یک روز نویسنده می‌شوم یا نه؟

بهانۀ نوشتن این پست چالشی است که جناب صفایی نژاد مرا به آن دعوت کرده. موضوع از این قرار است که «اگر روزی نویسندۀ کتاب شدیم، دوست داریم در چه ژانر و موضوعی بنویسیم؟» اگر این سوال را کمی قبل‌تر از من می‌پرسیدند با شوق فراوان و هزار آب و تاب و عشق و اعتماد به نفس، برایتان از آرزوهایم می‌گفتم و اینکه دوست‌دارم داستان‌هایی در فلان موضوعات بنویسم و... . اما امروز که اینجا پشت میز تحریرم نشستم و کلیدهای کیبورد را پشت سر هم فشار می‌دهم از خودم و قلمی که مدت‌هاست چیز به‌دردبخوری ننوشته، ناامیدم. فقط می‌توانم به آینده فکر کنم و بگویم اگر روزی خواستم اولین کتابم را چاپ کنم، رمان و داستان خواهد بود. شاید مجموعۀ داستان کوتاه یا همچه چیزی. و از چه خواهم نوشت؟ یا از پس‌کوچه‌های جامعه می‌نویسم و درد مردم یا امید به زندگی را می‌پاشم به واژه‌هایم و از دستان چروک مادربزرگ می‌گویم و شمعدانی‌های کنار حوض فیروزه و چادرنماز گل‌گلی دختر همساده... .

دعوت از آووکادو و هلما. :)

  • موافق ۱۳ | مخالف ۴
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۹ تیر ۹۷

    از دیده‌های تابستانی!


    Inception را دیدم و احساس می‌کنم مغزم بین زمین و هوا معلق است! من هیچ‌وقت طرفدار فیلم‌هایی نبودم که در پایان رهایت می‌کنند اما این یکی را دوست داشتم. آمیختن رویا و واقعیت شاید دل‌نشین است و شاید وحشتناک!

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷

    صدایی نیست الّا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ...

    یک. نشسته‌ام توی اتاق و مامان و بابا دارند در مورد اولین کلمه‌هایی که بچه‌های خودشان و فامیل گفتند، صحبت می‌کنند. مامان می‌گوید حریر هشت-نه ماهه بود که یک روز کنار تخت ایستاد و گفت: «داداسی». بله! اولین کلمه‌ای که من گفتم داداشی بود؛ کسی که حسرت نداشتنش تا 19 سالگی‌ام کش آمده و تا لب گور با من خواهد بود. اویی هم که در طفولیت داداشی خطابش کردم حالا پسر جوانی است و می‌خواهد چند سال دیگر بیاید خواستگاری‌ام و جواب نه بگیرد تا من چند سال بعدترش به پسر یا دخترم از تجربه‌هایم بگویم و اینکه هیچ پسر مردمی برایت داداشی نمی‌شود؛ دوست می‌‌شود اما داداشی نه!

    دو. آنقدر در خودم ماندم و ماندم و ماندم که دارم در این «خود» می‌پوسم. ارتباطم با آدم‌های دنیا مثل طنابی شده که شل و سفت می‌شود و در نهایت هیچ‌کس نیست که بتوانم پیش او همان طوری باشم که پیش خودم هستم و با او همان طوری حرف بزنم که با خودم حرف می‌زنم. این خیلی مهم است؛ اینکه یک‌نفر را داشته باشی تا با او مثل خودت حرف بزنی. البته این جمله از من نیست و پیش‌تر بزرگی یا نویسنده‌ای چیزی حرفش را زده. خلاصه که به قول یکی از رفقا دارم زندگی را سخت می‌گیرم. :)

    سه. خنده‌های بازیگری جوان در یک فیلم خارجی پاک مرا به هم ریخت! خنده اینقدر دلنشین و دل آب‌کن؟ اسم بازیگر و فیلم را هم نپرسید، نمی‌گویم! :|

    چهار. این پست را تمام کرده بودم و می‌خواستم دکمۀ ذخیره و انتشار را بزنم که ناگهان برق رفت. زندگیمان افتاده دست یک مشت نکبت! چرا نمی‌آیند اعلام کنند از فلان ساعت تا فلان می‌خواهیم برق را قطع کنیم؟ اگر داستانی که شروعش کردم هم اینطور به فنای عظمی می‌رفت یحتمل از شدت عصبانیت می‌مردم!

    پنج. نمی‌خواهم دوباره یک پست جدا با موضوع «هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو» بگذارم و کامنت ناشناسش را فعال کنم اما بیایید برایم حرف بزنید از هر موضوعی. حتی سوال کنید یا... نمی‌دانم! تیک ناشناس هم فعال است. (خطاب به یک‌سری‌ها: در استفاده از امکان نظر ناشناس باجنبه ‌باشید.)                                                                                                     

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۶ تیر ۹۷

    تابستان امسال هم می‌گذرد..‌.

    یک‌سو زیبایی‌های تابستان است و صدای جیرجیرک‌ها و تعطیلات و رسیدن به کارهای عقب‌افتاده و میوه‌های رنگارنگ و خوشمزه، یک‌سو زشتی‌های این‌روزها است و اقتصاد به هم ریخته و قطعی آب و برق و چلانده‌شدن و ناامیدی. خوشبختیم یا بدبخت؟ مسئله این است!

    پی‌نوشت: کانال قبلی‌ام به‌ دلایلی از دست رفت. دیشب به سرم زد یک کانال دیگر بزنم شاید حالم خوب شود و با نوشتن خرده‌ریزه‌ها در آن، اینجا چیزهای بهتری بنویسم! کانالی به اسم: (گل‌نگار)
  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷

    جینگیل‌ مستونِ زندگی‌اند این‌ها...

    از درد زیاد دو استامینوفن کدئین خوردم و خوابیدم. یک خواب عمیق بعد از شبی پر از خستگی و سردرد و اعصاب به‌هم‌ریخته، می‌چسبد‌. در دل خواب بودم که حس کردم چیزی روی شکمم سنگینی می‌کند‌، تکان می‌خورد، ثابت می‌ماند. پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم. دو تیلهٔ قهوه‌ای معصوم و ستاره‌باران جلوی چشمانم بود. تا چشم بازشده‌ام را دید شروع کرد به خندیدن و «اَ اَ» و «او او» گفتن. خندیدم و به آن چهار-پنج دندان سفید نازنینش نگاه کردم. کاش می‌شد هرصبح که بیدار می شوی همچین صحنه‌ای ببینی. پسرکم، تو معنای تمام «خوشگلی‌های» دنیایی...


    :: البته که پسر من نیست. و خوب یادم است روز به دنیا آمدنش را؛ خبر کوتاه بود و خوشحال‌کننده! برایش شعر گفتم. بعدتر قاب گرفتم و هدیه‌دادم به مادر و پدرش. با خودم فکر کردم اگر یکی برای من شعر می‌گفت و بعد از بزرگ و عاقل شدنم می‌خواندمش چه حسی داشتم؟

  • موافق ۳۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۹ تیر ۹۷

    کنکوری‌جان‌ها!

    آزمون‌دارهای فردا و پس‌فردا دست‌ها رو بگیرین بالا ببینم چند نفرین! :)) دعا می‌کنم براتون. دعا می‌کنیم براتون. مطمئن باشین کنکور اون غولی که براتون ساختن نیست‌. پر از انرژی مثبت باشین و با آرامش برین و بترکونین و خبرش رو بهمون بدین. ^_^


    :: هرگونه غرغر، ابراز استرس، تعریف خاطره، طنازی، جملات انگیزشی به کنکوری‌ها، التماس دعا و فحش به نظام آموزش کشور و کنکور و سازمان سنجش پای این پست حلال است! :))


    :: لیلای جان، خورشید نازنین، نرگس همیشه سبز، مستور مهربون، همای پرتقالی، چارلی گل‌‌، علی‌ترین علی دنیا، رنگارنگ دوست‌داشتنی، هانای عزیز، دلنیای عزیز، فاطمه‌جان و صمیمی‌ترین دوستش، نونِ پر بنفش، روشن عزیز، گلاویژ عزیز، اسمارتیز جان،  خواهرزاده یکی از رفقامون، نلی عزیز و ناردونه من.

    بقیه هم اعلام کنن اسمشون بره تو این لیست برای بسته‌های گل‌مَنگُلی دعای پیشتاز به سوی خدا! :))

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷

    رَس. قَلب. تاک

    گفتم بیاید جلوی تئاترشهر. چرا؟ چون دوست دارم آدم‌های رنگی زندگی‌ام را جایی ببینم که برایم پر از احساسات نازنین و عمیق است. پس او را هم باید آنجا می‌دیدم. وقتی بهش رسیدم دستش را جلو آورد‌ و من همان‌طور که به طرفش می‌رفتم گفتم: «دست چیه بابا؟ بغل!» و بعد از چندماه در آغوش گرفتمش. بغل‌کردن آدم‌های رنگی زندگی خیلی جان‌چسب است؛ یک چیزی مثل خوردن طالبی‌بستنی در ظهر ‌دم‌کردهٔ تابستان. و ما دوتایی ولیعصر و انقلاب را قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ از خودمان تا فکر تعطیل‌کردن وبلاگ من و... . هوا گرم بود؛ هوای عصر تهران به شدت گرم بود و تمام جانم تمنای یک چیز خنک می‌کرد. این بود که گفتم برویم چیزی بخوریم و با راهنمایی‌ رستاک وارد بستنی‌فروشی شدیم، و او(چون بدجنس است! :دی) قضیهٔ کافه و حساب‌کردن قرار قبلی را تلافی کرد! و تمام لحظات بعدش را می‌شود در یک مصرع، خلاصه کرد: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد.
    وقتی غروب به خوابگاه برگشتم، بچه‌ها می‌گفتند: «تو چرا اینقدر خوشحالی واسه خودت؟» بله! لبخند از روی لبم نمی‌رفت که نمی‌رفت‌. ممنون بابت بودنت رفیق رنگی دوست‌داشتنی من. ♡

    پی‌نوشت: اولین سال دانشگاهی تمام شد و دیروز برگشتم خانه‌. خسته‌ام؛ زیاد. اما یک خستهٔ خوب! خانه، اتاق آبی یواش، طبیعت درست و حسابی، هوای تمیز و پوستی که لطافت مهمانش شده؛ دوباره این‌ها را دارم و انگار میان کلی بدبختی، یک خوشختی گنده بغلم کرده است. شکر.
  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷

    خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز نفس‌کشیدن هم پولی شد اینجا!

    دیجی کالا رو که باز می‌کنی، می‌بینی آرزوهات هی دست‌نیافتنی‌تر می‌شن!

  • موافق ۲۱ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ سوم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت اول این بخش]

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    پسران برتر از گل!


    «وَ ما رأیتُ اِلّا جَمیلاً»

    از همان روزهای اول برایتان جوک ساختند؛ از همان روزهای اول همه‌جا پر شده‌بود از سخنِ «این چه ترکیبیه» و «اگه من برم بازی کنم احتمال بردمون بیشتره» و... . حتی پیراهن‌هایتان سوژه شد و کت و شلوار پوشیدنتان و ژستی که جلوی دوربین گرفتید. می‌گفتند این‌ها بیشتر شبیه کارمند بانک هستند تا فوتبالیست. گذشت و گذشت. تحریم‌ها شروع شد. تو گویی ناف این ملت خسته را با تحریم بریده‌اند اما... مهم نیست. !No boots, No problem. مراکش را بردیم. خیلی‌ها گفتند گل‌به‌خودی که شادی ندارد اما نگفتند مقاومت و گل نخوردن شادی دارد. شما دل یک ملتِ آشفتهٔ زیر چرخِ اقتصاد له‌شدهٔ غمگین‌ترین را شاد کردید؛ آنقدر شاد که تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران آن شب دِلِی‌دِلِی می‌خواندند. مردم می‌زدند، می‌رقصیدند، می‌خندیدند. و این معجزهٔ فوتبال است؛ معجزهٔ شما شیربچه‌های ایرانی! 

    ما بردیم و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتیم. شما بردید و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتید. همه می‌دانستند بازی بعدی دشوار است. همه می‌دانستند اسپانیا کم تیمی نیست‌. پانزده‌بار در جام‌جهانی حضور داشته و چندین‌بار در میدان‌های مختلف قهرمان شده. دل‌ها می‌تپید و اما در چشم‌ها ستاره سوسو می‌زد. امید زنده بود‌. و بالاخره لحظهٔ موعود رسید. بازی شروع شد و این ایران بود که می‌درخشید. یازده‌نفر می‌دویدند و میلیون‌ها نفر زیرلب خدا را صدا می‌زدند. ما جنگیدیم؛ جانانه جنگیدیم، دفاع کردیم، حمله کردیم، گل خوردیم، دروازهٔ «خشم سرخ» را شکافتیم هرچند گل مردود اعلام شد و داغ به دل همگی گذاشت. و در نهایت و در ظاهر باختیم؛ یک- صفر، اما این‌بار واقعا چیزی از ارزش‌های ما کم نشد. بازشدن دروازهٔ اسپانیا، لایی‌خوردن پیکه، رنگ رخسارهٔ حریف در انتهای بازی و خطرهایی که آفریدیم؛ این‌ها همه یعنی برد، این‌ها همه یعنی ما «می‌توانم» را ثابت کردیم. کسی که دیشب پیروز از میدان بیرون رفت اسپانیا نبود، ما بودیم و شما پسران برتر از گل سرزمینِ من، که افتخار و آبروی ایرانید. ❤

  • موافق ۲۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم