طبق گفتهٔ کتاب چهارمیثاق، این کلمات مثل زهر درون آدم می‌شینه!

تا جایی که یادم میاد هیچ‌وقت از زیبایی‌های زندگی بهم نگفته، هیچ‌وقت روی خوشش رو بهم نشون نداده و نگفته این‌جای زندگی خیلی خفن و توپ و باحاله. برعکس همیشه تاریکی‌ها و بدی‌هاش رو مثل آجیل ریخت تو دستم و گفت: «ببین، بیین زندگی اینه نه چیزهایی که تو فیلم‌ها نشونش می‌دن.» آخرین نصیحتش هم این بود که مفهوم دوست اجتماعی یه چیز کاملا مسخره‌اس مخصوصا تو ایران. شاید دخترها بپذیرنش و اعتماد کنن ولی پسرها نه! من جنس خودم رو خوب می‌شناسم. بدون استثنا همشون از اون اول یه فکری تو سرشون می‌چرخه. اکثرشون هم بعد یه مدت تور پهن می‌کنن. جنس ما شیشه‌خرده توش زیاده پس اون دختری عاقله که اعتماد نکنه بهشون و قاطی اینجور دوستی‌های به قول خودشون اجتماعی نشه! همیشه یادت باشه تو هر مسئله‌ای به منفی‌ترین احتمالش فکر کنی تا آسیب‌ نبینی.


:)

  • موافق ۱۱ | مخالف ۷
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

    تکه‌پاره‌های این روزها...

    ۱. چی غم‌انگیزتر از مجلس ختم یه مادر؟ امروز مداح می‌خوند «مه ماه آسمون بی، کجه بوردی؟ آ مارُ آ مارُ» و من فرو می‌ریختم تو خودم و از فکر کردن به روزی که صاحب یه همچین مجلسی باشم نفسم بند می‌اومد. من دووم نمیارم مطمئنم. می‌میرم...

    ۲. حاج‌آقای امروز رفت بالا منبر و نمی‌دونم چطور عزای مادر رو به اوضاع مملکت رسوند ولی اینقدر خوب حرف زد که دعا کردم مثل این حاج‌آقا موسوی خدا زیاد کنه؛ که پشت میکروفون، ناعدالتی‌ها رو داد بزنه، درد مردم رو داد بزنه.

    ۳ لیلا که پیشم نشسته بود می‌گفت «هه! این آخونده هم مثل بقیه فقط حرف می‌زنه، شعار می‌ده. خودش هم عمل می‌کنه به حرف‌هاش؟» بهش گفتم داره می‌گه سکوت نکنین و خودش هم سکوت نمی‌کنه. دیگه چیکار کنه بنده خدا؟ و یادت باشه حرف درست رو تو هوا بقاپی حتی اگه دشمنت داره می‌گه. مهم نیست کی حرف می‌زنه مهم اینه داره چی می‌گه!

    ۴. من خیلی دارم تلاش می‌کنم خودم رو نگه دارم. خیلی دارم تلاش می‌کنم محکم بمونم. شونه‌هام خسته‌اس ولی ایستادم. می‌شه برام دعا کنین تَرَک نخورم؟ می‌شه برام دعا کنین از هم نپاشم؟ من خیلی نگران خودمم...

    ۵. نمی‌دونم چرا این روزها سوال در مورد عشق زیاد برام پیش میاد! :| مثلا اینکه آدم چجوری می‌فهمه عاشق شده؟ یا آدمی که یه بار عاشق شده و به عشقش نرسیده می‌تونه دوباره عاشق شه یا همیشه اون حسرت تو دلش هست؟ یا مثلا واقعا اگه به طرفت عشقت رو نشون بدی پررو می‌شه؟ :| یه همچین چیزهایی مثلا! بیاین پاسخگو باشین.

    ۶. هربار خواستیم بریم مشهد نشد. امشب دوباره همهٔ نشدن‌ها یادم اومد. و به این فکر کردم که شاید برنامهٔ شهریور امسال هم نشه...

    ۷. بهش گفتم: «بیا بیا یه خبر جدید برات دارم.» با ذوق گفت: «خواستگار اومده برااات؟» پوکرفیس نگاهش کردم گفتم: «نه‌خیر! اگرم بیاد اصلا به من نمی‌گن که خبر داشته باشم به تو بگم! :/» صاف زل زد تو چشم‌هام با نیش باز گفت: «ولی تو اینقدر خواستگار داری خبر نداری! من همه رو می‌دونم.» هم خنده‌ام می‌گرفت هم پوکرفیس بودم. خلاصه از این زندایی‌ها هم خدا زیاد کنه! :|

    ۸. یکی از باگ‌های خلقت من صفرکیلومتر بودنمه! در این حد که خیلی وقت‌ها وقتی بچه‌ها بهم یه چیزی می‌گن به دید مشکوکانه بهش نگاه می‌کنم چون ممکنه یه چیز خاک‌برسری باشه و من طبق معمول مطلب رو نگرفته باشم! :| خوب هم نیست البته! ممکنه چون نمی‌دونی فلان حرف در مورد چیه یه جا بگی و سوتی‌های عظیمی بدی! :|

    ۹. دلم خواست امشب برم بهش بگم می‌شه برام قرآن بخونی آروم شم؟ روم نشد ولی. خیلی وقت‌ها روم نمی‌شه حتی اگه دوستم باشین. اگه یه روز از شماها همچین چیزی رو بخوام برام این کار رو می‌کنین؟ 

    ۱۰. خواستم اگه این پست رو خوندین و اولش غمگین شدین تهش غمتون رفته باشه. رفت؟ ایشالا رفته باشه! من دیگه نمی‌خوام تو نوشتن به خودم سخت بگیرم. مثلا الان دلم خواست بیام اینجا باهاتون حرف بزنم و اومدم. شما هم باهام حرف بزنین. خب؟

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

    چه غریب ماندی ای دل...

    یه سری حرف‌ها رو نمی‌شه به کسی گفت، یه سری دردها رو نمی‌شه واسه کسی شرح داد، یه سری بدبختی‌ها رو نمی‌شه با یکی دیگه شریک شد. این حرف‌ها، این دردها و این بدبختی‌ها هر روز یه سال به عمرت اضافه می‌کنه. اونوقت یهو به خودت تو آینه نگاه می‌کنی و می‌بینی در عین جوونی سن و سالی ازت گذشته. 

    تو زندگی چیزهایی هست که از یه جایی به بعد دیگه اشکت رو در نمیاره، دیگه صدای ناله‌ات رو بلند نمی‌کنه، دیگه قلبت رو نمی‌سوزونه، فقط ساکت می‌شی و دونه‌دونه به تعداد موهای سفید روی سرت اضافه می‌شه؛ چیزهایی مثل دویدن و به جایی نرسیدن، مثل جاهای خالی‌ای که انگاری هیچ‌وقت پر نمی‌شه، مثل حرف‌هایی که میاد تا سر زبونت و با درد قورتشون می‌دی، مثل وقت‌هایی که می‌خوای بپری و دَم پریدن، بال و پرت رو می‌شکونن و پرپر می‌شی. 

    خیلی وقت‌ها با خودم می‌گم کاش خدا قابلیت دیده شدن داشت؛ یه جوری که می‌شد برم پیشش، زل بزنم تو چشم‌هاش و براش از چیزهایی که می‌دونه بگم. بعد که حرف‌هام رو زدم، سرم رو بذارم رو زانوش، مثل جنین تو خودم مچاله شم و بخوابم؛ بخوابم بدون هیچ نگرانی و حال بدی، بخوابم و مطمئن باشم وقتی بیدار می‌شم هنوزم هست و داره با لبخند نگاهم می‌کنه.

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ شهریور ۹۷

    دوست دارم بروم...

    دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

    گریه‌ام را به حساب سفرم نگذارید

    دوست دارم به پابوسی باران بروم

    آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

    آنقدر آینه‌ها را به رخ من نکشید

    اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

    چشمی آبی‌تر از آیینه گرفتارم کرد

    بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

    آخرین حرف من این است زمینی نشوید

    فقط از حال زمین بی‌خبرم نگذارید...


    «فروغ فرخزاد»

  • موافق ۷ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ شهریور ۹۷

    به یاد قدیم‌ترها و رنگی‌نوشت‌هایم...

    وقتی پریشانی به سراغ آدمیزاد بیاید، دور کردنش دشوار است. ما می‌توانیم ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها در غم بمانیم و با خنده‌دارترین جوک‌ها و دل‌شاد‌کن‌ترین لحظه‌ها هم از این مرداب خارج نشویم، که اتفاقات خوب تنها رهگذر مسیر غم‌آلوده‌مان باشند و در نهایت ما بمانیم و تنی که در تاریکی هبوط کرده. اما هرچقدر نابودکردن غم سخت باشد، شکستن قامت شادی‌هایمان آسان است. به تلنگری و نگاهی و کلامی، حال خوبمان فرومی‌ریزد و دوباره ما می‌مانیم و حوض ناله‌هایمان. این قصه برای من تداعی‌گر یک باور است؛ باور اینکه در این دنیا گِلِ هرچیز گران‌بهایی را با ظرافت و شکنندگی سرشته‌اند، و حال خوب مثل نگین الماس روی انگشتر، ارزشمند و ظریف و نیازمند مراقبت است. باید حواسمان باشد؛ حواسمان باشد که خودمان نرویم و او جا بماند، که نیفتد روی زمین و ضربه بخورد؛ باید حواسمان باشد که نشکند، که همیشه سرجایش باشد.

    راستش را بخواهی رفیق، ما آدم‌ها شاید چشمان سالمی داشته باشیم اما خیلی وقت‌ها به کوری دچاریم؛ به ندیدن جای خالی شادی‌ها، به ندیدن چیزهایی که می‌توانند بهانهٔ لبخندمان شوند. تو بگو رفیق! چندبار بعد از بیدار شدن، بازی آفتابِ صبح و سایه را کنار پنجرهٔ اتاقت دیدی؟ چندبار از شیرینی چای‌شیرینِ صبحانه لبخند زدی؟ چند‌بار از اینکه هنوز پدر و مادرت را کنار خودت داری، غرق شوق و شکر شدی؟ چندبار از نسیم عصرهای تابستان لذت بردی؟ چندبار سرت را برای دیدن درخشش باشکوه ماه بالا گرفتی؟ به من بگو چندبار جهان را از منظر زیبایی دیدی؟ عیب من تو این است که نمی‌بینیم؛ که تصمیم می‌گیریم برای غم‌هایمان تا ابد سیاه‌پوش باشیم و اِلّا جهان ما هنوز هم بهانه دارد برای شاد کردنمان؛ بهانه دارد برای فراهم کردن بساط لبخندمان. 

    بیا این‌بار چشم‌ها را بشوییم و جور دیگر ببینیم؛ بیا این‌بار دل به این بهانه‌ها بدهیم، دل به خندهٔ دوست‌داشتنی کودکان و بازی‌هایشان، به آن لحظه‌ای که خسته‌ایم و یک صندلی خالی در اتوبوس و مترو گیرمان می‌آید، به عطر آشنایی که ناگهان در خیابان به مشاممان می‌رسد و ما را به یاد عزیزی می‌اندازد؛ بیا دل بدهیم به لذت خوردن یک بشقاب قورمه‌سبزی، یک جرعه شربت بهارنارنج در روزهای گرم تابستان، یک ماچ آبدار و تف‌آلود از کودک یک‌ساله‌ای که تازه «بوس‌کردن» را یاد گرفته. بیا از اینکه زنده‌ایم و فرصت تجربه‌کردن داریم شاد باشیم؛ از اینکه هنوز هم می‌توانیم با دیدن معشوقمان تپش قلب بگیریم و با یک نگاهش از ذوق بمیریم، از اینکه هنوز صبح‌ها از کنار پنجرهٔ اتاقمان صدای گنجشک‌ می‌آید و باران بی‌منت بر سرمان می‌بارد، از اینکه می‌توانیم بازیگوشی ماهی‌قرمزها را ببینیم و به شمعدانی‌ها نگاه کنیم. بیا دل به دل این لحظاتِ کوچکِ حال‌خوب‌کن بدهیم؛ که اگر این کار را بکنیم روزی هزار بهانه برای لبخندزدن داریم؛ هزار بهانه برای نشکستن قامت شادی‌ها و حال خوبمان. شاید نشود مطلقا آسوده‌خاطر باشیم و به مشکلات فکر نکنیم اما می‌شود تلاش کنیم؛ تلاش برای حفظ نگین زیبای انگشترمان، برای حفظ لبخندی که بی‌شک شایستهٔ آنیم. :)

  • موافق ۶ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

    از گوشه‌کنار زندگی...

    یک. تو خونهٔ ما همیشه اونی که در یخچال رو باز می‌کنه و می‌بینه میوه‌ها تموم شده، ماکارونی دیشب تموم شده، هندونهٔ سر سفره تموم شده و چایی تموم شده، منم! همش بهم هیچی نمی‌رسه. :( 

    #و_مظلوم_نام_دیگر_من_است

    دو. می‌گفت: «شاید باورت نشه ولی با یه پیام ساده‌اش جوری دلم می‌لرزه که می‌ترسم. ما دخترها خیلی بدبختیم چون نمی‌تونیم بریم جلو به طرف بگیم دوستش داریم. چیکار کنم با این عشق یه طرفه؟» نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «نمی‌دونم واقعا...»

    #عاشقی_شیوهٔ_رندان_بلاکش_باشد

    سه. عید غدیر واسم خیلی عزیزه. بهم یادآوری می‌کنه یه مسئولیتی رو دوشمه و باید نگهش دارم؛ که نوکری در خونهٔ کی‌ رو باید بکنم. و خب... روز بزرگی هم هست؛ پس این روز بزرگ و قشنگ خیلی مبارکم و مبارکتون و مبارکمون باشه! :)

    #باید_خدا_شوی_که_بفهمی_علی_که_بود

    چهار. بهونهٔ این پست هیچی نیست جز اینکه دلم یهویی واسه اینجا تنگ شد و متاسفانه خستگی نذاشت یه پست درست‌درمون بنویسم. یه خواهشی هم دارم ازتون. می‌شه واسه حل یه مشکلی، یه‌دونه صلوات بفرستین تو دلتون؟ مرسی.

    #از_دوستان_جانی_مشکل_توان_بریدن

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷

    تهش هم هیچی نمی‌شیم! :))

    کلام اول: دنیای نوشتن فقط آن‌جایش که داستان‌ها و رمان‌های نصفه و نیمهٔ قدیمی‌ات را می‌خوانی و هم‌زمان با خواندن، دستت را می‌گذاری روی پیشانی‌ات و می‌خندی و می‌گویی: «خدایا این‌ها دیگه چیه من نوشتم!»


    کلام دوم: یکی از نویسنده‌های محبوب «نودهشتیای» خدابیامرز، هما پوراصفهانی بود. بچه‌های مدرسه همیشه از او و رمان‌هایش تعریف می‌کردند، کفش‌ آل‌استار و شلوار جین می‌پوشیدند چون فلان شخصیت محبوب در فلان رمان او، عاشق کفش‌ آل‌استار و شلوار جین بود؛ می‌گفتند دوست‌دارند شوهرشان مثل فلان شخصیت رمانش پولدار و خوش‌هیکل باشد، یک‌عالمه عکس‌ از فرید صعودی یکی از مدلینگ‌های ایرانی را توی گوشی‌هایشان داشتند چون هما برای فلان شخصیت رمانش عکس او را در نظر گرفته بود و... . 

    چند شب پیش یکهو یاد او و آن زمان‌ها افتادم. احتمالا رمان‌های او باعث شد تا فکر نوشتن رمان به سرم بزند و سال اول دبیرستان رمان تقدیر را به پایان برسانم؛ رمانی که حالا فکر می‌کنم لیاقت سطل زباله را هم ندارد از بس آبکی و مزخرف است! اسمش را سرچ کردم و اتفاقا پیجی با نامش وجود داشت. بله! خودش بود. حالا چهار-پنج سال از آن روزها و رمان‌های آبکی گذشته، او نویسنده‌ است و چند کتاب چاپ کرده، در نمایشگاه کتاب تهران و شهرهای مختلف جشن امضای کتاب برگزار می‌کند و طرفدارانش دور او را می‌گیرند و بغلش می‌کنند و از دیدنش اشک شوق می‌ریزند و برایش کلی هدیه می‌برند. هرچند از خیلی‌ها شنیده‌ام که رمان‌هایش آنقدر خوب نیستند اما اینکه به هدفش رسیده شایستهٔ تقدیر است. :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

    سبب رونق کفر است مسلمانی ما!

    دو خواهر کنار هم نشسته‌ بودند؛ دو خواهر در آستانهٔ شصت‌سالگی. بر سرشان چادر نماز بود، مقابلشان سجاده‌ و در دستانشان تسبیح. نماز مغرب را خواندند و حالا داشتند باهم صحبت می‌کردند. از چه؟ از عروس‌هایشان و اینکه موذی‌اند و تربیت نشده‌اند و... . سعی کردم با گوشی خودم را سرگرم کنم تا صدایشان را نشنوم اما نشد. گاهی صدایشان پر از حرص می‌شد و اوج می‌گرفت. عاقبت دهانم باز شد و گفتم: «الله‌وکیلی شما فکر می‌کنین نمازتون قبوله؟ نشستین پشت سجاده و دارین غیبت می‌کنین؟ اون سجاده و چادر رو سرتون حرمت داره والا! درست نیست کارتون.» نگاهی به هم کردند و خواهر کوچکتر در جوابم گفت: «غیبت نمی‌کنیم، داریم صحبت می‌کنیم. حقیقت رو می‌گیم.» پوزخندی محو بر صورتم نشست و از خانه بیرون زدم‌؛ از خانه‌ای که هوایش بوی مردار می‌داد.

  • موافق ۲۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۴ شهریور ۹۷

    Hugo

    می‌دونی؟ ماشین‌ها هیچ قطعهٔ اضافی ندارن. درست از اجزایی ساخته‌شدن که لازم دارن. پس فکر کردم اگه دنیا یه ماشین بزرگه، من هم نمی‌تونم یه قطعهٔ اضافی باشم. بودن من باید یه دلیل داشته باشه.


    🎬 هوگو 

    👤 مارتین اسکورسیزی 

    ✒ جان لوگان

  • موافق ۲۴ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲ شهریور ۹۷

    روز عید باشد و من باشم و تو...

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سالخوردگی به سرم می‌زند. دلم می‌خواهد من و تو باشیم و سی- چهل سال بعد و خانه‌ای نقلی و گرم. صبح زود وقتی هنوز تو خوابی و احتمالاً دندان مصنوعی‌ات توی لیوان است، من خواب را از چشمانم به پستوی خانه بیندازم و به حیاط بروم. شلنگ را بگیرم به جان باغچه. درخت انار و آلوچه و خرمالو را، درخت انگور دور دیوارهای حیاط را، بوتهٔ گل سرخ کنار دروازه را و حسن‌یوسف‌های روی ایوان را، غرق طراوت صبحگاهی کنم، کمی قربان‌صدقهٔ شمعدانی‌ها بروم و با ماهی‌های توی حوض درددل کنم، به گوسفند فربه‌ای که قرار است به زودی بودنش تمام شود غذا بدهم و بعد بیایم کنار تو. و به این فکر کنم که تو حتی با یک دندان مصنوعی احتمالی هم برای من دوست‌داشتنی‌ترین و دلبرترین معشوق عالمی. بیدارت کنم و بگویم: «حاج‌آقا الانه که بچه‌ها برسن. به آ سِد حسین زنگ زدی بیاد؟» خمار و خواب‌آلود «آری» بگویی و از جایت بلند شوی. دوتایی صبحانه بخوریم و رخت و لباس بپوشیم و عطر بزنیم و عیدی‌ نوه‌ها و بچه‌ها را کنار بگذاریم. زنگ در که به صدا در آمد، دستی به موهایت بکشم و مرتب‌ترشان کنم و برویم به استقبال. 

    عید قربان که می‌شود بیش از آنکه دلم بخواهد جوان باشم، هوای پیری و سال‌خوردگی به سرم می‌زند؛ هوای اینکه حیاط خانه‌مان پر از سر و صدای بچه‌ها و عروس و دامادمان شود و نوه‌های عزیزمان؛ هوای اینکه عیدی‌ها را به ازای ماچ‌آبدار بهشان بدهیم و بعدش حیاط پر از شادی‌های کودکانه و تبریک عید‌ بزرگ‌ترها بشود. عید قربان باید کنار تو بگذرد و آدم‌هایی که درست‌کرده‌ایم و آدم‌کوچولوهایی که آن‌ها درست کرده‌اند، کنار آ سِد حسین که رَفیق دیرینه‌مان است و هرسال می‌آید تا گوسفند را قربانی کند و گوشت‌‌ها را ببرد و برساند به دست آن‌هایی که باید. دلم هوای آن روزها را دارد؛ روزهایی که گاه و بی‌گاه میان هیاهوی صحبت‌ها و بازی بچه‌ها، نگاهمان به هم بیفتد و لبخند شویم، نگاهمان به هم بیفتد و خاطرات سالیان دراز در چشمانمان سوسو بزند، که عشقمان دیرینه باشد اما به طراوت حسن‌یوسف‌های روی ایوان.


    عیدتون مبارک رفقا! :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۱ مرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم