۳ مطلب با موضوع «این چنین گفت قلم» ثبت شده است

دردها...

بوی بادنجان سرخ‌کرده خانه را گرفته بود. داشتم می‌رفتم سمت مطبخ که از پشتِ شیشه‌های ماتِ پنجره نگاهم افتاد به دآش صفدر. نشسته بود پای حوض و با ماهی‌ها حرف می‌زد. عادتش بود. هر وقت دلش از زندگی می‌گرفت می‌نشست لب حوض و دردِدلش را در گوش ماهی‌هاش نجوا می‌کرد. می‌گفتم: «دآش چرا مغز این ننه‌مرده‌ها را می‌سابی؟ این‌ها که نمی‌فهمند چه می‌گویی» دآش صفدر هم جواب می‌داد: «تو این چیزها را نمی‌دانی! بزرگ‌تر که شوی فهمت بیجک می‌گیرد.» مرا با همین‌ها دست‌به‌سر می‌کرد تا سوال‌پیچش نکنم. الان هم حتما دلش گرفته که توی این شبِ پاییزی با پیژامه و رکابی نشسته پای حوض. ایراد از دلش نیست. ایراد از روزگار است. شاعر چه می‌گفت؟ هان! چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    اولین تجربۀ داستان نویسی. البته اگر بشود گفت داستان!

    دریافت
    حجم: 138 کیلوبایت

    انتقاد کنین! اولین باره به این شکل دست به قلم شدم
    و اگر بد بود هم ببخشید :)

    قشنگ ترین خستگی، خستگی دیروزم بخاطر نوشتن این داستان فی البداهه بود!
  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۹ خرداد ۹۶

    آن روزها...

     - این پاییز هم انگار ساخته شده تا آدم را بگذارد اندر خم کوچه ی احوالش!

    سید این را گفت و ویلچرش را برد سمت پنجره...باران بی صبرانه بر شیشه می کوفت و صدایش سکوت خانه را می شکست...طرف های عصر بود که بی بی یک کاسه آش رشته ی نذری داد دستم و گفت:«این را بده به سید و از قول من بهش بگو یکبار دیگر زیر گوش ات از عشق و عاشقی بخواند توی پنج دریِ زهوار در رفته اش همان چهارتا خال موی رو سرش را هم می کَنَم!.»

     توی دلم خندیدم...بیچاره بی بی خبر نداشت همه ی آتش ها از گور منِ بی چشم و رو بلند می شود که همیشه ی خدا سیر و سلوک عارفانه ی سید را می کشانم به زلف یار و چارقد گلدار و غنچه ی لب های اناری اش!حواسم را از حرف های بی بی بیرون کشیدم و پرت کردم وسط پنج دری زهوار در رفته ی سید!درست همانجا که قطرات باران خود را بر شیشه ی پنجره می کوفتند...البته این اتاق همچین زهوار در رفته هم نبود! بی بی است دیگر! هرچه فضل خواهرانه دارد اینگونه نثار برادرش می کند! رفتم کنار سید وگفتم:«نفرمایید آ سِد میرزا ! شما و اندرخم کوچه ای ماندن؟» با صدای خش دارش خندید و گفت:«فقط خداست که اندر خم هیچ کوچه ای نمی ماند پسرجان! ماسوی الله همه پایشان یه جا گیر است!»

    - یعنی عاشقند ؟

    از پشت آن عینک ته استکانی که به قاعده ی دو تا نعلبکی نصف صورتش را گرفته بود،چپ چپ نگاهم کرد و گفت:«منتظری یک چیز بگویم تا فی الفور بچسبانی اش به ناف عشق؟تو آدم نمی شوی بچه؟»

    قاه قاه خنده ام رفت به هوا...نشستم روی طاقچه ی نسبتا عریض رو به روی سید و همانطور که به چین و چروک صورتش نگاه می کردم گفتم:« باشد قبول...این بار را کوتاه می آیم چون بی بی گفته اگر یکبار دیگر در مورد عشق باهاتان صحبت کنم تیکه بزرگه تان گوشتان است.» 

    خندید و گفت:« امان از این پیرزن که حتی توی پیری هم دست از سر کچل ما بر نمی دارد...عشق که چیز بدی نیست...آدم های عاشق چیزی در دلشان دارند که نعمت و رحمت است...اینکه عاشق چه باشی و مقصودت که مهم است...فی المثل به کسی که عاشق خداست نباید خرده گرفت...به کسی که از عشق الهی می گوید هم نباید خرده گرفت...عشق خالق و مخلوق مِن جمله خالص ترینِ عشق هاست...لکن به شرط اینکه مجنون باشی...مجنون واقعی» 

    دست زیر چانه بردم و گفتم:«سید یک جای حرفتان را قبول ندارم...عشق خالق به مخلوق خالص است ولی عشق مخلوق به خالق چه؟ خدا بدون چشم داشت هوایمان را دارد...ما چه؟ همیشه برایش شرط می گذاریم...همین من...بهش می گویم خدایا جان هرکه دوست داری یک کاری کن لیلی را به من بدهند قسم می خورم اگر مال من شود دیگر ترک صلاه نکنم و همه ی نماز ها را اول وقت بخوانم! می بینی سید؟ حتی برای انجام واجبات هم دارم برای خدا شرط می گذارم و یحتمل اگر خدای ناکرده لیلی را بدهند به آن حسن بقال مادر به خطا،پاک دیوانه میشوم و هیچ معلوم نیست چه گله هایی از خدا بکنم و قید هرچه بندگی را بزنم! این کجایش خالص است؟»

    سید همانطور که به پنجره و قطراتی که می غلتیدند و لابه لای قطرات دیگر گم می شدند خیره بود،آرام گفت:« گفتم که...باید مجنون باشی...مجنون واقعی...آن وقت عشقت خالص می شود.کسی که عاشق واقعیِ خدا نباشد نمی تواند عاشقِ واقعیِ بنده ی خدا باشد.»

    آن روز وقتی از در خانه ی سید بیرون زدم صداهای توی مغزم از صدای باران پیشی می گرفت...تمام جانم خیس بود و حرف های آ سِد میرزا در ذهنم تداعی می شد...به یاد دارم سه روز بعد لیلی را دادند به حسن بقال...آن روزها هجده ساله بودم که لیلی عروس شد...و من...مجنون شدم...برای همیشه...اما لیلای من لیلی نبود...همانی بود که در عین دیوانگی وقتی پای برهنه کوچه ها را گز می کردم و از گلدسته های مسجد صدای اذان طنین انداز می شد،می ایستادم و به عشقش نماز می خواندم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم