زنگ فارسی، جلسهٔ ششم: هکسره.

[هکسره چیست؟]

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۷ مهر ۹۷

    دنیا بدون آدم‌های مهربان، جای قشنگی نیست...

    پیکسل‌های نازنینش را ریخته‌بود روی میز تا نشانمان دهد. یکی یکی نگاهشان می‌کردم و قلب می‌شدم؛ پینگو و خانوادهٔ سیمپسون‌ها و جودی‌ابوت و... . همه بودند؛ همهٔ آن‌هایی که آدم را پرت می‌کردند به روزگار خوش کودکی. سه‌نفری مشغول دیدن و نظردادن بودیم که ناگهان از میان پیکسل‌ها، دوست‌داشتنی‌ترینِ شخصیت‌های داستانی را یافتم؛ یک‌ عدد شازده کوچولو که کنار روباه و تنها گلش نشسته بود، یک عدد شازده کوچولو که هنوز صدای غش غش خندیدن کودکانه‌اش در گوشم می‌پیچد. با ذوق و عشق گفتم: «وای خدا شازده کوچولو! عاشقشم من. چــــــقدر دوست‌داشتنیه این بچه و بی‌نظیره و... .» 

    و صاحب پیکسل‌ها در حرکتی غافلگیرانه گفت: «بگیرش واسه تو.» اصلا انتظارش را نداشتم؛ اصلا اصلا انتظارش را نداشتم. او هم‌اتاقی دوست من بود و برای اولین‌بار می‌دیدمش؛ او هم‌اتاقی دوست من بود و خیلی بزرگتر از من، او هم‌اتاقی دوست من بود و اصلا مرا نمی‌شناخت اما با چشمانی که در لحظه یک موج معصومیت و مهربانی بهشان سرازیر شده‌بود، داشت یک گوشهٔ گنج دوست‌داشتنی‌اش را به من می‌داد. حتی در آن لحظه پیشمان شدم که ذوقم از دیدن ناگهانی شازده کوچولو میان پیکسل‌ها را بروز دادم. 

    در نهایت نتوانستم بر او پیروز شوم و پیکسلش را به من هدیه داد. شازده کوچولو در دستانم بود و ارزشش برایم از گران‌قیمت‌ترین هدیه‌ها هم بیشتر بود. تشکر کردم و گفتم خیلی برایم ارزشمند است. نمی‌دانم می‌دانست یا نه، اما واژه‌هایی که در آن لحظه گفتم از عمیق‌تریم نقاط قلبم بلند می‌شد و به گوشش می‌رسید. در دلم نسیم پیچیده‌ بود و به این جمله که روزی در سایتی خواندم، ایمان آوردم: «مهم نیست چه شکلی باشی، مهربانی تو را به زیباترین فرد در جهان تبدیل می‌کند.»


    تقدیمیه: برسد به دست صاحبِ تمامِ جوراب‌قشنگه‌های عالم. 

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ مهر ۹۷

    قسمت ششم: نیم‌جهاز یک دانشجوی خوابگاهی!


    وقتی می‌خواهید برای خوابگاه خرید کنید همه‌چیز خیلی نمکین است. آدم یاد خاله‌بازی‌های دوران کودکی می‌افتد که از هر وسیله‌ای یکی دوتا داشتیم و همه‌شان توی یک سبد جا می‌شد. آن روزها که درگیر خرید برای خوابگاه بودم، ف‌ن نازنین در یک کامنت خصوصی لیستی از وسایل مورد نیاز را برایم فرستاده بود و من هم اکثرشان را تهیه کردم. حالا که رسیده‌ایم به روزهای آخر شهریور و خیلی‌هایتان احتمالا خوابگاهی هستید تصمیمم برای نوشتن از «روزهای اول دانشگاه» عوض شد و می‌خواهم لیستی از وسایلی که با خودم به خوابگاه بردم، برایتان بنویسم تا به‌درد شما هم بخورد. اگر دوست دانشجویی دارید که نمی‌داند برای خوابگاه باید چه وسایلی تهیه کند این پست را نشانش دهید.
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

    اینجا بهترین نقطهٔ زندگی‌است!


    اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم. صبح‌ها با هزار امید و آرزو از تخت خواب جدا می‌شویم، با لبخند به همه سلام می‌دهیم و سفرهٔ رنگینِ پر و پیمانِ صبحانه دلمان را به تب و تاب می‌اندازد. همه‌چیز برای شروع یک صبح خوشمزه مهیاست؛ یک صبح خوشمزه که آغاز روزی دل‌نشین است. الحمدالله کار خوبی هم داریم و رئیس‌های خوش‌اخلاق و حقوق و مزایای بسیار! کجای دنیا را می‌شناسی که با کمترین کار، بیشترین حقوق را بدهند؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن.
    هزینهٔ رهن و اجارهٔ خانه‌ها پایین است و هیچ صاحب‌خانه‌ای اجاره را بالا نمی‌برد، کیفیت ماشین‌های داخلی به طرز شگفت‌انگیزی بالا رفته و قیمتشان پایین آمده. نه تنها خودرو که همه‌چیز ارزان است؛ از سیب‌زمینی و پیاز گرفته تا میوه و گوشت و همه و همه. راننده‌های تاکسی‌ دیگر از سیاست و اقتصاد حرف نمی‌زنند چون اقتصادمان در بهترین وضعیت ممکن است و مردان لایقی بر کرسی نشسته‌اند. مسئولین صادق و خدومی داریم که جانشان برای مردم این آب و خاک در می‌رود. آن‌ها بی هیچ چشم‌داشتی به مشکلات مردم رسیدگی می‌کنند. از رانت و بخور بخور و پارتی‌بازی و فساد مالی و وام‌های میلیاردی و احتکار هم هیچ خبری نیست؛ این‌ها فقط در قصه‌گویی‌های شبانهٔ مادربزرگ‌هاست. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    ما همگی خوشحالیم که فرزندان این آب و خاکیم، خوشحالیم که پیشرفت و صاحب‌نام شدنمان در همین مملکت امکان‌پذیر است. ما خروجی بهترین نظام آموزشی جهانیم؛ نظام آموزشی ایده‌آلی که با ثبات هرچه تمام‌تر دهه‌هاست اجرا می‌شود و افراد باسوادی را تحویل جامعه داده تا سرنوشت کشور را به بهترین‌ شکل ممکن رقم بزنند‌. اینجا همه عاشق علم و دانش‌اند و برای هر کودکی امکان تحصیل وجود دارد. همه از ته دل در انشاهایشان می‌نویسند علم بهتر از ثروت است چراکه کسی دغدغهٔ ثروت ندارد و زندگی همه خوب می‌چرخد. بچه‌های کار سال‌هاست نسلشان منقرض شده؛ همه خانه و شغل خوب دارند و دیگر نیازی نیست هیچ بچه‌ای برای تأمین مخارج زندگی کار کند. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    در خاک این ممکلت خوب‌ترین مردمان جهان نفس می‌کشند؛ مردمی به دور از دروغ و ریا، مردمی سراسر مهر و صداقت و درست‌کاری. نه از دزدی خبری هست، نه تجاوز و نه کودک‌آزاری. نه کسی در خیابان مزاحم دیگری می‌شود و نه هیچ‌کس بر سر دیگری اسید می‌پاشد. همه آرام و مهربان‌اند، همه مشغول کار و زندگی و کسب‌روزی‌اند. کارگرها الحمدالله وضعشان عالیست. حقوقشان بیشتر شده و دیگر هیچ پدری شرمندهٔ زن و بچه‌اش نیست، دیگر هیچ پدری غصهٔ جهاز دخترش، هزینه‌های عروسی فرزندش و سیسمونی نوه‌اش را نمی‌خورد. دل هیچ مادری خون نیست‌. علی برکت الله! همه دستشان به دهانشان می‌رسد. در کنار هم خوشبختیم، اعصابمان آرام است، سور و ساط میهمانی‌هایمان جور است و امکانات بسیاری برای تفریح داریم. دل‌ ما جوان‌ها لبریز عشق و امید و شوق زندگی است. ازدواج آسان شده و دیگر هیچ جوانی از ترس هزینه‌های ازدواج مجرد نمی‌ماند. می‌بینی؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    وقتی صغیر و کبیر یک مملکت امید به زنده‌بودن و فعالیت داشته باشند آن مملکت قطعا روزگار خوش و آیندهٔ درخشانی خواهد داشت. مملکتی که فرزندانش برای دریافت حقوق بیشتر سراغ رشته‌های پردرآمد نمی‌روند و همه از سر عشق و در پی استعداد، در رشته‌های دلخواهشان درس می‌خوانند، قطعا طی سال‌های آینده بهشتی لبریز از افراد لایق خواهد شد. یکی از این فرزندان من هستم؛ من که عاشقانه نوشتن را انتخاب کردم. انتخاب کردم تا بنویسم، تا نعمتی که در من نهاده شده هرز نرود و رسالتم را به جا آورم. راستش مادرم می‌گوید من بی‌نظیرم و خیلی خوب می‌نویسم اما یک عیب بزرگ دارم. عیب بزرگم این است که همه‌چیز را وارونه می‌نویسم؛ مثل دیبی در مجموعهٔ کلاه‌قرمزی. 

    آری! اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم... .
  • موافق ۹ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    دوست دارم بروم...

    دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

    گریه‌ام را به حساب سفرم نگذارید

    دوست دارم به پابوسی باران بروم

    آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

    آنقدر آینه‌ها را به رخ من نکشید

    اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

    چشمی آبی‌تر از آیینه گرفتارم کرد

    بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

    آخرین حرف من این است زمینی نشوید

    فقط از حال زمین بی‌خبرم نگذارید...


    «فروغ فرخزاد»

  • موافق ۷ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ شهریور ۹۷

    به یاد قدیم‌ترها و رنگی‌نوشت‌هایم...

    وقتی پریشانی به سراغ آدمیزاد بیاید، دور کردنش دشوار است. ما می‌توانیم ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها در غم بمانیم و با خنده‌دارترین جوک‌ها و دل‌شاد‌کن‌ترین لحظه‌ها هم از این مرداب خارج نشویم، که اتفاقات خوب تنها رهگذر مسیر غم‌آلوده‌مان باشند و در نهایت ما بمانیم و تنی که در تاریکی هبوط کرده. اما هرچقدر نابودکردن غم سخت باشد، شکستن قامت شادی‌هایمان آسان است. به تلنگری و نگاهی و کلامی، حال خوبمان فرومی‌ریزد و دوباره ما می‌مانیم و حوض ناله‌هایمان. این قصه برای من تداعی‌گر یک باور است؛ باور اینکه در این دنیا گِلِ هرچیز گران‌بهایی را با ظرافت و شکنندگی سرشته‌اند، و حال خوب مثل نگین الماس روی انگشتر، ارزشمند و ظریف و نیازمند مراقبت است. باید حواسمان باشد؛ حواسمان باشد که خودمان نرویم و او جا بماند، که نیفتد روی زمین و ضربه بخورد؛ باید حواسمان باشد که نشکند، که همیشه سرجایش باشد.

    راستش را بخواهی رفیق، ما آدم‌ها شاید چشمان سالمی داشته باشیم اما خیلی وقت‌ها به کوری دچاریم؛ به ندیدن جای خالی شادی‌ها، به ندیدن چیزهایی که می‌توانند بهانهٔ لبخندمان شوند. تو بگو رفیق! چندبار بعد از بیدار شدن، بازی آفتابِ صبح و سایه را کنار پنجرهٔ اتاقت دیدی؟ چندبار از شیرینی چای‌شیرینِ صبحانه لبخند زدی؟ چند‌بار از اینکه هنوز پدر و مادرت را کنار خودت داری، غرق شوق و شکر شدی؟ چندبار از نسیم عصرهای تابستان لذت بردی؟ چندبار سرت را برای دیدن درخشش باشکوه ماه بالا گرفتی؟ به من بگو چندبار جهان را از منظر زیبایی دیدی؟ عیب من تو این است که نمی‌بینیم؛ که تصمیم می‌گیریم برای غم‌هایمان تا ابد سیاه‌پوش باشیم و اِلّا جهان ما هنوز هم بهانه دارد برای شاد کردنمان؛ بهانه دارد برای فراهم کردن بساط لبخندمان. 

    بیا این‌بار چشم‌ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم؛ بیا این‌بار دل به این بهانه‌ها بدهیم، دل به خندهٔ دوست‌داشتنی کودکان و بازی‌هایشان، به آن لحظه‌ای که خسته‌ایم و یک صندلی خالی در اتوبوس و مترو گیرمان می‌آید، به عطر آشنایی که ناگهان در خیابان به مشاممان می‌رسد و ما را به یاد عزیزی می‌اندازد؛ بیا دل بدهیم به لذت خوردن یک بشقاب قورمه‌سبزی، یک جرعه شربت بهارنارنج در روزهای گرم تابستان، یک ماچ آبدار و تف‌آلود از کودک یک‌ساله‌ای که تازه «بوس‌کردن» را یاد گرفته. بیا از اینکه زنده‌ایم و فرصت تجربه‌کردن داریم شاد باشیم؛ از اینکه هنوز هم می‌توانیم با دیدن معشوقمان تپش قلب بگیریم و با یک نگاهش از ذوق بمیریم، از اینکه هنوز صبح‌ها از کنار پنجرهٔ اتاقمان صدای گنجشک‌ می‌آید و باران بی‌منت بر سرمان می‌بارد، از اینکه می‌توانیم بازیگوشی ماهی‌قرمزها را ببینیم و به شمعدانی‌ها نگاه کنیم. بیا دل به دل این لحظاتِ کوچکِ حال‌خوب‌کن بدهیم؛ که اگر این کار را بکنیم روزی هزار بهانه برای لبخندزدن داریم؛ هزار بهانه برای نشکستن قامت شادی‌ها و حال خوبمان. شاید نشود مطلقا آسوده‌خاطر باشیم و به مشکلات فکر نکنیم اما می‌شود تلاش کنیم؛ تلاش برای حفظ نگین زیبای انگشترمان، برای حفظ لبخندی که بی‌شک شایستهٔ آنیم. :)

  • موافق ۶ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

    Hugo

    می‌دونی؟ ماشین‌ها هیچ قطعهٔ اضافی ندارن. درست از اجزایی ساخته‌شدن که لازم دارن. پس فکر کردم اگه دنیا یه ماشین بزرگه، من هم نمی‌تونم یه قطعهٔ اضافی باشم. بودن من باید یه دلیل داشته باشه.


    🎬 هوگو 

    👤 مارتین اسکورسیزی 

    ✒ جان لوگان

  • موافق ۲۴ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲ شهریور ۹۷

    روز عید باشد و من باشم و تو...

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سالخوردگی به سرم می‌زند. دلم می‌خواهد من و تو باشیم و سی- چهل سال بعد و خانه‌ای نقلی و گرم. صبح زود وقتی هنوز تو خوابی و احتمالاً دندان مصنوعی‌ات توی لیوان است، من خواب را از چشمانم به پستوی خانه بیندازم و به حیاط بروم. شلنگ را بگیرم به جان باغچه. درخت انار و آلوچه و خرمالو را، درخت انگور دور دیوارهای حیاط را، بوتهٔ گل سرخ کنار دروازه را و حسن‌یوسف‌های روی ایوان را، غرق طراوت صبحگاهی کنم، کمی قربان‌صدقهٔ شمعدانی‌ها بروم و با ماهی‌های توی حوض درددل کنم، به گوسفند فربه‌ای که قرار است به زودی بودنش تمام شود غذا بدهم و بعد بیایم کنار تو. و به این فکر کنم که تو حتی با یک دندان مصنوعی احتمالی هم برای من دوست‌داشتنی‌ترین و دلبرترین معشوق عالمی. بیدارت کنم و بگویم: «حاج‌آقا الانه که بچه‌ها برسن. به آ سِد حسین زنگ زدی بیاد؟» خمار و خواب‌آلود «آری» بگویی و از جایت بلند شوی. دوتایی صبحانه بخوریم و رخت و لباس بپوشیم و عطر بزنیم و عیدی‌ نوه‌ها و بچه‌ها را کنار بگذاریم. زنگ در که به صدا در آمد، دستی به موهایت بکشم و مرتب‌ترشان کنم و برویم به استقبال. 

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سال‌خوردگی به سرم می‌زند؛ هوای اینکه حیاط خانه‌مان پر از سر و صدای بچه‌ها و عروس و دامادمان شود و نوه‌های عزیزمان؛ هوای اینکه عیدی‌ها را به ازای ماچ‌آبدار بهشان بدهیم و بعدش حیاط پر از شادی‌های کودکانه و تبریک عید‌ بزرگ‌ترها بشود. عید قربان باید کنار تو بگذرد و آدم‌هایی که درست‌کرده‌ایم و آدم‌کوچولوهایی که آن‌ها درست کرده‌اند، کنار آ سِد حسین که رَفیق دیرینه‌مان است و هرسال می‌آید تا گوسفند را قربانی کند و گوشت‌‌ها را ببرد و برساند به دست آن‌هایی که باید. دلم هوای آن روزها را دارد؛ روزهایی که گاه و بی‌گاه میان هیاهوی صحبت‌ها و بازی بچه‌ها، نگاهمان به هم بیفتد و لبخند شویم، نگاهمان به هم بیفتد و خاطرات سالیان دراز در چشمانمان سوسو بزند، که عشقمان دیرینه باشد اما به طراوت حسن‌یوسف‌های روی ایوان.


    عیدتون مبارک رفقا! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷

    زنگ فارسی، جلسۀ پنجم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    [قسمت سوم و آخرین قسمت این بخش]

  • موافق ۷ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷

    روزگار فراق...


    هر شب ز دست هجرش، چندان به یارب آیم
    کز دست یاربِ من، یارب به یارب آید...

    (خاقانی)
  • موافق ۱۱ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم