۴۰ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

التماس دعا!


مثل وقتی که ضربه‌ای محکم به سرت می‌خورد و هی با هول و لبخند به همه می‌گویی: «خوبم خوبم!»
و چند دقیقۀ بعد به کما می روی...


تا خَرمَنَت نَسوزَد، اَحوالِ ما نَدانی...
 سعدی

عکس: امیرعلی.ق
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶

    این پست را با آهنگش بخوانید...

    دلم برای این خانه تنگ است؛ برای بوی کاهگل‌اش، برای لحاف و زیراندازهای سنگینش که رسماً نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد، برای بخاری هیزمی‌ای که گوشۀ خانه بود و من و مرتضی یک‌بار آنقدر زغال‌هایش را فوت کردیم که رنگ صورتمان به کبودی رفت. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست عزیزکوهی، تنگِ آن ظهری که مرتضی نبود و من با خیال راحت نشستم پیش مَش عباس و عزیزکوهی و بهم جگرسرخ شده تعارف‌کردند. دلم تنگ دیدن مش عباس مهربان است؛ مش عباسی که وقتی می‌خندید دندان‌های یکی در میانش هویدا می‌شد. دلم تنگ کودکی‌هایی‌ست که آرزو می‌کردم برویم آنجا؛ که برویم و یکهویی خنکی هوای کوه بغل‌مان کند، که یخ کنم و مامان چادرش را بپیچد دورم. دلم برای صبح‌هایی تنگ است که با چشمان پف کرده می‌رفتیم لبِ حوض و از سرمای آب لرزمان می‌گرفت، برای صبحانه و پنیرهای شور سر سفره و نان تنوری، برای بوی بخاریِ هیزمی، برای گرمایش، برای دعاهای مَش‌ عباس، برای رودخانۀ آن حوالی و صدای جوش و خروشش. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست چروک‌خورده و مردانۀ عزیزکوهی...


    هردو رفته‌اند. خیلی وقت است که رفته‌اند. دیگر عزیزکوهیِ مرتضی نیست تا بخاطر اذیت کردن مرغ‌هایش دعوایمان کند، دیگر مش عباسِ لاغروی دوست‌داشتنی نیست تا آن کت گشاد سبز رنگ را بپوشد و توی خانه بزند زیر آواز که: گِتِه اِی همدم جان...(آهنگ)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶

    بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن...


    جای تو اینجاست؛

    درست در مرکزی‌ترین نقطۀ آغوشم...

    حریربانو

    عنوان: علیرضا بدیع


  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    باز برگشتم به آن دوران دور...

    میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود؛ حتی اگر سال‌های سال از نداشتنش گذشته باشد. بچگی‌ها را خوب یادم هست. 7 یا 8 ساله بودم که روزی مرتضی با یک دستگاه قرمز و کرم رنگ به خانۀ ما آمد و گفت: «حریر بیا بازی کنیم.» تیله‌های قهوه‌ایِ کنجکاوم تندتند روی دستگاه و سیم‌هایش می‌چرخید. روی دوتا مستطیل کوچک و دکمه‌های سیاهش. ازش پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «آتاری.» و رفت کنار تلوزیون و سیم‌هایش را وصل کرد. برایم تازگی داشت. مرتضی بلد بود بازی کند؛ من نه! کم کم ولی یادگرفتم. هر چقدر توی تانک‌بازی‌اش مهارت داشتم در قارچ‌خور می‌لنگیدم. همه‌اش می‌افتادم توی چاله‌چوله‌هاش! ولی حتی باختن هم برایم شیرین بود. آن‌روزها هیچ‌چیز به اندازۀ میکرو دلم را به تاپ‌تاپ نمی‌انداخت. همه‌اش منتظر بودم مرتضی بیاید یا ما برویم خانه‌شان و بازی کنیم. اما کم‌کم همه‌چیز عوض‌شد. از یک‌جایی به بعد مرتضی می‌گفت: «می‌خوام تنها بازی کنم» و «تو بلد نیستی» و «اصلا این مال منه دوست‌دارم خودم بازی‌کنم» و... . من از آن بچه‌هایی نبودم که به وسایل دیگران بچسبم و بیخیال نشوم. جمله‌اش تمام‌نشده دسته را روی زمین می‌گذاشتم و می‌نشستم یک‌گوشه و به بازی کردنش نگاه می‌کردم؛ با بغض. بالاخره طاقت نیاوردم و یک‌روز به مامان گفتم: «برام میکرو می‌خرین؟» گفت: «باشه.» روزها گذشت. از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. دوباره گفت: «باشه.» دوباره روزها گذشت. دوباره از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. گفت: «پول جمع کن بخر.» ناراحت بودم. خب نمی‌شد مامان من هم مثل مامان مرتضی یک روز برود بازار و برایم میکرو بخرد؟

    از آن‌روز شروع کردم به جمع‌کردن پول. روزها می‌گذشت و قلک‌ام کم‌کم پر می‌شد. هر روز پول‌هایش را می‌شمردم. نصف‌اش بیست‌وپنج‌تومنی بود؛ از همان‌هایی که وسطش نقره‌ای بود و دورش طلایی، از آن بیست‌وپنج‌تومنی گُنده‌ها! چندماه طول‌کشید تا پول میکرو را جور کنم. آن روز را یادم نمی رود؛ روزی که قلک را خالی‌کردم و دیدم پولم به قدری که باید رسیده. از ذوق و هیجان روی زمین بند نبودم. همه‌اش پیش خودم نقشه می‌کشیدم که چجور بازی کنم و قارچ‌خور را بلد بشوم. آن روز مرتضی هم بود. با تمام بدجنسی‌اش ولی مثل خودم می‌خندید و ذوق داشت. با هیجان از مامان می‌خواست که دوتایی برویم بازار و بخریم. مامان اجازه داد. رفتیم. وقتی وارد مغازه شدم با خودم گفتم دیگر یک قدم با آرزویم فاصله دارم، که دارم به دستش می‌آورم، که من هم یک میکرو برای خودم دارم؛ مثل مرتضی، مثل دایی. به این‌ها فکر می‌کردم و لبخند می‌زدم. پاهایم روی زمین بود و دلم در آسمان. مرتضی به فروشنده گفت: «عمو اومدیم میکرو بخریم.» فروشنده نگاهی به جفتمان کرد و لب باز کرد: «میکرو؟ دیگه میکرو نداریم که! قطعه‌هاش تو بازار پیدا نمیشه واسه همین نمیاریم. سِگا داریم فقط.» و من ماندم و نداشتنی که هیچ داشتنی جای‌ خالی‌اش را پر نکرد. نه دوچرخه، نه سِگا، نه تیله و نه اسباب بازی‌های رنگارنگ. در زندگی، میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود.

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

    صدایش می تابید؛ مثل نامش :)

    وقتایی که می‌گفتم مرسی زنگ زدی یا خوشحال شدم صداتو شنیدم، می‌خندید. دوست داشتم خنده‌هاشو بغل کنم :)


    [روز قلم مبارک]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶

    از دسته عکس‌هایی که عطر زندگی می‌دهند...


    عکس: حریر. خرداد 1396

  • موافق ۲۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

    اهدای عضو، اهدای زندگی



    نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



    روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


     سایت اهدا

    ثبت نام و دریافت کارت

    [راهنما]


    این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    دلبرکان رنگین من :)


    رنگ‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند، به زندگی معنا می‌بخشند، زیبایی را یکی‌یکی به تار تار موهای خرمایی‌اش می‌آویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش می‌کنند. تصور کن اگر دنیا همه‌اش سیاه و سفید بود چه می‌شد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق می‌دهد، آدم را هلاک می‌کند، آدم را به زوال می‌کشاند. تا بحال اندیشیده‌ای اگر یک روز انارها قرمز نباشند چه می‌شود؟ اگر پاییز، زرد و نارنجی نباشد چه می‌شود؟ برای زنده بودن باید در آغوش رنگ‌ها رها شوی و دیوانگی کنی. باید با آبی ملایم آسمان، در خیابان‌های گرم شهریور قدم بزنی و به سبز دوست‌داشتنیِ چمن‌زارها یک سلام بلند بگویی. گل‌ها را نفس بکش وقتی نارنجی و صورتی و ارغوانی‌اند. لیموهای زرد باغ را با دستان خودت بچین. به رنگ‌ها سلام کن؛ چراکه آن‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند. و این رنگ‌ها، این سبز و آبی و قرمزها، این صورتی‌ها و بنفش ها همه آرزوهای تواند؛ آرزوهای دوست‌داشتنی‌ات. یادت باشد آرزوهای سیاه و سفید آدم را به زوال می کشانند. پس بیا و مشت‌مشت رنگ بپاش به روی همه‌شان. فراموش نکن این رنگ‌ها هستند که به زندگی معنا می‌بخشند، که به تو معنا می‌بخشند.

    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    صدُمین رقص قلم بدرود است...

    آدم‌ها می‌آیند

    خاطره می‌سازند

    می‌روند

    خاطره‌ها می‌مانند

    فراموش می‌شوند

    و بعد از مدتی انگار‌نه‌انگار آدمی بوده، خاطره‌ای بوده...

     

    ❖ خداحافظی هیچ‌گاه زیبا نیست؛ پس به امیدِ دیدار تا تابستانی که برگردم.

  • موافق ۲۴ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۵۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

    تنها چند دانۀ شن مانده...

    اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم