۴۵ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

روزگار فراق...


هر شب ز دست هجرش، چندان به یارب آیم
کز دست یاربِ من، یارب به یارب آید...

(خاقانی)
  • موافق ۱۱ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    جام جهانی چشم‌هات!

    در آغوشم می‌گیری؛ سخت و مردانه. دلم می‌لرزد؛ یک‌ریز و عاشقانه و زنانه. می‌گویم: «هستی؟» می‌گویی: «هستم.» می‌گویم: «تا کجا؟» می‌گویی: «تا ندارد.» می‌گویم: «این حرف‌ها مال شاعرمسلک‌هاست؛ مال آدم‌های پروانه‌ای.» می‌خندی و می‌گویی: «یعنی خودت؟» می‌گویم: «من هستم تا زمانی که نفس بکشی. هر دوست‌داشتنی «تا» دارد.» سرت را به عقب می‌بری. در چشمان دریایی‌ات طوفان است. خیره می‌شوم به نی‌نی‌ لرزان چشم‌هایت، خیره می‌شوی به قهوهٔ گرم چشم‌هایم. می‌گویی: «یعنی بعدِ من می‌روی با...» گوشهٔ لبم را می‌گزم و با انگشت اشاره‌، مهر سکوت می‌زنم به لبت. دریا هنوز هم متلاطم است. با نگاه، بوسه می‌زنم به گوشهٔ پلک‌هایت و نجوا می‌کنم: «آنچه مرا زنده نگه می‌دارد، هوا نیست؛ نفس‌های توست مرد من.» و ضرب‌آهنگ قلبت بالا می‌گیرد. لبخند می‌زنم، لبخند می‌زنی. دریا آرام گرفته. می‌گویم: «فوتبال امروز فراموشت نشود.» می‌گویی: «بشود یا نشود مهم نیست؛ مهم این است دروازهٔ دلم باز شده، تو بی‌رحمانه خودت را گل کرده‌ای و حالا پیروز میدانی.» می‌خندم و لبخند روی صورتت عمیق می‌شود. توی دلم می‌گویم: «خبر نداری که من عمریست در جام جهانی چشمانت خودم و دلم را باخته‌ام.»


    :: این یک چالش است.

    :: ممنون از آووکادوی عزیز و دعوت‌اش.

    :: به رسم آنچه گفته‌ایم دعوت می‌کنم از ف.ن و حاج‌مهدی! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷

    آمدی یوسف گم‌گشته به کنعان؛ درود!

    هنوز باور ندارم اتفاق افتادنت را. نه! نمی‌توانم؛ نمی‌توانم باور کنم. من که یک عمر فلسفه و منطق چیدم و نیامدنت را اثبات کردم چگونه اینقدر ناگهانی بپذیرم حضورت را؟ چگونه باور کنم از خم کوچه‌ی فاصله‌ها گذشتی و حالا در مرکزی‌ترین نقطه‌ی آغوشم به خواب رفته‌ای؟ چگونه باور کنم این لحظه را؟ این لحظه‌ی باشکوه را که با هر نفس کشیدنم عطر زلف مشکینت در جانم می‌پیچد؟ باورش سخت است مرد، باورش سخت است ای مستجاب‌ترین دعای من؛ که از دورترین‌ فاصله‌ها بیایی و دنیایم را زیر و رو کنی، که حالا مخاطب تمام "الهی قربانت شوم"‌های من باشی، که شناسنامه‌هایمان مزین به ناممان باشد، که تو مرد من باشی و من بانوی تو... . 

    راستی! چگونه پیدایم کردی؟ چگونه فهمیدی حالا وقت آمدنت هست؟ که قدم‌زدن‌های تنهایی در هوای عاشقانه‌ی بهار دارد مرا از پا در می‌آورد؟ که چای‌نبات‌های دنیا دیگر برایم شیرین نیست؟ از کجا فهمیدی دلی دارد بی تو از تپش می‌افتد؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم چگونه ضرب‌آهنگ قلبم را شنیدی و شتابان به اقلیم من آمدی اما، اما جای خوبی از این قصه ظهور کردی؛ تو آمدی و شمعدانی‌ها شکفتند، تو آمدی و آسمان و زمین لبخند شدند، تو آمدی و عشق را به خانه‌ی کوچکم آوردی. و حالا، درست همین حالا، آرام به خواب رفته‌ای و با هر نفس‌کشیدنت بودنت را در من "باور" می‌کنی؛ که بپذیرم هستی، هستی و قرار است بودنت تمام نشود، که قرار است بودنت تا ابد تمام نشود... .


    عنوان: مصرعی از غزل تقدیمی به یکی از رفقا! :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    زمستان است...

    نمی‌دانم چه ‌کاره است؛ نه لباس خدمات به تن دارد و نه سر و شکلش به کارگرهای دانشگاه می‌خورد؛ نه می‌شود گفت دانشجو است و نه استاد. اما همیشه هست. کنار دیوار بلند یکی از دانشکده‌ها، دو سه حلب بزرگ روغن جامد را کنار هم می‌چیند و چوب‌ها را می‌ریزد و آتش درست می‌کند. بعد می‌ایستد کنار حلب وسطی و کف دست‌هایش را می‌گیرد به سمت شعله‌ها. نگاهش می‌کنم و دستان من هم گرم می‌شود انگار... و اما نگاه عمیق او گویی در خطوط دستان زبر و مردانه‌اش به دنبال چیزیست؛ شاید به دنبال جوانی از دست رفته، آرزوهای بر باد رفته، قسط وام عقب افتاده و... نمی‌دانم! هرچه که هست نگاهش عمق و حزن را توامان دارد. دلم می‌خواهد بدانم به چه فکر می‌کند. دلم می‌خواهد دستخط روزگار را بر خطوط پیشانی‌اش بخوانم اما... هربار می‌گذرم. نگاهی به تنهایی پیرمردگونه‌اش می‌کنم، دستانم گرم می‌شود و می‌گذرم. امروز عصر هم وقتی با شانه‌های افتاده از دانشکده برمی‌گشتم و هوا سرد بود و بسیار سرد و دستانم توی جیب‌هایم یخ می‌زد، دلم می‌خواست بروم جلو، بایستم کنارش‌، کف دست‌هایم را به سمت شعله‌ها بگیرم و بگویم: مَشدی؟ از روزگارت برایم بگو...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

    وَ لِن تاین :):

    و انگار فراموشمان شده که عشق روز نمی‌خواهد؛

    تنها دو دل می‌خواهد که خواستن‌شان به این زودی‌ها تمام نشود؛ 

    هیچ‌وقت تمام نشود...

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    ز غوغای جهان فارغ...

    می‌شود با تو آرام بود

    حتی در بی‌تاب‌ترین خیابان‌های شهر...

    تقدیم به دو رفیق نازنین که وصال‌شان زیبایی دنیا را دلیل است.

  • موافق ۳۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

    نازدارِ گل‌اندامِ من...

    به شمعدانیِ روی طاقچه نگاه می‌کنم؛ به برگ‌های سبزش، به برگ‌های کوچک زردش که گواه چند هفته حال‌ندار بودنش هستند. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «دیدی نمردی نازدارِ من؟ دیدی همونقدر که مواظب خودم نیستم، مواظبت بودم؟ شایدم این چندهفته قهرکرده‌بودی تا بفهمی چقدر دوستت دارم. آره؟» 

    نفس عمیقی می‌کشم و دوباره لب باز می‌کنم: «می‌دونی؟ اینقدر که زرد و زار شدی اصلا فکرش رو نمی‌کردم حالت خوب شه! ولی بازم امیدم رو از دست ندادم و تیمارت کردم. نمی‌دونی حسن یوسف مامان چندبار چشمک زد و گفت بیا منو بردار جای اون پژمردَک بذار تو گلدونت! نازدار؟ ناراحت نباش. من که به حرفاش گوش ندادم. بهش گفتم نه! نازدار من حالش خوب میشه. خودتم شاهدی چقدر نازت کردم و آبِ عشقولی بهت دادم. واسه همینه جون گرفتی. اصلا مگه میشه عشق با خودش زندگی نیاره؟ مگه میشه عشق حال آدمو خوب نکنه؟ مگه میشه عشق آدمو دوباره متولد نکنه؟» 

    ساکت می‌شوم و لبخند می‌زنم. احتمالا او هم لبخند می‌زند. با سرانگشتم غنچه‌هایش را نوازش می‌کنم و به یاد دو روز پیش می‌افتم؛ که یکهویی چشمم خورد به صورتی‌های کوچولویی که در دل برگ‌های زردش جوانه زدند، که از زمین جدا شدم و از ته دل خندیدم، که صورتی های کوچولویش را بوسیدم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

    شب است، در همه دنیا شب است، در من شب

    از دسته شب‌هایی که دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه و سکوت کنم؛ سکوتی سنگین. و یکی کنار گوشم فقط حرف بزند؛ مثلا از شهریور و صدای پای پاییز...
  • موافق ۹ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

    التماس دعا!


    مثل وقتی که ضربه‌ای محکم به سرت می‌خورد و هی با هول و لبخند به همه می‌گویی: «خوبم خوبم!»
    و چند دقیقۀ بعد به کما می روی...


    تا خَرمَنَت نَسوزَد، اَحوالِ ما نَدانی...
     سعدی

    عکس: امیرعلی.ق
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم