قسمت اول: رویاهای آبی یواش


کاری به کار دنیا نداشتم. همه‌اش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم می‌ریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب می‌خواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبح‌ها به مدرسه می‌رفتم و ظهرها با شانه‌هایی خسته از سنگینی کوله‌پشتی به خانه بر‌می‌گشتم. 
  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۷ دی ۹۶

    ز غوغای جهان فارغ...

    می‌شود با تو آرام بود

    حتی در بی‌تاب‌ترین خیابان‌های شهر...

    تقدیم به دو رفیق نازنین که وصال‌شان زیبایی دنیا را دلیل است.

  • موافق ۳۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۳ دی ۹۶

    در کوچه‌پس‌کوچه‌های جامعه...

    وقتی وارد اداره‌ی پست شدم و معاون اداره مرا از دور دید و با لبخند گفت: به‌به! ببین کی اینجاست، وقتی پرسید برای چه آمده‌ام و گفتم پیگیری تاییدیه‌ی تحصیلی‌ام، وقتی از بین آن همه جمعیت مرا برد روبه‌روی میزش و تعارف کرد که بنشینم و به همکارش سپرد تاییدیه را چک کند، وقتی بعد از چند دقیقه همکارش بدون هیچ دردسری تاییدیه را به دانشگاه ارسال کرد و با وجود اصرار من هزینه‌ی ۳۷۰۰ تومانی‌اش را نگرفت، آنجا بود که فهمیدم چرا مردم حاضر نیستند به خودشان سخت بگیرند و مستقیم می‌روند سراغ حضرت پارتی!

  • موافق ۲۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۰ دی ۹۶

    اعصابِ زخمِ معده گرفته!

    مثل زخمی که سمباده بکشند رویش، اعصابم درد می‌کند! درمان آدمی که اعصابش درد می‌کند چیست؟

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۶ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۷ دی ۹۶

    من فقط داشتم می‌مردم از غم و غصه؛ همین...

    به جای صبح، ظهر بلند شدن، نداشتن نان برای صبحانه، خاموش شدن پی در پی اجاق گاز حین پختن ناهار، وا رفتن کوکوسبزی، حرص خوردن و به دنبالش معده‌درد، هوای سرد و اصرار هم‌اتاقی برای رفتن به بازار و دیدن مغازه‌ها؛ همه‌ی این‌ها برای رقم خوردن یک پنج‌شنبه‌ی تباه کافی بود. 

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

    تهرون...

    نشسته‌ام جلوی تئاترشهر؛ تنها و سیر نمی‌شوم از دیدنش. هوا سرد است. خورشید نرم‌نرمک پشت ساختمان‌ها غروب می‌کند. سه جوان نازنین و دوست داشتنی نشسته‌اند یک گوشه و با گیتارها و ویولون‌شان آهنگ غم‌انگیزی می‌نوازند. راستش کم کم دارد بغضم می‌گیرد... 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

    دیدار وبلاگی با حضور حریربانو :دی

    همینطور که تند تند قدم برمی‌داشتیم به شخص پشت تلفن گفتم یه نشونه بده بتونم پیدات کنم. با خنده ‌گفت تو دستت رو بیار بالا. خندیدم و زودتر از دستم سرم اومد بالا و چشم‌هام تو جمعیت دنبالش گشت. یهو هم‌اتاقی بلند گفت اوناهاش حریر فکر کنم اونه.
  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶

    مردم خسته‌جان من...

    چه بگویم؟ چه می‌توانم بگویم؟ آنقدر ضربه محکم بوده که لالم کرده. آنقدر ضربه محکم بوده که دنیا دارد دور سرم می‌چرخد. قلبم داغ دارد. دیده‌اید جگر چطور روی آتش جز و جز می‌زند؟ حال قلب من هم اینگونه است. نمی‌توانم کلمات را ردیف کنم. اصلا از کجا بگویم؟ از کدام گوشه‌اش؟ از مرگ‌ها بگویم و یتیم شدن‌ها؟ یا از دخترکی که کودکی‌اش زیر مشتی خاک دفن شد؟ از نبود امکانات بگویم یا آن آشغال‌هایی که به اسم مسکن مهر تحویل مردم دادند؟ از روستاهای کاملا ویران شده بگویم یا دست و پاهای زیر آوار؟ از لرزیدن پشت پدر بگویم یا دل مادر؟ از حرف‌های آن مرد بگویم که می‌گفت خدا به ملک گفته رگ زمین را بگیر؟ یا آن یکی که گفته نباید از دولت انتظار داشته باشید و به جایش عبرت بگیرید؟ گفتن دارد؟ نه... ندارد... زار زدن دارد...زار  زدن... مردن دارد...

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۴ آبان ۹۶

    بیست و سوم آبان...

    وقتی در اتاق را باز می‌کنی و ناگهان با چنین صحنه‌ای مواجه می‌شوی:

    💙ممنون بی‌همتا💙

    #غمِ_غریب


    از شیرین‌ترین اتفاقات روز تولد:(اینجا)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۳ آبان ۹۶

    وقتی یک کامیون غم یکهویی می‌ریزد توی قلبت...

    در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد‌؛ چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به‌توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله‌ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید. (بوف کور، صادق هدایت، انتشارات صادق هدایت)


    :: این شهر افسرده‌ام می‌کند؛ این شهر بی‌باران... 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم