عطر گل محمدی...

به آینده فکر می‌کنم؛ به چهل‌-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمه‌ای ختم می‌شود؛ واهمه از فراموش شدن خیلی چیزها، واهمه از اینکه دیگر آن‌ها یک گوشهٔ زیبایی‌های دنیا نباشند. تصور کنید دیگر مادربزرگ‌هایی را که پیراهن بلند گل‌گلی می‌پوشند و انگشتر فیروزه دارند، نبینیم. تصور کنید دیگر پدربزرگ‌هایی را که جلیقه می‌پوشند و عصا و تسبیح به دست دارند و همیشه خاطره‌ای از دوران سربازی و کوه و جنگل و دشت و صحرا برایمان تعریف می‌کنند، نبینیم. دنیا خیلی بیهوده و بی‌رنگ می‌شود، نه؟ 

بخشی از زیبایی دنیا به آن‌ها وابسته‌ است؛ به چای‌نبات‌های مادربزرگ و بغل گرمش که همیشه عطر گل محمدی می‌دهد، به عیدی‌های لای قرآنِ پدربزرگ و نوازش‌هایش با آن دست زمخت مردانه که رنج کار و روزگار چشیده، به خنده‌هایشان، به موهای حنایی و بافته شدهٔ مادربزرگ، به چین و چروک‌های صورت پدربزرگ و نگاه مهربانش، به پولکی‌ها و شکلات‌هایی که مادربزرگ می‌چپاند توی قندان. بخشی از زیبایی‌های دنیا به آن‌ها وابسته است؛ به حرمت و منزلتی که دارند، به گرمای وجودشان. و من واهمه دارم؛ از اینکه در آینده‌ای نه چندان دور شهر از این انوار الهی خالی شود؛ که دیگر چنین آدم‌هایی را نبینیم، که بدون آن‌ها عطر گل محمدی از پیرهن دنیا می‌پرد... .


پی‌نوشت: بیایید اگر به پیری رسیدیم از این مادربزرگ پدربزرگ‌ها باشیم، خب؟ مثلا برای نوه کوچولویمان بلوز ببافیم، شب‌های سرد زمستان آبگوشت بار بگذاریم و بچه‌هایمان را دعوت کنیم و به حاج‌آقا بگوییم نان سنگک بخرد برای شام. خب؟

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ آذر ۹۷

    رک!

    هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مسخره مثل پریدن آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاق‌ها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بری‌هایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آن‌هایی که دوستشان داری «دوستت دارم» را بگو. ممکن است پنج دقیقهٔ بعد نباشی و همین لحظهٔ معمولی که الان داری و فرصت تمام دوستت‌ دارم‌ها را از دست بدهی. 

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲ آذر ۹۷

    روز جهانی مهربونی :)

    مهربان باش،

    شاید فردایی نباشد...

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۲ آبان ۹۷

    یه خونه که اندازهٔ دست‌هامونه/ که گوشه‌کنارش پر از عکس‌هامونه...

    عشق مگر چیز پیچیده‌ایست؟ از من بپرسی می‌گویم نه! همین که یک من باشد و یک تو و شب‌های بلند پاییز کافیست؛ که جوراب‌های بلندمان را بپوشیم، پلیورهای گل و گشاد را هم. بنشینیم جلوی تلوزیون و نسکافه بخوریم و فیلم‌های خارجی ببینیم. من سر بگذارم روی شانهٔ تو و تو سر بر موهای من. عشق را باید در همین لحظه‌های کوچک جست. مثلا تو وسط فیلم‌دیدن عطسه کنی و من برایت بمیرم که نکند سرما خورده باشی.

  • موافق ۱۹ | مخالف ۳
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

    باب برزویهٔ طبیب

    پوشیده نماند که علم طبّ نزدیک همهٔ خردمندان و در تمامی دین‌ها ستوده‌است. و در کُتُب طبّ آورده‌اند که فاضل‌تر اَطِبّا آن است که بر معالجت۱ از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمتِ۲ این سیرتْ۳ نصیبِ۴ دنیا هر چه کامل‌تر بیابد و رستگاری عُقبی مدَّخر۵ گردد؛ چنانکه غرض کشاورز در پراگندنِ تخم، دانه باشد که قوت۶ اوست، اما کاه که علفِ سُتوران۷ است به تَبَع۸ آن هم حاصل آید. 


    کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی طهرانی


    ۱. درمان و شفابخشیدن | ۲. همراهی و پیوستن | ۳. روش و طریق | ۴. بهره | ۵. ذخیره شده، پس‌انداز شده، اندوخته شده | ۶. قوت(qut) = خوراک و توشه | ۷. چهارپایان | ۸. پیروی، از پی فراشدن، به دنبال چیزی و کسی رفتن.

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

    این به مثابه یک انقلاب است

    مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

    ز بامی که برخاست، مشکل نشیند...


    «طبیب اصفهانی»

  • موافق ۲ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

    پاییز همش شبه دیگه؛ نصف روز غروبه...

    با کِریم ایستادیم پشت پنجره. دوتایی از صپّ همین‌جاییم و داریم بارون رو نیگاه می‌کنیم. حیاط رو آب برداشته از زیادَت باران! بی‌هوا می‌گم: «کریم؟ تو که یه عمری با عزت و احترام عاشق شمسی بودی، بگو ببینم این عشق چه‌جوری‌هاست؟ راسته می‌گن عاشق شی همهٔ احوالاتت وصله به دلبر؟ اینجوریه که بخنده حالت خوش می‌شه؟ یا سگرمه‌هاش بره تو هم حالت گرفته می‌شه؟ راسته این‌ها؟» سرش رو می‌چرخونه می‌گه: «حالا چی شد یاد عشق و عاشقی افتادی؟» می‌گم: «همینجوری! پاییزه دیگه. آدم رو یاد عشق و دلبر می‌اندازه.» می‌گه: «راست می‌گی. از صپّ همش تو فکر شمسی‌ام.» ساکت می‌شه. می‌گم: «چی شد پس؟ احوالاتِ وصل به دلبر و اینا» می‌گه: «یه‌بار شمسی از کوچه می‌گذشت، نمی‌دونم دید ما رو، ندید ما رو، هرچی که بود رفت و نکرد با چشم‌هاش یه سلامِ بی‌کلام بده بهمون. تا یه هفته قَرَم‌قات بودم. می‌گفتم حتما یه غلطی کردم که نیگام نکرده‌. هزار فکر و خیال اومد به سرم. وصله دیگه. اگه وصل نبود که همچین نمی‌شدم من.» دوباره ساکت می‌شه. من هم دیگه چیزی نمی‌گم. زل می‌زنیم به حیاط. بدچیزیه اگه همهٔ احوالاتت وصل باشه به یکی دیگه، نه؟ اصلا مگه قرار نبود عشق همیشه حالمون رو خوب کنه؟ پس چرا صدای بوف میاد ازش؟ چرا دلگیره؟

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

    :)

    تموم آرزوم اینه، بریم حرم دلم وا شه

    بگم دستت درست آقا، دیگه دستم تو دستاشه...

    «نمی‌دونم شاعرش کیه»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    چشم‌هایش...

    هرچه از ایمان او گفتم دروغی بیش نیست

    این مسلمان چشم‌هایش بوی الکل می‌دهد

    «احتمالا سجاد شیرازیان»

  • موافق ۴ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد...

    این پست را با آهنگش بخوانید. 


    دستت را به من بده. بگذار هراس بی‌تو بودن در من بمیرد، بگذار یقینِ داشتنت وجودم را فرا گیرد. که من خسته‌ام از زیادیِ این واهمه‌ها، که من خسته‌ام از پشت پنجره نشستن‌ها و از دور دیدن‌ها، از شمردن ثانیه‌ها و انتظار هر لحظه از دست دادنت. دستت را به من بده. بگذار گرمای وجودت از انگشتانم جاری شود به دل، بگذار گرد یخ‌زدهٔ سال‌های انتظار و فراق از قلبم تکانده ‌شود. که من خستهٔ این احساسِ وامانده‌ام؛ احساسِ وامانده‌ای که از نگاه تو پنهان است. و تو هیچ نمی‌دانی، هیچ نمی‌دانی از جانی که بی‌تو دارد از تنم می‌رود، هیچ‌ نمی‌دانی از شب‌های بلند پاییزم. چگونه تاب‌ بیاورم مهر و آبان و آذر را؟ چگونه تاب بیاورم یلدا را؟ می‌شود پیش‌تر بیایی و چشمان قهوه‌گونت را به من بسپاری؟ می‌شود نگاهم کنی؟ نگاهم کن. محبوب من، کمی بیشتر نگاهم کن و بی‌قراری چشمانم را بخوان؛ کمی بیشتر نگاهم کن تا بفهمی زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد، تا بفهمی اینکه خاموشم و دم نمی‌زنم از پریشانی درون است. که من اندوه بی‌پایانم بدون تو، که من اندوه بی‌پایانم بدون تو... .


    پی‌نوشت اول: مهلت نوانگار تمام شد و نرسیدم که بنویسم. پوزش. اما به سارا و سجل عزیزم قول داده بودم و باید می‌نوشتم. شرمنده که دیر شد.

    پی‌نوشت دوم: شاید همین روزها صوت این پست را با صدای خودم منتشر کنم. :)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم