من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

حال دیشبم حال آخرین برگ مانده بر درخت بود که هجوم بی امان پاییز او را تنهاتر از هر زمانی بر زمین زد. نشکست اما زیرپای رهگذری خرد شد. حالِ امروزم خوب است؛ مثل آن گنجشکی که بر سیم برقی نشسته، در خودش جمع شده و با چشم، قدم های خسته ی رهگذری غمگین را می شمارد. قدم های خسته ی رهگذرِ غمگینی که سال هاست از این خیابان گذر نکرده...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۱۶ آبان ۹۵

    انشایی که نوشتم برای دیگری...

    به نام خدا

    موضوع انشا: مادر...


    نوشتن شاید دشوارترین کار جهان شود درست همانجایی که قلم در دست داشته باشی، دفتری کهنه و اما کلمات در ذهنت به سکوتی ابدی دچار شوند. لال شوند. بمیرند و زیر دست و پای افکار مشوش ات دق کنند...و چه سخت است اگر بخواهی روزی از مادر بنویسی. مادر...مادر...مادر... چه زیباست این نام که خودش به تنهایی ترانه ی دلدادگی است. گویی خدا به هنگام آفریدن این بانو، همه عشق و محبتش را در روح او دمیده و زیباترین سمفونیِ جهانِ بودن را با خاک گلویش آمیخته که اینگونه لای لایی هایش آرام جان بی قرارمان است. 

    به راستی که چه پَست و ناتوان می شوند واژه ها وقتی کلام مادر به میان می آید... و چه لرزان می شود قلم هنگام نوشتن از او... او که الهه ی هرچه زیبایی در جهان است. او که فروردین چشمانش دوای هرچه بی قراریست. فرقی نمی کند سر میز صبحانه چای بیاورد یا نه... همینکه عشق را توی خانه ی کوچکمان دم می کند بس است.

    مادر بهشت من همه آغوش گرم توست/گویی سرم هنوز به بالین گرم توست

    پیوسته در هوای تو چشمم به جست و جوست/هر لحظه با خیال تو جانم به گفت و گوست

    آری! بهشت همین آغوش گرم و لطیف تو است مادرم. تویی که مرا در وجودت پروراندی، از شیره ی جانت سیرابم کردی، دستانم را گرفتی و با هر قدمی که برداشتم زیر لب دعایم کردی. کاش می شد لابه لای همین واژه ها به قربانت بروم مادر... به قربان تو ای بانوی بی همتای زندگی ام. کاش می شد در سطر به سطر این دفتر دستانت را ببوسم...دستان تو که گرد یک عمر کار و تلاش، آزرده حالشان کرده. دستان تو که بوی زندگی می دهد... که روزی با همین دست ها به آغوشم می گرفتی و لای لایی گویان برای بی تابی هایم شب زنده داری می کردی. 

    چه کسی می تواند انکار کند تو را؟ انکار کند مادرانگی هایت را؟ از جان گذشتن ها و ایثارت را؟ در دفتر ذهنم جاری است لحظه های بوددنت...در کودکی هایم...نوجوانی هایم و جوانی هایم. رد پای حضورت لا به لای روزهای زندگی ام پاک نمی شود هرگز...هرگز...هرگز... ببخش بر من خیره سری ها و سرکشی هایم را که می دانم قلب تو چشمه ای از قلب خداست...که بخشنده است...که دریادلی حتی هنگام خشم و سرزنش هایت.کاش قدر بدانم لحظات بودنت را که تکرار نمی شوی دیگر. غیر از تو کسی نیست که اردیبهشت دامنش را بگشاید و خانه عطر بهارنارنج بگیرد. بوسه می زنم بر چروک پیشانی ات مادر...که تو تکرار نشدنی ترین اتفاق روزگار منی...دوستت دارم.


     نمی‌دانم اصلاََ این نوشته می‌تواند یک انشاء باشد یا خیر اما خب نیم‌ساعته نوشته‌شد با چشمانی که از زور درس خواندن باز نمی‌شد؛ آن هم ساعت 12 شب. فکر کنم تحت چنین شرایطی همچین انشایی خیلی هم لاکچری است!

  • موافق ۱۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۹ آبان ۹۵

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت...

    من در زندگی برای کم چیزهایی از جان مایه می گذارم؛ یعنی به نظرم خیلی مزخرف است آدم هرثانیه در حال جان دادن برای چیزی باشد. از جان مایه گذاشتن هم که می دانید یعنی چه؟ یعنی صرف انرژی بیش از حد توان برای انجام کاری. حالا چرا دارم درد به سرتان می دهم و این ها را می گویم؟ خب اولا برای اینکه بهتان یادآوری کنم جان شما بسیار ارزشمند است و لطفا برای یک مشت امور آبکی، جانِ جانتان را نگیرید و ثانیا برای اینکه اشاره ای به شب گذشته ی خودم کنم و ضمن آن نکته ای را بهتان گوشزد.

    نظرتان چیست کمی فاز ادبی برداریم؟ بله...دیروز هم مثل همه ی روزهای پاییز، پاییزی بود. عصرهای آبان هم که می دانید؟ جان می دهد برای خزیدن زیر پتوی گرم و نرم و حداقل برای نیم ساعت هم که شده خوابیدن. وقتی چشم باز کردم خانه در سکوت عمیقی به سر نمی برد و مامان هی داد می زد: «الهی درد نگیرین... از دست شماها خسته شدم... چرا وسایلاتونو می ریزین وسط خونه... شما یه بار دیگه خونه رو به هم بریزین من می دونم و شما و...» این ها را خطاب به خواهران کوچکم می گفت. برخاستم و به سمت پنجره رفتم. هوا حال نامعلومی داشت و دانه های کوچک باران نرم نرمک پنجره را می آراستند. سیاهی مخوف شب های پاییزی کمین کرده در پشت ثانیه های غروبی باران زده، روشنایی را در خود می بلعید و هضم می کرد. ماه در مشت ابرها فرو رفته بود و گلدانِ کنار پنجره از سرما به خود می لرزید. یادم آمد وقت ضیق است و درس بسیار. 

    درست نمی دانم چه مدت مشغول درس خواندن بودم اما وقتی به خودم آمدم، ساعت ها از آن غروب باران زده گذشته بود. گویا لابه لای اوراق کهنه ی تاریخ، خیابان های سرد و تاریکِ جوامعِ جهانِ انسانی و درست جایی میان نگرش های سیستماتیک جغرافی دانان گم شده بودم. خودم، ذهنم و حتی نفس بی روحم لابه لای تمامی خوانده هایم گم شده بود. من دیشب برای درس از جان مایه گذاشتم و چنین شب هایی در زندگی من از انگشت دو دست هم کمتر است. شب هایی که تا بامداد بی وقفه درس بخوانم و درست وقتی قهوه ی جانم ته کشید چراغ را خاموش کرده و مثل جنینی در خودم جمع شوم و به جای خواب تقریبا از هوش بروم. به نظرم درس از جمله چیزهایی است که همیشه نباید برایش از جان مایه گذاشت؛ چون چیزی که مهم است زندگی و سلامتی است و اگر این دو نباشند علامه ی دهر بودن هم به درد آدمی نمی خورد. بگذریم...

    دیشب درست در لحظه ای که دلم به حالِ بیحالیِ خودم سوخت، به یاد دبیران سال قبل افتادم. به یادِ اینکه بهم ثابت شده عده ای از دبیران محترم یک مشت عقده ای بدبخت اند که فکر می کنند به علت جایگاه اجتماعیشان اجازه دارند هر حرفی را بزنند و هر رفتار منزجر کننده ای را از خود نشان بدهند. من دیشب با فکر یک مشت عقده ای بدبخت خوابیدم و حس می کردم در آن لحظات دست سیاهی تمام قلبم را توی مشت گرفته. با زخمی که پس از مدت ها سرباز کرده بود، خوابیدم و نفهمیدم که زخم ها را نباید به حال خودشان رها کرد؛ چون خون ریزی می کنند، گند می زنند به تمام جان و  روحت و باعث می شوند تا صبح کابوس ببینی و نتوانی درست بخوابی.

    با همه ی این ها آنقدری توان داشتم که صبح زود چشمانم را باز کنم. به باران و شمعدانی های باران خورده لبخند بزنم. به مدرسه بروم. آن همه درسِ خوانده را روی برگه های سفید امتحان، واژه کنم و نمره ی کامل بگیرم و حتی... زخم ها را بدوزم و نگذارم دیگر خون ریزی کنند اما خواستم بگویم کاش ما آدم ها آنقدری آدم باشیم که با گفته ها، نوشته ها و رفتارمان دل دیگران را خط خطی نکنیم تا در یکی از شب های آبان ماه، درست وقتی که توی خودشان مچاله شده اند، زخمشان سر باز کند و گند بزند به تمام روح و جانشان.

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۴ آبان ۹۵

    ماه من


    عمیق نفس می کشم این سبُک عاشقانه ترین هوای پاییز را که دارد عطر آبان می گیرد...

    عکس:علیرضا خطیبی

  • موافق ۲۰ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۳۰ مهر ۹۵

    پاییز امسال هم می گذرد...

    دو سه روزی می شود که وقت غذا خوردن چیزی آزارم می دهد. گویا میهمان ناخوانده ای توی دهانم جا خوش کرده . برای همین امروز ظهر، وقتی که از مدرسه به خانه آمدم، روی صندلی نشستم. آینه را برداشتم و با دقت دندان هایم را بررسی کردم. وقتی آینه را روی میز گذاشتم، فهمیدم این روزها یک مثقال دارد به عقلم اضافه می شود. این میهمان کوچک همچون پری سپیدِ خفته در ملحفه ای صورتی رنگ از ترس آنکه مبادا چشمش بزنم تنها گوشه ی دامنش را بهم نشان داده. چه پری خسیسی! نه؟ :))


     بالاخره امروز توانستم بعد از قرنی یک فیلم سینمایی ببینم! نمی گویم فوق العاده بود اما بد هم نبود! :)

     خدایا شکرت...

     بشنویم؟


  • موافق ۴ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۷ مهر ۹۵

    خدایا می دانم این روزها دست لحظات زندگی ام را گرفته ای...

    خودم جان؟! خسته نباشی عزیزم. امروز برایمان یک روز خوب را رقم زدی. امروز خوب بود چون من تو، جهانم، اتاقم و شعر تازه سروده ام را بسیار دوست داشتم. امروز یک روز خوب بود چون صبح زود بیدار شدم. پنجره را باز کردم. هوای سرد و پاییزی سرصبح سرک کشید به ایوان زندگی ام و همزمان صدای پرنده های رویِ درختِ کنارِ پنجره، تمام اتاق را پر کرده بود. من به گل کوچکم کمی آب دادم. او انگار کمی بزرگ تر از دیروز بود. با ناردونه به مدرسه رفتیم. درست است که او از "س" سلام تا "ی" خداحافظی یک ریز حرف می زند و من هر صبح مجبورم چهل دقیقه ی تمام به حرف هایش گوش بدهم اما وقتی به این فکر می کنم که شاید فردا نباشد و حسرت شنیدن صدایش باشد، پس با لبخند آغوش گوش هایم را به روی صوت صدایش باز می کنم. جدا اگر به مرگ عزیزانمان فکر کنیم قدرشان را بهتر خواهیم دانست... بگذریم! 

    داشتم می گفتم. امروز یک روز خوب بود و البته یک روز نمی تواند به خودی خود خوب باشد مگر اینکه خودمان حال آن را به احسن الحال ترین شکل ممکن مبدل کنیم. برای همین من سعی کردم  امروز با عشق نفس بکشم، با عشق نگاه کنم و با عشق قدم بردارم. من دیشب ساعت ها سرم توی کتاب بود و وقتی به خودم آمدم که نیم ساعتی از بامداد گذشته بود. اما نخوابیدم. درس های خوانده را کنار گذاشتم و تک بیتی را که پیش تر به ذهنم رسیده بود، کامل کردم. این کار بسیار طول کشید. چون وقتی برای دومین بار به ساعت نگاه کردم دویِ بامداد بود! یقینا تا این ساعت بیدار ماندن برای دانش آموزی که فردا ساعت 6 صبح باید برود مدرسه و ایضا دو امتحان بدهد، زیان بار می نماید اما من مطمئن بودم که مثل همیشه اگر دیروقت بخوابم صبح زود راحت تر میتوانم بیدار شوم.

    شب را می گفتم یا صبح را؟ صبح را می گفتم. ما به مدرسه رفتیم. دو امتحان دادیم و از آنجایی که هر تلاشی نتیجه ای در خور خودش را دارد، دو بیستِ جان چسب به لیست نمراتم اضافه شد و حتی سرودن آن شعر هم بی نتیجه نماند چون دبیر ادبیات آن را خواند و گفت حتما کتابی خوب در زمینه ی سرودن شعر برایت می آورم تا بخوانی و اطلاعاتت فراتر از کتاب درسی شود. من جدا خوشحال شدم که دیشب شعری گفتم و نتیجه اش شد چنین چیزی. یحتمل با دانسته های بیشتر سرودن آسان تر خواهد شد. اینجاست که شاعر می فرماید:«خوشا حال آنان که زحمت کشند/که زحمت کشان طعم راحت چشند» 

    از حق نگذریم امروز واقعا روز خوبی بود. گذشته از دو زنگ اول، زنگ سوم مشاوری را به کلاسمان آوردند و برنامه ریزی خوبی برای مطالعه انجام شد و من داستان آن  چهار ساعت خوابیدن را هم به سمعش رساندم که خندید و گفت:«کی همچین حرفی زده؟ شما حتما باید 6-7 ساعت خواب رو داشته باشین تا خسته نشین.» خودم جان؟ ازت راضی ام که ساعت خوابت مغایرتی با استاندارد ها ندارد! و بهترین لحظات امروز ظهری بود که از مدرسه به خانه می آمدیم...و نم نم باران نرم نرمک خستگی را از جانم می شست. وقتی از ناردونه جدا شدم من بودم و خودم و قطرات ریز روح نوازی که آرام بر صورتم بوسه می زدند. این قطرات حالا جان گرفته اند و من دوباره پنجره را باز کرده ام. مادامی که این پست نوشته می شد صدای باران تمام اتاق را عطرآگین می کرد...از...عطر خوش آرامش...

  • موافق ۸ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۶ مهر ۹۵

    هیچ گواهی به سالم بودن من نیست...

    این روزها 

    گاهی در کوچه پس کوچه های زندگی قدم می زنم...

    از خیابان داشته ها می گذرم...

    و انتهای کوچه ای تنگ و بی هیاهو، مقابل یک در چوبی قدیمی می ایستم...

    چه سکوتی...

    پرنده از کوچه باغ آرزوهایم پرید...


     ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن/ در گوشه‌ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

    [شهریار]

  • موافق ۱۰ | مخالف ۲
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    آن روزها...

     - این پاییز هم انگار ساخته شده تا آدم را بگذارد اندر خم کوچه ی احوالش!

    سید این را گفت و ویلچرش را برد سمت پنجره...باران بی صبرانه بر شیشه می کوفت و صدایش سکوت خانه را می شکست...طرف های عصر بود که بی بی یک کاسه آش رشته ی نذری داد دستم و گفت:«این را بده به سید و از قول من بهش بگو یکبار دیگر زیر گوش ات از عشق و عاشقی بخواند توی پنج دریِ زهوار در رفته اش همان چهارتا خال موی رو سرش را هم می کَنَم!.»

     توی دلم خندیدم...بیچاره بی بی خبر نداشت همه ی آتش ها از گور منِ بی چشم و رو بلند می شود که همیشه ی خدا سیر و سلوک عارفانه ی سید را می کشانم به زلف یار و چارقد گلدار و غنچه ی لب های اناری اش!حواسم را از حرف های بی بی بیرون کشیدم و پرت کردم وسط پنج دری زهوار در رفته ی سید!درست همانجا که قطرات باران خود را بر شیشه ی پنجره می کوفتند...البته این اتاق همچین زهوار در رفته هم نبود! بی بی است دیگر! هرچه فضل خواهرانه دارد اینگونه نثار برادرش می کند! رفتم کنار سید وگفتم:«نفرمایید آ سِد میرزا ! شما و اندرخم کوچه ای ماندن؟» با صدای خش دارش خندید و گفت:«فقط خداست که اندر خم هیچ کوچه ای نمی ماند پسرجان! ماسوی الله همه پایشان یه جا گیر است!»

    - یعنی عاشقند ؟

    از پشت آن عینک ته استکانی که به قاعده ی دو تا نعلبکی نصف صورتش را گرفته بود،چپ چپ نگاهم کرد و گفت:«منتظری یک چیز بگویم تا فی الفور بچسبانی اش به ناف عشق؟تو آدم نمی شوی بچه؟»

    قاه قاه خنده ام رفت به هوا...نشستم روی طاقچه ی نسبتا عریض رو به روی سید و همانطور که به چین و چروک صورتش نگاه می کردم گفتم:« باشد قبول...این بار را کوتاه می آیم چون بی بی گفته اگر یکبار دیگر در مورد عشق باهاتان صحبت کنم تیکه بزرگه تان گوشتان است.» 

    خندید و گفت:« امان از این پیرزن که حتی توی پیری هم دست از سر کچل ما بر نمی دارد...عشق که چیز بدی نیست...آدم های عاشق چیزی در دلشان دارند که نعمت و رحمت است...اینکه عاشق چه باشی و مقصودت که مهم است...فی المثل به کسی که عاشق خداست نباید خرده گرفت...به کسی که از عشق الهی می گوید هم نباید خرده گرفت...عشق خالق و مخلوق مِن جمله خالص ترینِ عشق هاست...لکن به شرط اینکه مجنون باشی...مجنون واقعی» 

    دست زیر چانه بردم و گفتم:«سید یک جای حرفتان را قبول ندارم...عشق خالق به مخلوق خالص است ولی عشق مخلوق به خالق چه؟ خدا بدون چشم داشت هوایمان را دارد...ما چه؟ همیشه برایش شرط می گذاریم...همین من...بهش می گویم خدایا جان هرکه دوست داری یک کاری کن لیلی را به من بدهند قسم می خورم اگر مال من شود دیگر ترک صلاه نکنم و همه ی نماز ها را اول وقت بخوانم! می بینی سید؟ حتی برای انجام واجبات هم دارم برای خدا شرط می گذارم و یحتمل اگر خدای ناکرده لیلی را بدهند به آن حسن بقال مادر به خطا،پاک دیوانه میشوم و هیچ معلوم نیست چه گله هایی از خدا بکنم و قید هرچه بندگی را بزنم! این کجایش خالص است؟»

    سید همانطور که به پنجره و قطراتی که می غلتیدند و لابه لای قطرات دیگر گم می شدند خیره بود،آرام گفت:« گفتم که...باید مجنون باشی...مجنون واقعی...آن وقت عشقت خالص می شود.کسی که عاشق واقعیِ خدا نباشد نمی تواند عاشقِ واقعیِ بنده ی خدا باشد.»

    آن روز وقتی از در خانه ی سید بیرون زدم صداهای توی مغزم از صدای باران پیشی می گرفت...تمام جانم خیس بود و حرف های آ سِد میرزا در ذهنم تداعی می شد...به یاد دارم سه روز بعد لیلی را دادند به حسن بقال...آن روزها هجده ساله بودم که لیلی عروس شد...و من...مجنون شدم...برای همیشه...اما لیلای من لیلی نبود...همانی بود که در عین دیوانگی وقتی پای برهنه کوچه ها را گز می کردم و از گلدسته های مسجد صدای اذان طنین انداز می شد،می ایستادم و به عشقش نماز می خواندم...

  • موافق ۹ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    آب اگر ریخت فدای سرت ای یار بیا...

    جور عجیبی عاشقت بودن به دلم می چسبد...جور عجیبی لب هایم هوای زمزمه دارد...زمزمه ی نامت...نام تویی که درست وقتی از همه نا امید می شوم ناگهانی دستانم را می گیری...بلندم می کنی...تو می شوی همان عموی مهربان و من دخترک کوچکی که دستانت را سفت می گیرم تا مبادا توی تاتی تاتی هایم بیفتم...من همیشه گریه می کنم...همیشه چشمانم پر از اشک می شود و با اخم و دلخوری زل می زنم به تو...تو اما همیشه با لبخند چند دانه شکلات میگذاری توی دامنم و می گویی " آشتی؟ " و مگر می شود با تو آشتی نکرد؟ اصلا مگر قهری هم بوده که بخواهد به آشتی ختم شود؟ همه ی این ها اداست...وگرنه نام تو را صدا زدن هم عالمی دارد عمو عباس...عمو عباس...عمو عباس...پیچ میخورد توی مغزم این اکو...یادت که هست؟ من از همان کودکی تو را تمام و کمال عموی خودم می دانستم...اصلا هرکی می پرسید چند عمو داری تو راهم بین عموهایم می شمردم...چه غلط باشد چه درست...پررویی باشد یا نه...گستاخی باشد یا نه...تو همان عمو عباس روزگار کودکی  های منی...من هم آن دختربچه ی نازنازی ام که شب های تاسوعا سیاه می پوشیدم و یک گوشه کز می کردم و می گفتم یزیدِ کِزافد عمومو کُچت! راستی...امشب توی دسته که بودیم یکی مدام می خواند...عمو عباس...علمت کو عموی خوبم؟ علمت کو عموی خوبم...علمت کو عمو؟ من امشب زیادی منگم...من امشب زیادی غم دارم...جواب سوال ها را گم کرده ام...چون توی هیئت مداح برای خیلی ــُـمین بار از تو گفت...از امان نامه...از غمت...از العطش گفتن های کودکان خیمه...از غیرتت...از مشک...از فرات...دست های بریده...عمود آهنین و سر نازنینت...تیر...آخ...عمو...دلم غم دارد امشب...دلم برای تو غم دارد امشب...آنقدری که واژه ها زیر این غم وا می روند و چیزی ازشان نمی ماند...راستیتش قلمم قلج شده...می شود خودت بیایی؟خودت بیایی بنشینی کنار دلم و شرح پریشانی اش را بخوانی؟...اصلا عمو...خلقی اینجا تشنه ی نگاه تواند...نمی خواهی بیایی سقا؟

    [ابالفضل باوفا،علمدار لشکرم]         

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
    • פـریـر بانو
    • سه شنبه ۲۰ مهر ۹۵

    رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها...

    ساعت هشت و نیم صبح بود...با صدای "تیک" مانندی چشمانم باز شد...مامان کیف پولم را گرفته بود توی دستش و داشت نگاهش می کرد! در عجب از اینکه همینطور بی اجازه راست راست رفته سراغ کیفم بودم که گفت:«ببین میخوام برم مدرسه ی بچه ها پول کتابو بدم بابا کارتا رو با خودش برده...یه کم بهم قرض بده فردا بهت میدم!» و من با همان منگی حاصل از خواب و سرماخوردگی نگاهش کردم و چیزی نگفتم...در اصل حال ناخوش یاری ام نمی کرد حرف بزنم...سی تومان برداشت و رفت...همینطور که به سمت در ورودی می رفت کمی صدایش را بالا برد و گفت: «اگه حالت خوب نیست برو دکتر...مدرسه جلسه س من شاید تا ظهر نیام.» و رفت...یک ساعت را بین خواب و بیداری و منگی بودم تا بالاخره بلند شدم...بی توجه به بساط صبحانه یک لیوان چای خوردم و توی ذهنم دو دوتا چهارتای رفتن و نرفتن می کردم که بعد از یک عطسه به این نتیجه رسیدم که من جدا حالم خوب نیست! بلند شدم...به ته کیف پولم نگاه کردم...یک ده تومانی برایم مانده بود...از جیب مانتوی مدرسه پنج تومان دیگر برداشتم و شال و کلاه کردم...وقتی کفشم را می پوشیدم به این فکر می کردم که پدر و مادر باید اول پدر و مادر باشند بعد نان آورخانه و غیره و ذلک...کفشم را که پوشیدم بابا از دروازه داخل شد...تا مرا دید گفت:«کجا بری؟»با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد گفتم:«دکتر! » خب...جدا حالم خوب نبود! زنگ زد به آژانس...مقداری هم پول بهم داد و گفت:«می خوای منم بیام؟»گفتم:« نه!» با خودم لج کرده بودم؟ یا با آن ها؟ ولی دلم می خواست تنها بروم...مثل همیشه...مثل سیزده سالگی ام که تنها می رفتم آزمایشگاه و آزمایش می دادم...مثل زمانی که تنها رفتم شناسنامه و کارت ملی گرفتم...مثل تمام زمان هایی که تنها می رفتم بازار و خرید و ... من که همیشه تنها بودم!حالا این یک بار تنها بودن یا نبودنم چه توفیری داشت؟سوار ماشین شدم و رفتم پیش پزشکمان...مرد خوبیست...شاید چهل و خوردی یا پنجاه ساله...بعد از سلام و خسته نباشید گفتم:«دکتر گلو درد و سرما وووو...»گفت:«خوبی؟ خسته نباشید!» با لبخند بیجانی گفتم:«مرسی شما خوبین؟خسته نباشید.» گفت:«تشکر،بیا بشین» نشستم و معاینه کرد...گفت:« انگور نخور...سوپ بخور...مایعات...سرگیجه داری؟»هنوز بله را کامل نگفته بودم که فشارم را گرفت...خندید و گفت:«خب خوبه...نه و نیم دهه...هنوز مردنی نشدی زنده می مونی!» باز هم یک خنده ی بیجان و بی صدا کردم...همیشه خدا همین ها را بهم می گوید...یا می گوید مردنی شدی یا داری می میری! خواست نسخه بنویسد که گفتم:« دکتر  دیفن هیدرامین و سرماخوردگی و آموکسی سیلین و سفیکسیم و کو آموکسی کلاو و اینا رو داریم نمـ...»با تعجب به میان حرفم دوید:« همه رو دارین؟» گفتم:«بله »همینطور که تند تند با آن خط اجق وجق روی نسخه چیز می نوشت خندید و گفت:«این همه دارو از کجا آوردین؟» جواب سوالش سخت نبود...گفتم:«خب هردفعه میایم شما همینا رو می نویسین اضافه هاش مونده» سری تکان داد و گفت:«حواست به تاریخاشون باشه یه وقت نگذشته باشه! برات آمپول نوشتم...استفاده کن اگه خوب نشدی دوباره بیا» و چشمی گفتم و تشکر و خداحافظی...رفتم داروخانه...غلغله ای بود...هعی داد و بیدادی توی دلم گفتم و نسخه را دادم...تا نوبتم برسد طول کشید...نشستم روی صندلی که دیدم یک وروجک سه چهار ساله آمده جلویم و هی به زور می گوید:«یه کمک کن یه کمک کن!»دختر بود...لباس هایش از هرطرف آویزان و رنگ پوستش حسابی تیره...دو سه سالی می شود او و خانواده اش توی خیابان های شهر پرسه می زنند...چیزهایی ازشان دیدم که باعث شد دیگر کمک نکنم بهشان...متاسفانه...چون من اصولا چشمم را می بندم و به اینکه شاید این ها از ماهم دارا تر باشند نگاه نمی کنم...اگر پولی همراهم باشد می دهم بهشان...مهم نیت است...نه اینکه بنشینیم حساب کنیم آن ها فقیرند یا غنی...چون می دانستم این پول ها به جیب این طفلک که از همین الان مادرش به او درس گدایی و پول زور گرفتن از مردم آموخته نمی رود،قصد داشتم ببرمش سوپر مارکت دو متر آن طرف تر و برایش خوراکی بخرم...تا نامم را صدا زدند زنی گفت:«کیمیا بیا بریم بابا...اینا پول بده نیستن...»این را با لهجه ی خاص و کاملا بیگانه با محیط ما گفت...یعنی گویش ما نبود...کیمیا رفت...و این کیمیا کیمیای وجودش را با این دست دراز کردن ها و قتل عزت درونی اش نیست کرد...با یک خروار آمپول تقویتی و پنی سیلین برگشتم خانه...مادر و پدر داشتند چای می خوردند و به مداحی توی تلوزیون گوش می دادند...نتوانستم تا اتاقم بروم...همانجا نشستم و مادر تمام آمپول ها را زیر و رو کرد و قرار شد امشب دوتایشان را نوش جان کنم...یعنی همین چند دقیقه پیش که خودش آمد توی اتاق و آمپول ها را زد و رفت...که اندکی جان گرفتم و حالا دارم این پست را می نویسم...راستش به قول دهخدا:« گرچه درد به سرتان می دهم اما چه می توان کرد...نشخوار آدمیزاد حرف است...آدم حرف هم که نزند دلش می پوسد.» و اینکه خواستم بگویم...تنهایی آنقدر ها هم بد نیست...یک جاهایی آدم را بزرگ می کند...گاهی به بچه هایتان یاد بدهید روی پای خودشان بایستند تا اگر روزی قرار شد بدون شما زندگی کنند...حالا چه برای شغل و تحصیل و... بتوانند از پس خودشان و اموراتشان بر بیایند...

  • موافق ۱۰ | مخالف ۱
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱۴ مهر ۹۵
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم