۳۸ مطلب با موضوع «آبی نوشت‌ها» ثبت شده است

بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن...


جای تو اینجاست؛

درست در مرکزی‌ترین نقطۀ آغوشم...

حریربانو

عنوان: علیرضا بدیع


  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    باز برگشتم به آن دوران دور...

    میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود؛ حتی اگر سال‌های سال از نداشتنش گذشته باشد. بچگی‌ها را خوب یادم هست. 7 یا 8 ساله بودم که روزی مرتضی با یک دستگاه قرمز و کرم رنگ به خانۀ ما آمد و گفت: «حریر بیا بازی کنیم.» تیله‌های قهوه‌ایِ کنجکاوم تندتند روی دستگاه و سیم‌هایش می‌چرخید. روی دوتا مستطیل کوچک و دکمه‌های سیاهش. ازش پرسیدم: «این چیه؟» گفت: «آتاری.» و رفت کنار تلوزیون و سیم‌هایش را وصل کرد. برایم تازگی داشت. مرتضی بلد بود بازی کند؛ من نه! کم کم ولی یادگرفتم. هر چقدر توی تانک‌بازی‌اش مهارت داشتم در قارچ‌خور می‌لنگیدم. همه‌اش می‌افتادم توی چاله‌چوله‌هاش! ولی حتی باختن هم برایم شیرین بود. آن‌روزها هیچ‌چیز به اندازۀ میکرو دلم را به تاپ‌تاپ نمی‌انداخت. همه‌اش منتظر بودم مرتضی بیاید یا ما برویم خانه‌شان و بازی کنیم. اما کم‌کم همه‌چیز عوض‌شد. از یک‌جایی به بعد مرتضی می‌گفت: «می‌خوام تنها بازی کنم» و «تو بلد نیستی» و «اصلا این مال منه دوست‌دارم خودم بازی‌کنم» و... . من از آن بچه‌هایی نبودم که به وسایل دیگران بچسبم و بیخیال نشوم. جمله‌اش تمام‌نشده دسته را روی زمین می‌گذاشتم و می‌نشستم یک‌گوشه و به بازی کردنش نگاه می‌کردم؛ با بغض. بالاخره طاقت نیاوردم و یک‌روز به مامان گفتم: «برام میکرو می‌خرین؟» گفت: «باشه.» روزها گذشت. از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. دوباره گفت: «باشه.» دوباره روزها گذشت. دوباره از میکرو خبری نشد. دوباره گفتم. گفت: «پول جمع کن بخر.» ناراحت بودم. خب نمی‌شد مامان من هم مثل مامان مرتضی یک روز برود بازار و برایم میکرو بخرد؟

    از آن‌روز شروع کردم به جمع‌کردن پول. روزها می‌گذشت و قلک‌ام کم‌کم پر می‌شد. هر روز پول‌هایش را می‌شمردم. نصف‌اش بیست‌وپنج‌تومنی بود؛ از همان‌هایی که وسطش نقره‌ای بود و دورش طلایی، از آن بیست‌وپنج‌تومنی گُنده‌ها! چندماه طول‌کشید تا پول میکرو را جور کنم. آن روز را یادم نمی رود؛ روزی که قلک را خالی‌کردم و دیدم پولم به قدری که باید رسیده. از ذوق و هیجان روی زمین بند نبودم. همه‌اش پیش خودم نقشه می‌کشیدم که چجور بازی کنم و قارچ‌خور را بلد بشوم. آن روز مرتضی هم بود. با تمام بدجنسی‌اش ولی مثل خودم می‌خندید و ذوق داشت. با هیجان از مامان می‌خواست که دوتایی برویم بازار و بخریم. مامان اجازه داد. رفتیم. وقتی وارد مغازه شدم با خودم گفتم دیگر یک قدم با آرزویم فاصله دارم، که دارم به دستش می‌آورم، که من هم یک میکرو برای خودم دارم؛ مثل مرتضی، مثل دایی. به این‌ها فکر می‌کردم و لبخند می‌زدم. پاهایم روی زمین بود و دلم در آسمان. مرتضی به فروشنده گفت: «عمو اومدیم میکرو بخریم.» فروشنده نگاهی به جفتمان کرد و لب باز کرد: «میکرو؟ دیگه میکرو نداریم که! قطعه‌هاش تو بازار پیدا نمیشه واسه همین نمیاریم. سِگا داریم فقط.» و من ماندم و نداشتنی که هیچ داشتنی جای‌ خالی‌اش را پر نکرد. نه دوچرخه، نه سِگا، نه تیله و نه اسباب بازی‌های رنگارنگ. در زندگی، میان همۀ داشتن‌ها همیشه نداشتنی هست که هیچوقت از یاد آدم نمی‌رود.

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

    صدایش می تابید؛ مثل نامش :)

    وقتایی که می‌گفتم مرسی زنگ زدی یا خوشحال شدم صداتو شنیدم، می‌خندید. دوست داشتم خنده‌هاشو بغل کنم :)


    [روز قلم مبارک]

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶

    از دسته عکس‌هایی که عطر زندگی می‌دهند...


    عکس: حریر. خرداد 1396

  • موافق ۲۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

    اهدای عضو، اهدای زندگی



    نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



    روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


     سایت اهدا

    ثبت نام و دریافت کارت

    [راهنما]


    این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    دلبرکان رنگین من :)


    رنگ‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند، به زندگی معنا می‌بخشند، زیبایی را یکی‌یکی به تار تار موهای خرمایی‌اش می‌آویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش می‌کنند. تصور کن اگر دنیا همه‌اش سیاه و سفید بود چه می‌شد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق می‌دهد، آدم را هلاک می‌کند، آدم را به زوال می‌کشاند. تا بحال اندیشیده‌ای اگر یک روز انارها قرمز نباشند چه می‌شود؟ اگر پاییز، زرد و نارنجی نباشد چه می‌شود؟ برای زنده بودن باید در آغوش رنگ‌ها رها شوی و دیوانگی کنی. باید با آبی ملایم آسمان، در خیابان‌های گرم شهریور قدم بزنی و به سبز دوست‌داشتنیِ چمن‌زارها یک سلام بلند بگویی. گل‌ها را نفس بکش وقتی نارنجی و صورتی و ارغوانی‌اند. لیموهای زرد باغ را با دستان خودت بچین. به رنگ‌ها سلام کن؛ چراکه آن‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند. و این رنگ‌ها، این سبز و آبی و قرمزها، این صورتی‌ها و بنفش ها همه آرزوهای تواند؛ آرزوهای دوست‌داشتنی‌ات. یادت باشد آرزوهای سیاه و سفید آدم را به زوال می کشانند. پس بیا و مشت‌مشت رنگ بپاش به روی همه‌شان. فراموش نکن این رنگ‌ها هستند که به زندگی معنا می‌بخشند، که به تو معنا می‌بخشند.

    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    صدُمین رقص قلم بدرود است...

    آدم‌ها می‌آیند

    خاطره می‌سازند

    می‌روند

    خاطره‌ها می‌مانند

    فراموش می‌شوند

    و بعد از مدتی انگار‌نه‌انگار آدمی بوده، خاطره‌ای بوده...

     

    ❖ خداحافظی هیچ‌گاه زیبا نیست؛ پس به امیدِ دیدار تا تابستانی که برگردم.

  • موافق ۲۴ | مخالف ۳
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

    تنها چند دانۀ شن مانده...

    اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    سازت را با بهار کوک کن...

    دارد بهار می‌رسد. بهار، همان زیباترین عروس فصل‌ها. همان که فروردین دامنش را می‌گشاید و جهان، شکوفه باران می‌شود. همان که در دلش اردیبهشت دارد. اُردی‌ای که تنها با آمدن او بهشت می‌شود. دارد بهار می‌رسد، با یک بغل مهربانی. با یک سبد یاسمن. خوشا حال ما مردمی که به پیشواز زیباترین عروس عالم می‌رویم. در دلم صدای خوش عندلیب پیچیده و عطری آشنا تمام جانم را پر می‌کند. عطرِ خوشِ لحظات باهم بودن. لحظاتی که قرار است حالمان، احسن‌الحال شود. لحظاتی که قرار است من باشم، تو باشی، خیابان باشد. دستم را محکم بگیری توی دستت و لابه‌لای موجِ پرسه‌زدن‌های شبِ عیدی، جلوی بساطِ دست‌فروشی، کنارِ میدان شهر، یک جفت ماهی‌قرمز نشان کنیم. دارد بهار می‌رسد و چه حال خوشی است این انتظار شیرین. ما ماهی‌قرمز نشان می‌کنیم. عزیزجون سبزۀ عید را آماده می کند. آقاجون اسکناس‌ها را کنار گلبرگ‌های محمدی می گذارد میان قرآن تا مثل هرسال بهمان اسکناس‌های نو و دست‌نخورده عیدی دهد؛ که وقتی عیدی‌ها را می‌گیریم، دستمان عطر خوش محمدی بگیرد. مامان دل خانه را می تکاند تا غبار غم‌ها را در کوله‌پشتیِ ننه‌سرما بیندازد و با همه‌شان خداحافظی کند. باباهای طفلکی همه‌شان فکر میوه و تدارکات عیدند. دست‌فروش‌ها فکرِ فروختن ماهی‌قرمز و تنگ و سبزه و هفت سین. من به فکر تو. تو به فکر من. بهار به فکر ما...که قرار است کنارِ‌هم بودنمان را شکوفه باران کند. راستی می‌دانی چقدر شیرین است حس گرمی دستان تو میان این همه ازدحام؟ من یقین دارم بهار دارد می‌رسد تا سال مرا با تو تحویل کند. با تو...


    ❖ ممنون از گندم جانِ عزیزم و الهام بانوی دوست داشتنیم، که منو دعوت کردن به فراخوان رادیوبلاگی ها :*

    ❖ منم دعوت می کنم از آووکادوی عزیز، مستر مرادی گل و لیلای مهربونم :)

    ❖ بقیه هم دعوتینا :| حالا چون گفتن سه نفرو دعوت کنیم اسم همه رو نگفتم ولی من اختصاصا یواشکی همتون رو دعوت می کنم ^_^

    ❖ پیشنهادی نوشت: حتما حتما این پستِ مهشاد عزیز رو بخونین :)

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵

    ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...

    امروز مهم ترین روز زندگی ام نیست اما می شود گفت جزو روزهای مهمِ عمرم به حساب می آید. روزی که شاید سال ها بعد وقتی در پستوی خانه ام، پشت یک میز چوبی قدیمی نشسته ام و دارم با لبخندی اشک آلود گذشته را مرور می کنم، دخترکم بیاید، با دو فنجان چای زعفران، بنشیند رو به رویم و با لبخند بگوید: «این برگه ها چیه مامان؟ نامه س؟»

    و من با لبخندی محو از پشت عینکم بهش نگاه کنم و بگویم: « نه نامه نیست. دارم ورق پاره های جوونیمو نگاه می کنم.» بعد برگه ای را نشانش دهم و بگویم: «اینو می بینی؟» و با خنده ادامه دهم: «برگۀ ثبت نام کنکورمه! وقتی ثبت نام می کردم سال 95 بود. یادش بخیر تو سالن نشسته بودیم تا اسممو بگن. از نگرانی اشک تو چشمام جمع شده بود! که نکنه من قبول نشم و...» بلندتر بخندم و بگویم: «چه روزایی بود. واسه چه چیزایی حرص می خوردیم! حالا همشون شدن یه مشت خاطره » دخترکم آرام بخندد و بگوید: «همچینم غیرمهم نبودا! یه جورایی آینده ی کاریتون اون موقع ها به همین آزمون ربط داشت. حتی جایگاه اجتماعیتون!»

    آهی بکشم. یک قلپ چای بنوشم و بهش بگویم: درسته! ولی چیزی که مهمه زندگیه. آدم اگه دکتر و مهندس و قاضی باشه ولی زندگی خوبی نداشته باشه و نتونه یه شب با آرامش سر رو بالش بذاره بازنده س. یادت باشه اول از همه یه خانوم خوب، یه دختر خوب، یه انسان خوب باشی و بعد بری دنبال درس و کار...اینجوری تو بازی دنیا این تویی که برنده میشی.»


    ❖ خرید درمانی یعنی حالا من یک ساعتِ زنگ دارِ نازنازی دارم که از وقتی خریدمش دارد بهم لبخند می زند. خرید درمانی یعنی دو گلدان قرمز و زردم که توی یکیش کاکتوس کاشته ام و توی آن یکی یک چیز دیگر!(مدیونید اگر فکر کنید اسمش را نمی دانم)

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم