۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

وَ لِن تاین :):

و انگار فراموشمان شده که عشق روز نمی‌خواهد؛

تنها دو دل می‌خواهد که خواستن‌شان به این زودی‌ها تمام نشود؛ 

هیچ‌وقت تمام نشود...

  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

    قسمت دوم: تابستان بعد از کنکور


    وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند می‌زد. حالم خوب بود و مدام از خودم می‌پرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری تمام شد؟» و این «از خودپ‍ُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمی‌شد کابوس کنکور و کتاب‌های تست و قلم‌چی به پایان رسیده، هیچ باورم نمی‌شد که خلاص شدم از همهٔ فشارهایی که تا آن روز موجبات درماندگی روحم را فراهم کرده‌بود. و همزمان با این حسِ رهایی، دلهرهٔ عجیبی به جانم افتاد و دلیلش چیزی نبود جز نتیجه. تا قبل از آزمون من به نتیجه فکر می‌کردم اما بعد از آن به عمق فاجعه‌اش پی‌ بردم!
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

    حال نوشت...

    نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بی‌گاه مرا از دنیای کلمات بیرون می‌کشید. بی‌آنکه وقتش باشد و بلدش، نماز می‌خواند. نگاهم را از واژه‌ها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایا برف بباره» می‌نشست و دوباره به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایاااا خواهش می‌کنم برف بباره.» ذکرها را تغییر داده بود. لبخند نیم‌بندی زدم و دوباره حواسم را جمع کتاب توی دستم کردم:

    «وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می‌شوم و دلم شروع می‌کند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا می‌شنوی؟»

    وقتی به انتهای پاراگراف رسیدم فسقلو(که دیگر فسقلو نیست و بزرگ شده) پرید توی اتاق و گفت: «آجـــی برف برف برف.» دلم لرزید. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. می‌بارید. واقعا می‌بارید. و من در ذهنم تکرار می‌شد: « دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم... »

  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی