فوتوشاپ چیست؟

ندا آمد که: «عزیزدل!»


اولین تجربۀ کار با فوتوشاپ. بگو ماشالله :دی

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

    یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

    جا دارد همین اول صبحی سلامی عرض‌کنیم خدمت آن دسته از عزیزان که خودشان را خواهرزادۀ خدا می‌دانند؛ همان‌هایی که صبح و ظهر و شب رو به قبله خم و راست می‌شوند و مع هذا وقتی یک نقاش، بنّا، نجّار و کارگر در خانه‌شان کار می‌کند یک تومن از دوتومن درآمد حاصل عرق ریختنش را بسان آب خوردنی می‌خورند و لابد پیش خودشان فکر می‌کنند به بهشت هم می‌روند!


    ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی/ کین ره که تو می‌روی به ترکستان است

    (سعدی)

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

    تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار

    بیشتر بدانید

    یکی از مزیت‌های کتاب خواندن این است که از زندگی خود دور شده و غرق دنیای جدیدی می‌شوی که می‌تواند تو را از همۀ دغدغه‌ها و مکافاتت دور کند. امروز برای خواندن کتاب روز مناسبی بود هرچند جملات بلند و پرحرفی بادی گلس رسما دیوانه‌ام کرد و حین خواندن کتاب به شدت با این حرفش موافق بودم: «می خواهی برایمان بگویی برادرت چه شکلی بود، ما این تحلیل‌های لعنتی و مزخرفات چسبناک را نمی‌خواهیم!» البته با اینکه رسما جان آدم بالا می‌آید تا حرفش را تمام کند، در این جان بالا آمدن لذتی هم وجود دارد. آنقدر که دلت می‌خواهد دوباره بخوانی و از طرفی وحشت می‌کنی که بخواهی دوباره بخوانی :|


    ❖ اگر تابحال از سلینجر اثری نخوانده‌اید پیشنهاد می‌شود ابتدا از این سه کتاب شروع کنید: این، این و این :)

     ضمنن اگر دوست دارید بدانید سلینجر کیست حتما این مستند را ببینید.

    عکس: حریر

  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶

    التماس دعا!


    مثل وقتی که ضربه‌ای محکم به سرت می‌خورد و هی با هول و لبخند به همه می‌گویی: «خوبم خوبم!»
    و چند دقیقۀ بعد به کما می روی...


    تا خَرمَنَت نَسوزَد، اَحوالِ ما نَدانی...
     سعدی

    عکس: امیرعلی.ق
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ مرداد ۹۶

    یک نوشتۀ یهویی!

    عنوان: در انتخاب تجربه‌های جدید دقت بنُمایید!


    همۀ ما در زندگی حداقل یک‌بار دلمان خواسته کاری را انجام دهیم که تابحال تجربه نکرده‌ایم. این مسئله برای من و صادق هم پیش آمد. صادق به قول آبجی کوچیکه رفیق جون‌جونی من است و از عصر دایناسورها تا کنون باهمیم. در عشق و معرفت ما به همدیگر همین بس که من عاشق بوی جوراب‌های اویم که همیشه عطردل انگیز سگ‌دریایی مُرده می‌دهد و او عاشق صدای عاروق بنده! بعله! در همین حد عاشقانه و عارفانه!

    حالا برویم سراغ اصل مطلب و آن بعدازظهر ننه‌مرده‌ای که صادق دوان دوان و شیهه‌کشان آمد پیش من که: «مَمّد فلانی افتاده تو دردسر باید بریم کمک‌اش!»

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۸ مرداد ۹۶

    فرانی و زویی

    بیشتر بدانید ❖ 


    عالی! و دیگر هیچ...

    خدایا! دلم می‌خواست زویی را از کتاب بکشم بیرون و بغلش کنم. لعنتی! چقدر خوب حرف میزد...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۵ مرداد ۹۶

    این پست را با آهنگش بخوانید...

    دلم برای این خانه تنگ است؛ برای بوی کاهگل‌اش، برای لحاف و زیراندازهای سنگینش که رسماً نفس کشیدن را برایم سخت می‌کرد، برای بخاری هیزمی‌ای که گوشۀ خانه بود و من و مرتضی یک‌بار آنقدر زغال‌هایش را فوت کردیم که رنگ صورتمان به کبودی رفت. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست عزیزکوهی، تنگِ آن ظهری که مرتضی نبود و من با خیال راحت نشستم پیش مَش عباس و عزیزکوهی و بهم جگرسرخ شده تعارف‌کردند. دلم تنگ دیدن مش عباس مهربان است؛ مش عباسی که وقتی می‌خندید دندان‌های یکی در میانش هویدا می‌شد. دلم تنگ کودکی‌هایی‌ست که آرزو می‌کردم برویم آنجا؛ که برویم و یکهویی خنکی هوای کوه بغل‌مان کند، که یخ کنم و مامان چادرش را بپیچد دورم. دلم برای صبح‌هایی تنگ است که با چشمان پف کرده می‌رفتیم لبِ حوض و از سرمای آب لرزمان می‌گرفت، برای صبحانه و پنیرهای شور سر سفره و نان تنوری، برای بوی بخاریِ هیزمی، برای گرمایش، برای دعاهای مَش‌ عباس، برای رودخانۀ آن حوالی و صدای جوش و خروشش. دلم تنگ است؛ تنگِ یک استکان چای از دست چروک‌خورده و مردانۀ عزیزکوهی...


    هردو رفته‌اند. خیلی وقت است که رفته‌اند. دیگر عزیزکوهیِ مرتضی نیست تا بخاطر اذیت کردن مرغ‌هایش دعوایمان کند، دیگر مش عباسِ لاغروی دوست‌داشتنی نیست تا آن کت گشاد سبز رنگ را بپوشد و توی خانه بزند زیر آواز که: گِتِه اِی همدم جان...(آهنگ)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶

    دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم

    بیشتر بدانید

    در نگاه اول شاید خوشتان نیاید! و حتی پس از خواندن داستان اول بگویید: خب که چی؟ اما رفته‌رفته مجذوب دنیایی می‌شوید که سلینجر برایتان خلق کرده. آنقدر مجذوب که پس از پایان کتاب دلتان می‌خواهد دوباره مرورش کنید :) از مجموعۀ 9 داستان این کتاب داستان‌های یک روز خوش برای موزماهی، انعکاس آفتاب بر تخته‌های بارانداز، تقدیم به ازمه با عشق و نکبت، دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم و تدی را دوست‌تر داشتم :)

  • موافق ۱۵ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۵۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۹ تیر ۹۶

    دردها...

    بوی بادنجان سرخ‌کرده خانه را گرفته بود. داشتم می‌رفتم سمت مطبخ که از پشتِ شیشه‌های ماتِ پنجره نگاهم افتاد به دآش صفدر. نشسته بود پای حوض و با ماهی‌ها حرف می‌زد. عادتش بود. هر وقت دلش از زندگی می‌گرفت می‌نشست لب حوض و دردِدلش را در گوش ماهی‌هاش نجوا می‌کرد. می‌گفتم: «دآش چرا مغز این ننه‌مرده‌ها را می‌سابی؟ این‌ها که نمی‌فهمند چه می‌گویی» دآش صفدر هم جواب می‌داد: «تو این چیزها را نمی‌دانی! بزرگ‌تر که شوی فهمت بیجک می‌گیرد.» مرا با همین‌ها دست‌به‌سر می‌کرد تا سوال‌پیچش نکنم. الان هم حتما دلش گرفته که توی این شبِ پاییزی با پیژامه و رکابی نشسته پای حوض. ایراد از دلش نیست. ایراد از روزگار است. شاعر چه می‌گفت؟ هان! چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    بگیر تنگ در آغوش و قتل عامم کن...


    جای تو اینجاست؛

    درست در مرکزی‌ترین نقطۀ آغوشم...

    حریربانو

    عنوان: علیرضا بدیع


  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم