به فردای دیشب رسیدم

اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند. با آن قیافه‌های ناز و چشمان شهلا و صدای قشنگ و عطرهای خوشبو بیایند بالای سرت تا استرس‌هایت دود شود. بار اولی که رفتم دندان‌پزشکی یک آقای دکتر سیبیلو آمد بالا سرم و طوری آمپول بی‌حسی زد و سپس برای کشیدن دندانم رویش سوار شد که عزرائیل را به چشم دیدم. امروز اما همه‌چیزش با آن روز فرق می‌کرد‌. یک‌ خانم دکتر مهربان و ریزنقش معاینه‌ام کرد و گفت باید دندان شمارهٔ نمی‌دانم چند را پر کنی. تا به‌حال دندانی پر نکرده بودم و نمی‌دانستم قرار است چه کند. دراز کشیدم و ساکت به او زل زدم که داشت یک مصیبت به اسم آمپول بی‌حسی را آماده می‌کرد. تجربهٔ اولم چندان خوب نبود و حالا هم ترس برم داشته بود که «یاابالفضل! کی‌ باید دردش رو تحمل کنه؟» قیافه‌ام اینطور وقت‌ها خیلی مظلوم می‌شود. آرام پرسیدم: «خیلی درد داره؟» خواهرانه و مهربان گفت: «نه اصلا!» و واقعا اینقدر آمپول را آرام زد و بینش هی گفت «الان تموم می‌شه» که همهٔ دلهره‌ها رخت بر بستند و به دیار باقی شتافتند! و بعدش؟ خب یک مشت لحظه‌های عجیب بود. چیزی در دندانم فرو می‌شد و بویی به مشامم می‌رسید مشابه وقتی که می‌خواهند سنگ‌ها را صیقل دهند. ساکشن خرت خرت صدا می‌داد و و خانم دکتر با دندانم مشغول بود. من هم از خیر آن چشمان شهلای مهربان گذشته بودم و چشم‌هایم را بستم تا چیزهایی که توی دهانم می‌پاشید و نمی‌دانستم چیست، نرود تا فیهاخالدون قرنیه‌ام! پر کردن دندانم بیشتر از تصورم طول کشید و وقتی تمام شد بلند شدم و تشکر کردم. خانم دکتر هم لبخند زد و جوابم را با روی خوش داد و خداحافظی کردیم. به همین خاطر است که می‌گویم اگر به من بود می‌گفتم همهٔ دندان‌پزشک‌ها باید خانم باشند.


پی‌نوشت اول: بله بله! خودم می‌دانم دندان‌پزشک‌های آقا و مهربان هم داریم و باید انصاف داشته باشم.

پی‌نوشت دوم: یک‌طرف دهان و بینی‌ام را تا همین چنددقیقه پیش حس نمی‌کردم. حتی وقت صحبت هم دهانم کج و معوج می‌شد! به مامان گفتم مثل آدم‌هایی شدم که سکته را رد می‌کنند و صورتشان از کار می‌افتد. :|

پی‌نوشت سوم: یک سوال خارج از بحث! برای اینکه ساعت خوابمان را از چهار صبح بکشانیم به یازده-دوازده شب باید چه کنیم؟ :|

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

    ناکامی...

    حس عجیبی در من می‌جوشد؛ حس عجیبِ صبح‌نشدن این شب، حس عجیب دلهره‌آوری که ضربان قلبم را تندتر از حالت معمول کرده و صدایی مدام در من می‌گوید «آیا به نوبت دندان‌پزشکی فردا می‌رسم یا نه؟»، «آیا به نوبت فردا می‌رسم یا نه؟»، «آیا به فردا می‌رسم یا نه؟»، «آیا... 

  • موافق ۱۳ | مخالف ۴
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

    درس‌ زندگی!

    - تغییر کردی.

    - تصمیم گرفتم با هرکس مثل خودش رفتار کنم؛ مثلا واسه کسی که برام یه قدم برداشته چهارنعل نرم!

    - اینجوری از آدم‌ها دور می‌شی‌.

    - مهم نیست.

  • موافق ۲۲ | مخالف ۶
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    باید ثبت شه، یادم بمونه...

    منشی روی برگهٔ نوبتم نوشت «چهل و شش» و این یعنی باید بعد از چهل و پنج نفر می‌رفتم داخل مطب! آه از نهادم بلند شد اما چاره‌ای نداشتم. نشستم و به اسم دکتر فکر کردم. نام‌خانوادگی زیبایی داشت. صدایش می‌کردند «دکتر عاشقی». لبخند محوی زدم و با خودم گفتم چه خوب می‌شد اگر عشق و عاشقی هم دکتر و دوا و درمان داشت. آن‌وقت همه می‌رفتند پیش دکترهای عاشقی و حالشان خوب می‌شد.
    و اما منتظر ماندن پشت در اتاق دکتر از ملال‌آورترین انتظار‌های دنیاست. در چنین زمان‌هایی سرم را با دیدن بقیهٔ آدم‌ها گرم می‌کنم و در ذهنم برایشان قصه می‌سازم. خیلی گذشت و خیلی منتظر ماندم تا نوبتم برسد. من آخرین‌نفر بودم! با خودم گفتم حتما دکتر با دیدن این همه بیمار خسته شده و از صبح توی اتاقش هست و نایی ندارد و... . 
    بالاخره نوبتم رسید. رفتم و روی صندلی نشستم؛ روبه‌روی دکتر عاشقی! و او نه خسته بود و نه اخمو و نه زشت و نه پیر و... او مثل خیلی از دکترها نبود. او مرد میانسال زیبا و چشم‌رنگی و مهربانی بود که با لبخند، جواب «سلام و خسته نباشید» مرا داد و پرسید: «مشکلت چیه دخترم؟» گفتم: «یکی از مهره‌های ستون فقراتم مدتیه درد می‌کنه.» گفت: «هوممم! حالا بهم بگو چیکارا می‌کنی؟» گفتم: «دانشجوئم و...» تا این را شنید لبخند زد؛ از آن لبخندهایی که یعنی دارد خنده‌ام می‌گیرد و می‌خواهم جلویش را بگیرم. پیدا بود فکر کرده دانش‌آموزم. سنم را پرسید و برخلاف تصورم سر فرصت و با آرامشِ تمام از من سوال پرسید و به حرف‌هایم گوش داد و توضیحی در مورد ستون فقرات داد. در نهایت برایم نسخه نوشت و گفت: «قبل اینکه بری دانشگاه یه ام‌ارای برو بیا پیشم ببینیم چه خبره.» چشمی گفتم و نسخه را گرفتم و تشکر کردم. و او مثل همان اول با مهربانی جواب داد و خداحافظی کردیم. وقتی از مطب بیرون رفتم لبخند بودم؛ یک لبخند گندهٔ خوشحال. لطفا اگر دکتر شدید مثل او باشید؛ مثل دکتر عاشقیِ مهربان. :)
  • موافق ۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    ما را غلامی تو بوَد تاج افتخار...

    نشد پسر باشیم آقا؛ نشد پسر باشیم و اول محرم که می‌شه پیرهن مشکیمون رو از گنجه دراریم بپوشیم و به احترامت ریش بلند کنیم. نشد واسه بیرون بودن آزاد باشیم و شب و روزمون تو مسجد بگذره. از یه طرف پرچم‌ قرمز، مشکی، سبزها رو بزنیم به در و دیوار و از یه طرف پلوی نذری آبکش کنیم و استکان بشوریم. نشد پسر باشیم و بایستیم برات محکم سینه بزنیم و بلندبلند صدات کنیم و آخر محرم رو سینه‌هامون دون‌دون قرمز بیفته، نشد پابرهنه میون دسته‌های عزاداریت راه بریم به زنجیرزن‌ها و سینه‌زن‌ها آب بدیم، نشد برات پرچم بچرخونیم و علم ببندیم به کمرمون، نشد زنجیر بزنیم برات، نشد پسر باشیم و از جون و دل مایه بذاریم آقا ولی... ولی مردونه پای خودت و عشقت و غمت موندیم. ما یه گوشه نشستیم و اشک ریختیم، یه گوشه راه رفتیم و آروم سینه زدیم، یه گوشه استکان شستیم و چایی و قند و خرما آماده کردیم، یه گوشه کشمش و برنج پاک کردیم و... . ما همش اون گوشه‌موشه‌ها بودیم آقا. ما رو هیشکی ندید ولی... ولی تموم دلخوشیمون اینه نگاه شماها بهمون هست، تموم دلخوشیمون اینه حواستون بهمون هست؛ به موقع دستمون رو می‌گیرین، به موقع آبرومون رو می‌خرین، به موقع دلمون رو آروم می‌کنین. تموم دلخوشیمون اینه شما رو داریم، شما رو داشتن چه عالمیه آقا... .


    پی‌نوشت اول: نگاه به شناسه‌های جمع نکنین. همش در مورد خودمه نه همهٔ خانوم‌ها.

    پی‌نوشت دوم: یه محرم دیگه هم زنده‌ایم و حب حسین(ع) و آل علی تو دلمونه. خدا رو شکر. التماس دعا رفقا...

  • موافق ۲۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷

    اینجا بهترین نقطهٔ زندگی‌است!


    اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم. صبح‌ها با هزار امید و آرزو از تخت خواب جدا می‌شویم، با لبخند به همه سلام می‌دهیم و سفرهٔ رنگینِ پر و پیمانِ صبحانه دلمان را به تب و تاب می‌اندازد. همه‌چیز برای شروع یک صبح خوشمزه مهیاست؛ یک صبح خوشمزه که آغاز روزی دل‌نشین است. الحمدالله کار خوبی هم داریم و رئیس‌های خوش‌اخلاق و حقوق و مزایای بسیار! کجای دنیا را می‌شناسی که با کمترین کار، بیشترین حقوق را بدهند؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن.
    هزینهٔ رهن و اجارهٔ خانه‌ها پایین است و هیچ صاحب‌خانه‌ای اجاره را بالا نمی‌برد، کیفیت ماشین‌های داخلی به طرز شگفت‌انگیزی بالا رفته و قیمتشان پایین آمده. نه تنها خودرو که همه‌چیز ارزان است؛ از سیب‌زمینی و پیاز گرفته تا میوه و گوشت و همه و همه. راننده‌های تاکسی‌ دیگر از سیاست و اقتصاد حرف نمی‌زنند چون اقتصادمان در بهترین وضعیت ممکن است و مردان لایقی بر کرسی نشسته‌اند. مسئولین صادق و خدومی داریم که جانشان برای مردم این آب و خاک در می‌رود. آن‌ها بی هیچ چشم‌داشتی به مشکلات مردم رسیدگی می‌کنند. از رانت و بخور بخور و پارتی‌بازی و فساد مالی و وام‌های میلیاردی و احتکار هم هیچ خبری نیست؛ این‌ها فقط در قصه‌گویی‌های شبانهٔ مادربزرگ‌هاست. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست، بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    ما همگی خوشحالیم که فرزندان این آب و خاکیم، خوشحالیم که پیشرفت و صاحب‌نام شدنمان در همین مملکت امکان‌پذیر است. ما خروجی بهترین نظام آموزشی جهانیم؛ نظام آموزشی ایده‌آلی که با ثبات هرچه تمام‌تر دهه‌هاست اجرا می‌شود و افراد باسوادی را تحویل جامعه داده تا سرنوشت کشور را به بهترین‌ شکل ممکن رقم بزنند‌. اینجا همه عاشق علم و دانش‌اند و برای هر کودکی امکان تحصیل وجود دارد. همه از ته دل در انشاهایشان می‌نویسند علم بهتر از ثروت است چراکه کسی دغدغهٔ ثروت ندارد و زندگی همه خوب می‌چرخد. بچه‌های کار سال‌هاست نسلشان منقرض شده؛ همه خانه و شغل خوب دارند و دیگر نیازی نیست هیچ بچه‌ای برای تأمین مخارج زندگی کار کند. گفتم که! اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    در خاک این ممکلت خوب‌ترین مردمان جهان نفس می‌کشند؛ مردمی به دور از دروغ و ریا، مردمی سراسر مهر و صداقت و درست‌کاری. نه از دزدی خبری هست، نه تجاوز و نه کودک‌آزاری. نه کسی در خیابان مزاحم دیگری می‌شود و نه هیچ‌کس بر سر دیگری اسید می‌پاشد. همه آرام و مهربان‌اند، همه مشغول کار و زندگی و کسب‌روزی‌اند. کارگرها الحمدالله وضعشان عالیست. حقوقشان بیشتر شده و دیگر هیچ پدری شرمندهٔ زن و بچه‌اش نیست، دیگر هیچ پدری غصهٔ جهاز دخترش، هزینه‌های عروسی فرزندش و سیسمونی نوه‌اش را نمی‌خورد. دل هیچ مادری خون نیست‌. علی برکت الله! همه دستشان به دهانشان می‌رسد. در کنار هم خوشبختیم، اعصابمان آرام است، سور و ساط میهمانی‌هایمان جور است و امکانات بسیاری برای تفریح داریم. دل‌ ما جوان‌ها لبریز عشق و امید و شوق زندگی است. ازدواج آسان شده و دیگر هیچ جوانی از ترس هزینه‌های ازدواج مجرد نمی‌ماند. می‌بینی؟ اینجا بهترین نقطهٔ زندگیست؛ بهترین زمان ممکن برای زیستن. 
    وقتی صغیر و کبیر یک مملکت امید به زنده‌بودن و فعالیت داشته باشند آن مملکت قطعا روزگار خوش و آیندهٔ درخشانی خواهد داشت. مملکتی که فرزندانش برای دریافت حقوق بیشتر سراغ رشته‌های پردرآمد نمی‌روند و همه از سر عشق و در پی استعداد، در رشته‌های دلخواهشان درس می‌خوانند، قطعا طی سال‌های آینده بهشتی لبریز از افراد لایق خواهد شد. یکی از این فرزندان من هستم؛ من که عاشقانه نوشتن را انتخاب کردم. انتخاب کردم تا بنویسم، تا نعمتی که در من نهاده شده هرز نرود و رسالتم را به جا آورم. راستش مادرم می‌گوید من بی‌نظیرم و خیلی خوب می‌نویسم اما یک عیب بزرگ دارم. عیب بزرگم این است که همه‌چیز را وارونه می‌نویسم؛ مثل دیبی در مجموعهٔ کلاه‌قرمزی. 

    آری! اگر از حال ما می‌پرسی باید بگویم خوبیم... .
  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

    به نظرم آنفالو کنین بره، چیزی رو از دست نمی‌دین.

    یک. دلم برای آدم‌های دور و برم تنگه، دلم برای رفقای وبلاگیم و خنده‌هاشون تنگه، دلم برای شماها تنگه، دلم واسه خیلی چیزها تنگه و هیچ‌کاری هم برای رفع این دلتنگی نمی‌کنم یا نمی‌تونم بکنم. یه‌جور خودآزاریه احتمالا...

    دو. دارم فکر می‌کنم اگر یک‌بار دیگه اونجوری نگام کنه چی می‌شه؟ احتمالا یه حرکت انتحاری می‌زنم و دوتایی می‌خوریم زمین، هوا می‌ریم! :| (عیب نداره اگه چیزی از این شماره نفهمیدین. منم زیاد نمی‌فهمم. خدا عاقبت هممون رو به‌خیر کنه)

    سه. دیشب تو عروسی از دور رقص خانوم‌ها رو نگاه می‌کردم. بعد یهو در مورد رقص به پوچی رسیدم؛ به جملهٔ  معروف «خب که چی؟». مثلا چرا باید بریم وسط سالن برقصیم و بقیه نگاهمون کنن؟ :|

    چاهار. امروز پست خداحافظی نوشتم واسه اینجا! :)) بعد نشستم به این فکر کردم که چرا نصف اون‌هایی که دوست دارم سکوت نکنن، خیلی‌وقت‌ها خاموشن؟ و در نهایت بهشون حق دادم چون عملا چیزی جز چرند نمی‌نویسم اینجا. واسه همین هم پست خداحافظی نوشتم؛ که می‌رم و هر وقت دوباره تونستم چیزهای خوب بنویسم به نوشتن برمی‌گردم و... . خواستم منتشرش کنم که یهو نظرم عوض شد. گفتم اصلا معلومه چی میخوای؟ اینجا رو حذف کنی کجا بنویسی؟ وبلاگ رو کنسل کنی حالت بهتر می‌شه یعنی؟ معلومه که نه! پس چته؟ فازت چیه؟ فازت چیه؟ فازت چیه؟ و اینگونه از خداحافظی صرف نظر کردم تا فازم مشخص شه. :| 

    پنج. میل به نوشتن این روزها در من به اوج رسیده ولی متاسفانه نوشتن‌هام درست حسابی در نمیاد. حتی شعرهام رو می‌نویسم بعد از زیادی اختیارات شاعری توش حالم بد می‌شه می‌اندازمش دور. واقعیت اینه که حالش رو ندارم. حالش رو ندارم با واژه‌ها کشتی بگیرم تا خوب در بیان. پیش به سوی تباهی‌...

    شیش. واسه یکی از دوست‌هام خواستگار اومده. طلبه‌اس (یا روحانی؟). دوستم می‌گه نمی‌دونم چیکار کنم. می‌ترسم زیاد بهم سخت بگیره ازش خسته شم! بهش گفتم: «وقتی ایشون تو رو با مانتو پسند کرده لابد مشکلی نداره دیگه! بی برو تو دل قضیه شاید ته کار یه حاج‌خانوم درست‌حسابی ازت در اومد!» می‌خنده و معتقده من آدم نمی‌شم و همش مسائل عشقی و خواستگاری رو به شوخی می‌گیرم! :| بهش گفتم ولی حس خفنیه! بشینی تو مسجد شوهرت روضه بخونه و اینا! بعد تو هی تو دلت قند آب شه که این صدای شوور منه‌ها! آقامون داره روضه می‌خونه! :))) اما ته کار دلقک‌بازی رو کنار گذاشتم و گفتم سعی کن بشناسیش. مهم نیست چیکاره‌اس و چه لباسی تنشه. مهم اینه آدم خوبی باشه و تو باهات حالش خوب باشه. (حالا نه که خودم پدر تجربه‌ام و الان سه تا بچهٔ قد و نیم‌قد دارم، مشاوره هم می‌دم! :/)

    هفت. خیلی می‌مونم بین دوراهی‌های زندگی. چندروز پیش چادرم رو از تو کمد درآوردم، بوش کردم و شاید نزدیک‌های یه ربع صورتم رو گذاشتم روش. خنک بود و بوی عطرم رو می‌داد. داشتم فکر می‌کردم چطور از این برزخ نجات پیدا کنم؟ چطور بین دین و دنیا تعادل ایجاد کنم؟ شماها وقتی به همچین سوال‌هایی می‌رسین از کی کمک می‌خواین؟ از کی کمک بخوام؟

    هشت. یکی باشه یه روز کامل تو جنگل راه بریم و از در و دیوار حرف بزنیم. تیکه‌های چوب و شاخه‌های درخت زیر پامون خرچ خرچ صدا بده، بوی برگ درخت‌ها بپیچه تو وجودمون، صدای بلبل و پرنده و آب رودخونه بشه همراهمون. نداریم که! دور و برمون رو یه مشت نداری گرفته! :/


    همین! خدافظ. :|

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷

    من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم...

    سجاده را پهن می‌کنم روی زمین. عطر حرمی که کنار قرآن هست را می‌گیرم و به گوشه و کنارش می‌زنم. نفس می‌کشم؛ عمیق. اتاق عطر دلنشینی به خود گرفته. لبخند نیم‌بندی می‌زنم و تمام دنیا را می‌ریزم پشت در؛ تمام گرفتاری‌هایی که شانه‌های خسته‌ام را نشانه گرفته. و می‌نشینم مقابل تو؛ مقابل تو نشستن یعنی یافتن آرامش گمشدهٔ این روزها. دیگر صداها را نمی‌شنوم، تلخی‌ها را نمی‌چشم، زشتی‌ها را نمی‌بینم. در این نقطهٔ عالم فقط تویی و نور. کور و کر می‌شوم کنار تو؛ کنار تو ای معبود، کنار تو ای معشوق، کنار تو ای محبوب. 

    من هرجای دنیا که بروم باز هم کفتر جلد بام خانهٔ توأم. من هرجای دنیا که بروم باز هم قرار دل بی‌قرارم میان آغوش توست؛ روی همین سجاده، در هوای همین عطرِ از حرم آمده. این یک قرار عاشقانه است؛ این یک قرار عاشقانهٔ عارفانه است که برای دقایقی جز تو را نبینم، که تو باز هم مثل همیشه منِ مچاله را میان بازوانت بگیری، که از راه برسی تا بهانهٔ زنده‌بودنم شوی‌، که امید در من نمیرد. 

    من خوشبختم که میان این همه تاریکی نوری به نام تو دارم؛ تویی که هربار این دخترک سربه‌هوا را تحویل می‌گیری و بهش می‌فهمانی حواست هست. تو همیشه حواست بود حتی وقت‌هایی که منتظر نشستی و من به قرارمان نرسیدم. و حالا... دیگر تو را در دل هیچ اتفاق عاشقانهٔ عارفانه‌ای تنها نخواهم گذاشت؛ به نامم قسم‌‌‌‌.

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ شهریور ۹۷

    خداحافظ مجردی!

    چی می‌تونه سر صبح نیش آدم رو ببره تا بناگوش؟

    (برای دیدن عکس در سایز اصلی روش کلیک کنین.)

    فقط اونجاش که می‌گه «فلافل یا چلوکباب! مسئله این است.» 

    :))

    با آرزوی خوشبختی برای جوانان این مرز و بوم و دعای عاقبت به‌خیری، شما هم از کارت عروسی‌های متفاوت و جالبی که دیدین بگین یکم شاد شیم دور هم. :دی 

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷

    اگه عرضهٔ زندگی‌کردن ندارین چرا بچه‌دار می‌شین؟

    قدش نیم‌متره؟ نه! بیشتر از نیم‌متره. یه پسر کوچولو با قد بیشتر از نیم‌متر و موهای فرفری خرمایی و پوست سفید و مژه‌های بلندِ فر خورده. دل‌نشینه. از اون‌ها که دوست داری بنشونیش تو بغلت و هی باهاش حرف بزنی و دلت واسه شیرین‌زبونی‌هاش قیلی ویلی بره. امروز صدای گریه‌اش می‌اومد. صدای گریه‌ای که قاطی داد و بیداد مادرش گم می‌شد. مادرش داشت دعواش می‌کرد؟ نه! مادرش داشت دردهای خودش رو داد می‌زد. دردهایی که نصفش تقصیر شوهر نامردش بود و نصف دیگه حماقت‌ها و بخشیدن‌های بیخود خودش. رفته بود پیش پدرشوهرش و می‌گفت: «پسرت بازم من رو زده، بازم خیانت کرده، من طلاق می‌گیرم. مهریه‌ام رو اجرا می‌ذارم و می‌رم. شما بمونین و این دوتا بچه.» این‌ها رو با داد و فریاد و گریه می‌گفت. حرفش که تموم شد بچه‌هاش رو گذاشت جلوی دروازهٔ خونهٔ پدرشوهرش و سوار ماشین شد و رفت. بچه‌هاش یعنی یه پسر هشت ساله و یه پسر موفرفریِ دو سال و نیمه‌. 

    من حق دخالت نداشتم. نشسته بودم توی اتاق و به نکبت‌بودن دنیا فکر می‌کردم. به اینکه این بچه چه گناهی کرده؟ بچه‌ای که از وقتی مادرش رفت یک بند جیغ کشید و گفت مامان نَلُو، مامان نَلو(مامان نرو). مادربزرگش تلاش می‌کرد آرومش کنه ولی نمی‌شد. آبجی کوچیکه (فسقلو) رفت تو حیاطشون و با اجازهٔ مادربزرگش، بچه رو آورد پیش ما. فسقلو قبلا زیاد باهاش بازی می‌کرد و موفرفری اون رو دوست خودش می‌دونه. صداش می‌اومد که باهاش حرف زد و خندوندش و آرومش کرد. 

    بالاخره پاهای سنگینم رو بلند کردم و از اتاقم رفتم بیرون. بچه‌ها یه گوشهٔ حیاط مشغول بازی‌ بودن و موفرفری هم بادبزن لاکی رو گرفته بود توی دستش و براندازش می‌کرد. سعی کردم بهش نزدیک شم. کنارش نشستم و لبخند گنده‌ای زدم و بوسیدمش. اون هم لبش به لبخند باز شد. بعد شروع کرد حرف زدن. بهم یه چیزهایی گفت که درست نفهمیدم. اکثر کلماتش مبهم بود و بریده بریده. داداشش که مشغول بازی بود یهو اومد جلو. گفتم: «چی می‌گه این نی‌نی خوشگله؟» گفت: «داره می‌گه بابام سنگ رو زد به سر مامانم.» با شنیدن حرفش مغزم سِر شد. دیگه صداهای دور و بر رو نشنیدم. فقط صدای درونم رو می‌شنیدم که مدام تکرار می‌کرد «اون فقط دوسال و نیمشه...»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ شهریور ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم