آخه می‌گفتن مثل صدای چرخ‌های چمدون کسی که داره برای همیشه می‌ره تلخه!

قهوه رو می‌گم؛ واسه همین نخوردم تا حالا. امروز ولی دست رفیق‌جان رو گرفتم و گفتم می‌خوام اولین قهوه‌ی عمرم رو کنار تو بخورم. خندید. رفتیم نشستیم تو کافه. گفت ترک و اسپرسو زیاد تلخه. گفتم پس فرانسه می‌خوریم. سفارش دادیم. اولش خیلی زهرمار بود، خیلی زهرمار بود‌، خیلی زهرمار بود؛ بدتر از صدای چرخ‌های چمدون کسی که داره برای همیشه می‌ره. یکم شکر اضافه کردم؛ یکم شیر. دوست‌داشتنی شد؛ تلخیش دوست داشتنی شد. همینطور که داشتم می‌خوردم یادم اومد امروز خیلی کارها کردم تا حالم خوب شه و غم‌های دلم بره. آدم وقتی خیلی غمگینه این تلاش رو به خودش مدیونه... راستی! شما اولین قهوه‌ رو کنار کی خوردین؟☕

  • موافق ۱۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    خیلی دلم گرفته از خیلیا...

    انگار برای آدم‌های امروز محبت زیاد، زیادی‌ است. یا ژست خدایی برایت می‌گیرند یا فکر می‌کنند چیزی از آن‌ها می‌خواهی و یا عاشق‌شان شده‌ای! و تو را پشیمان می‌کنند از آنچه درون توست؛ پشیمان از تمام دوست‌داشتن‌ها و نگران بودن‌ها و به یادشان بودن‌ها. اصلا همان بهتر که بگذاری در غرور بی‌خاصیت‌شان بپوسند. همان بهتر که چمدانی ببندی و همراه سهراب بروی به شهر پشت دریاها...

    پی‌نوشت اول: یک‌بار که پیام ناشناس را باز کردم عزیزی گفت "همیشه مهربون بمون" و من قول دادم که بمانم. بعد از آن هر وقت خواستم بزنم زیر کاسه کوزه‌ی مهربانی‌هایم یاد حرف او افتادم. بغضم را فرو بردم و کاسه کوزه‌ها را سالم نگه داشتم. و چقدر سخت بود؛ و چقدر سخت است...
    پی‌نوشت دوم: دلم برای بعضی از رفقای وبلاگی تنگ شده. برای آن‌ها که معرفت‌شان آدم را به زندگی امیدوار می‌کرد؛ مثلا اسکافیلد، الیوت، الناز و... . کجایید شماها؟
  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶

    قسمت دوم: تابستان بعد از کنکور


    وقتی از حوزهٔ کنکور خارج شدم در عین دلهره زندگی بهم لبخند می‌زد. حالم خوب بود و مدام از خودم می‌پرسیدم: «اوه دختر! واقعا تمام شد؟ کابوس کنکورسراسری۹۶ تمام شد؟» و این «از خودپ‍ُرسی» تا چند روز ادامه داشت. هیچ باورم نمی‌شد کابوس کنکور و کتاب‌های تست و قلم‌چی به پایان رسیده، هیچ باورم نمی‌شد که خلاص شدم از همهٔ فشارهایی که تا آن روز موجبات درماندگی روحم را فراهم کرده‌بود. و همزمان با این حسِ رهایی، دلهرهٔ عجیبی به جانم افتاد و دلیلش چیزی نبود جز نتیجه. تا قبل از آزمون من به نتیجه فکر می‌کردم اما بعد از آن به عمق فاجعه‌اش پی‌ بردم!
  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۱۰ بهمن ۹۶

    حال نوشت...

    نشسته بودم کنار بخاری. کتابی از مستور در دستم بود و صدای خواهر کوچکم گاه و بی‌گاه مرا از دنیای کلمات بیرون می‌کشید. بی‌آنکه وقتش باشد و بلدش، نماز می‌خواند. نگاهم را از واژه‌ها کندم به خواهرم چسباندم. به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایا برف بباره» می‌نشست و دوباره به سجده می‌رفت و می‌گفت: «خدایاااا خواهش می‌کنم برف بباره.» ذکرها را تغییر داده بود. لبخند نیم‌بندی زدم و دوباره حواسم را جمع کتاب توی دستم کردم:

    «وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد تو کجایی یونس؟ واقعا تو کجایی؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان پر از هراس می‌شوم و دلم شروع می‌کند به تپیدن. دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم. کجایی یونس؟ صدای مرا می‌شنوی؟»

    وقتی به انتهای پاراگراف رسیدم فسقلو(که دیگر فسقلو نیست و بزرگ شده) پرید توی اتاق و گفت: «آجـــی برف برف برف.» دلم لرزید. بلند شدم و رفتم کنار پنجره. می‌بارید. واقعا می‌بارید. و من در ذهنم تکرار می‌شد: « دلم آنقدر بلند بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم... »

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۹ بهمن ۹۶

    همش تنها تنها آخه؟ :(

    اگر یک دختر نوزده ساله که بخاطر آزمایش، بیش از ۱۲ ساعت چیزی نخورده، در جواب سوال «باهات بیام؟» گفت :«نه عزیزم خودم می‌رم» بزنید توی سرش و باهاش بروید و تنهایش نگذارید. چون ممکن است او اولین بارش باشد که به آزمایشگاه جدید شهر می‌رود و مجبور باشد حتی سوال «پذیرش اینجاست؟» را هم بپرسد. یک دختر نوزده ساله‌ی گشنه‌ی بی‌حال را تنها نگذارید خب؟

    پ‌ن۱: بهای جمله‌ی « بالاخره باید از پس خودم بر بیام» را می‌پردازم :/

    پ‌ن۲: یک خانم حدودا ۵۰ ساله‌ی چادری یکهویی راهنمایم شد و دو سه جا راهنمایی‌ام کرد. مرسی خانم ۵۰ ساله‌ی چادریِ مهربان ( در دلش هی می‌گوید «دنیا هنوز خوشگلی‌هاش رو داره» و هی ذوق می‌کند)

    پ‌ن۳: بالاخره یک روز طغیان می‌کنم! آن از دندانپزشک که گفتم آمده‌ام دندانم را بکشم و گفت: «مامانت می‌دونه؟ برو بگو بیاد» این از امروز و پذیرش که آقای پشت پیشخوان عینهو مربی‌های مهدکودک گفت: «دخترگلم میشه یازده و پونصد» و همه‌ی مردمی که فکر می‌کنند من یک دختربچه‌ی مدرسه‌ای هستم. چرا چرا چرا؟ :|

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

    نرگسِ مستِ نوازشگرِ مردم‌دار

    اگر این روز‌ها می‌خواهید مرا خوشحال کنید یک دسته‌ گل نرگس بگیرید و بیایید سراغم. بهتان قول می‌‌دهم که از ذوق چشمانم ستاره‌باران شود و نرگسی‌ها را بگیرم و عمیق نفس بکشم و با تمام وجود بگویم: «خیلی خیلی ممنون؛ ممنون بابت این هدیهٔ قشنگ.»

  • موافق ۲۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶

    وقتی سرم رو چرخوندم خبری از جمشید نبود...

    با جمشید ایستاده بودیم پشت پنجره. داشتیم آسمونو نیگا می‌کردیم. گفت: «می‌بینی تو رو خدا؟ انگار نه انگار صُپّی اونجور داشت برف می‌اومد. آفتابو نیگا! به زبان حال با آدم سخن میگه.» هیچی نگفتم. دستش رو گذاشت رو شونه‌ام و گفت: «حالا ناراحت نباش. کیو دیدی همیشه بمونه؟ میرن دیگه؛ انگار خدا آدما رو ساخته واسه رفتن. می‌دونی که چی می‌گم؟ یعنی کلا باید رفت. من و تو هم یه روزی می‌ریم.» نیگام به ابرای سفید تو آسمون بود. بهش گفتم: «می‌بینی جمشید؟ صبح حسابی تو لک بودم. سرم درد می‌کرد. یهو برف شروع کرد به باریدن. حالم جا اومد. رفتیم بیرون قدم زدیم، عکس گرفتیم، خندیدیم. اومدم تو اتاق. خبر دادن ننه مرده. حالا گیریم ننهٔ خودم نبود و ننهٔ مامان بود. چه توفیری داره؟ غم عالم ریخت تو دلم. فاصلهٔ غصه و شادی خیلی کوتاهه جمشید. اگه اینطوره، اگه زندگی اینقدر غیرفابل پیش‌بینیه چرا از داشته‌هامون شادیم و از نداشته‌هامون اوقاتمون تلخه؟ چرا اینقدر زندگی رو جدی می‌گیریم؟ چرا دی‌ماه اینقدر سرده؟ تو می‌گفتی همه رفته‌بودناشونو میذارن واسه پاییز. ولی دیدی خیلی‌ها تو زمستونم میرن؟ تو آخرین روزای دی...»

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    بابا لنگ دراز

    بابا من سرّ خوشبختی را پیدا کرده‌ام و آن این است که برای «حال» زندگی کنم. افسوس گذشته را خوردن و به انتظار آینده به سر بردن غلط است بلکه باید از این لحظه حداکثر استفاده را کرد. بعضی‌ها زندگی نمی‌کنند، مسابقهٔ دو گذاشته‌اند. می‌خواهند به هدفی که در افق دور دست است برسند و در حالیکه نفس‌شان به شماره افتاده می‌دوند و زیبایی‌های اطراف خود را نمی‌بینند. آن‌وقت روزی می‌رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برای‌شان بی‌تفاوت است.

    بابالنگ دراز، جین وبستر، ترجمهٔ میمنت دانا


    پی‌نوشت۱: قبل از خوندن کتاب کارتونش رو دیدم(زبان اصلی و بدون سانسور) و حالا دارم فکر می‌کنم که خب کارتونش دوست داشتنی‌تر بود :| آیا شما این کتاب رو خوندین؟ به نظرتون ترجمهٔ بهترش کدومه؟ جدا حاضرم یه ترجمهٔ دیگه ازش بخونم چون انتظاراتم برآورده نشد! مخصوصا که کتاب غلط املایی هم زیاد داشت :/ حالا نه اینکه بد باشه‌ها. بازش کردم و نتونستم ببندم تا تهش. ولی به نظرم بی‌بخار بود. حداقل کارتونش جذاب تر بود :|

    پی‌نوشت۲: گفته بودم عاشق شخصیت جودی و بابالنگ درازم؟ باغ کتاب هم که بودیم وقتی مجسمهٔ جودی رو دیدم لب و لوچه‌ام آویزون شده بود که چرا مجسمهٔ بابالنگ دراز هم نیست من باهاش عکس بگیرم! :دی

  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    من فقط می‌خواستم یکم لبخند به لبش بیاد :)

    گفت: «بخر دیگه» و سرش رو گذاشت رو کیفم. می‌شنیدم که یه دختری از اون سمت به دوستش گفت: «من جای این دختره بودم مینداختمش اون ور. به بچه نباید رو داد.» داشت چرند می‌گفت. دستم رو گذاشتم رو کلاه دخترکوچولویی که پیشم بود و گفتم: «خب عزیزدلم پول نقد همراهم نیست. فقط دو تومن دارم. اگه یکیش رو میدی می‌خرم. وگرنه نمی‌تونم.» سرش رو از رو کیفم برداشت و گفت: «نه دیگه سه تا پنج تومنه. ببین اگه بخوای سه تا بخری میشه شیش‌ تومن ولی من دارم می‌دم پنج تومن. ببین چه ارزون می‌شه. بخر دیگه خب؟ باشه؟» داشت با ناز و ادای دخترونه حرف می‌زد. دل من هم داشت برای این دلیل و منطق آوردنش غنچ می‌رفت. گفتم: «سه تا زیاده. منم فقط کارت همراهمه. تو هم که کارتخوان نداری کوچولو. همون یه دونه رو بدی می‌خرم.» لجباز بود. گفت: «نه همون سه تا.» به توافق نرسیدیم. داشت می‌رفت. گفتم: «باهم عکس بگیریم؟» گفت: «نه باید اینا رو بفروشم. بعدا ازم سه تا بخر خب؟» با خنده گفتم: «باشه.» رفت. ولی چند دقیقهٔ بعد اومد پیشم و با لب‌های خندون گفت: «ببین این خانومه(یکی دیگه از دستفروش‌ها) کارتخون داره.» با مهربونی نگاهش کردم و گفتم: «باشه! اگه ازت چسب‌زخم بخرم باهام عکس می‌گیری؟» می‌خواستم یادگاری ازش داشته باشم‌. همین! با ذوق سرش رو بالا و پایین کرد و گفت: «آره آره.» ذوق کردنش رو دوست داشتم...

    بهش می‌خورد ۵ ساله باشه. کارت رو کشیدم و سه تا چسب زخم ازش خریدم. سه تا پنج تومن! نگاهش کردم و با ذوق گفتم: «حالا باهم عکس بگیریم دوست کوچولو؟» تو چشم‌هاش ستاره روشن شده بود. با ذوق اومد کنارم ایستاد. من نشسته بودم و حالا تقریباً هم قد شده‌بودیم. سرشو تکیه داد به سرم. دلم غنچ رفت واسه این حرکتش. یه لبخند قشنگ زد. منم لبخند زدم؛ یه لبخند واقعی. نه از این الکی‌ها! و عکس گرفتم؛ سلفی با یه دوست کوچولو. گوشی رو آوردم پایین و با دستم صورتشو ناز کردم و گفتم: «مرسیییی عزیزم.»

    یه ایستگاه مونده بود تا برسیم. نرفت و کنارم ایستاد. از آبرنگ‌هاش برام گفت که خراب شده و از دفتر نقاشی‌اش که به قول خودش همه‌جاش نقاشی‌ای شده و دیگه به‌درد نمی‌خوره. دست چپم دور کمرش بود. گفتم: «راستی اسم من حریره اسم تو چیه؟» گفت: «صفا!» گفتم: «به به! به به! چه اسم خوشگلی. مثل خودت خوشگله.» لبخند زد. سرش رو فرو کرد تو یقه‌اش. خجالت؟ ای جان دلم... 

    وقتی نزدیک ایستگاه مورد نظر شدیم صفا گفت: «باید پیاده شیااا» مثل خودش با یه لحن جینگول گفتم: «می‌دونماااا» من و دوستم بلند شدیم. نشست جای من. از تو نایلون‌اش یه خروس درآورد. از همین‌ها که الان مد شده، زرده و وقتی فشارش می‌دی جیغ می‌کشه و دهن‌اش هم بازه. صفا با ذوق و چشم‌های ریزشده گفت: «می‌خوام پول‌هام رو بذارم توش و جمع کنم.» داشت اون پنج تومنیه رو فرو می‌کرد تو دهن خروسه که زود گفتم: «وایسا وایسا! بذار تو قلک. چون وقتی بخوای پول‌ها رو از شیکم خروسه در بیاری باید پاره‌اش کنی!» دست نگه‌داشت. دماغش رو خاروند و گفت: «راست میگی‌ها! باشه پس توش آب می‌ریزم. می‌برمش تو حموم.» تاییدش کردم گفتم: «آرررره. بعد کلی می‌تونی باهاش آب بازی کنی.» با ذوق سرش رو تکون داد. ذوق کردن‌اش رو دوست داشتم...

    میون حرف‌های قبلیش بهم گفته‌بود می‌خواد پیاده شه واسه همین تا در مترو باز شد با دوستم زدیم بیرون. دور و برم رو نگاه کردم دیدم نیست. چرخیدم. از دور دیدم نشسته سرجاش و پاهاش رو تاب میده. به دوستم گفتم: «یه لحظه صبر کن الان میام.» دوییدم سمت مترو. دلم نیومد ازش خداحافظی نکنم. اون شاید نمی‌فهمید‌. ولی من که می‌فهمیدم. نزدیک در مترو ایستادم و صداش زدم. نگاهم کرد. با لبخند سرمو کج کردم، دست تکون دادم و تند گفتم: «بای بای دوست کوچولو.» در داشت بسته می‌شد. چرخید سمت من و با یه لبخند دندونی، دستش رو محکم به نشونه‌ی بای بای تکون داد. مترو حرکت کرد. با محبت رفتنش رو نگاه کردم. اون لایق بهترین‌هایی هست که ازشون جا مونده...

    پی‌نوشت: مهربان باش، شاید فردایی نباشد...

    عکس‌نوشت: من و دوست کوچولو و قلب‌ها و ماه و ستاره :دی

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ دی ۹۶

    بیست و دو فوریه+ باغ کتاب

    نشسته‌ام توی مترو، ارم سبز، و دارم به حرف‌های بیست و دو فکر می‌کنم. و به زندگی دستفروش‌های مترو...

    💙

    این هم یادگاری حریربانو در باغ کتاب:

    اینجا را باید با شما آمد؛ با بلاگرهای دوست داشتنی. الان دلم خواست یکی از شما اینجا بود نه... بگذریم :)

    #جریان_شما_ در_زندگی_من

    (موقت)

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم