دیدن بلاگر صد در صد دلخواه در عصر زیبای ماه اسفند...

"زندگی واقعا پیچیده‌است." 

تا حالا چندبار به این جمله‌ی کلیشه‌ای فکر کردین؟ تا حالا چندبار لقب کلیشه رو از روش برداشتین و توش غرق شدین؟ من امروز غرق شدم! برای چندصدمین‌بار برچسب کلیشه‌ای بودن رو از روش کندم و به فکر فرو رفتم. آره! زندگی اینقدری پیچیده‌است که می‌ذاره چیزهایی رو تجربه ‌کنی که هیچ‌وقت هیچ‌وقت فکر نمی‌کردی از صد کیلومتریش رد شی! 

روز اولی که وارد وبلاگ یه نفر می‌شی چه تصوری ازش داری؟ اصلا فکرش رو می‌کنی که یه روز بشینه جلوت و باهات حرف بزنه و بخنده؟ منم فکرش رو نمی‌کردم. واقعیتش اون اوایل اصلا اصلا فکرش رو نمی‌کردم که منِ کوچولو رو "دوست وبلاگی" خطاب کنه چه برسه به دیدار وبلاگی! حالا نه برای اسم و رسمش تو بیان، نه برای غش و ضعف دیگران! صرفا چون تو نگاه من خیلی چیزها می‌دونست و بزرگتر بود. وقتی از یه دوست وبلاگی ده سال کوچیکتر باشی می‌فهمی چی می‌گم. البته یادمون نره زندگی می‌ذاره چیزهای غیرقابل تصور رو هم تجربه کنی! اینو وقتی رسیدم جلو تئاترشهر به خودم گفتم. قرار بود من زودتر برسم ولی به‌خاطر تاخیر مترو، اون زودتر رسید. وقتی از دور دیدمش گفتم خب بذار بپرم جلو بگم سلاااااام! ولی خب زشت می‌شد :دی پس خیلی خانوم‌وار جلو رفتم و سلام و علیک کردیم و این صحبت‌ها! 

  • موافق ۱۵ | مخالف ۱۲
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

    دختران سرزمینم

    لطفا قبل از قبولی در دانشگاه و خوابگاهی شدن، امورات ساده‌ی زندگی را از مامان‌هایتان بیاموزید. پرسیدن سوالاتی از قبیل " آب کتری الان جوشه؟ وای شیر ریخت رو موکت چجوری پاکش کنم؟ ماکارونی رو چطور درست می‌کنن؟ لباس‌هام بوی پماد سوختگی گرفته چیکار کنم بره؟" برای یک دختر هجده-نوزده‌ساله کمی زشت است؛ نیست؟ :|

  • موافق ۱۷ | مخالف ۴
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۵ اسفند ۹۶

    هدیه‌ی جولیک‌جان. ممنون جولیک‌جان!

    وقتی به ایستگاه شرقی وارد می‌شوم، همیشه توی دلم امیدوارم کسی منتظرم باشد. این‌بار هم همین‌طور. پیش از آن‌که برای سوار شدن به مترو از پلکان برقی پایین بیایم، نگاهی به اطراف می‌اندازم؛ بلکه کسی به استقبالم آمده باشد... و هربار هم که سوار پلکان برقی می‌شوم، احساس می‌کنم ساکم سنگین‌تر از قبل شده. کاش کسی جایی منتظرم باشد... این آرزوی زیادی است؟ 

    مرخصی، کاش کسی جایی منتظرم باشد، آنا گاوالدا

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶

    از خرید امروز یه پیراهن و لگن دردش به ما رسید :|

    امروز برای اولین بار در عمرم پخش زمین شدم؛ آن هم وسط بازار! و آنقدر آرام و صحنه‌ آهسته‌طور سُر خوردم و نیمه دراز کش شدم که ملت نمی‌دانستند انگشت حیرت به دهان بگیرند یا بخندند! مطمئنم دست غیبی در کار بوده وگرنه با توجه به شیب خیابان و کفش من و سایر عوامل، باید سر می‌خوردم و گرومپی می‌افتادم روی زمین و ضربه مغزی می‌شدم! ملاحظه بفرمایید:


    ۱. وقتی یکهویی کفشم سر خورد

    ۲. لحظه‌ی حادثه 

    ۳. یک ثانیه پس از حادثه و نجات مغز توسط دستان محترم!

    و خب بعدش داشتیم با بچه‌ها می‌خندیدیم! :| :دی


    پیام اخلاقی پست: وقتی قرار است فردا ساعت ۸ بروید خرید، تا چهار و نیم صبح بیدار نمانید. اگر بیدار ماندید خرید نروید. اگر می‌خواهید بروید کفش سُرسُری نپوشید. اگر پوشیدید حواستان به راه رفتنتان باشد. اگر حواستان نبود و افتادید، نخندید از جایتان بلند شوید! :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

    به چهره شدن چون پری کی توانی؟/ به افعال ماننده شو مر پری را

    یکی از لذت‌های غروب شنبه، طی کردن مسیر دانشکده تا خوابگاه به همراه جمالزاده است و موزیک‌بازی دونفره و فکر کردن به معانی اشعار ناصرخسرو با صدای آرام و دوست داشتنی استاد. مثلا امروز می‌گفت: تو هیچ‌وقت نمی‌تونی در ظاهر و شکل و شمایل مثل فرشته‌ها باشی اما می‌تونی مثل فرشته‌ها رفتار کنی و کار درست رو انجام بدی.


    حال‌نوشت: وی دارد حرص می‌خورد که نتوانست به محفل امضای کتاب امید صباغ نو برود! 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶

    یادت باشه من اولین نفری هستم که بهت تبریک گفتم!

    نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری نخستین بار جمله‌ی "پیشاپیش مبارک" را به کار برد اما اگر می‌دانست روزی اینگونه گندش در می‌آید حتما در گفتن جمله‌اش تجدید نظر می‌کرد. 

    مردم جان، اینکه شما اواسط سال ۹۶ پیامک بدهید "سال ۹۷ مبارک"، اینکه با شروع هر ماه بگویید اسفندی‌جان و خردادی‌جان و آبان‌ماهی‌جان و... تولدت مبارک، اینکه از زمان تشکیل نطفه، تبریک به دنیا آمدن نوزاد را بگویید و امثالهم، بیهوده‌ترین و مضحک‌ترین و مسخره‌ترین کار عالم است. هر تبریکی در زمان خودش می‌تواند موجب شادی و شعف شود نه  در بی‌ربط‌ترین زمان ممکن!

  • موافق ۱۸ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶

    زمستان است...

    نمی‌دانم چه ‌کاره است؛ نه لباس خدمات به تن دارد و نه سر و شکلش به کارگرهای دانشگاه می‌خورد؛ نه می‌شود گفت دانشجو است و نه استاد. اما همیشه هست. کنار دیوار بلند یکی از دانشکده‌ها، دو سه حلب بزرگ روغن جامد را کنار هم می‌چیند و چوب‌ها را می‌ریزد و آتش درست می‌کند. بعد می‌ایستد کنار حلب وسطی و کف دست‌هایش را می‌گیرد به سمت شعله‌ها. نگاهش می‌کنم و دستان من هم گرم می‌شود انگار... و اما نگاه عمیق او گویی در خطوط دستان زبر و مردانه‌اش به دنبال چیزیست؛ شاید به دنبال جوانی از دست رفته، آرزوهای بر باد رفته، قسط وام عقب افتاده و... نمی‌دانم! هرچه که هست نگاهش عمق و حزن را توامان دارد. دلم می‌خواهد بدانم به چه فکر می‌کند. دلم می‌خواهد دستخط روزگار را بر خطوط پیشانی‌اش بخوانم اما... هربار می‌گذرم. نگاهی به تنهایی پیرمردگونه‌اش می‌کنم، دستانم گرم می‌شود و می‌گذرم. امروز عصر هم وقتی با شانه‌های افتاده از دانشکده برمی‌گشتم و هوا سرد بود و بسیار سرد و دستانم توی جیب‌هایم یخ می‌زد، دلم می‌خواست بروم جلو، بایستم کنارش‌، کف دست‌هایم را به سمت شعله‌ها بگیرم و بگویم: مَشدی؟ از روزگارت برایم بگو...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

    یکم هم غصه بخوریم حالمون خوب شه...

    خسته می‌شوم گاهی؛ خسته از دوری و غربت، خسته از این همه آدم غریبه و جدید که دورم را گرفته، خسته از مواظب بودن و سبک و سنگین کردن آدم‌ها؛ که ببین فلانی دوست خوبی نیست و آن یکی ظاهرا هست، فلانی حرف دیگران را پیش تو می‌زند پس تعجبی ندارد اگر حرف‌های تو را هم به بقیه بگوید، فلانی ترنس است و آن‌یکی هم‌جنس‌باز و... . 

    خسته‌ام از اینکه باید خسته و کوفته از کلاس‌ها بیایم و ناهار درست کنم یا غذایی گرم کنم و بعد از نیم ساعت نشستن دوباره بروم دانشکده تا ۵ عصر، خسته‌ام از اینکه ناهار را نخورده باید به فکر شام باشم و در آشپزخانه‌ی سرد و غم‌انگیز خوابگاه صدای جز و جز روغن مرا به یاد خانه و غذاهای مامان بیندازد. 

    خسته‌ام از این خستگی؛ از ساختمان ملال‌انگیز خوابگاه و پله‌های سردش، از اینکه هربار تنم یخ می‌زند پشت این پنجره‌؛ پنجره‌ای که به روی هیچ باز می‌شود و اثری از صدای آب و پرنده‌ها و طبیعت نیست؛ که جانم را می‌گیرد این دوری...

    و چقدر غم‌انگیز است دلهره‌ی گوشه‌ی دلم هنگام رفتن به خانه؛ دلهره‌ی اینکه نکند اتفاق بدی بیفتد، که شب‌ آرامش و وحشت را توامان در خود دارد، که صدای گرگ‌ها گوش‌خراش است.

    خسته‌ام؛ شانه‌هایم درد می‌کند انگار...


    پی‌نوشت: هیس دخترک! خوب می‌دانی که این‌ها برای بزرگ شدنت لازم است؛ که باید زندگی کردن را بلد شوی. راحتی و آرامش خانه و اتاق زیبا و غذاهای گرم و خوشمزه‌ی مامان و دریا و باران و جنگل و صدای پای آب و... کمی دور باید شد، کمی سخت باید شد، کمی محکم‌تر باید... هیس دخترک!

    دل‌نوشت: دلم می‌خواهد الان کنار ساحل باشم، صدای امواج خروشان دریا بپیچد توی جانم، هرم نفس‌های آتش، پاهایم را گرم کند و من پتوپیچ شده کنار یک دوست به صدای چک چک سوختن چوب‌ها و دریا و شب گوش کنم. گیتار هم باید باشد حتما؛ صدای دوست و سکوت من هم... و در این لحظه چقدر این آرزوی محالیست :)

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶

    دورهمی وبلاگی دخترانه به وقت روزهای پایانی بهمن‌ماه

    《دورهمی از خودتان بروز بدهید که در این کار بسی رستگاریست.》
    (حریر ره)

    بله! ما چندبلاگر دوست‌داشتنی بودیم که روز پنج‌شنبه ۲۶ بهمن ۹۶ بعد از مورد رضایت واقع نشدنِ منوی لمیز به کافه گرامافون کوچ کردیم و از خودمان دورهمی‌ای بروز دادیم که تا عمر دارم از یادم نمی‌رود که نمی‌رود که نمی‌رود. خوب بود‌؛ خیلی خوب. از دیدن بلاگرها و دوستان عزیزم شدیدا خوشحال بودم. مگر می‌شود خنده‌های پریسا و جولیک و خورشید و فاطمه و سرک و پرستو را ببینی و ذوق نکنی؟ فضا بسیار صمیمی بود و همه‌اش به حرف زدن و شوخی و خندیدن گذشت. حالا می‌توانم سرم را راحت روی زمین بگذارم و بمیرم چون مجموعه‌ای از دوست‌داشتنی‌های روزگار را از نزدیک دیدم و همه‌ی "ای کاش‌هایی" که سر دورهمی هولدن در دلم بود به خاطره‌ای زیبا و دلنشین تبدیل شد. ^__^

    پریسابانو: خانم، مهربان، مامان لیلی، کسی که می‌شود کنارش احساس امنیت کرد، محکم بغل‌شونده هنگام خداحافظی. او می‌تواند به عنوان یکی از معانی عشق در لغت‌نامه‌ی دهخدا آورده شود. 

    جولیک: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی ‌بود، خیلی دوست‌داشتنی بود؛ خیلی دوست‌داشتنی بود، بی‌شیله‌پیله، کسی که از خوردن کوکتل و کیک شکلاتی نمی‌میرد، مهربون، قشنگ، هدیه‌دهنده، چشم‌های معصوم، رساننده‌ی حریر به مترو و همراهی‌اش تا چند ایستگاه. و تکرار می‌کنم: خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست‌داشتنی بود، خیلی دوست داشتنی بود.

    خورشید: آرام، خیلی آرام، دوست، هدیه‌دهنده به لیلی، دلنشین، دارای خنده‌هایی که جزو زیباترین اتفاقات جهان است، دوست‌دار چای دارچین، همدردی کننده با حریر هنگام سربه‌سر گذاشتن‌های پریسا برای کم‌ سن و سال بودنش، مهربان.

    سرک: قدبلند، زیبا، بامحبت، دارای کودک درون بستنی‌دوست، آشنا به قوانین و احکام، دوست‌دار چال گونه، رفیق چندساله‌ی حریر...رفیق چندساله‌ی حریر...

    فاطمه: بسیار خانم، بوعلی زمانه، حامی مورد مزاحمت واقع شدگان، دوست، لبخندونه، کسی که نمی‌داند حریر وقت خداحافظی دست نمی‌دهد؛ بغل می‌کند، مهربان، و باز هم حامی مورد مزاحمت واقع شدگان.

    پرستو: خانم و خوش‌چهره، دوست‌داشتنی، دارای خنده‌های زیبا، سوتی ندهنده(:دی)، دارنده‌ی چال‌ گونه، مهربان، عینکی، کسی که باید بغلش کرد محکم محکم!

    شیرینی این دیدار فراموش‌شدنی نیست. ممنون از همه بابت رقم زدن این اتفاق قشنگ. ممنون از فاطمه و معرفتش در برابر آن اتفاق دوست‌نداشتنی. ممنون از جولیک عزیز بابت هدیه‌ و همراهی‌اش در مترو. تا لحظه‌ای که از دید خارج شود رفتنش را نگاه کردم؛ لبخند به لب و با چشمانی که یحتمل نی‌نی‌اش به‌ جای دایره، قلب بود...

    و جای همه‌ی دوستانی که نبودند خالی...♡
  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶

    دیدار وبلاگی

    رو به روی انتشارات سوره‌ی مهر محل قرارمون بود. از ایستگاه مترو که خارج شدم چشمی چرخوندم و لبخند زدم. دوباره انقلاب، دوباره تهران، دوباره دیدن رفقای وبلاگی. قدم برداشتم و به این فکر می‌کردم که یعنی امروز چطور پیش میره؟ دختر چادری و ریزنقشی کنار نرده‌ها ایستاده بود. بهش می‌خورد بلاگر باشه و علاوه بر اون، نگاهش رنگ و بوی انتظار داشت. رفتم جلو. صورتش پر از لبخند شد. پرسیدم فلانی؟ عینهو بادکنک سوزن خورده وا رفت و گفت: نه! جفتمون تو اشتباه بودیم، اما خیلی بهش می‌خورد بلاگر باشه! ایستادم کنارش. با یه مکالمه‌ی کوتاه فهمیدم اونم منتظر کسیه که تا حالا ندیدتش. 
    به دوستی که قرار بود ببینم پیام دادم و همچنان منتظر ایستادم. این‌بار یه دختر نسبتا تپل با چهره‌ی مهربونی اومد و جلوی فروشگاه ایستاد. یه حسی بهم می‌گفت خودشه. ولی بخاطر اتفاق چند دقیقه پیش ترجیح دادم منتظر جواب بلاگرجان به پیامم باشم. چند دقیقه‌ای گذشت و همچنان جواب نداد. اون دختر نسبتا تپل و مهربون اومد کنار نرده‌ها پیشم. دیگه گفتم یا بخت و یا اقبال. می‌پرسم شاید خودش باشه! با لبخند گفتم: فلانی؟ گفت: آره. گفتم: رستاک؟ لبخندش بیشتر شد و گفت: آره. گفتم: منم حریربانوام. خندیدیم و بعد از بغل و احوالپرسی راه افتادیم. و این شروع یه روز قشنگ بود با یه آدم قشنگ‌تر که تابحال زیاد نمی‌شناختمش و جز چند پست آخر وبلاگش چیز زیادی ازش نخونده بودم. و ما انقلاب رو قدم زدیم. صبوری کرد و باهم پی یه کتاب عربی بی‌خاصیت گشتیم. تو راه‌پله‌های یکی از پاساژها بود که پرسید اسمت چیه‌. نمی‌شناختیم هم رو ولی گرما و صمیمت بود‌. این همون اتفاق قشنگیه که تو دیدارهای وبلاگی می‌افته. 
    بعد از انقلاب با راهنمایی‌ رستاک رفتیم سراغ خیابون‌های همون حوالی‌. خودش میگه وصال بود؛ میگه هرکسی رو دوست داشته باشه می‌بره خیابون وصال چون معنای خاصی واسش داره. کارش قشنگ بود نه؟ و اینکه منو هم جزو دوست‌داشتنی‌هاش می‌دونه قشنگ‌تر. ما راه می‌رفتیم و حرف می‌زدیم، از هر دری می‌گفتیم، از تهران، هواش، صحنه‌های غم‌انگیزش تا وبلاگ و بلاگرهای محبوبش و... . 
    ایستگاه بعدی لمیز بود؛ یه کافه‌ی قشنگ تو ولیعصر. قرار نبود بریم اونجا. یهویی شد. بانمکِ قضیه اونجا بود که عصر هم واسه دورهمی باید می‌اومدم لمیز! رفتیم تو و تا چند دقیقه‌ی اول همش می‌گفت: کارت واقعا زشت بود. کارت واقعا زشت بود. از دستت ناراحت شدم و... . حالا انگار سرش رو بریدم! یه کافه لاته مهمونش کردم داشت منو می‌کشت :| :)) 
    خلاصه نشستیم و کلی خوش گذشت و لذت بردم از هم‌صحبتی با دختری که هم‌سن من بود و علایق مشترکمون تو اولین دیدار ما رو اینطور به هم وصل می‌کرد. از لمیز که اومدیم بیرون، بعد از جواب دادنم به پیام یکی از بچه‌ها رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به میدون ولیعصر و ناهار خوردیم. داشتم فکر می‌کردم چه قشنگه این ولیعصر! فروشگاه‌هاش و حال و هواش دوست‌داشتنی بود. 
    بعد از ناهار راه رفته رو به سمت تئاتر شهر برگشتیم. هوا برام سنگین بود. بوی دود داشت. رستاک می‌گفت ما دیگه عادت کردیم. دانشجوجانمون عادت کرده بود به این هوا و من نه. وقتی رسیدیم به تئاترشهر دیگه باید جدا می‌شدیم. حیف بود تموم شه ولی خب... هرسلامی یه خداحافظی دنبالشه. بغلش کردم و بعد از خداحافظیمون رفت. خوشحال بودم که دیدمش. که اینقدر دوست‌داشتنی و شیرین بود. چهره‌ی مهربونش هنوز هم جلوی چشم‌هامه. ممنون از بودنش و همراهیش... رستاک قشنگ♡
  • موافق ۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم