چشم‌هایش...

هرچه از ایمان او گفتم دروغی بیش نیست

این مسلمان چشم‌هایش بوی الکل می‌دهد

«احتمالا سجاد شیرازیان»

  • موافق ۴ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    ظالم

    اینقدری که من به خودم گیر می‌دم، فکر و خیال می‌کنم، در مورد آدم‌ها حساب کتاب می‌کنم و واکنش‌هاشون رو تحلیل می‌کنم، خب؟ اینقدری که من به خودم سخت می‌گیرم و سر خودم داد می‌کشم و هی می‌گم چرا فلان کردی چرا بیسار کردی، خب؟ اگه یکی دیگه اینجوری باهام رفتار می‌کرد قطعا مشتم رو می‌کوبوندم تو صورتش!


    پی‌نوشت اول: واقعا الان نیازه اونی که دارم بهش فکر می‌کنم بیاد بهم بگه «چته؟» و من تمام چیزی که تو سرم و دلمه رو بریزم بیرون و هی بگم بگم بگم. بعد هم برای همیشه بذارمش کنار و تموم.

    پی‌نوشت دوم: از گزینه‌های دلخواهی که خیلی وقته تو فکرمه ولی عملیش نکردم اینه که یه سه‌تار و یه قناری بخرم. و وقت‌هایی مثل الان من بزنم و اون بخونه. اگه حالش رو داشتم منم می‌خونم باهاش. 

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    یک شب عادی در خوابگاه خواهران!

    جمع شدن تو حیاط و هرچند‌ دقیقه یک‌بار جیغ‌های بلند می‌کشن. همین. و من که از لطف دندون‌درد نیمهٔ راست کلهٔ مبارکم کلا درد می‌کنه و صداها ناخن می‌کشه رو دردم، دارم به این فکر می‌کنم که کاش یه مسلسل داشتم و می‌رفتم سراغشون! چه چیز خوبی تو جیغ‌کشیدن هست؟ چه لذتی داره؟ چه مرضِ قشنگی توش نهفته که من درکش نمی‌کنم؟ 

    پی‌نوشت: بله! اعصاب ندارم و با هیچ‌کسم میل سخن نیست! :| 

    تازه واسه دوشنبه هم بلیط گیرم نیومده تا حالا. 

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۴ آبان ۹۷

    این چند نفر آدمِ دوست‌داشتنی من...

    ۱. وقت‌هایی که خودم رو به در و دیوار می‌زنم تا یه چیز خوب پیدا کنم واسه کادوی تولد دوست‌هام، وقت‌هایی که می‌گردم ببینم چه چیز کوچولویی رو دلشون خواسته تا قاطی یه سری کوچولو‌های دیگه بهشون هدیه بدم، وقت‌هایی که هی از این و اون سوال می‌پرسم، همهٔ این وقت‌ها می‌ارزه؛ می‌ارزه به اون لحظه‌ای که کادوهای فسقل رو یکی‌یکی در میارن و وقتی می‌رسن به فسقل اصلی چشم‌هاشون گرد می‌شه، ذوق می‌کنن، می‌خندن و دوباره میان بغلم. من اون ستاره‌ای که یهو تو چشم‌هاتون روشن می‌شه رو با دنیا عوض نمی‌کنم. همین. :)

    ۲. دیدین یه سری از آدم‌هایی که عاشق می‌شن، می‌ترسن معشوق یا معشوقه‌اشون رو از دست بدن؟ هی دلهره دارن از تموم‌شدن خوشبختیشون؟ من الان تو همچین حالتی‌‌ام. این‌چندنفر اینقدر برام عزیزن و مهم که می‌ترسم؛ می‌ترسم یه روزی به خودم بیام و نباشن. من آدمِ همچین دل‌بستن‌هایی نبودم، من آدمِ رفیق‌دوستی تا این حد نبودم، نمی‌ذاشتم عزیزبودن آدم‌ها برام از یه حدی بیشتر شه تا اگه یهو یه چیز بعید ازشون دیدم و شوکه شدم به راحتی بذارمشون کنار(آره من مهربونی‌هام ته بکشه اینجوری تلخ می‌شم). اما حالا... این‌چندنفر یکی‌یکی اومدن تو دنیای من و هرکدومشون به یه شکل جا تو دلم باز کردن و من دارم فکر می‌کنم اگه یهو پاشن برن دنبال زندگی‌‌هاشون و نباشن، چه گلی به سر بگیرم؟ چه‌جوری از دلتنگی نمیرم؟ از دلتنگی این‌هایی که حال خوبشون حالم رو خوب می‌کنه و حال بدشون به هم می‌ریزتم؟ از دلتنگی این‌هایی که وقتی بهشون می‌گم «شما خوشحال باشین خوشیتون به من می‌رسه» واقعیت محضه و نه تعارف و حرف الکی. هوم؟ حتی از اینکه همچین حس‌هایی دارم هم می‌ترسم! :|

    ۳. شما نمی‌دونین من امشب یهو چه‌جوری از وسط تا شدم. شما نمی‌دونین ولی من می‌دونم؛ که تمام مسیر آهنگ‌های ناله‌ای گوش کردم، بغض کردم، و در نهایت با یه قدم‌زدن طولانی شبونه تو دانشگاه با اون فضای مخوف و در عین حال شاعرانه ته موندهٔ انرژی امروزم رو هم تموم کردم. اما به یه چیزی ایمان آوردم. که قدم‌زدن چقدر می‌تونه حال آدم رو بهتر کنه. چون وقتی وارد اتاق شدم حالم خیلی بهتر از زمانی بود که سوار اسنپ شده‌بودم و به ترافیک‌ روون یادگار امام نگاه می‌کردم و علی‌ زندوکیلی می‌خوند: «لالا کن دختر زیبای شبنم...»

    ۴. یه زمانی یکی بهم می‌گفت حرف‌های دلت رو ننویس اینجا. چون چندسال بعد از نوشتنشون پشیمون می‌شی. نمی‌دونم حرفش درسته یا نه. ولی من خیلی وقت‌ها ننوشتم یا نوشتم اما مختصر و کلی. شاید به همین‌خاطره که بعضی‌ها بهم می‌گن حریر با توی واقعی فرق داره. اما امشب... می‌دونین چرا شمارهٔ یک و دو رو نوشتم؟ نوشتم چون دارم فکر می‌کنم اگه فردا افتادم مردم حداقل به دوست‌هام گفته‌ باشم کجای دلم نشستن. شاید اشتباهه. آره؟ نمی‌دونم. می‌ذارم جوابش بمونه واسه همون آینده.

    ۵. امروز می‌گفت: «به نظر من آدم باید بره به کسی که دوستش داره بگه دوستش داره. حتی دخترها هم بگن. یعنی چی نگن؟ اون‌وقت طرف بره یکی دیگه رو بگیره و اینا هی غصه بخورن و بمیرن؟» من خیلی وقت‌ها بهش فکر می‌کنم و تهش هم به جواب نمی‌رسم. نظر شما در این مورد چیه؟

    ۶. اگر توجه‌کرده‌باشین اکثر رفقای بزرگتر از خودم رو جمع خطاب می‌کنم(چه ضمیر و چه فعل). چون به نظرم احترام لازم است و... . مگر اینکه خودشون اجازه بدن یا مثل یه بندهٔ‌خدایی بگن «اگه می‌خوای من رو چندتایی صدا کنی لازم نیست اصلا باهام حرف هم بزنی.» و من کم‌کم شروع کنم به مفرد خطاب‌کردن طرف. چندوقتیه رفتم تو فکر که آیا این کار درسته یا نه؟ و همش هم یاد یه خاطره با دایی‌کوچیکه‌ام می‌افتم. یه‌بار برگشتم بهش گفتم شما. یهو با اخم برگشت گفت «چی؟» گفتم: «هیچی. شما دیگه! دارم بهت احترام می‌ذارم مثلا!» گفت: «این احترامه؟ شعور نداری تو؟ آدم به داییش که اینقدر بهش نزدیکه نمی‌گه شما. شما واسه غریبه‌هاست نه دوست و آشنا.» نامبرده هشت سال از بنده بزرگتره و ما چون تقریبا هم‌بازی بودیم تعارف‌معارف نداره باهام! یکم هم خشنه پسرمون. :| 

    ۷. از اونجایی که من دیگه حال و حوصله ندارم واسه پست‌های وبلاگم حرص و جوش بزنم و هی بگم «خب که چی؟» شما هم نگین و همینجوری بخونین تا من خوب شم دوباره! :|

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳ آبان ۹۷

    خفته خبر ندارد، سر در کنار جانان/ کین شب دراز باشد، در چشم پاسبانان

    دانشجوی ادبیات داستانی است و باید با ما درس کلیله و دمنه بگذراند. گفت: «می‌شه بشینم اینجا(صندلی سمت راستم)، متاسفانه کتاب ندارم.» گفتم: «آره حتما» و با لبخند نگاهش کردم. چشم‌های بادامی و صورت گرد و پهن‌اش نشان می‌داد که دختِ افغانستان است. تشکر کرد و نشست. چندصفحه‌ای از دیباچه را خواندیم و استاد مثل همیشه کمی از زندگی و احوال آدم‌ها گفت و اینکه قدیم‌ها مردم زندگی را آسان می‌گرفتند اما حالا نه. قدیم با یک الاغ به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند اما حالا واجب شده که پدر ماشین خودش را داشته باشد، مادر ماشین خودش را، دختر خانه و پسر خانه هم یک ماشین جدا زیر پایشان باشد. 

    با تمام احترامی که برای استاد قائل بودم نتوانستم در دل پوزخند نزنم. ادامهٔ حرف‌هایش مهر تایید می‌زد که زندگی مردم لاکچری شده! و من با خودم فکر می‌کردم واقعا منظورش مردم ایران است؟ چند خانواده این‌طور زندگی می‌کنند و هر کدام ماشین جدا دارند؟ از همچه آدمی بعید بود که تا این حد از واقعیت جامعه دور باشد. فکر کردم تنها منم که چنین فکری می‌کنم اما صدای بغل‌دستی‌ام هم درآمد. زیر لب می‌گفت: «عموم مردم اینطور زندگی می‌کنن؟ واقعا؟ انگاری این‌ها فقط خودشون و اطرافیانشون رو می‌بینن. من هم اگه استاد دانشگاه بودم و چندسال اسپانیا و کشورهای خارجی تدریس می‌کردم و حقوقم این همه بود، زندگی رو همینقدر همایونی تصور می‌کردم. بیا ما رو ببین استاد. که دارم خودم رو می‌کشم، سگ‌دو می‌زنم آخرش ماهی یک و خوردی می‌ذارن کف دستم و به هیچ‌جا هم نمی‌رسه. ملت نون ندارن بخورن، شما از ماشین می‌گین؟» بعد خطاب به من گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ فکر می‌کنن زندگی همه مثل خودشونه.» آهی کشیدم و سر تایید تکان دادم. و یاد حرف پدری افتادم که در یک مصاحبه با بغض می‌گفت: «به‌خدا چند روزه از شرمندگی زن و بچه نرفتم خونه، پول ندارم براشون غذا بخرم.»

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲ آبان ۹۷

    گذران زندگی دانشجویی...

    الف. نشستم ردیف آخر. کتاب به بغل وارد کلاس شد. همه بلند شدیم. سلام کردم. طبق معمول با روی باز و لب خندون جوابم رو داد و دوباره چهره‌اش من رو یاد آقاجون انداخت. یه نگاه بهم کرد و گفت: «چرا امروز رفتی ته نشستی؟» گفتم: «هیچی استاد، همینجوری.» گفت: «پاشو بیا جلو.» گفتم: «آخه...» گفت: «بیا، جمع‌ کن وسایلت رو بیا ردیف اول می‌خوام درس زندگی بهت یاد بدم.» آروم خندیدیم. بلند شدم. وسایلم رو جمع کردم و رفتم ردیف اول، جلوی استاد نشستم. آروم گفت: «آدم باید تحت هر شرایطی خودش رو باور داشته باشه.» لبخند شدم؛ از فهمیدنش.

    ب. واقعا نباید از روی لباس و ظاهر آدم‌ها رو قضاوت کرد؛ مثلا من کسی رو می‌شناسم که خیلی خانوم‌طور و باشعور در اجتماع ظاهر می‌شه اما تو خوابگاه، وقتی هشت صبح پا می‌شه بره کلاس و هم‌اتاقیش خوابه، اینقدر در و تخته رو به هم می‌کوبه و زیپ کیف رو باز و بسته می‌کنه و می‌ره و میاد که آدم حیرون می‌شه از این حجم از بی‌شعوری! واقعا درک نمی‌کنم چطور آدم‌ها می‌تونن مراعات خواب دیگران رو نکنن. یه چیز هضم نشدنیه برام! شاید چون تو خونه‌ای بزرگ شدم که وقتی یکی خوابه بقیه تا می‌تونن به استراحت‌‌کردنش احترام می‌ذارن و سعی می‌کنن بی‌سر و صدا رفتار کنن.

    ج. استاد پرسید به نظر شما بهترین دورهٔ زندگی هر آدم چه زمانیه؟ یکی گفت بیست تا سی‌سالگی، یکی گفت بچگی. بقیه هم تقریبا باهاشون موافق بودن. من گفتم برای هر آدمی متفاوته. ممکنه یه نفر بیست تا سی‌سالگیش رو حیف و میل کنه و هیچ لذتی ازش نبره و ممکنه یکی در سن هفتاد سالگی احساس رضایت از خودش و زندگیش داشته باشه. نمی‌شه حکمی داد. بستگی به آدم‌ها و زندگیشون داره. استاد هم اول تشکر کرد از اینکه نظرهامون رو گفتیم و بعد گفت: «بهترین از نظر من امروزه. چون گذشته‌ گذشته، و آینده هنوز نیومده. چیزی که الان داریم رو باید دریابیم، و اونطور زندگی کنیم که اگر فردا رو ندیدیم، حسرت کارهای نکرده به دلمون نمونه.»

    د. امروز بیشتر از هر زمانی دلم نخواست تو دانشگاه و خوابگاه تنها باشم. دلم خواست یکی باشه که زیر آسمون سربی‌رنگ پاییز، کنار درخت‌های پاییزی راه بریم و بوی نم چمن‌ها رو نفس بکشیم. حتی حرف نزنیم. فقط راه بریم. یه‌جور لذت حضور؛ چشیدن لذت حضور... . من این رو تازگی‌ها کشف کردم. که نشستن کنار هم یا راه رفتن در سکوت چقدر می‌تونه شیرین باشه.

    ه‍. داشتم تو پارک خوابگاه قدم می‌زدم. دلم واسه خونه تنگ شده‌بود یهو. ناخودآگاه آه کشیدم. نفسم تو هوا پخش شد و گوشی تو دستم لرزید. لب‌هام کش اومد با دیدن شمارهٔ رو صفحه. گردالی سبز رو کشیدم  جلو و گفتم: «سلام مامان!»

    پ. حواستون هست امشب چه اتفاق قشنگی قراره بیفته؟ به ساعت صفر که برسیم، آبان جاری می‌شه تو لحظه‌هامون. آبان؛ ماه نازنینی که من بهش می‌گم قلب پاییز... .

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۳۰ مهر ۹۷

    نور و نوا...

    تمام عمر در غار خودم بودم و هرکه می‌پرسید: «چرا تنهایی؟» می‌گفتم: «آدمی شبیه خودم دور و برم نیست که دست دوستی به سمتش دراز کنم. همین یک‌دانه دوستی که دارم، تفاوت دنیای من و او از زمین تا آسمان است و همین مرا بس‌.» روی دلم مانده بود خیلی چیزها؛ روی دلم مانده بود چرخیدن دوتایی و رفیقانه میان کتاب‌فروشی‌های شهر و با اشتیاق حرف‌زدن از کتاب‌ها، نشستن در کافه‌های کنار ساحل و زدن حرف‌های درست و حسابی، زیر نم‌نم باران قدم‌زدن و ساختن خاطره‌های قشنگ. نداشتم؛ هیچ‌کدام این‌ها را نداشتم و در تمام خاطرات هفده‌-هجده‌ساله‌ام یک من بودم و یک شهر، و البته یک وبلاگ! که با وجود تمام اوقات ناخوشش، فکر تعطیل‌کردن و دل‌زده‌شدن از بعضی‌ها و همه و همه، بُعد شیرین زندگی من بود و هست. وبلاگ آدم‌هایی را به من هدیه داد که جزو فراموش‌نشدنی‌های روزگار من‌اند؛ کسانی که خودم را شبیه آن‌ها دیدم، مرا از غار خودم بیرون کشیدند و لبخند زندگی‌ام را به پهنای صورت رساندند. 

    و حالا زندگی من با حضور چند رَفیق وبلاگی، سرشار از روزهای آبی یواش دوست‌داشتنی شده؛ مثل پنج‌شنبه که وقتی به خروجی مترو رسیدم نور و نوا را کنار هم دیدم. نور و نوا را کنار هم داشتن و درآغوش‌کشیدن و حرف‌زدن با آن‌ها اگر خوشبختی نیست، پس چیست؟ و من عاشق آن عصر پنج‌شنبهٔ آفتابی‌ام؛ از همان‌لحظه که نشستیم روی بتن‌ها و کتلت مام‌بزرگ‌پَز خورشید را خوردیم تا وقتی که عکس لحظه‌آخری گرفتیم و با حنانه خداحافظی کردیم. در تمام لحظات آن عصر ما رها بودیم؛ رهای رها! مهم نبود کجاییم، کجا نشسته‌ایم، روسری‌ها و مقنعه و شالمان صاف است یا کج، کفش‌هایمان خاکی است یا تمیز؛ هیچ‌چیز مهم نبود. تنها چیزی که اهمیت داشت خودمان بودیم که هم را می‌فهمیدیم و از هم‌صحبتی و کنار هم بودن لذت می‌بردیم. من گاهی سکوت می‌کردم و تنها به دیدن و شنیدن اکتفا می‌کردم؛ دیدن نگاه زیبای حنانه و شنیدن حرف‌هایش با آن‌ صدای دلبر دوست‌داشتنی، دیدن خورشید به‌شدت گرم و صمیمی و شنیدن حرف‌ها و نظراتش در مورد هنر و نوشتن و... . شاید من و حنانه از معدود آدم‌هایی باشیم که خورشید را اینگونه تابان دیدیم. و من همه‌اش لبخند بودم؛ از اینکه دنیا مهم نبود و ما مهم بودیم، از اینکه ساعاتی همه‌چیز را فراموش کردیم و فقط حرف زدیم و خندیدیم، از اینکه در انتهای هر بحث به نظر و فکری مشترک رسیدیم. برای همین است که می‌گویم، نور و نوا را کنار هم داشتن خوشبختی است. و این دو بزرگوار بخشی از لبخندهای زندگی من‌اند؛ بخشی از خوشبختی کوچک من. :)


    پی‌نوشت: که چای بدون قند هم کنار شما بهترین و شیرین‌ترین چای دنیاست.

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

    جمعه‌ای جمعه‌تر از جمعهٔ افسرده‌دلان...

    می‌نویسم «کس نیست در این گوشه فراموش‌تر از من» و منتشر می‌کنم. خیلی‌ها می‌بینن، ولی واکنشی نشون نمی‌دن. لابد می‌گن شهریار چه مصرع قشنگی گفته! لیست رو بالا پایین می‌کنم. با دیدن بعضی اسم‌ها لبخند محوی می‌زنم. گوشی تو دستم می‌لرزه. یه پیام جدید. به فرستنده‌اش نگاه می‌کنم؛ مامان! نوشته: «سلام جانم، خوبی؟ چه‌خبر؟» دلم می‌لرزه، دلم خیلی می‌لرزه، دلم خیلی خیلی می‌لرزه. تا تو هستی، مرا ز غم فراموش‌شدن چه باک؟


    پی‌نوشت اول: خودم آدم ساکتی‌ام اما سکوت آدم‌ها دیوونه‌ام می‌کنه. دلم براشون تنگ می‌شه، نگرانشون می‌شم، غصه‌ میاد به دلم. وقتی با من دوستین ساکت نباشین، خب؟ نمی‌دونین چقدر فکر و خیال و نگرانی میاد سراغم.

    پی‌نوشت دوم: من باید از قرار وبلاگی دیروز می‌نوشتم اما این فسرده‌حالی نذاشت. فردا‌ پس‌فردا بهتون می‌گم؛ می‌گم که خورشید و حنا رو کنار هم داشتن چقدر شیرینه، می‌گم از حرف‌هامون، از حرف‌هایی که خورشید می‌زد و من تو دلم از رفیق‌بودن باهاش مفتخر می‌شدم، از حنانه و بی‌نظیر بودنش، می‌گم از همه‌چی حتی اون پشه‌ای که وقت خداحافظی پرید تو حلقم و چاره‌ای جز قورت‌دادنش نداشتم. 

    پی‌نوشت سوم: در آغوشم بگیر؛ چنانکه نور، ظلمت را... 

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    نگاهت می‌کنم خاموش و خاموشی زبان دارد...

    این پست را با آهنگش بخوانید. 


    دستت را به من بده. بگذار هراس بی‌تو بودن در من بمیرد، بگذار یقینِ داشتنت وجودم را فرا گیرد. که من خسته‌ام از زیادیِ این واهمه‌ها، که من خسته‌ام از پشت پنجره نشستن‌ها و از دور دیدن‌ها، از شمردن ثانیه‌ها و انتظار هر لحظه از دست دادنت. دستت را به من بده. بگذار گرمای وجودت از انگشتانم جاری شود به دل، بگذار گرد یخ‌زدهٔ سال‌های انتظار و فراق از قلبم تکانده ‌شود. که من خستهٔ این احساسِ وامانده‌ام؛ احساسِ وامانده‌ای که از نگاه تو پنهان است. و تو هیچ نمی‌دانی، هیچ نمی‌دانی از جانی که بی‌تو دارد از تنم می‌رود، هیچ‌ نمی‌دانی از شب‌های بلند پاییزم. چگونه تاب‌ بیاورم مهر و آبان و آذر را؟ چگونه تاب بیاورم یلدا را؟ می‌شود پیش‌تر بیایی و چشمان قهوه‌گونت را به من بسپاری؟ می‌شود نگاهم کنی؟ نگاهم کن. محبوب من، کمی بیشتر نگاهم کن و بی‌قراری چشمانم را بخوان؛ کمی بیشتر نگاهم کن تا بفهمی زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد، تا بفهمی اینکه خاموشم و دم نمی‌زنم از پریشانی درون است. که من اندوه بی‌پایانم بدون تو، که من اندوه بی‌پایانم بدون تو... .


    پی‌نوشت اول: مهلت نوانگار تمام شد و نرسیدم که بنویسم. پوزش. اما به سارا و سجل عزیزم قول داده بودم و باید می‌نوشتم. شرمنده که دیر شد.

    پی‌نوشت دوم: شاید همین روزها صوت این پست را با صدای خودم منتشر کنم. :)

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷

    حرف بزن، ابر مرا باز کن...

    کارهای نکردهٔ بسیاری مانده ر‌وی دستم؛ پست‌هایی که باید بنویسم و ننوشتم، کارت عابربانکی که باید بروم بانک بگیرم و هنوز نگرفتم، کتاب‌های غیر درسی‌ای که نخواندم و باید بخوانم، مقاله‌ای که باید بنویسم و هنوز ننوشتم و... خیلی چیزها! ذهنم مدام درحال جنبش و الویت‌بندی است اما در این لحظه می‌خواهم همه‌چیز را کنار بگذارم و بگویم دوست‌جان‌ها و مخاطب‌جان‌ها، دلم برایتان تنگ شده. بیایید حرف بزنیم؛ کمتر من و بیشتر شما. خب؟ 

    پست دوسالگی وبلاگ فراموشم شد. حالا یک‌ماهی از آن روز می‌گذرد. و می‌خواهم این دوسال و یک‌ماهگی را بهانه کنم برای شنیدن حرف‌هایتان. هر نقد و نظری که دارید به گوش جان می‌سپارم. بسم‌الله... 

    پی‌نوشت: به رسم همیشه امکان نظر ناشناس هم فعال است. :)

  • موافق ۱۵ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم