تابستان امسال هم می‌گذرد..‌.

یک‌سو زیبایی‌های تابستان است و صدای جیرجیرک‌ها و تعطیلات و رسیدن به کارهای عقب‌افتاده و میوه‌های رنگارنگ و خوشمزه، یک‌سو زشتی‌های این‌روزها است و اقتصاد به هم ریخته و قطعی آب و برق و چلانده‌شدن و ناامیدی. خوشبختیم یا بدبخت؟ مسئله این است!

پی‌نوشت: کانال قبلی‌ام به‌ دلایلی از دست رفت. دیشب به سرم زد یک کانال دیگر بزنم شاید حالم خوب شود و با نوشتن خرده‌ریزه‌ها در آن، اینجا چیزهای بهتری بنویسم! کانالی به اسم: (گل‌نگار)
  • موافق ۱۲ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷

    جینگیل‌ مستونِ زندگی‌اند این‌ها...

    از درد زیاد دو استامینوفن کدئین خوردم و خوابیدم. یک خواب عمیق بعد از شبی پر از خستگی و سردرد و اعصاب به‌هم‌ریخته، می‌چسبد‌. در دل خواب بودم که حس کردم چیزی روی شکمم سنگینی می‌کند‌، تکان می‌خورد، ثابت می‌ماند. پلک‌های سنگینم را از هم باز کردم. دو تیلهٔ قهوه‌ای معصوم و ستاره‌باران جلوی چشمانم بود. تا چشم بازشده‌ام را دید شروع کرد به خندیدن و «اَ اَ» و «او او» گفتن. خندیدم و به آن چهار-پنج دندان سفید نازنینش نگاه کردم. کاش می‌شد هرصبح که بیدار می شوی همچین صحنه‌ای ببینی. پسرکم، تو معنای تمام «خوشگلی‌های» دنیایی...


    :: البته که پسر من نیست. و خوب یادم است روز به دنیا آمدنش را؛ خبر کوتاه بود و خوشحال‌کننده! برایش شعر گفتم. بعدتر قاب گرفتم و هدیه‌دادم به مادر و پدرش. با خودم فکر کردم اگر یکی برای من شعر می‌گفت و بعد از بزرگ و عاقل شدنم می‌خواندمش چه حسی داشتم؟

  • موافق ۲۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۹ تیر ۹۷

    کنکوری‌جان‌ها!

    آزمون‌دارهای فردا و پس‌فردا دست‌ها رو بگیرین بالا ببینم چند نفرین! :)) دعا می‌کنم براتون. دعا می‌کنیم براتون. مطمئن باشین کنکور اون غولی که براتون ساختن نیست‌. پر از انرژی مثبت باشین و با آرامش برین و بترکونین و خبرش رو بهمون بدین. ^_^


    :: هرگونه غرغر، ابراز استرس، تعریف خاطره، طنازی، جملات انگیزشی به کنکوری‌ها، التماس دعا و فحش به نظام آموزش کشور و کنکور و سازمان سنجش پای این پست حلال است! :))


    :: لیلای جان، خورشید نازنین، نرگس همیشه سبز، مستور مهربون، همای پرتقالی، چارلی گل‌‌، علی‌ترین علی دنیا، رنگارنگ دوست‌داشتنی، هانای عزیز، دلنیای عزیز، فاطمه‌جان و صمیمی‌ترین دوستش، نونِ پر بنفش، روشن عزیز، گلاویژ عزیز، اسمارتیز جان،  خواهرزاده یکی از رفقامون، نلی عزیز و ناردونه من.

    بقیه هم اعلام کنن اسمشون بره تو این لیست برای بسته‌های گل‌مَنگُلی دعای پیشتاز به سوی خدا! :))

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷

    رَس. قَلب. تاک

    گفتم بیاید جلوی تئاترشهر. چرا؟ چون دوست دارم آدم‌های رنگی زندگی‌ام را جایی ببینم که برایم پر از احساسات نازنین و عمیق است. پس او را هم باید آنجا می‌دیدم. وقتی بهش رسیدم دستش را جلو آورد‌ و من همان‌طور که به طرفش می‌رفتم گفتم: «دست چیه بابا؟ بغل!» و بعد از چندماه در آغوش گرفتمش. بغل‌کردن آدم‌های رنگی زندگی خیلی جان‌چسب است؛ یک چیزی مثل خوردن طالبی‌بستنی در ظهر ‌دم‌کردهٔ تابستان. و ما دوتایی ولیعصر و انقلاب را قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم؛ از خودمان تا فکر تعطیل‌کردن وبلاگ من و... . هوا گرم بود؛ هوای عصر تهران به شدت گرم بود و تمام جانم تمنای یک چیز خنک می‌کرد. این بود که گفتم برویم چیزی بخوریم و با راهنمایی‌ رستاک وارد بستنی‌فروشی شدیم، و او(چون بدجنس است! :دی) قضیهٔ کافه و حساب‌کردن قرار قبلی را تلافی کرد! و تمام لحظات بعدش را می‌شود در یک مصرع، خلاصه کرد: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد.
    وقتی غروب به خوابگاه برگشتم، بچه‌ها می‌گفتند: «تو چرا اینقدر خوشحالی واسه خودت؟» بله! لبخند از روی لبم نمی‌رفت که نمی‌رفت‌. ممنون بابت بودنت رفیق رنگی دوست‌داشتنی من. ♡

    پی‌نوشت: اولین سال دانشگاهی تمام شد و دیروز برگشتم خانه‌. خسته‌ام؛ زیاد. اما یک خستهٔ خوب! خانه، اتاق آبی یواش، طبیعت درست و حسابی، هوای تمیز و پوستی که لطافت مهمانش شده؛ دوباره این‌ها را دارم و انگار میان کلی بدبختی، یک خوشختی گنده بغلم کرده است. شکر.
  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۶ تیر ۹۷

    خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز نفس‌کشیدن هم پولی شد اینجا!

    دیجی کالا رو که باز می‌کنی، می‌بینی آرزوهات هی دست‌نیافتنی‌تر می‌شن!

  • موافق ۲۱ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۵۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۳ تیر ۹۷

    زنگ فارسی؛ جلسهٔ سوم: املای بعضی از واژه‌ها و پیشوندها و پسوندها

    قسمت اول:

    ۱. ای (حرف ندا۱) همیشه جدا از منادا۲ نوشته می‌شه:

    مثال: ای‌ خدا، ای که، ای علی.

    ۲. این و آن جدا از جزء و کلمهٔ بعد از خودشون نوشته می‌شن:

    مثال: آن درخت، آن بچّه.

    استثنا: آنچه، آنکه، اینکه، اینجا، آنجا، وانگهی.

    ۳. همین و همان همیشه جدا از کلمهٔ بعد از خودشون نوشته می‌شن:

    مثال: همین خانه، همین جا، همان کتاب، همان جا

    ۴. هیچ همیشه جدا از کلمهٔ بعد از خودش نوشته می‌شه(با نیم‌فاصله):

    مثال: هیچ‌یک، هیچ‌کدام، هیچ‌کس.

    ۵. چه جدا از کلمهٔ پس از خودش نوشته می‌شه به جز این موارد:

    چرا، چگونه، چقدر، چطور، چِسان.

    چه همیشه به کلمهٔ پیش از خودش می‌چسبه:

    آنچه، چنانچه، خوانچه، کتابچه، ماهیچه، کمانچه، قباله‌نامچه.


    کتاب دستور خط فارسی، صفحهٔ ۲۱

    پیش از این خواندیم: جلسهٔ اول، جلسهٔ دوم.


    توضیحات پای‌پستی برخی کلمات:

    ۱. حرفی که نشونهٔ خطاب قرار دادن کسیه، مثل: ای، یا، ایها، ا (در ملکا، صنما)

    ۲. کسیه که مورد خطاب قرار می‌گیره، مثال: ای علی. در اینجا علی مناداست.

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    پسران برتر از گل!


    «وَ ما رأیتُ اِلّا جَمیلاً»

    از همان روزهای اول برایتان جوک ساختند؛ از همان روزهای اول همه‌جا پر شده‌بود از سخنِ «این چه ترکیبیه» و «اگه من برم بازی کنم احتمال بردمون بیشتره» و... . حتی پیراهن‌هایتان سوژه شد و کت و شلوار پوشیدنتان و ژستی که جلوی دوربین گرفتید. می‌گفتند این‌ها بیشتر شبیه کارمند بانک هستند تا فوتبالیست. گذشت و گذشت. تحریم‌ها شروع شد. تو گویی ناف این ملت خسته را با تحریم بریده‌اند اما... مهم نیست. !No boots, No problem. مراکش را بردیم. خیلی‌ها گفتند گل‌به‌خودی که شادی ندارد اما نگفتند مقاومت و گل نخوردن شادی دارد. شما دل یک ملتِ آشفتهٔ زیر چرخِ اقتصاد له‌شدهٔ غمگین‌ترین را شاد کردید؛ آنقدر شاد که تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران آن شب دِلِی‌دِلِی می‌خواندند. مردم می‌زدند، می‌رقصیدند، می‌خندیدند. و این معجزهٔ فوتبال است؛ معجزهٔ شما شیربچه‌های ایرانی! 

    ما بردیم و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتیم. شما بردید و به صدر جدول «گروه مرگ» رفتید. همه می‌دانستند بازی بعدی دشوار است. همه می‌دانستند اسپانیا کم تیمی نیست‌. پانزده‌بار در جام‌جهانی حضور داشته و چندین‌بار در میدان‌های مختلف قهرمان شده. دل‌ها می‌تپید و اما در چشم‌ها ستاره سوسو می‌زد. امید زنده بود‌. و بالاخره لحظهٔ موعود رسید. بازی شروع شد و این ایران بود که می‌درخشید. یازده‌نفر می‌دویدند و میلیون‌ها نفر زیرلب خدا را صدا می‌زدند. ما جنگیدیم؛ جانانه جنگیدیم، دفاع کردیم، حمله کردیم، گل خوردیم، دروازهٔ «خشم سرخ» را شکافتیم هرچند گل مردود اعلام شد و داغ به دل همگی گذاشت. و در نهایت و در ظاهر باختیم؛ یک- صفر، اما این‌بار واقعا چیزی از ارزش‌های ما کم نشد. بازشدن دروازهٔ اسپانیا، لایی‌خوردن پیکه، رنگ رخسارهٔ حریف در انتهای بازی و خطرهایی که آفریدیم؛ این‌ها همه یعنی برد، این‌ها همه یعنی ما «می‌توانم» را ثابت کردیم. کسی که دیشب پیروز از میدان بیرون رفت اسپانیا نبود، ما بودیم و شما پسران برتر از گل سرزمینِ من، که افتخار و آبروی ایرانید. ❤

  • موافق ۲۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۳۱ خرداد ۹۷

    تَرَک تَرَک...

    بچه که بودیم کنج انبار خانهٔ باب‌جون، کنار کمد قدیمی سبزرنگ، یک کوزهٔ فیروزه‌ای بود که همه‌جایش ترک داشت‌؛ از سر تا بن. هیچ‌وقت نزدیکش نمی‌شدیم. باب‌جون می‌گفت این کوزه به تلنگری می‌شکند. خیلی هم برایش عزیز  بود و به همین خاطر من و کریم هیچ‌وقت بهش نزدیک نمی‌شدیم. جخ از دور نگاهش می‌کردیم و می‌رفتیم. می‌ترسیدم از کنارش رد شویم و باد بخورد بهش بیفتد! گذشت و گذشت تا اینکه یک روز عصر وقتی با کریم از مدرسه آمده‌بودیم، ننه فرستادمان پی دبهٔ ترشیِ داخلِ کمد. این‌پا و آن‌پا کردیم و عاقبت راه انبار را پیش گرفتیم. گفتم مراقبیم دیگر. ما که به کوزه کاری نداریم. جخ در کمد را باز می‌کنیم و دبه را می‌گیریم و می‌رویم؛ همین! کریم هم با من موافق بود. از پله‌های انبار پایین رفتیم و رسیدیم به کمد. کریم رفت کنار کوزه و سرش را فروکرد توی یقه‌اش و به طرح و نقش رویش نگاه می‌کرد. کمی دلهره داشتم. در کمد را باز کردم و مشتی گرد و خاک ریخت روی سرمان. کریم اینطور وقت‌ها عطسه‌اش می‌گرفت. برگشتم بگویم از کوزه فاصله بگیر که ناگهان عطسهٔ بلندی کرد و سرش محکم خورد به کوزه. و کوزهٔ فیروزهٔ باب‌جون... . مثل من که کیف کارت اعتباری و داروندارم گم شده و بهانه‌ای شده تا اشک‌هایم شرشر بریزد و بگویم: «خدایا خسته‌ام، خسته‌ام، به قرآن خسته‌ام، بسه دیگه؛ بسه!»

    پی‌نوشت: گم‌شده پیدا شده!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    انفرادی شده سلول به سلول تنم...

    صبح از خواب بلند می‌شوم. صبحانهٔ مختصری می‌خورم و می‌روم دانشکده. می‌بینم استاد نیامده و ویرایش کتاب آلبر کامو را ادامه می‌دهم. خسته‌ام؛ زیاد. به سختی خودم را تا صفحهٔ پنجاه می‌رسانم و ساعت دوازده‌ و سی‌ دقیقه، آنچه‌ را که باید به استاد تحویل بدهم، می‌دهم. بی‌حالم و انگار ماهیچه‌های پاهایم گرفته. از دانشکده خارج می‌شوم و آفتاب داغ ظهر چشمانم را اذیت می‌کند. عینک‌ دودی‌ام خراب شده و ته کیفم بی‌کار نشسته. با خودم می‌گویم اگر چند روز دیگر رفتم تهران باید همانجا یک عینک‌ دودی جدید برای خودم بخرم. به ساعتم نگاه می‌کنم. هنوز وقت دارم برای رفتن به سلف. بالارفتن از پله‌های ساختمان سلف دوباره پاهایم را دردناک می‌کند. بوی آبگوشت و جوجه‌کباب همه‌جا را برداشته. غذایم را می‌گیرم و می‌روم یک گوشه کنار ستون می‌نشینم و مشغول می‌شوم. مقصد بعدی خوابگاه است؛ خوابگاه، گاه خواب. روی تخت ولو می‌شوم و سعی می‌کنم بخوابم. 

    وقتی چشم باز می‌کنم هوا رو به تاریکیست. بلند می‌شوم و خوراک عدس را برای شام آماده می‌کنم. یکی از بچه‌های راهرو می‌آید و در مورد ترنس‌ها و دوجنسه‌ها و هم‌جنس‌گراها و... صحبت می‌کند و می‌گوید خیلی سخت است و خدا هیچ‌ بنده‌ای را گرفتار چنین مشکلاتی نکند. نودلش که آماده‌ شد، می‌رود. قابلمهٔ غذا را برمی‌دارم و به اتاق می‌روم. بعد از صحبت‌کردن با مامان، شام می‌خورم و توی فکرم که روفرشی را همین امشب بشویم و شستنش را به فردا موکول نکنم. می‌بینید؟ یک مشت شناسهٔ اول‌شخص مفرد دورم را گرفته و خودم مسئول این اتفاقم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    عشق!

    اوایل کوچک بود؛ یعنی من اینطور فکر می‌کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ آنقدر بزرگ که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردنشان- بس که بزرگ‌اند- باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در «دوستت‌ دارم» خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است، از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند، فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریدهٔ من باقی خواهد ماند، اما نماند. به سرعت بزرگ شد، از لای انگشتان من لغزید و گریخت؛ آنقدر که من مقهور آن شدم، آنقدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد، آنقدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند.

    حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه، مصطفی مستور


    پی‌نوشت اول: این همون کتاب مستوره که هی شروع می‌کردم به خوندن و هی نمی‌تونستم ادامه بدم. بالاخره خوندمش. به نظرم همین یه تیکه‌اش قشنگ بود. :) دیگه چیزی ازش نمی‌خونم! :|

    پی‌نوشت دوم: برم؟ نرم؟ آدرس و عنوان و قالب عوض کنم؟ نکنم؟ اصلا نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم