آنچه امشب گذشت...

مادامی است زندگی ام درد می کند و سکوت شب جاری است میان لحظه هایم. می شنوی صدای باران را؟ نه! این صدای باران نیست. صدای آب شدن آرزوهایی است که دست زمان به نابودیشان کشانده و من میان این گریه بازار آرزوها در خود به یغما رفته ام. دارم از حال می نویسم. حالِ دخترکی که در من نشسته و ظلمات او را درآغوش گرفته. می دانم عاقبت روزی در غروبی غمگین لابه لای همین سطور باران خورده، خواهد پوسید. نعشش می ماند میان واژه های نم دارم و روحش می رود. او می رود. من می روم. خنده هایم می روند. آرزوهایم می روند. 

آی روزگار، حواست هست؟ حواست هست چه ناجوانمردانه مرا در خود می شکنی که دیگر نه نای نوشتن مانده و نه پای رفتن؟ دنیایم شده تکرار؛ تکرار من خوبم ها و خندیدن های دروغی، تکرار  تب کردن های یواشکی، تکرار در خود فرو ریختن ها و دوباره زنده شدن های پوشالی. 

گاهی با خودم می گویم کاش می شد کوله پشتی آرزوهایم را بردارم و دور شوم. دورِ دور...و چشم ببندم بر تمامی لحظاتی که دستی آمد و روحم را خراشید. روح خراشیده ام را نمی شود بردارم و بروم؟ بروم بنشینم توی قایق سهراب و بگویم من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم؟ نمی شود بروم به شهر پشت دریاها؟ آخر دیگر زندگی شستن یک بشقاب نیست. زندگی یافتن یک سکۀ ده شاهی در جوی خیابان نیست. زندگی شده شهری که آخرشب ها کنج کوچه ای تاریک، بالا می آورد تمام لحظاتی را که دروغکی خندید. حال، حکایت من هم شده حکایت این شهر. حکایت شب هایی که به جای خودم، چشم هایم بالا می آورد الکی سرمست بودن ها را... 

این روزها حس میکنم بغضی اضافه در گلوی روزگارم...که مدام آرزوی شکستنش را دارد. خدا را چه دیدی؟ شاید نزدیک است روز شکستن این بغضِ خسته. شاید نزدیک است روزی که غصه ها از قصه ی روزگارم به رحلتی ابدی دچار شوند. از من نپرس چه شده که حال دلم اینگونه ترک برداشته. راستش حال آدمِ خراب جایی خراب تر می شود که نمی تواند دردهایش را به کسی بگوید. بگذار همچنان گره از انبان روزگارم نگشایم. بوی مشک نمی دهد این انبان کبودِ پلاسیده. بوی گند می دهد، بوی گند...گاهی با خودم می گویم کاش من هم مثل هزاران رهگذرِ خیابان بیست و یکم، دردم درد عشق و دستان نرسیده به زلف یار بود اما درد من از جنس درد آن ها نیست. من...زندگی ام درد می کند...


 بشنویم؟ 

از اینجا گرفتمش. امشب برایم رفیق بود...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    از دخترک توی اتاق به بلاگستانی‌ها

    اگر دیدید یک دختر 18 ساله‌ی لاغرو، گوشه‌ی اتاق، کنار بخاری توی خودش جمع شده، کلاهش تا پیش چشم‌هایش پایین آمده، شالگردنش سه دور، دورِ گردنش پیچیده، یک پانچ کلفت زمستانی به تن دارد و همچنان فکر می کند: «وای چقد هوا سرده!» اگر دیدید این دخترک یک نصفه نان بربری هم توی دستش هست و همینطور خالی خالی بهش گاز می‌زند و هی ریاضی(لعنت الله علیه) را می‌خواند و هی نصفش را نمی‌فهمد، شک نکنید او حریر است و شنبه امتحان ریاضی دارد!

  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵

    اِند خوشبختی...

    دل آدم چیز عجیبی است. یک وقت هایی آنقدر پروانه های رنگی توی آسمانش پر پر می زنند که گمان می کنی رسیده ای به منتهای هرچه شادی و خوشی و یک وقت هایی... آه! یک وقت هایی چنان ابری و مه آلود می شود که اگر از سرشکِ چشمانت دنیا را آب ببرد، باز هم دلِ آسمانِ ابریِ دلت پر است؛ پر بغض و پر هیاهو. مثل طفلِ کوچکِ بی مادری که مدام توی گهواره هق می زند و لب هایش خشک تر می شود. غریب حکایتی است حکایت دل. حتی سنگ هم بشود باز هم لحظاتی هست که ناگهان دانه ی کوچکی از میان شکستگی هایش بزند بیرون، دامنش را بگشاید و به یکباره مبتلایت کند. مبتلا که بشوی دیگر فرقی نمی کند کجای جهان باشی، در خرابه ای پر دود یا کاخِ زر اندود. روی مشتی خاک رس یا دامنه های زاگرس. در خیابان های باران خورده ی شمال یا...این خاصیت دل است. مبتلا که بشود دیگر فرقی نمی کند حاتم طایی باشی یا گدا. تو یک مبتلایی. مبتلا بودن حال خوشی است، خوش ترین حالت دل، حکایت غریب و روح نوازِ دل. خوشا مبتلای دلی مبتلا، بودن. که به قول حاجیمان اِندِ هرچه خوشبختی است.


    ❖ یا ایهاالذینی که می روید، رفتن قشنگ نیست. نفس آدم را بند می آورد.

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۲ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲ دی ۹۵

    بازهم زائرتان نیستم از دور سلام...

    درست یادم نمی آید زمانش را. نمی دانم کدام سال بود، کدام ماه و یا حتی کدام روز اما به خاطر دارم توی یکی از ثانیه های نمناک روزگارم، از خدا خواستم تا زمانی که عشق به کربلا در دلم نجوشیده و آتشی بر خرمن روحم نزده، کربلایی ام نکند. چون من یکبار در کودکی هایم بدون آنکه بدانم علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) کیست پا به حرمش گذاشتم و و بعدها عاشقش شدم و بعدها و بعدتر های زیادی گذشت و می گذرد و من دیگر نتوانستم پا به صحن و سرای نورانی اش بگذارم و در چشمانم قاب کنم حریم امنش را. حالا از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار می گذرد. من قدری بزرگ تر شده ام. دلم از روزهای پیش اندکی بیشتر می فهمد. تازه فهمیده حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. تازه فهمیده حسین است که جان ها همه پروانه ی اوست.* و چه رنجی دارد پروانه باشی به دور شمعی که سلاله ای از نسل خورشید است و ناگهان...

     و حالا چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از آن واقعه. از روز واقعه. چهل روز می گذرد از روزی که علی اصغر شش ماهه به روی دست های پدر تا عرش خدا پرواز کرد و نینوا رنگ قیامت به خود گرفت وقتی زانوان عباس(علیه السلام) بر زمین نشست. چهل روز می گذرد. چهل روز می گذرد از لحظه ای که قطعه ای از نور بهشت را بر نیزه نشاندند و خیمه ها در آتش سوختند. می شنوی شیون را؟ شیون آن دخترک سه ساله ای که از گوش و گوشواره می گوید؟ و چه رنجی چشید زلف سیاه دختر علی ابن ابی طالب که یک روزه گرد مصیبت سپیدش کرد. حالا این منم. منم که از آن روز و از آن ثانیه ی نمناک بسیار دور شده ام و دلم می خواهد در آخر همین سطر اشک آلود برای مصیبتی که کربلا به خود دیده بمیرم. خدایا...دلم را چیزی لرزانده...حالا می شود کربلایی ام کنی؟ می شود؟


     بشنویم؟

    * این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست

                                                                                                                    محمدجواد غفور زاده(شفق)

  • موافق ۲۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۹ آبان ۹۵

    به رسم عادت...

    آهسته قدم بردار...

    اینجا دخترکی میان بازوان خشکیده ی برگ ها متولد شده است...


  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۶۵ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    قطعا دلم برای این دورهمی تنگ خواهد شد...

    کلاس ما از آن کلاس هاییست که بلوک شرق و غرب دارد؛ یعنی یک دسته درسخوان، سمت غرب نشسته اند و دستۀ دیگرِ کمی درسخوان، سمت شرق. از قضا تا همین هفتۀ پیش هم بینشان جنگ برپا بود و این وَری ها آن وَری ها را چپ چپ نگاه می کردند و آن وَری ها این وَری ها را. حالا چرا اینقدر وَری در وَری شد این پست؟ خودم هم نمی دانم! بگذریم...

    داشتم می گفتم. شرقی غربی های کلاسمان یکهویی طی یک عملیات یواش جوشِ یک هفته ای، بینشان رفاقت گرمابه گلستانی برپا شد و بحمدالله بعد از دو سال، روابط بهبود یافت و حداقل دیگر کسی با کسی قهر نیست! حالا چرا تا اینجای کار از خودم چیزی نگفته ام؟ چون نمی خواهم ریا بشود. آخر من هیچوقت توی این بچه بازی هایشان شرکت نمی کنم و نقش یک استاد و مادر مهربان را دارم که همیشۀ خدا نصیحتشان می کنم عین آدم رفتار کنند و این رفتارها آخر و عاقبت ندارد و غیره و ذلک. 

    دو روز پیش که هانی طی یک حرکت خداپسندانه برایمان آش رشتۀ نذری آورد و طی یک حرکت معجزطورانه زنگ سوم، دبیر عربی هم سر کلاس نیامد، آش را زدیم بر بدن و به حیاط مدرسه رفتیم. حیاط مدرسه ی ما روح نواز ترین حیاط مدرسه ای است که تا به اینجای عمرم دیدم. حیاطی پر از درخت و چمن و نیمکت های فلزی که می شود حرکتشان داد. پس حرکتشان دادیم! بلی...سه نیمکت را زیر درخت زیتون گوشۀ حیاط، همانجایی که شمشادها لبخند زنان بهمان نگاه می کردند، گذاشتیم و هانی به اتفاق میم رفتند و از مستخدممان 14 عدد چای دبش و داغ گرفتند. قند داشتیم و نان محلی.

    می توانید تصور کنید؟ سه نیمکت فلزیِ قرمز رنگ که رویشان 14 دانش آموز با شکل و شمایل مختلف نشسته بودند. فاف کاملا لاتی شکل بارانی اش روی شانه هایش بود و بهمان قند می داد.میم بالای سرم ایستاده بود و بافت نازکش روی دوشش و از لیوان کاغذی توی دستش بخار چای بیرون می زد. هانی با خنده از چای گرفتنشان می گفت و زی زی با لودگی می گفت روی برگۀ قلم چی نشسته است و حرف های صد من یه غاز بچه های امروز که همه را به هارهار خندیدن وا داشته بود.

    من در سکوت چای می خوردم به یک یک شان نگاه می کردم. به ماه که با خنده چای می خورد و دو چال روی گونه اش دوست داشتنی ترش می کرد. به حنا که می گفت استغفرالله نخندین امروز شهادته و به مهری که با صدای بلند جواب حنا را می داد: بروبابا امروز ولادت امام موسای کاظمه! به خَدیخ که می گفت: بابا اینقدر منو نخندونین بذارین چاییمو بخورم و حتی به نیلو که هی می گفت: وای تو چاییم یه چیزی رفت ایششش نمی تونم بخورمش! و هانی ای که بهش می گفت"سوسولِ خاک برسر تو اگه سال بعد بری خوابگاه باید چیکار کنی؟" و... 

    من به همه شان نگاه می کردم. در آن فضای شاعرانه...زمین از نم بارانِ یک ساعت پیش خیس بود. هوا خنک و پاییزی. چای داغ دستمان. برگ درخت زیتون و آن چند درخت دیگر که اسمشان را نمی دانم درست بالای سرمان. یک دورهمی دوستانه. جایی که هیچکس نه به غم هایش فکر می کرد، نه به درس هایش، نه کدورت ها و نه گذشته ای که داشتند. تنها می خندیدند. من نگاه می کردم خنده هایشان را. حرف هایشان را. چرت و پرت گفتن هایشان را و چیزی در درونم می گفت: یعنی سال بعد هریک از ما کجای این جهانیم؟ همان سال بعدی که قرار است راهمان از هم جدا شود، بلوک شرقی و غربی کلاسمان به هم بخورد، اسم های یک سری ها برود روی بنر و اسم یک سری ها نه. توی آن جمع دوستانه که انتهایش به زدن و رقصیدن و خز و خیل بازی هایی ختم شد که حتی در مخیله تان نمی گنجد، یکهویی دلم به اندازۀ یک عمر برای این بچه ها تنگ شد. برای بچه هایی که شاید زیادی دو رو اند اما سه سال را با تک تکشان زندگی کردم و پای درددل هایشان نشستم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

    حال دیشبم حال آخرین برگ مانده بر درخت بود که هجوم بی امان پاییز او را تنهاتر از هر زمانی بر زمین زد. نشکست اما زیرپای رهگذری خرد شد. حالِ امروزم خوب است؛ مثل آن گنجشکی که بر سیم برقی نشسته، در خودش جمع شده و با چشم، قدم های خسته ی رهگذری غمگین را می شمارد. قدم های خسته ی رهگذرِ غمگینی که سال هاست از این خیابان گذر نکرده...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵

    انشایی که نوشتم برای دیگری...

    به نام خدا

    موضوع انشا: مادر...


    نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

    به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

    پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

    آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

    چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


     نمی‌دانم اصلاََ این نوشته می‌تواند یک انشاء باشد یا خیر اما خب نیم‌ساعته نوشته‌شد با چشمانی که از زور درس خواندن باز نمی‌شد؛ آن هم ساعت 12 شب. فکر کنم تحت چنین شرایطی همچین انشایی خیلی هم لاکچری است!

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۴ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    ماه من


    عمیق نفس می کشم این سبُک عاشقانه ترین هوای پاییز را که دارد عطر آبان می گیرد...

    عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    پاییز امسال هم می گذرد...

    دو سه روزی می شود که وقت غذا خوردن چیزی آزارم می دهد. گویا میهمان ناخوانده ای توی دهانم جا خوش کرده . برای همین امروز ظهر، وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، روی صندلی نشستم. آینه را برداشتم و با دقت دندان هایم را بررسی کردم. وقتی آینه را روی میز گذاشتم، فهمیدم این روزها یک مثقال دارد به عقلم اضافه می شود. این میهمان کوچک همچون پری سپیدِ خفته در ملحفه ای صورتی رنگ از ترس آنکه مبادا چشمش بزنم تنها گوشه ی دامنش را بهم نشان داده. چه پری خسیسی! نه؟ :))


     بالاخره امروز توانستم بعد از قرنی یک فیلم سینمایی ببینم! نمی گویم فوق العاده بود اما بد هم نبود! :)

     خدایا شکرت...

     بشنویم؟


  • موافق ۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم