۵ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

جهان آلوده ی خواب است و من در وهم خود بیدار...

نزدیک های سه بامداد است. شاید در این لحظه تنها عشاق و شبِ امتحانی ها بیدار باشند، شاید آدم های تنها، شاید سگ های ولگرد خیابان آزادی. شاید الان گربه ای در خیابان طالقانی مشغولِ زیر و رو کردن سطل زباله ای باشد و دانشجوها خوشحال از تعطیلی فردا با خیال راحت خوابیده باشند. نمی دانم اما هر چه که هست شهر در سکوت عمیقی به سر می برد. گاه گاهی صدای زوزه کشیدن از دوردست ها به گوشم می رسد. این صدا می تواند صدای گرگ باشد یا شغال و... اما حتی با این وجود تنها صدایی که شهر را در خود فرو برده صدای شب است و این طنین پر از آرامش از لای پنجره ای که باز گذاشتمش می خزد به ایوان تنهایی ام. نشسته ام پشت میز. ماگ دوست داشتنی ام لبریز نسکافه ی داغ است و عطری مطبوع اتاق را پر کرده؛ عطرِ پوست لیمویی که یک ساعت پیش گذاشتمش روی بخاری تا بپیچد و دوباره تداعی گر لحظات ناب کودکی هایم باشد؛ تداعی گر بیسکوییت های لیمویی پدربزرگ که برایم می خرید...راستی شما تا به حال پنجره را باز کرده اید تا صدای شب را بشنوید؟ :)

  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    بغلت می کنم برای روز مبادا...

    مهربان باش

    شاید فردایی نباشد...


    تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی دیگر همه چیز تمام شده؟ که دیگر در این جهان نیستی و فرصت تمامی دوستت دارم های ته نشین شده در دلت، تمامی بغل کردن های قندیل بسته در عمق تنت و تمامی نگاه های مهربانِ دوست داشتنی به آدم ها را از دست داده ای؟ تا به حال اندیشیده ای که شاید فردا صبح چشم باز کنی و ببینی آدم هایی که لابه لای زندگی ات می لولند، برای همیشه رفته اند؟ که دیگر نیستند تا یک چای عصرانه را با آن ها شریک بشوی؟ که پشیمان شوی برای تمامی ساعاتی که در برابرشان اخمو بودی، قهر کردی، بدخلقی کردی و حوصله ی بودنشان را نداشتی؟ میان این همه هیاهو، در همین لحظه، اویی که ترجیح میدهی این روزها نگاهش نکنی را به یاد بیاور. یک دم، تنها یک دم چشمانت را ببند و با خودت بگو اگر نباشد چه به روزم می آید؟ اگر دلت لرزید، قدر بودنش را بدان...

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵

    آنچه امشب گذشت...

    مادامی است زندگی ام درد می کند و سکوت شب جاری است میان لحظه هایم. می شنوی صدای باران را؟ نه! این صدای باران نیست. صدای آب شدن آرزوهایی است که دست زمان به نابودیشان کشانده و من میان این گریه بازار آرزوها در خود به یغما رفته ام. دارم از حال می نویسم. حالِ دخترکی که در من نشسته و ظلمات او را درآغوش گرفته. می دانم عاقبت روزی در غروبی غمگین لابه لای همین سطور باران خورده، خواهد پوسید. نعشش می ماند میان واژه های نم دارم و روحش می رود. او می رود. من می روم. خنده هایم می روند. آرزوهایم می روند. 

    آی روزگار، حواست هست؟ حواست هست چه ناجوانمردانه مرا در خود می شکنی که دیگر نه نای نوشتن مانده و نه پای رفتن؟ دنیایم شده تکرار؛ تکرار من خوبم ها و خندیدن های دروغی، تکرار  تب کردن های یواشکی، تکرار در خود فرو ریختن ها و دوباره زنده شدن های پوشالی. 

    گاهی با خودم می گویم کاش می شد کوله پشتی آرزوهایم را بردارم و دور شوم. دورِ دور...و چشم ببندم بر تمامی لحظاتی که دستی آمد و روحم را خراشید. روح خراشیده ام را نمی شود بردارم و بروم؟ بروم بنشینم توی قایق سهراب و بگویم من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم؟ نمی شود بروم به شهر پشت دریاها؟ آخر دیگر زندگی شستن یک بشقاب نیست. زندگی یافتن یک سکۀ ده شاهی در جوی خیابان نیست. زندگی شده شهری که آخرشب ها کنج کوچه ای تاریک، بالا می آورد تمام لحظاتی را که دروغکی خندید. حال، حکایت من هم شده حکایت این شهر. حکایت شب هایی که به جای خودم، چشم هایم بالا می آورد الکی سرمست بودن ها را... 

    این روزها حس میکنم بغضی اضافه در گلوی روزگارم...که مدام آرزوی شکستنش را دارد. خدا را چه دیدی؟ شاید نزدیک است روز شکستن این بغضِ خسته. شاید نزدیک است روزی که غصه ها از قصه ی روزگارم به رحلتی ابدی دچار شوند. از من نپرس چه شده که حال دلم اینگونه ترک برداشته. راستش حال آدمِ خراب جایی خراب تر می شود که نمی تواند دردهایش را به کسی بگوید. بگذار همچنان گره از انبان روزگارم نگشایم. بوی مشک نمی دهد این انبان کبودِ پلاسیده. بوی گند می دهد، بوی گند...گاهی با خودم می گویم کاش من هم مثل هزاران رهگذرِ خیابان بیست و یکم، دردم درد عشق و دستان نرسیده به زلف یار بود اما درد من از جنس درد آن ها نیست. من...زندگی ام درد می کند...


     بشنویم؟ 

    از اینجا گرفتمش. امشب برایم رفیق بود...

  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    از دخترک توی اتاق به بلاگستانی‌ها

    اگر دیدید یک دختر 18 ساله‌ی لاغرو، گوشه‌ی اتاق، کنار بخاری توی خودش جمع شده، کلاهش تا پیش چشم‌هایش پایین آمده، شالگردنش سه دور، دورِ گردنش پیچیده، یک پانچ کلفت زمستانی به تن دارد و همچنان فکر می کند: «وای چقد هوا سرده!» اگر دیدید این دخترک یک نصفه نان بربری هم توی دستش هست و همینطور خالی خالی بهش گاز می‌زند و هی ریاضی(لعنت الله علیه) را می‌خواند و هی نصفش را نمی‌فهمد، شک نکنید او حریر است و شنبه امتحان ریاضی دارد!

  • نظرات [ ۴۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    اِند خوشبختی...

    دل آدم چیز عجیبی است. یک وقت هایی آنقدر پروانه های رنگی توی آسمانش پر پر می زنند که گمان می کنی رسیده ای به منتهای هرچه شادی و خوشی و یک وقت هایی... آه! یک وقت هایی چنان ابری و مه آلود می شود که اگر از سرشکِ چشمانت دنیا را آب ببرد، باز هم دلِ آسمانِ ابریِ دلت پر است؛ پر بغض و پر هیاهو. مثل طفلِ کوچکِ بی مادری که مدام توی گهواره هق می زند و لب هایش خشک تر می شود. غریب حکایتی است حکایت دل. حتی سنگ هم بشود باز هم لحظاتی هست که ناگهان دانه ی کوچکی از میان شکستگی هایش بزند بیرون، دامنش را بگشاید و به یکباره مبتلایت کند. مبتلا که بشوی دیگر فرقی نمی کند کجای جهان باشی، در خرابه ای پر دود یا کاخِ زر اندود. روی مشتی خاک رس یا دامنه های زاگرس. در خیابان های باران خورده ی شمال یا...این خاصیت دل است. مبتلا که بشود دیگر فرقی نمی کند حاتم طایی باشی یا گدا. تو یک مبتلایی. مبتلا بودن حال خوشی است، خوش ترین حالت دل، حکایت غریب و روح نوازِ دل. خوشا مبتلای دلی مبتلا، بودن. که به قول حاجیمان اِندِ هرچه خوشبختی است.


    ❖ یا ایهاالذینی که می روید، رفتن قشنگ نیست. نفس آدم را بند می آورد.

  • نظرات [ ۵۲ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲ دی ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم
    لینک‌دونی