چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد...

شب بود. یک شب سرد و پاییزی که پسرک مقابل خاله‌اش ایستاد و بلند گفت: «من مثل بابای اویم» حالا سال‌ها از آن شب گذشته و می‌خواهد برای من یک کلاه لبه‌دار مشکی بخرد تا هر وقت دیدم‌اش به یاد او بیفتم. حتی بخاطر من ریش‌های چند ساله‌اش را تیغ کرده و لابد دیگر خودش را بابای من نمی‌داند. هه...


عکس. امیرعلی.ق

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶

    اهدای عضو، اهدای زندگی



    نازنینم، ما همه یک‌بار به دنیا می‌آییم، یک‌بار زندگی می‌کنیم و سرانجام یک‌بار و برای همیشه این جهان را با همۀ زیبایی‌ها و زشتی‌هایش ترک خواهیم‌کرد. رفتن گرچه اندوه دیگران را دلیل‌است اما مصیبت نیست. رفتن می‌تواند زیبا باشد، می‌تواند زندگی را میان لحظه‌های کسی جاری کند. حال تو بگو. مرگی قشنگ‌تر از این سراغ داری که به دیگران هستی ببخشد؟ مرگی که دل بیقرار مادری را در انتهای راهروی سرد بیمارستان، آرام کند؟ مرگی که لبخند چندین و چند چشم انتظار را دلیل باشد؟ جسم ما روزی اسیر خاک خواهدشد. چه درویش باشیم و چه محتشم، چه شمالی چه جنوبی، چه چشم رنگی باشیم و چه نباشیم، یک روز قرار است در آغوش سرد خاک آرام بگیریم. جسم‌مان می‌ماند و روح‌مان پرمی‌کشد تا ملکوت. جسم فانی است و روح باقی. و چه زیباست اگر با این جسم فانی بتوانیم به دیگران حیات دوباره ببخشیم. نازنینم، ما نمی‌دانیم چه روزی دنیا را ترک می‌کنیم اما بیا مسافری باشیم که قبل از رفتن، از خودش یادگاری‌های زیبا بر طاقچۀ عالم می‌گذارد.



    روزی که مرگِ من، نفسِ درد کسی را بند بیاورد، من آن روز یک بار دیگر از شادی خواهم مرد.


     سایت اهدا

    ثبت نام و دریافت کارت

    [راهنما]


    این پست آقاگل عزیز را حتما بخوانید :)


  • موافق ۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    از دسته صبح هایی که آدم دلش می خواهد برای زندگی بمیرد

    اول خرداد. من. پنجرۀ اتاق. صبح خنک بهاری. درخت انار. درخت انگور. بوتۀ گل سرخ. آسمان نقره‌گون. نمِ نرم و نازک باران سرصبح. هوای پاک. جیغ و جار گنجشک‌ها. صدای پای آب. نسیم. شیرعسل داغ‌داغی که با شیر گاو مادربزرگ و عسل کندوهای بابا درست شده و... زندگی، زندگی، زندگی. آن وقت شما بگویید شمالی‌ها حق ندارند شاعر شوند؟

     

    این لحظه را عاشقم؛ لحظه‌ای که شما را شریک زیباترین دقایق روزگارم می‌کنم :)

    حافظ گفتنی: کس ندیده‌است ز مشک ختن و نافۀ چین/ آنچه من هر سحر از باد صبا می‌بینم


    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۸ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶

    دلبرکان رنگین من :)


    رنگ‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند، به زندگی معنا می‌بخشند، زیبایی را یکی‌یکی به تار تار موهای خرمایی‌اش می‌آویزند و دامنی از طرح نسترن به پایش می‌کنند. تصور کن اگر دنیا همه‌اش سیاه و سفید بود چه می‌شد؟ دنیای سیاه و سفید آدم را دق می‌دهد، آدم را هلاک می‌کند، آدم را به زوال می‌کشاند. تا بحال اندیشیده‌ای اگر یک روز انارها قرمز نباشند چه می‌شود؟ اگر پاییز، زرد و نارنجی نباشد چه می‌شود؟ برای زنده بودن باید در آغوش رنگ‌ها رها شوی و دیوانگی کنی. باید با آبی ملایم آسمان، در خیابان‌های گرم شهریور قدم بزنی و به سبز دوست‌داشتنیِ چمن‌زارها یک سلام بلند بگویی. گل‌ها را نفس بکش وقتی نارنجی و صورتی و ارغوانی‌اند. لیموهای زرد باغ را با دستان خودت بچین. به رنگ‌ها سلام کن؛ چراکه آن‌ها ترانۀ زندگی را می‌سرایند. و این رنگ‌ها، این سبز و آبی و قرمزها، این صورتی‌ها و بنفش ها همه آرزوهای تواند؛ آرزوهای دوست‌داشتنی‌ات. یادت باشد آرزوهای سیاه و سفید آدم را به زوال می کشانند. پس بیا و مشت‌مشت رنگ بپاش به روی همه‌شان. فراموش نکن این رنگ‌ها هستند که به زندگی معنا می‌بخشند، که به تو معنا می‌بخشند.

    عکس. حریر. بهار 1396

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶

    برای ایرانمون...

    امروزو دوستش دارم :)

  • موافق ۱۷ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۴۲ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

    تب تندی که عرق خواهد کرد...

    بالاخره بعد از سه روز تحقیق و خواندن صدها مطلب راجع‌به انتخابات، کاندیداها و دیدن مستندهای پیرامون این مسئله، تصمیم گرفتم به چه کسی رأی بدهم. و چه کار دشواری بود واقعا! منی که حالم از سیاست به‌هم می‌خورد مجبورشدم برای رأی دادن، این همه از سیاست بخوانم و هی ازش بیزارتر شوم. البته دلیل این کارم برای خودم قانع کننده‌بود؛ چراکه نخواستم مانند بسیاری( و نه همه) از هم‌سن و سال‌های رأی‌اولی‌ام تحت تاثیر حرف مردم کوچه و بازار باشم یا چیزهایی نظیر«به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد تلگرامو فیلتر کنه» یا «به فلانی رأی بدیم چون آزادی رو ازمون نمی‌گیره» یا «به فلانی رأی بدیم چون تو مناظره خوب حرف زده» یا «به فلانی رأی ندیم چون می‌خواد پیاده‌روها رو مردونه زنونه کنه.» نخواستم تحت تاثیر این‌ مزخرفات باشم. البته من که می‌دانم ته ته‌اش ما علی‌ها می‌مانیم و حوض‌مان اما خب حداقل می‌دانم روی هوا رأی نداده‌ام! امیدوارم کسی که در نهایت انتخاب می‌شود دلسوز این مردم باشد؛ دلسوز مردمی که زیر بار مشکلات اقتصادی دارند له می‌شوند و هر چند سال یک‌بار به امید بهتر شدن وضعیت‌شان به پای صندوق‌های رأی می‌آیند و این «هرچند سال‌»ها هی می‌آیند و می‌روند و بازهم وضعیت‌شان همان است که بود ولو بدتر...

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶

    صدُمین رقص قلم بدرود است...

    آدم‌ها می‌آیند

    خاطره می‌سازند

    می‌روند

    خاطره‌ها می‌مانند

    فراموش می‌شوند

    و بعد از مدتی انگار‌نه‌انگار آدمی بوده، خاطره‌ای بوده...

     

    ❖ خداحافظی هیچ‌گاه زیبا نیست؛ پس به امیدِ دیدار تا تابستانی که برگردم.

  • موافق ۲۴ | مخالف ۳
  • نظرات [ ۵۹ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۶ فروردين ۹۶

    ساقیا آمدن عید مبارکـــــ بادت

    یادمون باشه، بهار اومده تا بهمون بگه هیچ زمستونی موندنی نیست،

    هیچ غم و غصه ای موندنی نیست :)

    خدایا شکرت که فرصت دادی تا یه بهارِ دیگه رو کنار هم باشیم و با عشق زندگی کنیم.


                     

    سال نو مبارکـــــــــــــــــ

                     


    ان شاء الله که سالی خوب و پر از سلامتی و برکت داشته باشین رفقای گلم ^_^

  • موافق ۱۷ | مخالف ۲
  • نظرات [ ۲۵ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

    تنها چند دانۀ شن مانده...

    اینجا آخرِ خط است؛ ایستگاهِ آخر. جایی که باید وداع کرد، جایی که هزار و سیصد و نود و پنجمین پسرِ خورشید، اسفند را گذاشته توی کوله‌پشتی کوچکش و عزم رفتن دارد. روی یکی از صندلی‌های چوبی ایستگاه، کنار پیرزنی سپید‌موی نشسته. دستان چروکیده‌اش را میان انگشتان استخوانی‌اش می‌فشرد و نگاهش به ساعت شنی کنج دیوار است. تنها چند دانۀ شن مانده تا زنگ رفتن به صدا در‌آید، تا پسرک با یک کوله پشتی کوچک، در کنار قدم های آهسته ی پیرزنی سپید موی، یک رفتن دیگر را رقم بزند. تا دخترکی ناز و عشوه‌گر به نام بهار دست در دستِ هزار و سیصد و نود و ششمین پسر خورشید، از راه برسد . تنها چند دانۀ شن مانده. تنها چند دانۀ شن مانده تا پسرک برود. برود و عطر خاطراتش، گاه و بیگاه در کوچه پس کوچه های شهر دلی را بلرزاند...

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • פـریـر بانو
    • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

    روزِ آخر...

    امروز را به دو بخش می‌شود تقسیم کرد:

    بخشِ‌اول، کلاس و اوضاع کسل ‌کننده‌اش و بادکنک‌های رنگی و کیک فارغ‌التحصیلی خوش‌مزه‌مان و کلی عکس یادگاری.

    بخش‌دوم، رفتن به ساحل با هانی و مبین و نیلو و حنا و فاف، هوای ابری و بوی ماسه‌های باران‌خورده را به ریه کشیدن و شنیدن نغمه‌سرایی امواج و جیغ‌جیغ مرغابیانِ عاشق، قدم زدن در امتداد ساحل و بعد از آن نشستن روی سنگ‌ها و خوردن ناهارِ دانش‌آموز‌طوریمان؛ یعنی پیتزا و نوشابه و... .

    و به همین راحتی این دفتر به پایان رسید؛ دفتر صبح‌ها 6 صبح از خواب برخاستن و با چشمانی خسته راهی مدرسه شدن. سرکلاس نشستن و زنگ‌تفریح و اجازه خواستن از دبیر و گوش‌دادن به دستورات مدیرمدرسه. انتظار برای خوردن زنگِ خروج. دروغ چرا اندکی دلم گرفته اما این دل‌گرفتگی در کنار ذوق اتمام این زالوی چندش آور هیچ به چشم نمی‌آید. من جدا خوشحالم :)

  • موافق ۱۸ | مخالف ۱
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم