365 روز گذشت...

قبل‌ترها که هنوز وارد بیان نشده‌بودم، خوانندۀ خاموش بانو ف تک نقطه، آووکادو، مترسک، هولدن، آبو و پلاک هفت بودم. بدون اغراق تنها دلخوشی اون روزهای من خوندن پست‌های این دوستان گل بود. می‌خوندمشون و با تک‌تک پست‌هاشون زندگی می‌کردم. با شادی‌هاشون شاد می‌‌شدم و با غصه‌هاشون، غمگین. ولی همۀ این‌ها در سکوت بود. روزهای زیادی گذشت تا اینکه بالاخره یک روز تصمیم گرفتم از این خاموش بودن در بیام و وارد دنیای بیانی‌ها بشم. وارد دنیای بلاگرهایی که ندونسته بخشی از زندگی من شده بودن. این تصمیم، آغاز دوستی با رفقایی بود که هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم منِ کوچولو رو به عنوان دوست خودشون قبول کنن. اما هیچ چیز اونطور که من فکر می‌ کردم نشد. اولین کامنت وبلاگ من از آووکادو بود و مترسک خیلی زود جزو رفقایی شد که کامنت‌‌هاش دلم رو گرم می‌کرد. هولدن همونطور که فکر می‌کردم هیچ‌وقت عجیب و ترسناک نبود و کامنت‌های گاه به گاهش به جانم می‌چسبید. بانو ف جزو دوست‌داشتنی‌ترین رفقام شد و این دوستی‌ها، شیرینی اومدن به بیان رو برام چندین برابر می‌‌کرد و باعث می شد بیشتر از قبل اینجا رو دوست داشته‌باشم، باعث می‌‌شد از اینکه بخاطر این آدم‌‌ها بلاگ‌‌اسکای رو ترک کردم و به بیان اومدم، پشیمون نشم. پس؛ آووکادو، مترسک، هولدن، بانو ف، آبو و پلاک هفت، ازتون خیلی‌خیلی ممنونم که بودین و باعث شدین من وارد این دنیای دوست‌داشتنی بشم.

و حالا یک سال و اندی از ورود من به بیان می‌گذره و امروز «حریری به رنگ آبان» یک‌ساله شده. وقتی به یک‌ساله شدن وبلاگم فکر می‌کنم خاطرات زیادی به ذهنم می‌رسه. خاطرات تمام روزهای تلخ و شیرینی که گذشت. خاطرات دوستی‌هایی که شکل گرفت و باعث شد لبخند‌هام عمیق‌تر بشه. خاطرات درددل‌‌کردن‌های نیمه‌شبی و شوخی‌های رنگی‌رنگی. دارم به همۀ رفقای وبلاگی فکر می‌کنم؛ رفقایی که بودن و هنوز هستن، رفقایی که بودن و دیگه نیستن، رفقای خاموشی که روشن شدن، رفقای روشنی که خاموش شدن، رفقایی که رفاقت‌شون یه پله فراتر از وبلاگ رفت؛ مثل لیلا و الهام و خورشید و هولدن، رفقای خاموشی که گه‌گاهی کامنت میدن و امید نوشتن رو برام چند برابر می‌کنن؛ مثل الیوت و اسکافیلد و الناز و منِ مبهم؛ رفقایی که معرفت‌شون رو تو لحظه‌های سخت بهم ثابت کردن و بدون هیچ ادعایی در کنارم بودن؛ مثل آنه‌شرلی و مرادی و آقاگل و لافکادیو، رفقایی که بودنشون و کامنت‌هاشون بهم قوّت قلب میده؛ یعنی همۀ شماها: آبجی فاطمه، بیست و دو، سارا، میرزا، هلما، شهره، آقای شاعر، یکتا، خانوم انار، نگین، توکا، رامین، نرگس، حنانه، ف.ن، محسن، گل‌پسر، علی (ترین)، سلوچ، عاشق بارون، هانیه، گندم، روشنا، سوسن، جولیک، شباهنگ، بانوچه، فا اِلا، دلنیا، نیلی، آراگل، فابرکاستل، حاج‌مهدی، گل نگار، نت فالش، بق‌بقو، آقاحامد، امین، یه آشنا، جیمی، نیکی بیات، پریساتیس، لیدی، نگار، حوا، آقای دال، دچار، صایاد، بدمست، مامان‌پریسا، مینا(دندون‌پزشک گلم)، بهار پاتریکیان، رفیعه، بهار تنها، فرید، کازیمو، ف. شین، هما، حورا، فروزن، شاتوت، سینا، سها. ج، خوش فکر، صخره، یسنا، شادورد، آقای صفایی‌نژاد، سحر، شهرآشوب، یوزف کا، آسمان***، ماهی کوچولو، کلاوس بودلر، گلبول، خانم لبخند، غمی، آندرومدا، فرشته، زمرد، مریم شیخی، زد عچ آر، صبا، اسمارتیز، مائده، خانوم حدیث، زمر53، آقا عرشیا، فاطمه، مهربانو، میرزا مهدی، ف. میم، دلارام، مهدیس، واران، رستاک، حوا بانو، مهدی صالح‌پور، فردریش نیچه، یاسمن، آبینه، علیرضا، احسان، غزاله زند، فا فا، دیوانه، رهگذر، بهارنارنج، ضد، ماهی قرمز، مریـ ـم، آرامم، آرورا، مسعود، زهرا، علی آقا، فروردین دخت، سارا سمائی، خانم آلفا، نهنگ پنهان، مهردخت، کرمان من، یک دختر شیعه، الف. ساقی، میس بل، رضا فتوکیان، آدم‌برفی، سِکرت، زیگما، لوسی‌می، آقای‌سین، حسین، ماجده، محدثه، کنت دراکولا، لبخنـ ـند، هویجوری، آقا ابوالفضل و تمام کسانی که تا حالا همراه من بودن و اگر اسمشون از قلم افتاد منو ببخشن. همچنین تشکر ویژه از اون 31 نفر دنبال کنندۀ خاموش! ( 31 نفر آخه؟ چرا؟ :| )

اینو بدونین بودن کنار شما جزو بهترین لحظات زندگی من بوده و هست و خواهد بود. و من مطمئنن جزو خوشبخت‌ترین آدم‌های روی زمینم که شماها رو کنار خودم دارم. خیلی‌خیلی ممنونم که تو این یک‌سال با من بودین و با بودنتون بهم دلگرمی دادین. امیدوارم این دوستی‌ها موندگار باشه :)


❖ دلم میخواد مخاطب‌های خاموشم تو این پست بهم یه چیزی بگن؛ حرفی، سخنی، نقدی. میگین؟ :)

❖ یه جمله برام می‌نویسین؟ می‌خوام این جمله‌هاتون رو تو یه دفتر بنویسم و یادگاری نگه دارم. :)

❖ ممنون بابت همه‌چی. خوشحالم که یک سال با شما بودم عزیزای دل حریر ^_^

  • موافق ۱۱ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۵۳ ]
    • פـریـر بانو
    • جمعه ۲۴ شهریور ۹۶

    یک روز خوش برای میمِ شهریوری!

    وقتی آدم تصمیم می‌گیرد کار قشنگی برای دیگران بکند، قبل از اینکه قشنگی‌اش به دیگران برسد، به خودش می‌رسد. امروز وقتی دیدم میم.ر حالش خوب نیست و روز تولدش دارد زهرمار می‌گذرد، طی یک حرکتِ «یهویی» تصمیم گرفتم برایش تولد بگیرم؛ یک تولد نقلی چهارنفره. به سراغ عمه رفتم. (این عمۀ سی و هفت ساله، پایه برای انواع دیوانه‌بازی‌های من است؛ از رقص تانگو، عربی و فارسی گرفته تا درست کردن کلیپ از ساحل برای لیلا). و قرار بر این شد که میم.ر را بکشاند ساحل و من هم کیک بخرم و سوپرایزش کنیم.

  • موافق ۱۶ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

    نیمه شبِ آشفته



  • موافق ۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

    تو عاشقانه‌ترین نجوای عالمی

    گفت: «تو کجاهایی کم پیدایی؟» 

    گفتم: «این گوشه‌کنارها نشستم و منتظرم بارون بیاد تا گرد و خاک‌های دلم رو بشوره و با خودش ببره.»


    دیشب بود که این را گفتم. دیشب بود که گفتم دارم از دلتنگی باران و صدایش می‌میرم. دیشب بود که قلبم بی‌تابی می‌کرد. دیشب بود که شنیدن صدایش حسرت بود، لمس بودنش حسرت بود، به جان کشیدن عطرش حسرت بود. امروز اما حسرت نیست. امروز اما با صدای دلبر از خواب کوتاه بعدازظهری بیدار شدم. حالا دارد می‌بارد؛ نرم و آهسته می‌بارد. پنجره باز است و عطر تنش اتاق را پر کرده. شرشر دلنشینش در صدای شجریان و مرغ سحر پیچ می‌خورد و دلم را می‌برد. خدایا شکرت...

  • موافق ۲۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • פـریـر بانو
    • دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶

    نازدارِ گل‌اندامِ من...

    به شمعدانیِ روی طاقچه نگاه می‌کنم؛ به برگ‌های سبزش، به برگ‌های کوچک زردش که گواه چند هفته حال‌ندار بودنش هستند. لبخند می‌زنم و می‌گویم: «دیدی نمردی نازدارِ من؟ دیدی همونقدر که مواظب خودم نیستم، مواظبت بودم؟ شایدم این چندهفته قهرکرده‌بودی تا بفهمی چقدر دوستت دارم. آره؟» 

    نفس عمیقی می‌کشم و دوباره لب باز می‌کنم: «می‌دونی؟ اینقدر که زرد و زار شدی اصلا فکرش رو نمی‌کردم حالت خوب شه! ولی بازم امیدم رو از دست ندادم و تیمارت کردم. نمی‌دونی حسن یوسف مامان چندبار چشمک زد و گفت بیا منو بردار جای اون پژمردَک بذار تو گلدونت! نازدار؟ ناراحت نباش. من که به حرفاش گوش ندادم. بهش گفتم نه! نازدار من حالش خوب میشه. خودتم شاهدی چقدر نازت کردم و آبِ عشقولی بهت دادم. واسه همینه جون گرفتی. اصلا مگه میشه عشق با خودش زندگی نیاره؟ مگه میشه عشق حال آدمو خوب نکنه؟ مگه میشه عشق آدمو دوباره متولد نکنه؟» 

    ساکت می‌شوم و لبخند می‌زنم. احتمالا او هم لبخند می‌زند. با سرانگشتم غنچه‌هایش را نوازش می‌کنم و به یاد دو روز پیش می‌افتم؛ که یکهویی چشمم خورد به صورتی‌های کوچولویی که در دل برگ‌های زردش جوانه زدند، که از زمین جدا شدم و از ته دل خندیدم، که صورتی های کوچولویش را بوسیدم.

  • موافق ۱۲ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۸ شهریور ۹۶

    گنج‌ قارون

    بیشتر بدانید❖ 

    (روی عکس کلیک کنید)

    (لینک دانلود با کیفیت DVDrip)

    ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

    بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد

  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

    شب است، در همه دنیا شب است، در من شب

    از دسته شب‌هایی که دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه و سکوت کنم؛ سکوتی سنگین. و یکی کنار گوشم فقط حرف بزند؛ مثلا از شهریور و صدای پای پاییز...
  • موافق ۹ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • פـریـر بانو
    • يكشنبه ۵ شهریور ۹۶

    Casablanca

    بیشتر بدانید❖ 

    این دومین فیلم سیاه و سفیدی است که مرا دیوانه کرده!

    یک عاشقانه در دل جنگ جهانی دوّم.

    ❖ 

    ایلسا: «دنیا داره در هم کوبیده میشه اون وقت ما عاشق شدیم!»

    ریک: «آره جدا خیلی بد موقعیه.»


  • موافق ۱۴ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶

    شدم سرگشتۀ دندانم ای دوست!

    علاوه بر انتخاب‌رشته یک‌بار دیگر دست به قلم شوید و در کتاب‌های تاریخ بنویسید او با تمام قوا تلاش کرد دندان‌هایش سالم بماند اما عاقبت شکست خورد و در سن 19 سالگی یکی از دندان‌های سمت چپیش(از آخر دومی) ذره ذره نابود شد. بنویسید او سه روز بخاطر خُرد‌ خُرد شدن نصف دندانش افسردگی گرفته‌بود. بنویسید او تا می‌آمد آب سرد یا غذای داغ بخورد، دندانش درد می‌گرفت. بنویسید او خیلی غصه خورد :(
  • موافق ۱۵ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • פـریـر بانو
    • پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶

    امون از اونایی که میگن، شهیدتون چقدر گرفته؟



    همواره در حیرتم؛ حیرت از کوته‌فکری عده‌ای جاهل که جهالت‌شان را با رنگی از نخوت بر صفحات مجازی‌ نقش‌کرده و گمان می‌کنند تعداد لایک‌ها نشان‌دهندۀ حقّانیت سخنِ دون‌شان است؛ جاهلان فرومایه‌ای که این‌روزها حسابی بازار یاوه‌گویی‌های‌شان داغ است و اسبِ سرکش زبان‌شان در حال تازیدن؛ منتشرکنندگان جملاتی از قبیل: «مگه ما بهشون گفتیم برن مدافع حرم بشن؟»، «پولشو می‌گیرن»، «خود سوری‌ها و عراقی‌ها دارن تو کانادا پناهنده میشن، اونوقت ایرانی‌ها کاسۀ داغ‌تر از آش شدن»، «من پول می‌گیرم فلان پروژه رو انجام میدم و تو پول می‌گیری امنیت مردم رو تامین کنی. منت نذار سر مردم که اگه ما نبودیم جهادالنکاح می‌کردن با خواهرتون» و بسیار سخنانی از این دست که گوش همه‌مان از آن‌ها پُر است. 

    حال سوال من این است: لحظۀ بی‌سر شدن چند؟ لحظۀ یتیم‌شدن فرزند چند؟ لحظۀ داغ‌دیدن مادر چند؟ کدام بشر دوپایی حاضر است فقط و فقط بخاطر پول به جهنم‌ترین نقطۀ عالم برود؟ جایی که بریدن سر، بازی ایّام‌شان است؛ جایی که انسانیّت به شنیع‌ترین شکل ممکن به تاراج رفته‌است؛ جایی که تجاوز سرگرمی لذت‌بخشی‌است؛ جایی که کودک دو ساله را مقابل خواهر و برادر شش ساله‌اش پوست می‌کَنند. می‌بینید؟ حتی گفتن از این جهنم‌ترین نقطۀ عالم قلب آدمی را چاک می‌زند. چه‌کسی حاضر است به خاطر پول در مقابل اینگونه دَدمنشانِ لعینی بایستد؟ دل از خانه کندن به منظور دفاع از موطن خویش و مبارزه با چنین وحوشی تنها از دست کسانی برمی‌آید که پا فراتر از دنیا و مادیّات گذاشته باشند نه هر علاف و بیکاری که هوس پول گرفتن به سرش بزند! 

    و حالا احمقی که آرامشش را از همین مدافعین دارد مضحک‌ترین قیاس عالم را می‌‌کند. پروژه؟ در کدام پروژه جانت را نثار می‌کنی؟ در کدام پروژه جگرگوشه‌ات را می‌گذاری و به جایی می‌روی که هیچ‌کس انتظار زنده برگشتنت را ندارد؟ بی‌لیاقت نباشید مردم. نمک‌نشناس نباشید مردم. قدر بدانید، قدر بدانید تمام کسانی را که در سخت‌ترین شرایط، جان بر کف به دلِ حادثه می‌زنند تا دشمن را قبل از رسیدن به خاک سرزمینتان سرکوب کنند و این کاسۀ داغ‌تر از آش شدن نیست؛ جنگ نیابتی است. مطمئن‌باشید اگر رادمردان این سرزمین با ارادۀ پولادین و رشادت بی‌نظیرشان در بلاد همسایه نجنگند، روزی دشمن در سرزمین خودتان آنچنان بلایی به سرتان می‌آورد که روزی هزاربار از به دنیا آمدنتان پشیمان شوید!

  • موافق ۱۳ | مخالف ۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • פـریـر بانو
    • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶
    عنوان وبلاگ: رمانی از سید آوید محتشم