۲ مطلب با موضوع «دوست داشتنی‌ها» ثبت شده است

این پست را با آهنگش بخوانید...

دلم برای این خانه تنگ است؛ برای بوی کاهگل‌اش، برای لحاف و زیراندازهای سنگینش که رسماً نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد، برای بخاری هیزمی‌ای که گوشۀ خانه بود و من و مرتضی یک‌بار آنقدر زغال‌هایش را فوت کردیم که رنگ صورتمان به کبودی رفت. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست عزیزکوهی، تنگِ آن ظهری که مرتضی نبود و من با خیال راحت نشستم پیش مَش عباس و عزیزکوهی و بهم جگرسرخ شده تعارف‌کردند. دلم تنگ دیدن مش عباس مهربان است؛ مش عباسی که وقتی می‌خندید دندان‌های یکی در میانش هویدا می‌شد. دلم تنگ کودکی‌هایی‌ست که آرزو می‌کردم برویم آنجا؛ که برویم و یکهویی خنکی هوای کوه بغل‌مان کند، که یخ کنم و مامان چادرش را بپیچد دورم. دلم برای صبح‌هایی تنگ است که با چشمان پف کرده می‌رفتیم لبِ حوض و از سرمای آب لرزمان می‌گرفت، برای صبحانه و پنیرهای شور سر سفره و نان تنوری، برای بوی بخاریِ هیزمی، برای گرمایش، برای دعاهای مَش‌ عباس، برای رودخانۀ آن حوالی و صدای جوش و خروشش. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست چروک‌خورده و مردانۀ عزیزکوهی...


هردو رفته‌اند. خیلی وقت است که رفته‌اند. دیگر عزیزکوهیِ مرتضی نیست تا بخاطر اذیت کردن مرغ‌هایش دعوایمان کند، دیگر مش عباسِ لاغروی دوست‌داشتنی نیست تا آن کت گشاد سبز رنگ را بپوشد و توی خانه بزند زیر آواز که: گِتِه اِی همدم جان...(آهنگ)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶

    جوجه ای که دوست دارد نویسنده شود!

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن جوجه نویسنده های عینکی که مدام دور استاد می چرخند و از ایراد کارشان می پرسند، از آن هایی که عینک قاب مشکی می گذارند و همیشه توی کیفشان در کنار آدامس شیک نعنایی و کیفِ پول، قلم و دفتری برای نوشتن دارند. از آن هایی که خسته از سنگینی دقایقِ روزهایشان تا می آیند بخوابند ناگهان چیزی به ذهنشان می رسد و عین جن زده ها توی اتاق دنبال قلمی می گردند تا آن را روی در و دیوار و کاغذ بنویسند مبادا از یادشان برود. 

    دوست دارم نویسنده باشم تا بنویسم؛ از تو، از خودم، از سنگ فرش های شهر، از مردمم. بنویسم در این حوالی احساسی به دار آویخته شد، پیوندی در آسمانِ عشق اوج گرفت، بعد از 30 سال سمیه پسرش را یافت، بابای مدرسه برگ های زرد و نارنجی توی حیاط را جارو زد و عطر پاییز را به سالن کوچکِ دبیرستان فرستاد. بنویسم دخترکی معصوم در کوچه ای خلوت، قربانی هوسرانی یک مشت حیوان شد و آینده اش لابه لای ذهن مسموم این مردم لقلقه گو به باد رفت، از حاج علی آقای قصاب بگویم که روزهای پنجشنبه مهربانی را نشر می دهد وقتی کیلو کیلو گوشتِ رایگان می بخشد به تنگ دستانِ محله. 

    دوست دارم نویسنده باشم؛ از آن نویسنده های لاغرو و ریزنقش که قلم می رقصانند تا از درد زمانه بنویسند؛ دردی که زیر پوست شهر می خزد و طعم تلخ حقایق را در گلویمان ته نشین می کند. از آن نویسنده هایی که همیشه با لبخند به دنبال سوژه اند. از ماهی قرمزهای عید بگیر تا دوچرخه بازی کودکان محل. دوست دارم از سپیدی ها بگویم، از سیاهی ها، از عشق، نفرت، زندگی، مرگ و از همۀ آنچه که بودنمان را بر بوم لحظه ها حک می کند. دوست دارم نویسنده باشم و بنویسم و بنویسم و بنویسم تا روزی که به غروبی بی طلوع دچار شوم و این تمامِ آرزوی من است...

  • موافق ۲۱ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۸ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم