۴۴ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

اهدای عضو، اهدای زندگی



نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


 سایت اهدا

ثبت نام و دریافت کارت

[راهنما]


این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    دلبرکان رنگین من :)


    رنگ‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند، به زندگی معنا می‌بخشند، زیبایی را یکی‌یکی به تار تار موهای خرمایی‌اش می‌آویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش می‌کنند. تصور کن اگر دنیا همه‌اش سیاه و سفید بود چه می‌شد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق می‌دهد، آدم را هلاک می‌کند، آدم را به زوال می‌کشاند. تا بحال اندیشیده‌ای اگر یک روز انارها قرمز نباشند چه می‌شود؟ اگر پاییز، زرد و نارنجی نباشد چه می‌شود؟ برای زنده بودن باید در آغوش رنگ‌ها رها شوی و دیوانگی کنی. باید با آبی ملایم آسمان، در خیابان‌های گرم شهریور قدم بزنی و به سبز دوست‌داشتنیِ چمن‌زارها یک سلام بلند بگویی. گل‌ها را نفس بکش وقتی نارنجی و صورتی و ارغوانی‌اند. لیموهای زرد باغ را با دستان خودت بچین. به رنگ‌ها سلام کن؛ چراکه آن‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند. و این رنگ‌ها، این سبز و آبی و قرمزها، این صورتی‌ها و بنفش ها همه آرزوهای تواند؛ آرزوهای دوست‌داشتنی‌ات. یادت باشد آرزوهای سیاه و سفید آدم را به زوال می کشانند. پس بیا و مشت‌مشت رنگ بپاش به روی همه‌شان. فراموش نکن این رنگ‌ها هستند که به زندگی معنا می‌بخشند، که به تو معنا می‌بخشند.

    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    صدُمین رقص قلم بدرود است...

    آدم‌ها می‌آیند

    خاطره می‌سازند

    می‌روند

    خاطره‌ها می‌مانند

    فراموش می‌شوند

    و بعد از مدتی انگار‌نه‌انگار آدمی بوده، خاطره‌ای بوده...

     

    ❖ خداحافظی هیچ‌گاه زیبا نیست؛ پس به امیدِ دیدار تا تابستانی که برگردم.

  • موافق ۲۴ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۵۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

    تنها چند دانۀ شن مانده...

    اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    سازت را با بهار کوک کن...

    دارد بهار می‌رسد. بهار، همان زیباترین عروس فصل‌ها. همان که فروردین دامنش را می‌گشاید و جهان، شکوفه باران می‌شود. همان که در دلش اردیبهشت دارد. اُردی‌ای که تنها با آمدن او بهشت می‌شود. دارد بهار می‌رسد، با یک بغل مهربانی. با یک سبد یاسمن. خوشا حال ما مردمی که به پیشواز زیباترین عروس عالم می‌رویم. در دلم صدای خوش عندلیب پیچیده و عطری آشنا تمام جانم را پر می‌کند. عطرِ خوشِ لحظات باهم بودن. لحظاتی که قرار است حالمان، احسن‌الحال شود. لحظاتی که قرار است من باشم، تو باشی، خیابان باشد. دستم را محکم بگیری توی دستت و لابه‌لای موجِ پرسه‌زدن‌های شبِ عیدی، جلوی بساطِ دست‌فروشی، کنارِ میدان شهر، یک جفت ماهی‌قرمز نشان کنیم. دارد بهار می‌رسد و چه حال خوشی است این انتظار شیرین. ما ماهی‌قرمز نشان می‌کنیم. عزیزجون سبزۀ عید را آماده می کند. آقاجون اسکناس‌ها را کنار گلبرگ‌های محمدی می گذارد میان قرآن تا مثل هرسال بهمان اسکناس‌های نو و دست‌نخورده عیدی دهد؛ که وقتی عیدی‌ها را می‌گیریم، دستمان عطر خوش محمدی بگیرد. مامان دل خانه را می تکاند تا غبار غم‌ها را در کوله‌پشتیِ ننه‌سرما بیندازد و با همه‌شان خداحافظی کند. باباهای طفلکی همه‌شان فکر میوه و تدارکات عیدند. دست‌فروش‌ها فکرِ فروختن ماهی‌قرمز و تنگ و سبزه و هفت سین. من به فکر تو. تو به فکر من. بهار به فکر ما...که قرار است کنارِ‌هم بودنمان را شکوفه باران کند. راستی می‌دانی چقدر شیرین است حس گرمی دستان تو میان این همه ازدحام؟ من یقین دارم بهار دارد می‌رسد تا سال مرا با تو تحویل کند. با تو...


    ❖ ممنون از گندم جانِ عزیزم و الهام بانوی دوست داشتنیم، که منو دعوت کردن به فراخوان رادیوبلاگی ها :*

    ❖ منم دعوت می کنم از آووکادوی عزیز، مستر مرادی گل و لیلای مهربونم :)

    ❖ بقیه هم دعوتینا :| حالا چون گفتن سه نفرو دعوت کنیم اسم همه رو نگفتم ولی من اختصاصا یواشکی همتون رو دعوت می کنم ^_^

    ❖ پیشنهادی نوشت: حتما حتما این پستِ مهشاد عزیز رو بخونین :)

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...

    امروز مهم ترین روز زندگی ام نیست اما می شود گفت جزو روزهای مهمِ عمرم به حساب می آید. روزی که شاید سال ها بعد وقتی در پستوی خانه ام، پشت یک میز چوبی قدیمی نشسته ام و دارم با لبخندی اشک آلود گذشته را مرور می کنم، دخترکم بیاید، با دو فنجان چای زعفران، بنشیند رو به رویم و با لبخند بگوید: «این برگه ها چیه مامان؟ نامه س؟»

    و من با لبخندی محو از پشت عینکم بهش نگاه کنم و بگویم: « نه نامه نیست. دارم ورق پاره های جوونیمو نگاه می کنم.» بعد برگه ای را نشانش دهم و بگویم: «اینو می بینی؟» و با خنده ادامه دهم: «برگۀ ثبت نام کنکورمه! وقتی ثبت نام می کردم سال 95 بود. یادش بخیر تو سالن نشسته بودیم تا اسممو بگن. از نگرانی اشک تو چشمام جمع شده بود! که نکنه من قبول نشم و...» بلندتر بخندم و بگویم: «چه روزایی بود. واسه چه چیزایی حرص می خوردیم! حالا همشون شدن یه مشت خاطره » دخترکم آرام بخندد و بگوید: «همچینم غیرمهم نبودا! یه جورایی آینده ی کاریتون اون موقع ها به همین آزمون ربط داشت. حتی جایگاه اجتماعیتون!»

    آهی بکشم. یک قلپ چای بنوشم و بهش بگویم: درسته! ولی چیزی که مهمه زندگیه. آدم اگه دکتر و مهندس و قاضی باشه ولی زندگی خوبی نداشته باشه و نتونه یه شب با آرامش سر رو بالش بذاره بازنده س. یادت باشه اول از همه یه خانوم خوب، یه دختر خوب، یه انسان خوب باشی و بعد بری دنبال درس و کار...اینجوری تو بازی دنیا این تویی که برنده میشی.»


    ❖ خرید درمانی یعنی حالا من یک ساعتِ زنگ دارِ نازنازی دارم که از وقتی خریدمش دارد بهم لبخند می زند. خرید درمانی یعنی دو گلدان قرمز و زردم که توی یکیش کاکتوس کاشته ام و توی آن یکی یک چیز دیگر!(مدیونید اگر فکر کنید اسمش را نمی دانم)

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

    آنِ منی تو...



    این روزها شادی طفلکی شده انگار! همه مان منتظر دو قطره اشک، آهنگی غمگین و یا صحنه ای دلخراشیم تا پقی بزنیم زیر گریه و مدام عطرِ غم بپاشیم به جانِ لحظه هایمان. اصلا انگار نه انگار یک طفلکی منتظر است برویم سراغش تا قلقلکش دهیم، قلقلکمان دهد و دنیا پر شود از قاه قاه خنده هایمان؛ که او از صبح های قشنگ زمستان بگوید و ما از نزدیک شدن به بهار، او از لبخندها بگوید و ما از لحظات ناب کنارِ هم بودن. انگار یادمان رفته زندگی همین اسپندی است که مادربزرگ برای کور شدن چشم حسود می چرخاند دور سرمان و می خواند: «اسپند دونه دونه، اسپند صد و سی دونه...» حواست هست رفیق؟ حواست هست روزها می گذرند و فراموش کرده ای از لاک تنهایی ات بیرون بیایی؟ که شادی طفلکی ات منتظر نگاه توست؟ باور کن شادی همان لحظاتی است که حس می کنی خوشبختی، آرامی، زیبایی. مگر خوشبختی و آرامش چیست؟ باور کن خوشبختی همان صبحی است که مادر تند تند لقمه دستت می دهد تا مبادا گشنه بمانی. زندگی همان پیامکِ «کجایی؟» و «کی می رسی؟» است؛ همان نگران شدن هایش که توی دلت قند آب می کند و نی نی چشمانت را از ذوق می لرزاند. زندگی همان لحظه ای است که نایلون های میوه را از دست پیرزنی می گیری و او با لبخند، تمام مسیر دعا به جانت می کند. همان لحظه ای که از کنار دبستان می گذری و جیغ و داد بچه ها تو را می برد به روزهای خوب کودکی، به حوالی لحظه ای که همکلاسی ات از روی فارسی بابا آب داد و مادر در باران آمد، می خواند. زندگی همان ظهر دم کرده ی تابستان است که صدای اذانِ مؤذن زاده از مسجد محل آرام آرام می آید، می پیچد توی خانه و تو با لبخند یاد ماه رمضان و سفرۀ افطار می افتی، یاد زولبیا و بامیه، یاد آش رشته ی عمه جان و بوی کشک و پیازداغ. خوشبختی، لمیده روی همان لحظه ای که فکر می کنی فردا امتحانت را خراب می کنی و ناگهان خبر می رسد دبیر نیامده! خوشبختی شنیدن صدای آن نی نی کوچولویی است که لباس صورتی دارد و توی بغل مادرش تیله های پر شیطنتش را به تو می دوزد و می گوبد: «دالی!» آری! خوشبختی همین چیزهای کوچک است که هر روز بی تفاوت از کنارش میگذری و یادت می رود باید به روی همه شان لبخند بزنی. یادت باشد غمِ دنیا بسیار است اما بسیارتر می شود اگر دانه دانه بچینی شان روی طاقچه ی زندگی ات و مدام بهشان نگاه کنی. بگشای پنجره را. پرت کن غم ها را در جوی کنار خیابان و شادی طفلکی ات را بغل کن. بغلش که کنی شمعدانی ها نقل لبخند می پاشند به صورتت و دنیا آنِ تو می شود. آنِ تو...

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

    تکرار غریبانه ی روزها...



    آنه،
    تکرار غریبانۀ روزهایت چگونه گذشت؟
    وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
    با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
    از تنهایی معصومانه ی دست هایت.
     آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت و دوران ملال آور زندگی ات
    حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

    بشنوید

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۵ بهمن ۹۵

    صبح چهارشنبتون بخیر رفقا :))

     

    امروز از آن روزهایی است که باید بگویم: «خدایا شکرت! شکرت که خانه داریم، خانه مان اتاق دارد، یکی از اتاق ها مال من است، اتاقم پنجره دارد، کنارِ پنجرۀ اتاقم یک درختِ کهن سال است با شاخه هایی خشکیده که هر صبح روی همین دستانِ رو به آسمانش، هزاران پرنده ترانۀ دلدادگی سر می دهند. خدایا شکرت که دیدگان سالمی دارم، گوش های سالمی دارم، که زبان دل و جانم برای شکر گفتنت اندر خم هیچ کوچه ای نیست، که حتی می توانم فریاد بزنم و نوشته هایم پر شود از جیغ و جارِ دوست داشتنت. الهـــــی شکرت که به من زندگی می دهی؛ هر صبح، با همین گنجشک ها، با همین پنجره، همین درخت. من عاشق عشق توام. عاشق دنیایی که ارزانی ام داده ای.»

     

     

    ❖ 6:30 صبح. منظرۀ رو به روی پنجرۀ اتاق حریر. آوای پرندگان...

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    آن گل که بیشتر به چمن می دهد صفا/ گلچین روزگار امانش نمی دهد...


    ما بلاگرها موجودات سوژه جمع کنی هستیم؛ از خوش خوانیِ پرنده ی کوچکِ کنار پنجره بگیر تا «ترامپ رئیس جمهور می شود!» از چای داغ خانه ی مادربزرگ تا «یوزپلنگ هایی که آهسته می روند» همه شان را می کنیم سوژه و با هزار رنگ و لعاب می رسانیمشان به دست مخاطبانِ جآنمان اما...گاهی وقت ها دیگر خبری از بوی شمعدانی و چایِ هل دارِ مادربزرگ نیست، خبر از لبخند پدر. حالا تنورِ مصیبت داغ است و نوشته هایمان از قلبی سرازیر می شود که توی مشت غم به تب و تاب افتاده. صدای همهمه می آید، صدای فروریختن هزاران امید و آرزو، صدای آژیر ماشین های آتش نشانی. آخ! آتش نشانی...چه کسی از آسمان خبر دارد؟ دو شب است فرشتگان دِلِی دِلِی می خوانند از خاک پای این همه فرشته ی نجات شدن و اما زمین... زمین حال عجیبی دارد؛ عده ای با چشمان منتظر و اشک آلود خبرها را دنبال می کنند، صدای شیون از خانه ی چلچله های عاشق می آید، دسته ای هنوز شاید خبر فرو ریختن پلاسکو را نشنیده اند، فوج فوج گوسفندِ انسان نما فیلم ها و عکس های گرفته شده شان را اینجا و آنجا منتشر می کنند و این مصیبت را به کلیۀ چپشان هم نمی گیرند، عده ای سایت ها را دنبال می کنند، بعضی ها انگشت سبابه را گرفته اند به سمت نظام و شهرداری و... اما این بین خیلی ها مثل ما دلشان به درد آمده و با چشمانی که برق اشک غم آلودشان کرده، چیزی می نویسند تا آتش دلشان اندکی هم که شده خاموش شود اما... می دانی رفیق؟ دلم دارد می لرزد؛ می لرزد برای آن دخترک کوچولویی که صدای در را می شنود و با ذوق می پرد سمت در تا بگوید: «سلام بابایی» اما بابایی اش دیگر...

  • موافق ۲۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم