خدایا می دانم این روزها دست لحظات زندگی ام را گرفته ای...

خودم جان؟! خسته نباشی عزیزم. امروز برایمان یک روز خوب را رقم زدی. امروز خوب بود چون من تو، جهانم، اتاقم و شعر تازه سروده ام را بسیار دوست داشتم. امروز یک روز خوب بود چون صبح زود بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای سرد و پاییزی سرصبح سرک کشید به ایوان زندگی ام و همزمان صدای پرنده های رویِ درختِ کنارِ پنجره، تمام اتاق را پر کرده بود. من به گل کوچکم کمی آب دادم. او انگار کمی بزرگ تر از دیروز بود. با ناردونه به مدرسه رفتیم. درست است که او از "س" سلام تا "ی" خداحافظی یک ریز حرف می زند و من هر صبح مجبورم چهل دقیقه ی تمام به حرف هایش گوش بدهم اما وقتی به این فکر می کنم که شاید فردا نباشد و حسرت شنیدن صدایش باشد، پس با لبخند آغوش گوش هایم را به روی صوت صدایش باز می کنم. جدا اگر به مرگ عزیزانمان فکر کنیم قدرشان را بهتر خواهیم دانست... بگذریم! 

داشتم می گفتم. امروز یک روز خوب بود و البته یک روز نمی تواند به خودی خود خوب باشد مگر اینکه خودمان حال آن را به احسن الحال ترین شکل ممکن مبدل کنیم. برای همین من سعی کردم  امروز با عشق نفس بکشم، با عشق نگاه کنم و با عشق قدم بردارم. من دیشب ساعت ها سرم توی کتاب بود و وقتی به خودم آمدم که نیم ساعتی از بامداد گذشته بود. اما نخوابیدم. درس های خوانده را کنار گذاشتم و تک بیتی را که پیش تر به ذهنم رسیده بود، کامل کردم. این کار بسیار طول کشید. چون وقتی برای دومین بار به ساعت نگاه کردم دویِ بامداد بود! یقینا تا این ساعت بیدار ماندن برای دانش آموزی که فردا ساعت 6 صبح باید برود مدرسه و ایضا دو امتحان بدهد، زیان بار می نماید اما من مطمئن بودم که مثل همیشه اگر دیروقت بخوابم صبح زود راحت تر میتوانم بیدار شوم.

شب را می گفتم یا صبح را؟ صبح را می گفتم. ما به مدرسه رفتیم. دو امتحان دادیم و از آنجایی که هر تلاشی نتیجه ای در خور خودش را دارد، دو بیستِ جان چسب به لیست نمراتم اضافه شد و حتی سرودن آن شعر هم بی نتیجه نماند چون دبیر ادبیات آن را خواند و گفت حتما کتابی خوب در زمینه ی سرودن شعر برایت می آورم تا بخوانی و اطلاعاتت فراتر از کتاب درسی شود. من جدا خوشحال شدم که دیشب شعری گفتم و نتیجه اش شد چنین چیزی. یحتمل با دانسته های بیشتر سرودن آسان تر خواهد شد. اینجاست که شاعر می فرماید:«خوشا حال آنان که زحمت کشند/که زحمت کشان طعم راحت چشند» 

از حق نگذریم امروز واقعا روز خوبی بود. گذشته از دو زنگ اول، زنگ سوم مشاوری را به کلاسمان آوردند و برنامه ریزی خوبی برای مطالعه انجام شد و من داستان آن  چهار ساعت خوابیدن را هم به سمعش رساندم که خندید و گفت:«کی همچین حرفی زده؟ شما حتما باید 6-7 ساعت خواب رو داشته باشین تا خسته نشین.» خودم جان؟ ازت راضی ام که ساعت خوابت مغایرتی با استاندارد ها ندارد! و بهترین لحظات امروز ظهری بود که از مدرسه به خانه می آمدیم...و نم نم باران نرم نرمک خستگی را از جانم می شست. وقتی از ناردونه جدا شدم من بودم و خودم و قطرات ریز روح نوازی که آرام بر صورتم بوسه می زدند. این قطرات حالا جان گرفته اند و من دوباره پنجره را باز کرده ام. مادامی که این پست نوشته می شد صدای باران تمام اتاق را عطرآگین می کرد...از...عطر خوش آرامش...

  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

    هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...

    این روزها 

    گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم...

    از خیابان داشته ها می گذرم...

    و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم...

    چه سکوتی...

    پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید...


     ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/ در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

    [شهریار]

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    آن روزها...

     - این پاییز هم انگار ساخته شده تا آدم را بگذارد اندر خم کوچه ی احوالش!

    سید این را گفت و ویلچرش را برد سمت پنجره...باران بی صبرانه بر شیشه می کوفت و صدایش سکوت خانه را می شکست...طرف های عصر بود که بی بی یک کاسه آش رشته ی نذری داد دستم و گفت:«این را بده به سید و از قول من بهش بگو یکبار دیگر زیر گوش ات از عشق و عاشقی بخواند توی پنج دریِ زهوار در رفته اش همان چهارتا خال موی رو سرش را هم می کَنَم!.»

     توی دلم خندیدم...بیچاره بی بی خبر نداشت همه ی آتش ها از گور منِ بی چشم و رو بلند می شود که همیشه ی خدا سیر و سلوک عارفانه ی سید را می کشانم به زلف یار و چارقد گلدار و غنچه ی لب های اناری اش!حواسم را از حرف های بی بی بیرون کشیدم و پرت کردم وسط پنج دری زهوار در رفته ی سید!درست همانجا که قطرات باران خود را بر شیشه ی پنجره می کوفتند...البته این اتاق همچین زهوار در رفته هم نبود! بی بی است دیگر! هرچه فضل خواهرانه دارد اینگونه نثار برادرش می کند! رفتم کنار سید وگفتم:«نفرمایید آ سِد میرزا ! شما و اندرخم کوچه ای ماندن؟» با صدای خش دارش خندید و گفت:«فقط خداست که اندر خم هیچ کوچه ای نمی ماند پسرجان! ماسوی الله همه پایشان یه جا گیر است!»

    - یعنی عاشقند ؟

    از پشت آن عینک ته استکانی که به قاعده ی دو تا نعلبکی نصف صورتش را گرفته بود،چپ چپ نگاهم کرد و گفت:«منتظری یک چیز بگویم تا فی الفور بچسبانی اش به ناف عشق؟تو آدم نمی شوی بچه؟»

    قاه قاه خنده ام رفت به هوا...نشستم روی طاقچه ی نسبتا عریض رو به روی سید و همانطور که به چین و چروک صورتش نگاه می کردم گفتم:« باشد قبول...این بار را کوتاه می آیم چون بی بی گفته اگر یکبار دیگر در مورد عشق باهاتان صحبت کنم تیکه بزرگه تان گوشتان است.» 

    خندید و گفت:« امان از این پیرزن که حتی توی پیری هم دست از سر کچل ما بر نمی دارد...عشق که چیز بدی نیست...آدم های عاشق چیزی در دلشان دارند که نعمت و رحمت است...اینکه عاشق چه باشی و مقصودت که مهم است...فی المثل به کسی که عاشق خداست نباید خرده گرفت...به کسی که از عشق الهی می گوید هم نباید خرده گرفت...عشق خالق و مخلوق مِن جمله خالص ترینِ عشق هاست...لکن به شرط اینکه مجنون باشی...مجنون واقعی» 

    دست زیر چانه بردم و گفتم:«سید یک جای حرفتان را قبول ندارم...عشق خالق به مخلوق خالص است ولی عشق مخلوق به خالق چه؟ خدا بدون چشم داشت هوایمان را دارد...ما چه؟ همیشه برایش شرط می گذاریم...همین من...بهش می گویم خدایا جان هرکه دوست داری یک کاری کن لیلی را به من بدهند قسم می خورم اگر مال من شود دیگر ترک صلاه نکنم و همه ی نماز ها را اول وقت بخوانم! می بینی سید؟ حتی برای انجام واجبات هم دارم برای خدا شرط می گذارم و یحتمل اگر خدای ناکرده لیلی را بدهند به آن حسن بقال مادر به خطا،پاک دیوانه میشوم و هیچ معلوم نیست چه گله هایی از خدا بکنم و قید هرچه بندگی را بزنم! این کجایش خالص است؟»

    سید همانطور که به پنجره و قطراتی که می غلتیدند و لابه لای قطرات دیگر گم می شدند خیره بود،آرام گفت:« گفتم که...باید مجنون باشی...مجنون واقعی...آن وقت عشقت خالص می شود.کسی که عاشق واقعیِ خدا نباشد نمی تواند عاشقِ واقعیِ بنده ی خدا باشد.»

    آن روز وقتی از در خانه ی سید بیرون زدم صداهای توی مغزم از صدای باران پیشی می گرفت...تمام جانم خیس بود و حرف های آ سِد میرزا در ذهنم تداعی می شد...به یاد دارم سه روز بعد لیلی را دادند به حسن بقال...آن روزها هجده ساله بودم که لیلی عروس شد...و من...مجنون شدم...برای همیشه...اما لیلای من لیلی نبود...همانی بود که در عین دیوانگی وقتی پای برهنه کوچه ها را گز می کردم و از گلدسته های مسجد صدای اذان طنین انداز می شد،می ایستادم و به عشقش نماز می خواندم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    آب اگر ریخت فدای سرت ای یار بیا...

    جور عجیبی عاشقت بودن به دلم می چسبد...جور عجیبی لب هایم هوای زمزمه دارد...زمزمه ی نامت...نام تویی که درست وقتی از همه نا امید می شوم ناگهانی دستانم را می گیری...بلندم می کنی...تو می شوی همان عموی مهربان و من دخترک کوچکی که دستانت را سفت می گیرم تا مبادا توی تاتی تاتی هایم بیفتم...من همیشه گریه می کنم...همیشه چشمانم پر از اشک می شود و با اخم و دلخوری زل می زنم به تو...تو اما همیشه با لبخند چند دانه شکلات میگذاری توی دامنم و می گویی " آشتی؟ " و مگر می شود با تو آشتی نکرد؟ اصلا مگر قهری هم بوده که بخواهد به آشتی ختم شود؟ همه ی این ها اداست...وگرنه نام تو را صدا زدن هم عالمی دارد عمو عباس...عمو عباس...عمو عباس...پیچ میخورد توی مغزم این اکو...یادت که هست؟ من از همان کودکی تو را تمام و کمال عموی خودم می دانستم...اصلا هرکی می پرسید چند عمو داری تو راهم بین عموهایم می شمردم...چه غلط باشد چه درست...پررویی باشد یا نه...گستاخی باشد یا نه...تو همان عمو عباس روزگار کودکی  های منی...من هم آن دختربچه ی نازنازی ام که شب های تاسوعا سیاه می پوشیدم و یک گوشه کز می کردم و می گفتم یزیدِ کِزافد عمومو کُچت! راستی...امشب توی دسته که بودیم یکی مدام می خواند...عمو عباس...علمت کو عموی خوبم؟ علمت کو عموی خوبم...علمت کو عمو؟ من امشب زیادی منگم...من امشب زیادی غم دارم...جواب سوال ها را گم کرده ام...چون توی هیئت مداح برای خیلی ــُـمین بار از تو گفت...از امان نامه...از غمت...از العطش گفتن های کودکان خیمه...از غیرتت...از مشک...از فرات...دست های بریده...عمود آهنین و سر نازنینت...تیر...آخ...عمو...دلم غم دارد امشب...دلم برای تو غم دارد امشب...آنقدری که واژه ها زیر این غم وا می روند و چیزی ازشان نمی ماند...راستیتش قلمم قلج شده...می شود خودت بیایی؟خودت بیایی بنشینی کنار دلم و شرح پریشانی اش را بخوانی؟...اصلا عمو...خلقی اینجا تشنه ی نگاه تواند...نمی خواهی بیایی سقا؟

    [ابالفضل باوفا،علمدار لشکرم]         

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها...

    ساعت هشت و نیم صبح بود...با صدای "تیک" مانندی چشمانم باز شد...مامان کیف پولم را گرفته بود توی دستش و داشت نگاهش می کرد! در عجب از اینکه همینطور بی اجازه راست راست رفته سراغ کیفم بودم که گفت:«ببین میخوام برم مدرسه ی بچه ها پول کتابو بدم بابا کارتا رو با خودش برده...یه کم بهم قرض بده فردا بهت میدم!» و من با همان منگی حاصل از خواب و سرماخوردگی نگاهش کردم و چیزی نگفتم...در اصل حال ناخوش یاری ام نمی کرد حرف بزنم...سی تومان برداشت و رفت...همینطور که به سمت در ورودی می رفت کمی صدایش را بالا برد و گفت: «اگه حالت خوب نیست برو دکتر...مدرسه جلسه س من شاید تا ظهر نیام.» و رفت...یک ساعت را بین خواب و بیداری و منگی بودم تا بالاخره بلند شدم...بی توجه به بساط صبحانه یک لیوان چای خوردم و توی ذهنم دو دوتا چهارتای رفتن و نرفتن می کردم که بعد از یک عطسه به این نتیجه رسیدم که من جدا حالم خوب نیست! بلند شدم...به ته کیف پولم نگاه کردم...یک ده تومانی برایم مانده بود...از جیب مانتوی مدرسه پنج تومان دیگر برداشتم و شال و کلاه کردم...وقتی کفشم را می پوشیدم به این فکر می کردم که پدر و مادر باید اول پدر و مادر باشند بعد نان آورخانه و غیره و ذلک...کفشم را که پوشیدم بابا از دروازه داخل شد...تا مرا دید گفت:«کجا بری؟»با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم:«دکتر! » خب...جدا حالم خوب نبود! زنگ زد به آژانس...مقداری هم پول بهم داد و گفت:«می خوای منم بیام؟»گفتم:« نه!» با خودم لج کرده بودم؟ یا با آن ها؟ ولی دلم می خواست تنها بروم...مثل همیشه...مثل سیزده سالگی ام که تنها می رفتم آزمایشگاه و آزمایش می دادم...مثل زمانی که تنها رفتم شناسنامه و کارت ملی گرفتم...مثل تمام زمان هایی که تنها می رفتم بازار و خرید و ... من که همیشه تنها بودم!حالا این یک بار تنها بودن یا نبودنم چه توفیری داشت؟سوار ماشین شدم و رفتم پیش پزشکمان...مرد خوبیست...شاید چهل و خوردی یا پنجاه ساله...بعد از سلام و خسته نباشید گفتم:«دکتر گلو درد و سرما وووو...»گفت:«خوبی؟ خسته نباشید!» با لبخند بیجانی گفتم:«مرسی شما خوبین؟خسته نباشید.» گفت:«تشکر،بیا بشین» نشستم و معاینه کرد...گفت:« انگور نخور...سوپ بخور...مایعات...سرگیجه داری؟»هنوز بله را کامل نگفته بودم که فشارم را گرفت...خندید و گفت:«خب خوبه...نه و نیم دهه...هنوز مردنی نشدی زنده می مونی!» باز هم یک خنده ی بیجان و بی صدا کردم...همیشه خدا همین ها را بهم می گوید...یا می گوید مردنی شدی یا داری می میری! خواست نسخه بنویسد که گفتم:« دکتر  دیفن هیدرامین و سرماخوردگی و آموکسی سیلین و سفیکسیم و کو آموکسی کلاو و اینا رو داریم نمـ...»با تعجب به میان حرفم دوید:« همه رو دارین؟» گفتم:«بله »همینطور که تند تند با آن خط اجق وجق روی نسخه چیز می نوشت خندید و گفت:«این همه دارو از کجا آوردین؟» جواب سوالش سخت نبود...گفتم:«خب هردفعه میایم شما همینا رو می نویسین اضافه هاش مونده» سری تکان داد و گفت:«حواست به تاریخاشون باشه یه وقت نگذشته باشه! برات آمپول نوشتم...استفاده کن اگه خوب نشدی دوباره بیا» و چشمی گفتم و تشکر و خداحافظی...رفتم داروخانه...غلغله ای بود...هعی داد و بیدادی توی دلم گفتم و نسخه را دادم...تا نوبتم برسد طول کشید...نشستم روی صندلی که دیدم یک وروجک سه چهار ساله آمده جلویم و هی به زور می گوید:«یه کمک کن یه کمک کن!»دختر بود...لباس هایش از هرطرف آویزان و رنگ پوستش حسابی تیره...دو سه سالی می شود او و خانواده اش توی خیابان های شهر پرسه می زنند...چیزهایی ازشان دیدم که باعث شد دیگر کمک نکنم بهشان...متاسفانه...چون من اصولا چشمم را می بندم و به اینکه شاید این ها از ماهم دارا تر باشند نگاه نمی کنم...اگر پولی همراهم باشد می دهم بهشان...مهم نیت است...نه اینکه بنشینیم حساب کنیم آن ها فقیرند یا غنی...چون می دانستم این پول ها به جیب این طفلک که از همین الان مادرش به او درس گدایی و پول زور گرفتن از مردم آموخته نمی رود،قصد داشتم ببرمش سوپر مارکت دو متر آن طرف تر و برایش خوراکی بخرم...تا نامم را صدا زدند زنی گفت:«کیمیا بیا بریم بابا...اینا پول بده نیستن...»این را با لهجه ی خاص و کاملا بیگانه با محیط ما گفت...یعنی گویش ما نبود...کیمیا رفت...و این کیمیا کیمیای وجودش را با این دست دراز کردن ها و قتل عزت درونی اش نیست کرد...با یک خروار آمپول تقویتی و پنی سیلین برگشتم خانه...مادر و پدر داشتند چای می خوردند و به مداحی توی تلوزیون گوش می دادند...نتوانستم تا اتاقم بروم...همانجا نشستم و مادر تمام آمپول ها را زیر و رو کرد و قرار شد امشب دوتایشان را نوش جان کنم...یعنی همین چند دقیقه پیش که خودش آمد توی اتاق و آمپول ها را زد و رفت...که اندکی جان گرفتم و حالا دارم این پست را می نویسم...راستش به قول دهخدا:« گرچه درد به سرتان می دهم اما چه می توان کرد...نشخوار آدمیزاد حرف است...آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد.» و اینکه خواستم بگویم...تنهایی آنقدر ها هم بد نیست...یک جاهایی آدم را بزرگ می کند...گاهی به بچه هایتان یاد بدهید روی پای خودشان بایستند تا اگر روزی قرار شد بدون شما زندگی کنند...حالا چه برای شغل و تحصیل و... بتوانند از پس خودشان و اموراتشان بر بیایند...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵

    مو رفته لای اصل هایمان!

    ناردونه: بابا تو که کلا محرما مسجد نمیری...حداقل پاشو بیا هیئت

    من: مرسی...اگه قرار به رفتن باشه که خب...همون مسجدو میرم چرا برم هیئت؟

    ناردونه: خاک تو سرت آخه!

    من :|


    ترجیح میدم توی خونه به امام حسین(ع) و حقایق تلخ عاشورا فکر کنم و اشک بریزم...مداحی گوش کنم...حتی تر درس بخونم ولی نرم مسجد و هیئت! نه که بد باشه...نه که کار خوبی نباشه...اما ترجیح میدم تو خونه باشم نه مسجد که یه عده دختر هم سن و سالم جمع میشن و از تیپ و قیافه پسرها و فلان زنجیرزن و سینه زن میگن...یا اینکه فلانی بهم شماره داد...اون دختره رو می بینی اونجا نشسته؟ فلانی خاستگارش بود...اون یکی شوهر کرده...فلانی طلاق گرفته...و از این دست چرندیات... و تو رو مجبور می کنن کنارشون بشینی و به پرت و پلاهاشون گوش کنی...ترجیح میدم تنها تو اتاقم باشم...ترجیح میدم نوحه خونی و عزاداری تو تلوزیونو ببینم تا رفتن تو جمع کسایی که به بهانه ی محرم و عزاداری میرن مسجد و هیئت و با هرهر و کرکر از هر دری حرف میزنن..دریغ از گوش دادن به چیزی که باید...امسالم مثل پارساله...که شب تاسوعا رفتیم بیرون...دسته ی مسجدمون رفت سمت خونه ی حاج آقا...همون که بوی خدا میده...همون که هرسال شب تاسوعا نصف شهرو شام میده...و مداح میخوند:« جوانان بنی هاشم بیایید...علی را بر در خیمه رسانید» و من مثل هرسال شامِ شبِ تاسوعای حاج آقا رو نخوردم ...چون درک نمی کردم اون جمعیت عجیب جلوی دروازه رو که برای یه پرس غذا از سرو کول هم بالا می رفتن...از دور نگاشون می کردم...بیایید قبول کنیم تو این مورد و خیلی از موارد دیگه فرهنگمون می لنگه...خیلی هم می لنگه...برای همینه فقط تاسوعا و عاشورا از خونه میزنم بیرون...حتی به ناردونه هم که اون دو روز همه جا باهامه گوش نمیدم....چون اونم همیشه از بقیه و فلانی ها میگه...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۲ مهر ۹۵

    ارباب صدای قدمت می آید...

    پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی خرماهای توی مسجد...بوی گلابی که بی بی هر سال توی دسته ها می پاشد به تمام جانِ سینه زن ها و زنجیرزن ها و بلند می گوید:«الهی که ابالفضل(ع)دستتونو بگیره...الهی که امام حسین(ع)شفاعت خواه همتون بشه» پاییز امسال بوی اشک می دهد...بوی اشک...این روزها توی خیابان ها که قدم میزنی...سنگ فرش های شهر را که متر می کنی... ایستگاه های صلواتی را می بینی که یکی یکی قد راست می کنند....ایستگاه های صلواتی و هیئت هایی که برای ده روز عزای حسین(ع) و آل علی(ع) بسمِ اللُه عشق گفته اند...این روزها شهر حال و هوای دیگری دارد...ابرها رخت سیاه پوشیده اند و آسمان هم نوا با نوحه ها آرام آرام می گرید...بوی اسپند می آید و صدای قل قل سماورها برای دادن چای صلواتی...صدای پیرمردهایی که صلوات گویان لا به لای دود اسپند ،یک قلپ چای می خورند و از مراسم مسجد فلان کوچه می گویند و از فلانی که قرار است روز عاشورا وسط میدان علم را بچرخاند...علم ابالفضل باوفا را...ابالفضلی که فرات شرمنده ی دستان بریده اش شد...حتی از کربلایی فتاح هم می گویند که قرار است روز تاسوعا آش رشته بدهد به عزاداران عباسِ حسین(ع)...نمی ایستم تا گوش کنم...از کنارشان می گذرم و نفس می کشم هوای شهر را...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...و پرسه می زنم میان پس کوچه های آکنده به عطر نوحه هایی که از کودکی می شناسمشان...میان تمام یا حسین گفتن ها و قمر بنی هاشم گفتن ها...گوش کن...یکی دارد می گوید " عمو عباس...علمت کو عموی خوبم"...آن یکی می گوید " می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق...شه با کرم عشق" ...علمدار رشید حرم عشق...ناگهان چیزی می چکد میان صورت یخ زده ام و آرام آرام تا چانه ام می رود...داغ است...شور...ابالفضل رشید کربلا...او تنها کسی است که می توانم از غمش تا روز ازل اشک بریزم...اصلا مگر می شود به او فکر کرد..فرات را تداعی کرد...آب را...لب های ترک خورده اش را...دست های بریده و مشک پاره پاره اش را...و اشک نریخت...پیش او هر چه جوانمردی و غیرت زانو می زند... بومممممم...با صدای تبلی به خود می آیم و در گوشم می پیچد..."حسین ابا عبدالله...آخر حسین ماتم تو می کشد مرا....حسین اباعبدالله... این غصه ی محرم تو می کشد مرا...حسین ابا عبدالله" و حلقه ی اشکی دوباره میخزد به ایوان چشمم...آه...پاییز امسال بوی اسپند و محرم می دهد...بوی گلاب...نفس می کشم این غمگین ترین هوای عزای حسین را...گویی صدای قدم های کسی در شهر می پیچد...راستی ارباب...صدای قدمت می آید...

  • موافق ۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۹۵

    لبخند بزن،دنیا به لبخند تو محتاجه :)

    دنیای ما دنیای یهویی های جذاب و دوست داشتنی است! از جنس آن اسکناس ده تومانی که ناگهانی توی جیب پالتویمان پیدایش می کنیم و حسابی کیفورمان می کند! از جنس آن بچه کوچولوی های ناز نازی که تاتی تاتی می کنند و یک سانتیمتری مان می ایستند...زل می زنند به چشمانمان...و ناگهانی با جیغ و داد و خنده، بوسه ای آبدار می نشانند روی صورتمان...از جنس آن ظهر دم کرده ی تابستانی که با یک خروار خستگی و شکمی که روی اکوی گشنگی دارد غش می کند،در خانه را باز می کنیم  و بوی قورمه سبزیِ مادر تمام جانمان را پر می کند ...از جنس آن دوستت دارم هایِ ناگهانیِ دل آب کن...می دانی رفیق...شاید بهتر است توی این روزها...روزهایی که مشکلات و دغدغه ها و گرفتاری ها دلمان را مثل یک دستمال سفره می چلانند و هیچ عین خیالشان نیست،دعا کنیم لحظه هایمان با این شادی های کوچک بیامیزد...با این یکهویی ها...مثل پیدا کردن آهنگی که دوستش داریم و اسمش را نمی دانیم،توی یک کافه ی پرت...مثل پیدا کردن چند دانه تخمه ی پوست کنده لابه لای تخمه سیاه های توی کاسه...مثل مست شدن از بوی عطری خوشبو در گذر خیابان...مثل دیدن یک دوست قدیمی پس از سال ها،توی کافه کتاب...مثل اینکه هوا سرد باشد...ها کنیم...یک دختربچه ببیندمان و بهمان بخندد...و ما از خنده اش لبخند بزنیم...راستی لبخند...همین لبخند...می دانی چقدر می ارزد؟ می دانی اگر لبخند بزنی دنیا چه حال خوشی پیدا می کند؟ مثل این است که توی اخترک شازده کوچولو یک گل بروید و بشود گل او...بشود تنها گل او...آن وقت دنیا تا زنده است می شود مسئول گلش...مسئول لبخند تو...

  • موافق ۱۳ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۱ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۹ مهر ۹۵

    کنکور با طعم نسکافه فوری!

    آی آدم ها

    که در خانه نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در صدهزاران تست دارد می سپارد جان

    یک نفر دارد که تیک و تاک دائم می زند هردم

    در میان انبُهی از دفتر و دستک

    و اندرین دریای سرخ و سبز و رنگارنگ

    جوهر خودکار رنگینش

    می شود هی کم! :دی

    آی آدم ها

    که در تهران و علامه بساط دلگشا دارید

    در شباهنگام تنهایی

    یک نفر هم پشت کنکوری ــست

    می کند هر لحظه جان قربان

    می جَود اشعار حافظ،سعدیِ جانان

    با هزاران شبنم امید

    می نشیند تا سحر بیدار

    چشم ها بیمار

    آی آدم ها که اکنون رنگِ مهر و همدلی دارید

    یک نفر از لابه لای دفتر و جزوه

    می خواند شما را

    تست را بلعیده در گود کبودِ مغزش و  بی تابی اش افزون

    التماسا یک دعایی هم دهید بیرون :دی

    آی آدم ها

    او ز راه علم، این کهنه جهان را باز می پاید

    او که می داند

    پشت این کنکور دارد می کند بیهوده جان قربان...

    آی آدم ها...آی آدم ها...


    امضا:حریربانو


    [خبر آوردن تن نیما تو گور لرزیده :دی]

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۴ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵

    ای تو تفسیر همه خوب ترین ها...

    همیشه باید یکی باشد؛ یکی باشد که بتواند پا به پای تو دیوانگی کند، زیر باران دستت را بگیرد و مجبورت کند الکی‌الکی به دار و درخت و نقش و نگارِ توی خیابان بخندی. یکی باید باشد که عصرها پایه‌ی کافه رفتن‌ها و قهوه خوردن‌هایت شود؛ که پشت ویترین لباس فروشی آستینت را بکشد و بگوید: «اینا رو نمی‌خوای؟ صورتی بهت میادها»

    یکی باید باشد که بتوانی کنارش روی جدول‌های کنار خیابان راه بروی بدون اینکه منتظر شنیدنِ "مگه بچه شدی" باشی، یکی که برایت لاک فیروزه‌ای بخرد تا با روسری‌ات ست شود، یکی که دغدغه‌ی خسته شدن‌ها و بریدن‌ها و غذا نخوردن‌ها و بی‌خوابی‌هایت را داشته‌باشد.

    یکی باید باشد؛ یکی که توی خیابان بشود بستنی را توی صورتش فرو کرد و خندید، یکی که همیشه‌ی خدا یک آغوش جانانه برای درددل‌هایت داشته باشد. یکی که مدهوشت کند از می ناب مهربانی، یکی باید پا به پای تو دیوانگی کند تا در این دنیای غبارآلود نمیری. همانی که وقتی صبح از خواب بیدار شدی می‌بینی دانه‌دانه موهایت را به نرده‌های تختت گره زده و تو قسم میخوری که اگر گیرش بیاوری او را خواهی کشت، یکی که بی‌اجازه خودش را بچپاند توی تمام لحظاتت، یکی که مانتوی کوتاهت را جلوی چشمانت با قیچی تکه‌تکه کند، یکی که برای انتقام فردا بروی توی اتاقش شلوار لی‌اش را با گواش‌هایت رنگی‌رنگی کنی و آویزان کنی بالای تختش؛ یکی که ببیند و قیامت برپا شود. گوش‌ات را بکشد. گریه کنی. بیفتد به غلط کردن. 

    یکی باید باشد که تفسیر تمام "الهی قربانت شوم"هایت باشد، یکی که دیوار باشد، تکیه گاه باشد. یکی که صدایش کنی: «داداشی جونـــــــــــم؟!» و بگوید: «باز چی میخوای بچه؟»


    ❖ خوشبختی یعنی قلب داداشت بتپه :)

  • موافق ۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۶ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم