ناطـ(ت)ــور دشت...

هولدن کالفیلد: اگر از من می‌شنوید هیچ‌وقت چیزی به کسی نگویید؛ اگر بگویید یواش‌یواش دلتان برای همه تنگ می‌شود.


(ناطوردشت. جروم دیوید سالینجر)

  • موافق ۵ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۹ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۵ مهر ۹۵

    خزانِ من بهارِ من است...

    نرم‌نرمک هوا تازه می‌شود؛ نسیم از لای پنجره به آرامی می‌خزد میان گل‌های قالی، پرستوها خیلی وقت است از ایوان خانۀ مادربزرگ رفته‌اند، سیم‌های برق از هیاهوی چلچله‌ها تهیست. حال، وقتِ جیک‌جیک گنجشک‌های طفلکیِ سرماییِ پشت پنجره رسیده، وقت زرد و نارنجی شدن درختانِ پیاده رو، وقت خواندنِ بابا آب دادِ کلاس اولی‌ها، این روزها قرار است سنگ فرش‌های شهر بوی باران بگیرد، قرار است رفتگر لباس ضخیم‌تری بپوشد، قفل مدرسه‌ها یکی‌یکی باز شود، شب انتظار عشاق کش بیاید؛ قرار است زمین حال دیگری پیدا کند، خیابان‌ها خیس شود و هزاران لیلی و مجنون دوتایی‌دوتایی پرسه‌های عاشقانه بزنند در کوچه پس کوچه‌های دلدادگی، قرار است از فردا توی خیابان و سر چهار راه و توی فلان کوچه لبوفروش‌ها و باقلا فروش‌های دوست داشتنی را زیاد ببینیم؛ همان‌هایی که یقۀ کاپشن‌های‌شان را تا بینی بالا می‌کشند و وقتی می‌خندند چشمانشان می‌شود دو تا خط! زندگی جریان دارد حتی در خزان؛ در همۀ آن لبوها و باقلاهایی که از دل تک‌تکشان بخارهای داغ بیرون می‌زند، در میان برگ‌ریزان درختان و اشک‌ریزان آسمان. زندگی جریان دارد در جوی آب طغیان کرده، در امواج پرخروش دریا و آسمان ابری؛ زندگی جریان دارد میان سکه‌هایی که هر صبح بعد از مدرسه رفتن، مادر می‌گذارد توی صندوق صدقات. چه بوی خوبی هوا را پر کرده! بوی باران و خاک نم دار، بوی شمعدانی‌های خیس، بوی برگ‌های خشکیده. شکر! پاییز امسال هم از راه رسید...


    + بشنوید.

    + عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۲ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵

    منتظرت بودم...

    اینکه صبحم از ساعت 12:51 دقیقه ی امروز شروع شد دلیلی ندارد جز عروسی دیشب و خستگی زیاد و دیر خوابیدن.اما صبحی که از ظهر شروع شود می تواند زیباتر از صبح های دیگر باشد اگر باران ببارد و سکوت خانه را پایکوبی قطره ها بشکند...مثل امروز...وقتی به قطره های بازیگوشِ حواس پرت که خود را محکم به پنجره ی اتاقم می کوبیدند و همانجا غش می کردند و سر می خوردند پایین نگاه می کردم، لحظات شب قبل توی ذهنم نقش می بست...به لبخند جدا نشدنی از چهره ی ناز و دخترانه ی عروس...به نگاه های عاشقانه ی داماد که لحظه لحظه نثار پری کوچکش می شد...دیدن خوشبختی دیگران همیشه شیرین است...دیدن صحنه ی عشق فوق العاده ترین صحنه ی زندگیست...

    شب به گلستان تنها منتظرت بودم

    باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم

    وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    چشم از باران برداشتم و به آشپزخانه رفتم...شیر را توی شیرجوش گرم کردم و دو قاشق عسل را قاطی این مایع گرم و دوست داشتنی ...صدای آهنگ توی گوشم می پیچید...تنها صدای باران و داریوش رفیعی بود که سکوت خانه را می شکست...فنجان را نزدیک صورتم بردم...کمی بوییدمش و گذاشتمش روی اوپن...پرده ها را کنار زدم...پنجره ها را باز کردم...حالا صدای باران از آهنگ پیشی می گرفت...فنجانم را توی دست گرفتم...توی یک هوای خنک بارانی یک فنجان شیرعسل داغ عجیب می چسبد...

    بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه

    ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

    غم ها به سر آمد،زنگ غم دوران،از دل بزدودم

    منتظرت بودم،منتظرت بودم

    یادم آمد تنهایم...یادم آمد داریوش رفیعی خیلی خوشبخت تر از من بوده که این آهنگ را خوانده و شاید به قدر زیبایی این آهنگ عاشق بوده...کسی که عاشق است نعمت بزرگی توی دلش دارد...کاش دعای تحویل سالمان برای هم این باشد که روزی عاشق شویم...عاشقی حال خوشی دارد...دلچسب است درست مثل اینکه صبحِ آدم از ظهر شروع شود...باران ببارد و آهنگِ«شبِ انتظار»خانه را پر کند...و یک لیوان شیرعسل داغ...

    پیش گلها شاد و شیدا

    می خَرامید آن قامت موزونت

    فتنه ی دوران، دیده ی تو از دل و جان،من شده مفتونت

    در آن عشق و جنون، مفتون تو بودم

    اکنون از دل من، بشنو تو سرودم

    منتظرت بودم، منتظرت بودم

    منتظرت بودم، منتظرت بودم


    + بشنوید.

  • موافق ۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۸ شهریور ۹۵

    بیا امروز را عاشقانه نفس بکشیم...

    ما آدم‌ها خیلی وقت‌ها خسیس می‌شویم. مثلا می‌دانیم با کارهای کوچکمان می‌شود دل آدمی را شاد کرد و یک دانه‌ی کوچک شادی توی جهان کاشت اما با خساست تمام دریغ می‌کنیم.چه بر سرمان آمده است؟ چه بر سر آن طبع لطیف و نازک وجودمان آمده است؟ دنیا عوض شده؟ ما عوض شده‌ایم؟ یا هر دو؟ 

    بیایید امروز به خودمان قول یک باغبانی تمام عیار بدهیم، بیایید توی جهان به اندازه‌ی "یک عالمه‌ی " کودکی‌هایمان دانه‌ی شادی بکاریم، بیایید عبوس بودن‌ها و اخمالو بودن‌های همیشگی‌مان را کنار بگذاریم و لبخند بزنیم؛ به آن رفتگر پیر لاغروی خسته که یکهویی چشمش بهمان می‌افتد. چه می‌شود اگر توی گرمای تابستان بهش یک لیوان آب یخ بدهیم تا آن ته‌ته‌های وجودش خنک شود؟ و یک خسته‌نباشید هم ببندیم تنگ این لیوان آب. شاید خستگی‌اش در نرود اما تو یقین بدار که آن دانه‌ی کوچک را توی دلش کاشته‌ای. 

    بیا از امروز رنگی‌رنگی باشیم. به آن بچه کوچولوی تو خیابان که سرش را می‌چرخاند تا نگاهمان کند لبخند بزنیم، به گل‌های توی گلدان آب بدهیم و بهشان بگوییم چقدر دوستشان داریم، باور کن گل‌ها می‌شنوند! بیا گاه‌گاهی دوستت دارم‌ها را کادوپیچ کنیم و بپریم جلوی مادرمان. بیایید به مشکلاتمان بخندیم و از اینکه امروز هم نفس می‌کشیم از خدا تشکر کنیم، بیایید پاییز که شد غمگین نشویم و چشمانمان را ببندیم و از صدای خش‌خش برگ‌های زیر پایمان لذت ببریم. مگر نه اینکه همین یک‌بار قرار است زندگی کنیم؟ مگر نه اینکه عمر لحظه‌هایمان کوتاه است و خیلی زود دیر می‌شود؟ مگر نه اینکه این عمر به ابر نوبهاران ماند؟ پس بیا عاشق و دیوانه باشیم؛ بیا زیر باران به اوی لمیده بر تمام عاشقانه‌هایمان بلند بگوییم چقدر عاشقش هستیم، بیا پابرهنه روی خاک نم‌دارِ پس از باران قدم بزنیم و از پرستوها یاد کنیم، جهان را لمس کنیم؛ شمعدانی‌ها را، سکه‌های صدتومنی ته قلک سفالی‌مان را، چادرنماز مادر را، عینک پدربزرگ را، کتاب‌های دوست‌داشتنی‌مان را. 

    باور کن رفیق، دنیا فقط و فقط یک‌بار مال من و توست؛ تنها یک‌بار. بیا توی این یک‌بار بودن، ردپای احساس و مهربانی را از خودمان توی تک‌تک لحظه‌های جهان به جای بگذاریم، بیا من به تو از خوبی‌ها بگویم، تو به فرزندت و فرزندت به فرزندش و... .

    می‌دانی رفیق؟ وقتی توی خاک رفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردان بزنیم به لحظه‌هایی که قاه‌قاه خنده‌هایمان حتی دلِ فرشتگان توی آسمان را آب می کرد. پس بیا به قدر یک چای خوردنِ دوستانه عطر خوشبختی توی جهان بپاشیم؛ که نفس‌کشیدن در جهانی عطرآگین مثل لذت بوییدن عطر گلاب توی شله زردهای نذری مادربزرگ است.

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۷ شهریور ۹۵

    بسم الله

    یا علی گفتیم و وب آغاز شد :)
  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۶ شهریور ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم