خودخوری!

من مردمانی را می‌شناسم که روزها تخم‌مرغ معمولی را رنگ می‌کنند و به جای تخم‌مرغ محلی، گران‌تر می‌فروشند و شب‌ها که می‌نشینند پیش هم، می‌گویند مسئولینمان همه دزد شده‌اند و دارند پدرمان را در می‌آورند! 

روزگار غریبی است آقا...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    مورِ دانه‌کش!

    دستم را زیر چانه زدم و نگاهشان کردم. چهارنفری می‌خواستند یک زنبور مرده را بلند کنند و نمی‌توانستند. می‌چرخیدند و هی تلاش می‌کردند و هی نمی‌شد. کم‌کم به این نتیجه رسیدند که رفقایشان را صدا بزنند و به چشم‌برهم‌زدنی، مورچه‌های کوچک سیاه یکی‌یکی اضافه شدند. هر کدام که از راه می‌رسید سریع یک گوشهٔ کار را دست می‌گرفت و مشغول می‌شد. مورچه‌ها جمع شدند و جمع شدند تا بالاخره زنبور را از زمین جدا کردند. چند دقیقه بعد من شاهد موجودات ریزنقشی بودم که هدفشان را بالای سرشان گرفته‌بودند و با تمام قوا به سوی مقصد می‌رفتند، موجوداتی که همدلی و همّت و تلاششان را فرو کردند توی چشمم و با زبان بی‌زبانی گفتند: «شما انسان‌ها خیلی وقت‌ها از ما مورچه‌ها هم کمترید! »


    پی‌نوشت: ژرف‌ که بنگری تمام عالم آموزگار توست!

  • موافق ۲ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۲ مرداد ۹۷

    قسمت پنجم: فرق تو با درخت، همین پای رفتن است!

    بعد از ثبت‌نام، چند روز باقی‌مانده به خرید بعضی از وسایل مورد نیاز خوابگاه گذشت. دروغ چرا؟ آن روزها اصلا خوشحال نبودم. دلم نمی‌خواست از خانه و خانواده کیلومترها دور شوم. ناگهان ترس از زندگی خوابگاهی در دلم جوانه زد و خیلی زود شاخ و برگش در سلول به سلول تنم رخنه کرد. نیمی از این هراس به‌خاطر حرف‌های دیگران بود. آن‌ها پیوسته می‌گفتند شهرهای بزرگ خطرات و آسیب‌های بزرگ دارد، در خوابگاه آدمِ نااهل زیاد است، جدیدا موادی درآمده که با دست‌دادن منتقل می‌شود و آدم را معتاد می‌کند، خیلی از بچه‌های خوابگاهی همدیگر را فاسد می‌کنند و... . می‌دانستم شرایط به این بدی‌ها نیست اما همیشه گوشهٔ دلم می‌گفتم اگر باشد چه؟ اگر هم‌اتاقی‌ام آدم خوبی نباشد چه؟ اگر اگر اگر. این اگرها مثل خوره روحم را می‌خوردند. 
  • موافق ۴ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

    قسمت چهارم: همیشه آنی نمی‌شود که می‌خواهیم!

    هاج و واج به در و دیوار اتاق نگاه می‌کردم. هرچه تصور از خوابگاه‌های دولتی در ذهن داشتم، خرد و خاک‌شیر شد! این، این دخمه قرار بود بشود محل زندگی‌ام؟ این اتاق؟ با این دیوارهای کرمی لک‌دار و کثیف؟ با این موکت سبز قدیمی که چندجایش با قابلمه و اتو سوخته بود؟ با این کمدهای فلزی زنگ‌زده و پر از جای چسب؟ با این پنجرهٔ بزرگ قدیمی که قابش از آهن بود و ‌بی‌شک سوز زمستان از درزهایش روان می‌شد؟ این اتاق با این شرایط قرار بود بشود خانه و زندگی‌ام؟ آرامشم؟ محلی که باید تویش می‌خندیدم و درس می‌خواندم و لحظه‌هایم را می‌گذراندم؟ یعنی من باید اتاق آبی یواشم را که برای آرامش‌بخش بودن و سادگی‌اش جان کندم، رها می‌کردم و می‌آمدم توی این اتاق قدیمی چندش‌آور؟ آن هم نه فقط خودم! باید توی این اتاق قدیمی چندش‌آور با کسی که ذره‌ای نمی‌شماختمش زندگی می‌کردم! 
  • موافق ۸ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷

    زنگ فارسی، جلسۀ چهارم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت دوم این بخش]

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۳ مرداد ۹۷

    چیه خب؟ در و دیوارها و تلوزیون رو کردین پر از اسمش و عکس حرمش. دلم خون شده...

    دِلتَنگَم و با هیچ‌کَسَم مِیلِ سُخَن نیست

    کَس دَر هَمِه آفاق بِه دِلتَنگیِ مَن نیست


    «وحشی بافقی»

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

    اگر تو نبودی، جهانی دگرگون می‌شد!

    It's a Wonderful Life چه فیلم حال‌خوب‌کنی بود! 

    ساده و قدیمی اما قشنگ. 

    Donna Reed و  James Stewart عزیزدل کنار هم ترکیب زیبایی شدند! 

    ببینید. :)


    حال‌نوشت: پنجره باز است و باران نغمه‌خوانی می‎‌کند... به‌به!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷

    Now Is Good

    برخلاف خیلی آدم‌ها کم پیش می‌آید تحت تاثیر فیلم، موسیقی یا کتابی، اشک بریزم. امروز اما بعد از سال‌ها فیلمی دیدم که توانست چشمانم را بارانی کند. این فیلم خارق‌العاده نبود اما بیدارکردن احساسات آدمی را بلد بود. خیلی‌ها با دیدن دختر نوجوانی که مبتلا به سرطان است دلشان می‌سوزد؛ دختر نوجوانی که پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و پیش پدرش زندگی می‌کند و لیستی از آرزوهایش تهیه کرده تا به آن‌ها جامۀ عمل بپوشاند و در پایان... . بله! خیلی‌ها دلشان می‌سوزد اما من امروز با ترحم این قصه را دنبال نکردم. من دردِ از دست دادنش را با تمام وجود حس کردم؛ درد پدری که جگرگوشه‌اش جلوی چشمانش دارد آب می‌شود و جز نگاه‌کردن و در خود فروریختن کاری از دستش بر نمی‌آید. راستش من برای تسا و پدرش اشک نمی‌ریختم بلکه برای کسانی اشک می‌ریختم که در گوشه‌گوشۀ این دنیا زندگی می‌کنند و این درد تمامشان را در خود فرو برده. راستی که ذره ذره از دست‌دادن چه وحشتناک و استخوان‌سوز است...


    این همان صحنه‌ایست که با دیدنش قلبم شکست. پدرش... و خودِ رنجورش که پدر را آرام می‌کند...

  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳۱ تیر ۹۷

    از دیده‌های تابستانی!


    Inception را دیدم و احساس می‌کنم مغزم بین زمین و هوا معلق است! من هیچ‌وقت طرفدار فیلم‌هایی نبودم که در پایان رهایت می‌کنند اما این یکی را دوست داشتم. آمیختن رویا و واقعیت شاید دل‌نشین است و شاید وحشتناک!

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ سوم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت اول این بخش]

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱ تیر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم