این به مثابه یک انقلاب است

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست، مشکل نشیند...


«طبیب اصفهانی»

  • موافق ۲ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

    یک شب بارانی در روستا...

    دیگ بزرگ شله‌زرد یک گوشهٔ هال روی اجاق است و عطر گلاب و زعفران همه‌جا را برداشته. خانم‌ها نشسته‌اند دور خانه و سورهٔ الرحمن می‌خوانند. تعدادشان از ده تجاوز نمی‌کند و هر چند دقیقه یک‌بار همگی با هم زمزمه می‌کنند «لا به شیء آلائک رب اکذب». آمده‌ام توی اتاق. دراز کشیده‌ام و حالم خوب... نیست! هجوم افکار این روزها معده‌ام را می‌سوزاند و مدام به این فکر می‌کنم که: «چرا؟»


    پی‌نوشت اول: دعا کردم برای همه. :)

    پی‌نوشت دوم: یه لینک گلستان‌خوانی هست اون گوشه؟ تغییرش دادم. دوست‌داشتین باهام همراه شین که بخونیم کنار هم. وقفهٔ طولانی هم افتاد ولی سعی می‌کنم جبران کنم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۵ آبان ۹۷

    می‌گفت بنویس چشم‌های من طوسی روشنه...

    حال خوبِ بعد از هم‌صحبتی‌ با آدم‌هایی از جنس خودت، قابل وصف نیست. من تازه کشفش کردم. رهایی و آسودگی خاصی به آدم می‌ده‌. اینکه بدون خجالت و کم‌رویی و سبک‌سنگین‌کردن‌های زیادی حرف بزنی، می‌چسبه. به خودشون هم گفتم. حال و هوای امشب اونقدری خوب بود که خودم رو وسط اتاقم نمی‌دیدم. انگاری عصر پاییز بود؛ ما نشسته‌ بودیم رو ایوون یه خونهٔ نقلی و قشنگ، نبات و دارچین و سه‌تا لیوان چایی هم جلومون بود و بخارشون می‌اومد بالا و محو می‌شد تو هوا. ما هی کمی از چاییمون می‌خوردیم و هی حرف می‌زدیم؛ از هردری، از بچگی و نارنیا و کتاب و سیر مطالعات گرفته تا دغدغه‌ها و حال‌خرابی‌ها و سرحال‌بودن‌هامون. همینقدر آروم و قشنگ و دوستانه حال‌خوب‌کن. 

    آره خلاصه! بگردین آدمِ خودتون رو پیدا کنین. حرف‌زدن‌ با آدم‌هایی که بفهمنت و تو خیلی چیزها شبیهت باشن، شیرینه. این رو منی می‌گم که یه عمری در تنهایی و سکوت روزگار گذروندم و تازگی‌ها فهمیدم چقدر این دوتا خطرناکن؛ مخصوصا سکوت. که می‌تونه از همه‌چیز و همه‌کس دورت کنه، صمیمیت‌ها رو کمرنگ کنه و حتی عشق رو از رونق بندازه... .


    پی‌نوشت‌ اول: همین موضوع رو با وسواس و خیلی بهتر از این و در شکل و شمایلی دیگه، یک‌ساعت نشستم نوشتم و یهو همش پرید. از لعنتی‌ترین اتفاقات وبلاگی همینه. و من دیگه نای نوشتن دوباره به اون شکل رو نداشتم. :| دوستانی که تو کانالن شاهدن که چطور حرص خوردم بابتش. :|

    پی‌نوشت دوم: مهر امسال کش اومد و تموم نمی‌شد ولی آبان زودی داره می‌ره. دلم نمی‌خواد تموم شه. 

    آری! من از سوز آذر واهمه دارم... .

  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷

    پاییز همش شبه دیگه؛ نصف روز غروبه...

    با کِریم ایستادیم پشت پنجره. دوتایی از صپّ همین‌جاییم و داریم بارون رو نیگاه می‌کنیم. حیاط رو آب برداشته از زیادَت باران! بی‌هوا می‌گم: «کریم؟ تو که یه عمری با عزت و احترام عاشق شمسی بودی، بگو ببینم این عشق چه‌جوری‌هاست؟ راسته می‌گن عاشق شی همهٔ احوالاتت وصله به دلبر؟ اینجوریه که بخنده حالت خوش می‌شه؟ یا سگرمه‌هاش بره تو هم حالت گرفته می‌شه؟ راسته این‌ها؟» سرش رو می‌چرخونه می‌گه: «حالا چی شد یاد عشق و عاشقی افتادی؟» می‌گم: «همینجوری! پاییزه دیگه. آدم رو یاد عشق و دلبر می‌اندازه.» می‌گه: «راست می‌گی. از صپّ همش تو فکر شمسی‌ام.» ساکت می‌شه. می‌گم: «چی شد پس؟ احوالاتِ وصل به دلبر و اینا» می‌گه: «یه‌بار شمسی از کوچه می‌گذشت، نمی‌دونم دید ما رو، ندید ما رو، هرچی که بود رفت و نکرد با چشم‌هاش یه سلامِ بی‌کلام بده بهمون. تا یه هفته قَرَم‌قات بودم. می‌گفتم حتما یه غلطی کردم که نیگام نکرده‌. هزار فکر و خیال اومد به سرم. وصله دیگه. اگه وصل نبود که همچین نمی‌شدم من.» دوباره ساکت می‌شه. من هم دیگه چیزی نمی‌گم. زل می‌زنیم به حیاط. بدچیزیه اگه همهٔ احوالاتت وصل باشه به یکی دیگه، نه؟ اصلا مگه قرار نبود عشق همیشه حالمون رو خوب کنه؟ پس چرا صدای بوف میاد ازش؟ چرا دلگیره؟

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱۰ آبان ۹۷

    عصر شلوغ هفتم آبان ولیعصر...

    آدم‌ها، آدم‌ها، آدم‌ها... . هیچ‌وقت نمی‌شه شناختشون، هیچ‌وقت نمی‌شه فهمید تو فکرشون چی می‌گذره، هیچ‌وقت نمی‌شه نظر قطعی در مورد خوب و بد بودنشون داد، هیچ‌وقت نمی‌شه قضاوتشون کرد. اما عده‌ای از همین آدم‌ها با وجود پیچیده‌بودن و عجیب‌بودنشون، خیلی جاها زندگی رو قشنگ‌تر می‌کنن. کلی شهر و خیابون تو دنیا هست که نه به‌خاطر خودشون و در و دیوارشون که به واسطهٔ آدم‌هایی که توشون دیدیم و خاطره‌هایی که اونجا ساختیم برامون دوست‌داشتنی هستن. ولیعصر واسه من از این دست خیابون‌هاست. خیابونی که آدم‌های خوبی باهام اونجا هم‌قدم شدن؛ آدم‌هایی که من دوست صداشون می‌زنم. و حالا به کلکسیون خاطرات قشنگ ولیعصری من یه آدم جدید اضافه شده؛ کسی که از رفقای خوب وبلاگی منه ولی اصلا فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها ببینمش، کسی که خیلی یهویی دلم خواست دعوتش کنم و اونم با اومدنش خوشحالم کرد‌. اون اومد و من یه آدم بی‌شیله‌پیلهٔ رک و دوست‌داشتنی دیدم که خیلی بیشتر از سنش بود و می‌فهمید، یه آدم که حتی خنده‌هاش رنگ معصومانه‌ای داشت، یه آدم که بهم یادآوری کرد هنوزم می‌شه به چهرهٔ آدم‌ها نگاه کرد و تیرگی ندید. راستش من خیلی خوشحالم که از امروز به بعد وقتی تو ولیعصر قدم بزنم، یکی از آدم‌هایی که به خاطرم میاد اونه و تصویری از قرار سه نفرهٔ امروزمون. :)

  • موافق ۲۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

    خزان

    کلیله و دمنه یکی از جذاب‌ترین درس‌ها واسه منه. نه تنها متنش پر از نکته‌اس که ضمن درس، استاد هی پند و اندرزمون می‌ده و من عین اون جوانان سعادتمندی که از جان دوست‌تر دارن پند پیر دانا را، فقط به استاد چشم می‌دوزم و منتظر حرف‌هاشم. البته یه جاهایی هم با نظرش صد در صد موافق نیستم. مثلا امروز که باب برزویهٔ طبیب رو می‌خوندیم استاد گفت: «چندتا دکتر دیدین که به عشق درمان پزشک شده باشن؟ جامعه‌مون از دست رفته باباجان. همه دنبال پولن. اونی که می‌ره دکتر می‌شه، حقوق‌دان و معلم و... می‌شه هم دنبال پول و مقامه. این ضعف فرهنگ ماست و... .» من هم بعد حرف‌هاش گفتم: «البته استاد باید ببینیم چی شد که همهٔ مردم رفتن دنبال پول. مثلا یکی از دلایلش می‌تونه اقتصاد باشه. وضعیت اقتصادی بد باعث می‌شه اوضاع معیشتی مردم از رونق بیفته و فکر و ذکرشون بشه پول. نمی‌شه فقط به ضعف فرهنگ اشاره کرد.»  خلاصه که بحث یکی دو دلیل نیست. همه‌چی دست به دست هم دادن تا برسیم به این نقطه و به قول آقای صالح‌پور احتمالا نسل‌های بعد به‌خاطر راه‌انداختن همچین بساطی، فحشمون می‌دن!

  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۷ آبان ۹۷

    آبجی بزرگهٔ دغدغه‌مند!

    فردا می‌رم خونه و دوباره واسشون کتاب خریدم؛ دوتا رمان جمع و جور کودک. مطمئنم وقتی هدیه‌هاشون رو بهشون بدم خوشحال می‌شن اما دارم به بعدها فکر می‌کنم، به زمانی که بزرگ شدن و دور هم نشستن و یاد ایام گذشته می‌کنن. اون موقع‌هاشون دو حالت داره؛ یا می‌گن: «از دار دنیا یه آبجی بزرگه داشتیم که اون هم همش به جای تل و گل‌سر و سوغاتی‌های این شکلی برامون کتاب می‌خرید»، یا می‌گن: «چقدر خوب که یه بزرگ‌تری بود و ما رو با کتاب آشنا کرد و افتادیم تو این مسیر قشنگ.»

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

    شما دوستام!

    باید یه شعر بسرایم در وصف شماها و اینجوری شروعش کنم: 

    چه سکوتی! چه سکوتی! به‌به! :|


    درخواست: بیاید واسه من با لهجه‌ها و گویش‌های شهر و منطقه‌اتون حرف بزنین. می‌کنین این کار رو؟ یا شعر بالایی رو ادامه بدم؟

    پی‌نوشت: من الان یه فایل صوتی ترکی دارم و یه فایل صوتی کردی، و اگر امکانش بود جفتشون رو بغل می‌کردم و تا آخر دنیا محکم نگهشون می‌داشتم. همین... .

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    الکی مثلا من هم عاشق شدم!

    تموم آرزوم اینه، بریم حرم دلم وا شه

    بگم دستت درست آقا، دیگه دستم تو دستاشه...

    «نمی‌دونم شاعرش کیه»

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷

    آواز دهل از دور خوش است!

    چندروزه وقتی وارد راهروی خوابگاه می‌شیم عطر دل‌انگیزی تا اعماق جونمون می‌ره؛ یک عطر روح‌زنده‌کن و افزایش‌دهندهٔ طول عمر! و از چی بلند می‌شه؟ از شیش-هفت جفت جوراب که جلوی در اتاق همسایهٔ بغلیمون هست و کلا هم تصمیم شستنشون رو ندارن. فقط هر روز که می‌رن کلاس می‌پوشنشون و بعد از برگشتن در میارن می‌اندازن همون جای قبلی. انگار نه انگار که از هرکدومشون بوی ماهی‌مرده بلند شده و کل راهرو بوی گند گرفته. امروز هم که کلا نیومدن تا بریم بی‌شعوری و نفهمیشون رو بکوبونیم تو صورتشون و بگیم بساطشون رو جمع کنن. آره خلاصه! یه‌سری از این در و داف‌هایی که تو دانشگاه می‌بینین که شیک و پیک میان دلبری می‌کنن، همچین موجوداتین در پشت صحنه! :/

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۵ آبان ۹۷
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم