به خودم گفتم. قرار بود من زودتر برسم ولی به‌خاطر تاخیر مترو، اون زودتر رسید. وقتی از دور دیدمش گفتم خب بذار بپرم جلو بگم سلاااااام! ولی خب زشت می‌شد :دی پس خیلی خانوم‌وار جلو رفتم و سلام و علیک کردیم و این صحبت‌ها! 

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱۲
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم