۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

روز عید باشد و من باشم و تو...

عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سالخوردگی به سرم می‌زند. دلم می‌خواهد من و تو باشیم و سی- چهل سال بعد و خانه‌ای نقلی و گرم. صبح زود وقتی هنوز تو خوابی و احتمالاً دندان مصنوعی‌ات توی لیوان است، من خواب را از چشمانم به پستوی خانه بیندازم و به حیاط بروم. شلنگ را بگیرم به جان باغچه. درخت انار و آلوچه و خرمالو را، درخت انگور دور دیوارهای حیاط را، بوتهٔ گل سرخ کنار دروازه را و حسن‌یوسف‌های روی ایوان را، غرق طراوت صبحگاهی کنم، کمی قربان‌صدقهٔ شمعدانی‌ها بروم و با ماهی‌های توی حوض درددل کنم، به گوسفند فربه‌ای که قرار است به زودی بودنش تمام شود غذا بدهم و بعد بیایم کنار تو. و به این فکر کنم که تو حتی با یک دندان مصنوعی احتمالی هم برای من دوست‌داشتنی‌ترین و دلبرترین معشوق عالمی. بیدارت کنم و بگویم: «حاج‌آقا الانه که بچه‌ها برسن. به آ سِد حسین زنگ زدی بیاد؟» خمار و خواب‌آلود «آری» بگویی و از جایت بلند شوی. دوتایی صبحانه بخوریم و رخت و لباس بپوشیم و عطر بزنیم و عیدی‌ نوه‌ها و بچه‌ها را کنار بگذاریم. زنگ در که به صدا در آمد، دستی به موهایت بکشم و مرتب‌ترشان کنم و برویم به استقبال. 

عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سال‌خوردگی به سرم می‌زند؛ هوای اینکه حیاط خانه‌مان پر از سر و صدای بچه‌ها و عروس و دامادمان شود و نوه‌های عزیزمان؛ هوای اینکه عیدی‌ها را به ازای ماچ‌آبدار بهشان بدهیم و بعدش حیاط پر از شادی‌های کودکانه و تبریک عید‌ بزرگ‌ترها بشود. عید قربان باید کنار تو بگذرد و آدم‌هایی که درست‌کرده‌ایم و آدم‌کوچولوهایی که آن‌ها درست کرده‌اند، کنار آ سِد حسین که رَفیق دیرینه‌مان است و هرسال می‌آید تا گوسفند را قربانی کند و گوشت‌‌ها را ببرد و برساند به دست آن‌هایی که باید. دلم هوای آن روزها را دارد؛ روزهایی که گاه و بی‌گاه میان هیاهوی صحبت‌ها و بازی بچه‌ها، نگاهمان به هم بیفتد و لبخند شویم، نگاهمان به هم بیفتد و خاطرات سالیان دراز در چشمانمان سوسو بزند، که عشقمان دیرینه باشد اما به طراوت حسن‌یوسف‌های روی ایوان.


عیدتون مبارک رفقا! :)

  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷

    زنگ فارسی، جلسۀ پنجم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت سوم و آخرین قسمت این بخش]

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    روزگار فراق...


    هر شب ز دست هجرش، چندان به یارب آیم
    کز دست یاربِ من، یارب به یارب آید...

    (خاقانی)
  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    خودخوری!

    من مردمانی را می‌شناسم که روزها تخم‌مرغ معمولی را رنگ می‌کنند و به جای تخم‌مرغ محلی، گران‌تر می‌فروشند و شب‌ها که می‌نشینند پیش هم، می‌گویند مسئولینمان همه دزد شده‌اند و دارند پدرمان را در می‌آورند! 

    روزگار غریبی است آقا...

  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    مورِ دانه‌کش!

    دستم را زیر چانه زدم و نگاهشان کردم. چهارنفری می‌خواستند یک زنبور مرده را بلند کنند و نمی‌توانستند. می‌چرخیدند و هی تلاش می‌کردند و هی نمی‌شد. کم‌کم به این نتیجه رسیدند که رفقایشان را صدا بزنند و به چشم‌برهم‌زدنی، مورچه‌های کوچک سیاه یکی‌یکی اضافه شدند. هر کدام که از راه می‌رسید سریع یک گوشهٔ کار را دست می‌گرفت و مشغول می‌شد. مورچه‌ها جمع شدند و جمع شدند تا بالاخره زنبور را از زمین جدا کردند. چند دقیقه بعد من شاهد موجودات ریزنقشی بودم که هدفشان را بالای سرشان گرفته‌بودند و با تمام قوا به سوی مقصد می‌رفتند، موجوداتی که همدلی و همّت و تلاششان را فرو کردند توی چشمم و با زبان بی‌زبانی گفتند: «شما انسان‌ها خیلی وقت‌ها از ما مورچه‌ها هم کمترید! »


    پی‌نوشت: ژرف‌ که بنگری تمام عالم آموزگار توست!

  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    قسمت پنجم: فرق تو با درخت، همین پای رفتن است!

    بعد از ثبت‌نام، چند روز باقی‌مانده به خرید بعضی از وسایل مورد نیاز خوابگاه گذشت. دروغ چرا؟ آن روزها اصلا خوشحال نبودم. دلم نمی‌خواست از خانه و خانواده کیلومترها دور شوم. ناگهان ترس از زندگی خوابگاهی در دلم جوانه زد و خیلی زود شاخ و برگش در سلول به سلول تنم رخنه کرد. نیمی از این هراس به‌خاطر حرف‌های دیگران بود. آن‌ها پیوسته می‌گفتند شهرهای بزرگ خطرات و آسیب‌های بزرگ دارد، در خوابگاه آدمِ نااهل زیاد است، جدیدا موادی درآمده که با دست‌دادن منتقل می‌شود و آدم را معتاد می‌کند، خیلی از بچه‌های خوابگاهی همدیگر را فاسد می‌کنند و... . می‌دانستم شرایط به این بدی‌ها نیست اما همیشه گوشهٔ دلم می‌گفتم اگر باشد چه؟ اگر هم‌اتاقی‌ام آدم خوبی نباشد چه؟ اگر اگر اگر. این اگرها مثل خوره روحم را می‌خوردند. 
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

    قسمت چهارم: همیشه آنی نمی‌شود که می‌خواهیم!

    هاج و واج به در و دیوار اتاق نگاه می‌کردم. هرچه تصور از خوابگاه‌های دولتی در ذهن داشتم، خرد و خاک‌شیر شد! این، این دخمه قرار بود بشود محل زندگی‌ام؟ این اتاق؟ با این دیوارهای کرمی لک‌دار و کثیف؟ با این موکت سبز قدیمی که چندجایش با قابلمه و اتو سوخته بود؟ با این کمدهای فلزی زنگ‌زده و پر از جای چسب؟ با این پنجرهٔ بزرگ قدیمی که قابش از آهن بود و ‌بی‌شک سوز زمستان از درزهایش روان می‌شد؟ این اتاق با این شرایط قرار بود بشود خانه و زندگی‌ام؟ آرامشم؟ محلی که باید تویش می‌خندیدم و درس می‌خواندم و لحظه‌هایم را می‌گذراندم؟ یعنی من باید اتاق آبی یواشم را که برای آرامش‌بخش بودن و سادگی‌اش جان کندم، رها می‌کردم و می‌آمدم توی این اتاق قدیمی چندش‌آور؟ آن هم نه فقط خودم! باید توی این اتاق قدیمی چندش‌آور با کسی که ذره‌ای نمی‌شماختمش زندگی می‌کردم! 
  • نظرات [ ۳۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    زنگ فارسی، جلسۀ چهارم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت دوم این بخش]

  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷

    چیه خب؟ در و دیوارها و تلوزیون رو کردین پر از اسمش و عکس حرمش. دلم خون شده...

    دِلتَنگَم و با هیچ‌کَسَم مِیلِ سُخَن نیست

    کَس دَر هَمِه آفاق بِه دِلتَنگیِ مَن نیست


    «وحشی بافقی»

  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    اگر تو نبودی، جهانی دگرگون می‌شد!

    It's a Wonderful Life چه فیلم حال‌خوب‌کنی بود! 

    ساده و قدیمی اما قشنگ. 

    Donna Reed و  James Stewart عزیزدل کنار هم ترکیب زیبایی شدند! 

    ببینید. :)


    حال‌نوشت: پنجره باز است و باران نغمه‌خوانی می‎‌کند... به‌به!

  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی