۵۰ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

بازهم زائرتان نیستم از دور سلام...

درست یادم نمی آید زمانش را. نمی دانم کدام سال بود، کدام ماه و یا حتی کدام روز اما به خاطر دارم توی یکی از ثانیه های نمناک روزگارم، از خدا خواستم تا زمانی که عشق به کربلا در دلم نجوشیده و آتشی بر خرمن روحم نزده، کربلایی ام نکند. چون من یکبار در کودکی هایم بدون آنکه بدانم علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) کیست پا به حرمش گذاشتم و و بعدها عاشقش شدم و بعدها و بعدتر های زیادی گذشت و می گذرد و من دیگر نتوانستم پا به صحن و سرای نورانی اش بگذارم و در چشمانم قاب کنم حریم امنش را. حالا از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار می گذرد. من قدری بزرگ تر شده ام. دلم از روزهای پیش اندکی بیشتر می فهمد. تازه فهمیده حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. تازه فهمیده حسین است که جان ها همه پروانه ی اوست.* و چه رنجی دارد پروانه باشی به دور شمعی که سلاله ای از نسل خورشید است و ناگهان...

 و حالا چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از آن واقعه. از روز واقعه. چهل روز می گذرد از روزی که علی اصغر شش ماهه به روی دست های پدر تا عرش خدا پرواز کرد و نینوا رنگ قیامت به خود گرفت وقتی زانوان عباس(علیه السلام) بر زمین نشست. چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از لحظه ای که قطعه ای از نور بهشت را بر نیزه نشاندند و خیمه ها در آتش سوختند. می شنوی شیون را؟ شیون آن دخترک سه ساله ای که از گوش و گوشواره می گوید؟ و چه رنجی چشید زلف سیاه دختر علی ابن ابی طالب که یک روزه گرد مصیبت سپیدش کرد. حالا این منم. منم که از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار دور شده ام و دلم می خواهد در آخر همین سطر اشک آلود برای مصیبتی که کربلا به خود دیده بمیرم. خدایا...دلم را چیزی لرزانده...حالا می شود کربلایی ام کنی؟ می شود؟


 بشنویم؟

* این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست

                                                                                                                محمدجواد غفور زاده(شفق)

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

    حال دیشبم حال آخرین برگ مانده بر درخت بود که هجوم بی امان پاییز او را تنهاتر از هر زمانی بر زمین زد. نشکست اما زیرپای رهگذری خرد شد. حالِ امروزم خوب است؛ مثل آن گنجشکی که بر سیم برقی نشسته، در خودش جمع شده و با چشم، قدم های خسته ی رهگذری غمگین را می شمارد. قدم های خسته ی رهگذرِ غمگینی که سال هاست از این خیابان گذر نکرده...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵

    ماه من


    عمیق نفس می کشم این سبُک عاشقانه ترین هوای پاییز را که دارد عطر آبان می گیرد...

    عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...

    این روزها 

    گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم...

    از خیابان داشته ها می گذرم...

    و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم...

    چه سکوتی...

    پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید...


     ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/ در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

    [شهریار]

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    آب اگر ریخت فدای سرت ای یار بیا...

    جور عجیبی عاشقت بودن به دلم می چسبد...جور عجیبی لب هایم هوای زمزمه دارد...زمزمه ی نامت...نام تویی که درست وقتی از همه نا امید می شوم ناگهانی دستانم را می گیری...بلندم می کنی...تو می شوی همان عموی مهربان و من دخترک کوچکی که دستانت را سفت می گیرم تا مبادا توی تاتی تاتی هایم بیفتم...من همیشه گریه می کنم...همیشه چشمانم پر از اشک می شود و با اخم و دلخوری زل می زنم به تو...تو اما همیشه با لبخند چند دانه شکلات میگذاری توی دامنم و می گویی " آشتی؟ " و مگر می شود با تو آشتی نکرد؟ اصلا مگر قهری هم بوده که بخواهد به آشتی ختم شود؟ همه ی این ها اداست...وگرنه نام تو را صدا زدن هم عالمی دارد عمو عباس...عمو عباس...عمو عباس...پیچ میخورد توی مغزم این اکو...یادت که هست؟ من از همان کودکی تو را تمام و کمال عموی خودم می دانستم...اصلا هرکی می پرسید چند عمو داری تو راهم بین عموهایم می شمردم...چه غلط باشد چه درست...پررویی باشد یا نه...گستاخی باشد یا نه...تو همان عمو عباس روزگار کودکی  های منی...من هم آن دختربچه ی نازنازی ام که شب های تاسوعا سیاه می پوشیدم و یک گوشه کز می کردم و می گفتم یزیدِ کِزافد عمومو کُچت! راستی...امشب توی دسته که بودیم یکی مدام می خواند...عمو عباس...علمت کو عموی خوبم؟ علمت کو عموی خوبم...علمت کو عمو؟ من امشب زیادی منگم...من امشب زیادی غم دارم...جواب سوال ها را گم کرده ام...چون توی هیئت مداح برای خیلی ــُـمین بار از تو گفت...از امان نامه...از غمت...از العطش گفتن های کودکان خیمه...از غیرتت...از مشک...از فرات...دست های بریده...عمود آهنین و سر نازنینت...تیر...آخ...عمو...دلم غم دارد امشب...دلم برای تو غم دارد امشب...آنقدری که واژه ها زیر این غم وا می روند و چیزی ازشان نمی ماند...راستیتش قلمم قلج شده...می شود خودت بیایی؟خودت بیایی بنشینی کنار دلم و شرح پریشانی اش را بخوانی؟...اصلا عمو...خلقی اینجا تشنه ی نگاه تواند...نمی خواهی بیایی سقا؟

    [ابالفضل باوفا،علمدار لشکرم]         

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    ارباب صدای قدمت می آید...

    پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی خرماهای توی مسجد...بوی گلابی که بی بی هر سال توی دسته ها می پاشد به تمام جانِ سینه زن ها و زنجیرزن ها و بلند می گوید:«الهی که ابالفضل(ع)دستتونو بگیره...الهی که امام حسین(ع)شفاعت خواه همتون بشه» پاییز امسال بوی اشک می دهد...بوی اشک...این روزها توی خیابان ها که قدم میزنی...سنگ فرش های شهر را که متر می کنی... ایستگاه های صلواتی را می بینی که یکی یکی قد راست می کنند....ایستگاه های صلواتی و هیئت هایی که برای ده روز عزای حسین(ع) و آل علی(ع) بسمِ اللُه عشق گفته اند...این روزها شهر حال و هوای دیگری دارد...ابرها رخت سیاه پوشیده اند و آسمان هم نوا با نوحه ها آرام آرام می گرید...بوی اسپند می آید و صدای قل قل سماورها برای دادن چای صلواتی...صدای پیرمردهایی که صلوات گویان لا به لای دود اسپند ،یک قلپ چای می خورند و از مراسم مسجد فلان کوچه می گویند و از فلانی که قرار است روز عاشورا وسط میدان علم را بچرخاند...علم ابالفضل باوفا را...ابالفضلی که فرات شرمنده ی دستان بریده اش شد...حتی از کربلایی فتاح هم می گویند که قرار است روز تاسوعا آش رشته بدهد به عزاداران عباسِ حسین(ع)...نمی ایستم تا گوش کنم...از کنارشان می گذرم و نفس می کشم هوای شهر را...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...و پرسه می زنم میان پس کوچه های آکنده به عطر نوحه هایی که از کودکی می شناسمشان...میان تمام یا حسین گفتن ها و قمر بنی هاشم گفتن ها...گوش کن...یکی دارد می گوید " عمو عباس...علمت کو عموی خوبم"...آن یکی می گوید " می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق...شه با کرم عشق" ...علمدار رشید حرم عشق...ناگهان چیزی می چکد میان صورت یخ زده ام و آرام آرام تا چانه ام می رود...داغ است...شور...ابالفضل رشید کربلا...او تنها کسی است که می توانم از غمش تا روز ازل اشک بریزم...اصلا مگر می شود به او فکر کرد..فرات را تداعی کرد...آب را...لب های ترک خورده اش را...دست های بریده و مشک پاره پاره اش را...و اشک نریخت...پیش او هر چه جوانمردی و غیرت زانو می زند... بومممممم...با صدای تبلی به خود می آیم و در گوشم می پیچد..."حسین ابا عبدالله...آخر حسین ماتم تو می کشد مرا....حسین اباعبدالله... این غصه ی محرم تو می کشد مرا...حسین ابا عبدالله" و حلقه ی اشکی دوباره میخزد به ایوان چشمم...آه...پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی گلاب...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...گویی صدای قدم های کسی در شهر می پیچد...راستی ارباب...صدای قدمت می آید...

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۹۵

    لبخند بزن،دنیا به لبخند تو محتاجه :)

    دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدار می نشانند روی صورتمان...از جنس آن ظهر دم کرده ی تابستانی که با یک خروار خستگی و شکمی که روی اکوی گشنگی دارد غش می کند،در خانه را باز می کنیم  و بوی قورمه سبزیِ مادر تمام جانمان را پر می کند ...از جنس آن دوستت دارم هایِ ناگهانیِ دل آب کن...می دانی رفیق...شاید بهتر است توی این روزها...روزهایی که مشکلات و دغدغه ها و گرفتاری ها دلمان را مثل یک دستمال سفره می چلانند و هیچ عین خیالشان نیست،دعا کنیم لحظه هایمان با این شادی های کوچک بیامیزد...با این یکهویی ها...مثل پیدا کردن آهنگی که دوستش داریم و اسمش را نمی دانیم،توی یک کافه ی پرت...مثل پیدا کردن چند دانه تخمه ی پوست کنده لابه لای تخمه سیاه های توی کاسه...مثل مست شدن از بوی عطری خوشبو در گذر خیابان...مثل دیدن یک دوست قدیمی پس از سال ها،توی کافه کتاب...مثل اینکه هوا سرد باشد...ها کنیم...یک دختربچه ببیندمان و بهمان بخندد...و ما از خنده اش لبخند بزنیم...راستی لبخند...همین لبخند...می دانی چقدر می ارزد؟ می دانی اگر لبخند بزنی دنیا چه حال خوشی پیدا می کند؟ مثل این است که توی اخترک شازده کوچولو یک گل بروید و بشود گل او...بشود تنها گل او...آن وقت دنیا تا زنده است می شود مسئول گلش...مسئول لبخند تو...

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    ای تو تفسیر همه خوب ترین ها...

    همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ صورتی بهت میادها»

    یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.

    یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

    یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «داداشی جونـــــــــــم؟!» و بگوید: «باز چی میخوای بچه؟»


    ❖ خوشبختی یعنی قلب داداشت بتپه :)

  • موافق ۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵

    خزانِ من بهارِ من است...

    نرم‌نرمک هوا تازه می‌شود؛ نسیم از لای پنجره به آرامی می‌خزد میان گل‌های قالی، پرستوها خیلی وقت است از ایوان خانۀ مادربزرگ رفته‌اند، سیم‌های برق از هیاهوی چلچله‌ها تهیست. حال، وقتِ جیک‌جیک گنجشک‌های طفلکیِ سرماییِ پشت پنجره رسیده، وقت زرد و نارنجی شدن درختانِ پیاده رو، وقت خواندنِ بابا آب دادِ کلاس اولی‌ها، این روزها قرار است سنگ فرش‌های شهر بوی باران بگیرد، قرار است رفتگر لباس ضخیم‌تری بپوشد، قفل مدرسه‌ها یکی‌یکی باز شود، شب انتظار عشاق کش بیاید؛ قرار است زمین حال دیگری پیدا کند، خیابان‌ها خیس شود و هزاران لیلی و مجنون دوتایی‌دوتایی پرسه‌های عاشقانه بزنند در کوچه پس کوچه‌های دلدادگی، قرار است از فردا توی خیابان و سر چهار راه و توی فلان کوچه لبوفروش‌ها و باقلا فروش‌های دوست داشتنی را زیاد ببینیم؛ همان‌هایی که یقۀ کاپشن‌های‌شان را تا بینی بالا می‌کشند و وقتی می‌خندند چشمانشان می‌شود دو تا خط! زندگی جریان دارد حتی در خزان؛ در همۀ آن لبوها و باقلاهایی که از دل تک‌تکشان بخارهای داغ بیرون می‌زند، در میان برگ‌ریزان درختان و اشک‌ریزان آسمان. زندگی جریان دارد در جوی آب طغیان کرده، در امواج پرخروش دریا و آسمان ابری؛ زندگی جریان دارد میان سکه‌هایی که هر صبح بعد از مدرسه رفتن، مادر می‌گذارد توی صندوق صدقات. چه بوی خوبی هوا را پر کرده! بوی باران و خاک نم دار، بوی شمعدانی‌های خیس، بوی برگ‌های خشکیده. شکر! پاییز امسال هم از راه رسید...


    + بشنوید.

    + عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۲ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    بیا امروز را عاشقانه نفس بکشیم...

    ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها خسیس می‌شویم. مثلا می‌دانیم با کارهای کوچکمان می‌شود دل آدمی را شاد کرد و یک دانه‌ی کوچک شادی توی جهان کاشت اما با خساست تمام دریغ می‌کنیم.چه بر سرمان آمده است؟ چه بر سر آن طبع لطیف و نازک وجودمان آمده است؟ دنیا عوض شده؟ ما عوض شده‌ایم؟ یا هر دو؟ 

    بیایید امروز به خودمان قول یک باغبانی تمام عیار بدهیم، بیایید توی جهان به اندازه‌ی "یک عالمه‌ی " کودکی‌هایمان دانه‌ی شادی بکاریم، بیایید عبوس بودن‌ها و اخمالو بودن‌های همیشگی‌مان را کنار بگذاریم و لبخند بزنیم؛ به آن رفتگر پیر لاغروی خسته که یکهویی چشمش بهمان می‌افتد. چه می‌شود اگر توی گرمای تابستان بهش یک لیوان آب یخ بدهیم تا آن ته‌ته‌های وجودش خنک شود؟ و یک خسته‌نباشید هم ببندیم تنگ این لیوان آب. شاید خستگی‌اش در نرود اما تو یقین بدار که آن دانه‌ی کوچک را توی دلش کاشته‌ای. 

    بیا از امروز رنگی‌رنگی باشیم. به آن بچه کوچولوی تو خیابان که سرش را می‌چرخاند تا نگاهمان کند لبخند بزنیم، به گل‌های توی گلدان آب بدهیم و بهشان بگوییم چقدر دوستشان داریم، باور کن گل‌ها می‌شنوند! بیا گاه‌گاهی دوستت دارم‌ها را کادوپیچ کنیم و بپریم جلوی مادرمان. بیایید به مشکلاتمان بخندیم و از اینکه امروز هم نفس می‌کشیم از خدا تشکر کنیم، بیایید پاییز که شد غمگین نشویم و چشمانمان را ببندیم و از صدای خش‌خش برگ‌های زیر پایمان لذت ببریم. مگر نه اینکه همین یک‌بار قرار است زندگی کنیم؟ مگر نه اینکه عمر لحظه‌هایمان کوتاه است و خیلی زود دیر می‌شود؟ مگر نه اینکه این عمر به ابر نوبهاران ماند؟ پس بیا عاشق و دیوانه باشیم؛ بیا زیر باران به اوی لمیده بر تمام عاشقانه‌هایمان بلند بگوییم چقدر عاشقش هستیم، بیا پابرهنه روی خاک نم‌دارِ پس از باران قدم بزنیم و از پرستوها یاد کنیم، جهان را لمس کنیم؛ شمعدانی‌ها را، سکه‌های صدتومنی ته قلک سفالی‌مان را، چادرنماز مادر را، عینک پدربزرگ را، کتاب‌های دوست‌داشتنی‌مان را. 

    باور کن رفیق، دنیا فقط و فقط یک‌بار مال من و توست؛ تنها یک‌بار. بیا توی این یک‌بار بودن، ردپای احساس و مهربانی را از خودمان توی تک‌تک لحظه‌های جهان به جای بگذاریم، بیا من به تو از خوبی‌ها بگویم، تو به فرزندت و فرزندت به فرزندش و... .

    می‌دانی رفیق؟ وقتی توی خاک رفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردان بزنیم به لحظه‌هایی که قاه‌قاه خنده‌هایمان حتی دلِ فرشتگان توی آسمان را آب می کرد. پس بیا به قدر یک چای خوردنِ دوستانه عطر خوشبختی توی جهان بپاشیم؛ که نفس‌کشیدن در جهانی عطرآگین مثل لذت بوییدن عطر گلاب توی شله زردهای نذری مادربزرگ است.

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم